گنجور

غزل ۱۴

 
سعدی
سعدی » مواعظ » غزلیات
 

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند

موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست

موری نه‌ای و خدمت موری نکرده‌ای

وآنگاه صف صفهٔ مردانت آرزوست

فرعون‌وار لاف اناالحق همی زنی

وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست

چون کودکان که دامن خود اسب کرده‌اند

دامن سوار کرده و میدانت آرزوست

انصاف راه خود ز سر صدق داد نه

بر درد نارسیده و درمانت آرزوست

بر خوان عنکبوت که بریان مگس بود

شهپر جبرئیل، مگس‌رانت آرزوست

هر روز از برای سگ نفس بوسعید

یک کاسه شوربا و دو تا نانت آرزوست

سعدی درین جهان که تویی ذره‌وار باش

گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حامد کهن دلن دل نوشته:

ظاهراً این غزل جوابی است برای غزلی از مولوی با مطلع زیر:
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

حامد کهن دل

ناشناس نوشته:

بلی ظاهرا به نظر میرسد که پاسخی به غزل مولوی با شد ولی در غزل مولوی آرزوی جانان وایمان وملک سلیمان نیامده(ارزوی حضور سلیمان آمده) ولاف اناالحق هم نزده واز ظلم فرعون روی موسی را آرزو کرده ونام ا بوسعید هم نیامده و…بنابراین بعید است

سیاوش مرتضوی نوشته:

در مورد حاشیۀ اول:
چنین چیزی بسیار بعید است. عرفای واقعی همیشه یکدیگر را تایید کرده اند و از آنچه که در کتابها نقل شده، حتی دشمنان عرفان را خوار ندانسته اند. کلام سعدی آنقدر پست نیست که بخواهد مانند مردم کوچه و بازار دیگران را به باد انتقاد بگیرد و آنها را همچون فرعون بخواند. از طرفی خود سعدی در گلستان می گوید: «…تو نیز اگر بخفتی، به که در پوستین خلق افتی.»
بنابراین بنده فکر میکنم که تشابه وزن و قافیه و ردیف این شعر موجب چنین برداشتی شده است. در ضمن ممکن است این شعر تنها منسوب به سعدی باشد، که البته چنین چیزی در تخصص کارشناسان (از لحاظ ادبی) یا عارفان (از لحاظ معنایی) است.

یک دوست نوشته:

من نیز بر این نظرم که احتمالا بدلیل هم وزن بودن دو غزل یاد شده چنین شائبه‌ای بوجود آمده باشد و به شخصه اعتقادی به این ندارم که جوابیه‌ای به غزل مولانا باشد.

spammer نوشته:

حالا دیدی civilar

مهدی نوشته:

به اعتقاد دکتر زرین کوب این غزل در جواب غزل مولاناست ودر تایید این غزل حکایتی از باب دوم بوستان با این مطلع
شنیدم که مردی است پاکیزه بوم
شناسا و رهرو در اقصای روم
هست و دکتر زرین کوب به اختلاف این دو اذعان دارد

سحر نوشته:

گویا این غزل هجوی است برای مولانا بعد از اینکه درخواست سعدی را برای ملاقات رد می کند و به باو را به حضور نمی پذیرد.

رسته نوشته:

بسیار جای تاسف است که آقای زرین کوب هم به چنین افسانه ای دامن زده است. این دو غزل کلا در دو حال و هوای جداگانه ای سروده شده اند. هر کس اندکی با ادبیات فارسی و سنت های پاسخ گویی و جوابیه سرودن آشنا باشد می داند که این غزل نمی تواند پاسخی به غزل مولانا باشد. اگر سعدی می خواست این غزل را در پاسخ به غزل مولانا سروده باشد حداقل گوشه ای از آن حال و هوا را می گرفت.
قبل از مولانا و سعدی هم اشعاری با همین وزن و ردیف و قافیه وجود داشته است. یکی از آن ها منسوب به منبرهای ابوسعید است . معروف است که ابوسعید خود شعر نمی سروده است بلکه در سر منبر، در حال و هوای سخنان خود، اشعاری نقل می کرده است. دو بیتی که به ابوسعید منسوب است بسیار نزدیک به حال و هوای غزل سعدی است.
شعر ابوسعید را در این لینک می توانید ببینید.
http://ganjoor.net/abusaeed/abyat-aa/sh21/

طاهر خورشیدی نوشته:

واقعا جای تاسف دارد. اگر از نظر تاریخی هم درنظر بگیریم با توجه به سفرهای دور و دراز هر دو بزرگ اصلا بعید به نظر می رسد. منزلت حضرت سعدی چنان بین ادب شناسان واقعی والا است که با این تنگ نظری ها ذره ای خدشه به آن وارد نخواهد شد…

امین کیخا نوشته:

حکیمی میگفت انچه به ادمی از نیکی رسیده از این فرشته نیکوکار جبرائیل است جبرائیل را ایرانیان سروش می گفته اند و صفت و ستای او سروش دلیر و سروش اهلو است و اهلو یعنی نیکوکار ، سرور حکیمان سهروردی کتابی در باره پر و شهپر سروش دارد که خواندنی ست ، سلام و درود پاکان بر ان فرشته بلند مرتبه باد

sami نوشته:

سلام من رشته دانشگاهی و مو قعیت کاریم عمران هست به شعر علاقه دارم میشه معنی این شعر رو هر کی میدونه برام بنویسه

جمشید پیمان نوشته:

عده ای و از جمله دکتر زرین کوب معتقدند که سعدی این غزل را در تعریض به جلال الدین بلخی سروده است.برای این ادعایشان هم استدلال هائی کرده اند که بیشتر به سفسطه شبیه اند. من اماجزو کسانی هستم که معتقدند بین این غزل سعدی و غزل معروف جلال الدین بلخی ( بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست) جز به لحاظ وزن و قافیه ی غزل، هیچ سنخیتی وجود ندارد. از این گذشته اگر سعدی قصد می داشت که با مولانا معارضه کند باید لا اقل در یکی دو مورد اشاره ای ولو غیر مستقیم، به مضامین و موضوعات غزل مولانا می کرد.نکته دیگر این که مولانا در دوره حیاتش حد اکثر از شهرتی محلی یا منطقه ای برخوردار بوده است و نه بین المللی. شهرتش هم در هر اندازه ای که بوده به شاعریش ربطی نداشته است. اشاره ی آقای زرین کوب به داستان بوستان سعدی (شنیدم که مردیست پاکیزه بوم …) نمی تواند مبین اشاره ی سعدی به مولانا باشد. مولانا مردی مهمان نواز و کریم النفس بوده و در خانه اش همواره بر غریبه و آشنا گشوده. بنا براین چگونه ممکن است سعدی چنین مردی را بشناسد و در باره اش بگوید :
به لطف و سخن گرم رو مرد بود ــــ
ولی دیگدانش عجب سرد بود.
باری، این تبادر و انتخاب وزن و قافیه مشترک برای دو غزل از دو خداوندگار سخن در یک عصر ، به نظر من کاملا تصادفی بوده است. همچنین معتقدم اگر رباعی منسوب به ابو سعید ابوالخیر ،واقعا از آن ابو سعید باشد، آن گاه می توان این فرض را قوی دانست که هم سعدی و هم جلال الدین بلخی در سرودن غزلشان از این رباعی ابو سعید الهام گرفته اند:
ای ترک جان نکرده و جانانت آرزوست
زنُار نا بریده و ایمانت آرزوست
در هیچ وقت خدمت مردی نکرده ای
وآنگه نشسته و صحبت مردانت آرزوست.
بویژه سعدی در سرودن غزلش ، در همان بیت نخست و در مصرع دوم یکراست سراغ رباعی ابوسعید رفته و مطلغ غزلش را چنین سروده است:
از جان برون نیامده،جانانت آرزوست
زنُار نا بریده و ایمانت آرزوست
باری، کسیانی که با سعدی و جلال الدین بلخی بوده اند در باره این امر سخنی نگفته اند. دیگرانی هم که بعدها در این باره گفته اند و نوشته اند ، هم سخنشان و هم مفروضاتشان و هم استدلال هایشان ، از قطعیت برخوردار نیستند.در این میان و با این وصف این پرسش مطرح است که چرا عده ای بر اساسی سست و نا استوار، عامدانه یا از سر سهو به تحقیر سعدی در برابر مولانا پرداخته اند؟

شمس الحق نوشته:

مرحوم دکتر زرین کوب استاد حقیر بوده اند و هر چه نیکویی و دانایی در کار منست همه از ایشانست و هر چه بدی و نادانی ، از بی توجه ای و سبک سری خودم ، آن مرحوم محققی توانا و ژرف اندیش بودند و بعید است چنین خطایی از ایشان بروز کند ، من اکنون بخاطر ندارم موضوع مورد بحث که تعریض سعدی به غزل مولوی ، آنهم نسبت به چنان غزل مشهوریست در کدام مقاله یا تألیفات دکتر زرین کوب نقل شده است ، اما وظیفه خود میدانم این چند کلمه را بعنوان دفاع از حیثیت ادبی استاد خود که دستشان از دنیا کوتاه است عرض کنم .

لسان الغیب نوشته:

این شعر به هیچ نشان از استاد سخن سعدی نیست….کسانی که میخواهند سعدی بزرگ را کوچک بشمارند این جواب از سعدی به شما:نه از جور مردم رهد زشت روی….نه شاهد زنامردم زشت گوی….وانگهی دوستان عزیز دکتر زرین کوب یا هرشخص دیگری را رها کنید و اشعار سعدی را مطالعه کنید تا متوجه بشید سبک این شعر با شعرهای سعدی متفاوت است…ودر آخر: هم مولوی باعث افتخار وسربلندی من است وهم استاد سخن سعدی وبا این سخنان چیزی از آن دو کاسته نمیشود

جمشید پیمان نوشته:

پس از نوشتن یک حاشیه در اینجا ،بعضی دوستان در رابطه با نوشته من خصوصی به دو نکته اشاره کرده و برای آنها از من توضیح و نظر خواسته اند. ضروری دیدم آن نکته ها و توضیحم را در اینجا نیز بیاورم.
نکته اول: آقای زرین کوب در این مورد سخنی نگفته است یا لا اقل کسی بطور مستند چنین چیزی را در جائی ندیده است.
در رابطه با این تذکر یادآور می شوم که من نیز شخصا چنین چیزی را مستقیما از آقای زرین کوب نخوانده ام. بنا براین تا زمانی که کسی سند معتبری در این مورد ارائه نکند نظرم در مورد ایشان کان لم یکن تلقی می شود.
نکته دوم این که افلاکی در مناقب العارفین به ملاقات سعدی و مولانا اشاره کرده است.
به نظر من اشاره افلاکی هیچ گونه مستند تاریخی ندارد و صرفا یک جعل از طرف او است. اثبات فرضییه جعل بودنش را موکول به توضیحات مفصل تری می کنم که پس از تحقیق و تفحص بیشتر ارائه خواهم داد.
در پایان بار دیگر خاطر نشان می کنم که همچنان معتقدم میان سعدی و مولانا نه دیداری رخ داده است و نه سعدی به ساحت و مقام مولانا تعریضی کرده است.

مانی نوشته:

بنظر من هر دو غزل سعدی و مولوی اشاره ای به “غزلی” واحد از ابو سعید دارد که ابیاتی از آن باقی مانده و ابیاتی به اشتباه وارد غزل سعدی شده. -مثلا تکرار موری نه ای در دو بیت-
بنظر ردیف آرزوست با این وزن آنچنان وسوسه انگیز است که هر شاعری را به استقبال وا می دارد همانگونه که در سبک هندی هم استقبال به شعر مولوی مشهود است .و مهمتر آنکه عباراتی مانند موسی عمران-همی زدن و … در کمال تفاوت محتوا این فکر را پر رنگتر می سازد. بنظر من حتی شاید مولانا بعد از سعدی به استقبال غزل مذکور رفته باشد. و هم آنکه دو بیتی ابوسعید نیز بیشتر به غزلی ناقص می ماند و هم اینکه بیت سگ نفس بو سعید می تواند از خود ابوسعید باشد چرا که چنین توهینی از طرف سعدی به کسی که سالها پیش تر میزیسته دور از عقل بنظر میرسد و اصلا بیت تخلص است. از این نظر مهم جلوه میکند که شاید دیوان غزلیاتی از کسانی مانند ابو سعید ابو الخیر و خیام هم وجود داشته که عمدا یا سهوا -به مرور زمان -از بین رفته - بواسطه ماندگاری ادبیات در جزء جزء اجزای مردم ادب پرورمان- عمدا محتمل تر است.

صفا نوشته:

سلام،بعداز خواندن حواشی لازم دیدم نکته ای را عرض کنم،عده ای از رباعی ابوسعید و عده ای از دو بیتی او یاد می کنند،لازم بذکر است که اولن ما همگی ابوسعید را به رباعیاتش می شناسیم،اما این نوشته منسوب به وی یک رباعی نیست،اما مطمئنن یک دوبیتی نیز نمی باشد چراکه دوبیتی یا ترانه در بحر هزج برابر با مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل یا فعولن که هر دو در رکن اخر برابرند سروده می شود،و این دوبیت اساسن در بحر مضارع است که دو نوع خوانش دارد، اما رباعی هم نمی تواند باشد زیرا وزن رباعی با ۲۴ حالتی که ابدال ها و اختیارات شاعری و رکن های عروضی اش ایجاد میکنند هم هرگز برابر با مضارع اخرب مکفوف محذوف نخواهند بود و تصادفن رباعی باید و باید و باید تنها در وزن لاحول ولا قوه الا بالله باشد با ۲۴ گونه ی مختلف که همگی در نهایت همین لا حول،،، هستند، پس فقط یک احتمال می ماند که دوبیت منسوب به ابوسعید مطلعی از یک غزل نیمه کاره یا مفقود شده است، پرحرفی ام را ببخشید

شکیب نوشته:

باسلام
دوستان عزیزی که غزل مورد بحث مولانا را در همین گنجور مطالعه کرده باشند،دیده اند که مشابه همین حواشی ها در آنجا هم آمده و هیچکدام از حواشی ها نیز مستند و یا از منبع موثقی نیست، علیرغم اینکه غزل مطرح شده در دیوان سعدی موجود است، اما بنده کمترین، باتوجه به شناخت اندکی که از توانمندی ها و قابلیت های سعدی در سرودن غزل های بی نظیر ادبی دارم،گمان نمیکنم که این غزل با این سطح از ارزش ادبی اساسا از سعدی رحمت الله علیه باشد.ضمن آنی که شان سعدی بسیار گرانقدرتر از این است که بخواهد با برخوردی سطحی در مواجهه با این موضوع،خویشتن را در برابر قضاوت عامه قرار دهد.از دوستانی هم که با به کار بردن عبارت (ظاهرا و یا گفته شده)مدعی ملاقات سعدی و مولانا هستند،لطفا منابع و ماخذ خود را اعلام کنند.

ن و القلم نوشته:

حقیقت این است که سعدی اگر میخواست هجوی بر ملای بلخی بسراید،اینقدر مودبانه نمی سرود.اساسا ملای روم در اندازه هایی نبود که سعدی بخواهد درمورد وی فکر کند.سعدی از نظر زبان قدرتمند ترین شاعر است به گواه بزرگانی چون حافظ!
اگر سعدی هجوی بر ملای بلخی مینوشت امروز کسی به ملای بلخ نگاه خم نمبکرد.
رندانگی و عاشقانگی سعدی،گرفتار کننده است.

بابک نوشته:

ن و القلم جان،
اینجا هم که به به!
این نگاه خم چه صیغه ایست؟ منظور نگاه کج (کژ) است؟
و رندانگى و عاشقانگى؟!!!
رندانه، رندوار و رندگونه، نیاز به گى ندارد که همان معناى وار و گونه را مى دهند. بیان شما مى شود رندوار وار، و یا رندگونه گونه!
عاشقانه نیز نیاز به آن گى ندارد، که آنرا عاشق وار وار، ویا عاشق گونه گونه سازد!
رندى و عشق سعدى نیاز به اضافات ندارند.
و اما از ملاى روم تا مولاناى روم فاصله از ثرى تا ثریاست،
و دیگر آنکه از بعیدات است که این دو بزرگوار خود را چنان به خاک پستى کشانده باشند که اهتمام در هجو دیگرى نمایند.

س ، م نوشته:

تعصب و یکسو نگری ما را به بیراهه می برد
مقایسه ی سعدی ، حافظ ، مولانا ، نظامی و فردوسی با یکدیگر اشتباه است ، که هر کدام در فرهنگ و ادب ما خداوندگارند ، هر چند که دیگرانی را هم در مقام شامخ الهه ادب پارسی {فارسی} میتوان نام برد
،،
ابوسعید
ای ترک جان نکرده و جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست
در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای
و آنگه نشسته صحبت مردانت آرزوست
گویا هرسه ، هم ابوسعید وهم مولانا و سعدی از یک قافیه و ردیف استفاده کرده اند . شاید قصد تختئه ای در کار نبوده . هرکدام هنر خویش نموده اند

ن و القلم نوشته:

برادر عزیز بابک
عارضم که اون “خم” ناشی از ناشی گری در تایپه.
بعد جسارتا میشه بیشتر درباب پسوند”گی” بردم توضیح بدید؟متاسفانه چیز زیادی ازش نمیدونم.
ممنون بابت تنبیه!
:)

ن و القلم نوشته:

اون ملای بلخی که عرض کردم بخاطر اینه که یه بار وقتی از ملای روم استفاده کردم،یکی از معلم هام زد تو پرم که جلال الدین،رومی نیست و کلی ملامت شدیم!
:/

س ، م نوشته:

زمانی مولانا زاده ی بلخ بود و قلمروش تا روم
امروز او را پارسی زبان میشناسند و قلمروش را تمام جهان .
اینشتاین نیز روزی در آلمان زاده شد در ایتالیا بسر برد در سویس زندگی کرد و با تابعیت آمریکا مرد ، ولی او نه قلمروش آلمان ،ایتالیا ، سویس و آمریکاست که جهان است
بزرگان خود را بزرگ بداریم،

ایران نژاد نوشته:

جنابان ، بابک و نون والقلم،
افزودن ” یای ” مصدری به واژگانی که به ‘های غیر ملفوظ ” ختم می شوند ” ه ” را به اصل پارسی خود که ” گ ” است بر میگرداند و بندگی ، زندگی ….و مانندان میسازد. ( پساوندی به نام گی نداریم)،
اما در باب رندانگی و عاشقانگی ، همانگونه که میشود از قید مردانه مردانگی ساخت ، واز زنانه زنانگی رندانگی و عاشقانگی نیز نادرست نمی نمایند اما معمول نیستند و به جای استفاده از قید به سراغ صفت میرویم و رندی و عاشقی میگوییم و مینویسیم.
با پوزش

س ، م نوشته:

جناب ایران نژاد
درود
من گمان میکردم ، رند و عاشق ، صفت هستند
شما می فرمایید عاشقی و رندی هم صفت اند ؟ یا من منظور شما را اشتباه متوجه شده ام ؟
با احترام

ایران نژاد نوشته:

س. م. گرامی،
همانگونه است که می فرمایید رند و عاشق صفت اند
و رندی و عاشقی اسم مصدر رند بودن و عاشق بودن
و خداوند قسمت کند عاشقی را ، که خویش شایسته رندی نمی بینم.
و واژگان را چگونه به کار گیریم معانی دستوری گونه گون دارند ، بزرگ که معروفترین صفتهاست گاه به صورت اسم به کار میرود….. و پرگویی ام راببخشایید.

س ، م نوشته:

ایران نژاد گرامی
تا به حال معروفترین صفت ها خود ِ ” معروف “ بود ، چگونه از عرش به فرشش انداختید ؟
گاهی هم صفت نیست.
شوخی بود .
شاد باشید

فرداى روشن نوشته:

ن و القلم
دوست عزیز از اینکه معلمتون زده تو دهنتون بفهمید که چقدر ادبیاتتون به درد نخوره،متاسفم براى شما که به خودتون اجازه میدید به شخصیت بزرگ ایرانى مثل مولانا توهین کنید،بهتره قبل از نظر دادن نحوه حرف زدن و بیان کردن رو یاد بگیرید تا باز تو دهنى از معلم یا هر کسى نخورید،ممنون

کانال رسمی گنجور در تلگرام