گنجور

غزل ۴۹۶

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای صورتت ز گوهر معنی خزینه‌ای

ما را ز داغ عشق تو در دل دفینه‌ای

دانی که آه سوختگان را اثر بود

مگذار ناله‌ای که برآید ز سینه‌ای

زیور همان دو رشته مرجان کفایتست

وز موی در کنار و برت عنبرینه‌ای

سر درنیاورم به سلاطین روزگار

گر من ز بندگان تو باشم کمینه‌ای

چشمی که جز به روی تو بر می‌کنم خطاست

وان دم که بی تو می‌گذرانم غبینه‌ای

تدبیر نیست جز سپر انداختن که خصم

سنگی به دست دارد و ما آبگینه‌ای

وان را روا بود که زند لاف مهر دوست

کز دل به درکند همه مهری و کینه‌ای

سعدی به پاکبازی و رندی مثل نشد

تنها در این مدینه که در هر مدینه‌ای

شعرش چو آب در همه عالم چنان شده

کز پارس می‌رود به خراسان سفینه‌ای

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ری‌را

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مسیر دریایی شیراز به مشهد ;) نوشته:

[…] آبی میان فارس و خراسان گویا از دغدغه‌های سعدی بوده . جای دیگری هم به این موضوع اشاره […]

کمک به گسترش دامنهٔ داده های بزرگترین سایت شعر فارسی