گنجور

غزل ۲۶۷

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سروبالایی به صحرا می‌رود

رفتنش بین تا چه زیبا می‌رود

تا کدامین باغ از او خرمترست

کاو به رامش کردن آنجا می‌رود

می‌رود در راه و در اجزای خاک

مرده می‌گوید مسیحا می‌رود

این چنین بیخود نرفتی سنگدل

گر بدانستی چه بر ما می‌رود

اهل دل را گو نگه دارید چشم

کان پری پیکر به یغما می‌رود

هر که را در شهر دید از مرد و زن

دل ربود اکنون به صحرا می‌رود

آفتاب و سرو غیرت می‌برند

کآفتابی سروبالا می‌رود

باغ را چندان بساط افکنده‌اند

کآدمی بر فرش دیبا می‌رود

عقل را با عشق زور پنجه نیست

کار مسکین از مدارا می‌رود

سعدیا دل در سرش کردی و رفت

بلکه جانش نیز در پا می‌رود

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سمیرا خدابخش نوشته:

چه زیبا توصیف کرده
داستانی بود در نرسیدن به معشوق که
در وداع آخرین عاشق گفت : میگن عاشق دوست داره با عشقش قدم بزنه و راه بره و دست در دست هم برن،و عاشق چشمهاشو میگیره و میگه..اما من این حسرت و درد رو با خود نگه میدارم..
در حالیکه عاشق چشمانش بسته است میگوید
سرو بالایی به صحرا می رود..
و میگوید انتخاب با خودته میتونی بری میتونی بمونی…
و می رود…

گفتم اینجا هم بیان کنم..زیبا هست این توصیف…

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام