گنجور

غزل ۲

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای نفس خرم باد صبا

از بر یار آمده‌ای مرحبا

قافله شب چه شنیدی ز صبح

مرغ سلیمان چه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف

یا سخنی می‌رود اندر رضا

از در صلح آمده‌ای یا خلاف

با قدم خوف روم یا رجا

بار دگر گر به سر کوی دوست

بگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیف

چند کند صورت بی‌جان بقا

آن همه دلداری و پیمان و عهد

نیک نکردی که نکردی وفا

لیکن اگر دور وصالی بود

صلح فراموش کند ماجرا

تا به گریبان نرسد دست مرگ

دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد به حقیقت که او

دوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحتست

درد کشیدن به امید دوا

سر نتوانم که برآرم چو چنگ

ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی می‌زنم

روز دگر می‌شنوم برملا

قصه دردم همه عالم گرفت

در که نگیرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدی به کوه

کوه بنالد به زبان صدا

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امید رضا محبی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی که انسان به دیدگاه و نظر عارفان و اولیاء الله دقیق می شود نکته ظریفی را در آن می یابد، آنهم اینکه نگاه آنها به هر آنچه می دیده اند به گونه دیگری بوده است.
به یاد آورید شعری از سعدی علیه الرحمه را که در یکی از کتابهای درسمان بود و دیدن برگ درختی او را چنین به خروش و غریو واداشته که می گوید
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

برای زمین در گرفتگان و سنگین بالان،اشیاء و اجسام و موجودات همان است که می بینند اما برای بزرگ عارفی چون سعدی از برگ سبزی معرفت کردگار جوشش می کند و آیتی است از ایزد منان.
شروع این غزل را دوباره بنگرید که وزش باد صبا را با آمدنش از بر یار آمیخته است، گویی با نسیمی تمام وجودش از عشق و مستی شراب حق لبریز شده و خود نیز اینگونه فرح بخش خوانده است.
خواندن مرغان بر درخت، کبکان از کوه و غوکان از آب و بهائم از بیشه برایش تسبیح پروردگار بوده که چنین زیبا در گلستان همیشه جاویدش سروده است:
دوش مرغی به صبح می نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش


گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و من خاموش

امید آنکه بر ورق صورت خوبان، نه خطوط، بل قلم صنع خدا را ببینیم.

روحش شاد.

منصورگروسی نوشته:

با سلام

در این غزل دلنشین سعدی

از مصرع اول بیت دوم

تا مصرع دوم بیت چهارم

با توجه به اینکه کلیه این مصرعها

سئوالی می باشند

بهتر می نماید

تا در اخر تمامی این مصرعها علامت سئوال ( ؟)

درج گردد

و این مصرع نیز اصلاح شود

قافله ی شب چه شنیدی ز صبح ؟

مرغ سلیمان چه خبر از سبا ؟

موفق باشید و کامروا

امین کیخا نوشته:

جای دارد تمام کسانی که پارسی میدانند روانی این بیت را گردن نهند

علیرضا پیشگو نوشته:

من همیشه بر این نکته تاکید کرده ام و حتما دوستان نیز با من هم رای هستند که سعدی تا آنجا که جا دارد نمی گذارد سخنش قطع شود و در عین حال از همه چیز می گوید.حتی به دوست مجال سخن نمی دهد و خود پیشگویی اسرار می کند.که ما چنینیم تو این کن و یا آن کن.که لطافتی به شعرش داده که در ک ان زیباست.
ضمنا انتخاب وزن شعر و بیقراری آهنگ آن هنگام خواندن موجب فرح میشود که همان حس را به آدمی می بخشد .مانند اواز استاد شجریان که گویی پدر دوم اشعار است و چنان شعر را می پرورد که همان حس چه عاشقانه چه عارفانه چه افسوس چه خنده چه جداییو بغض و….را به مخاطب میرساند.

شریفی نوشته:

این غزل در ارتباط با معراچ حضرت محمد(ص) می باشد که حضرت سعدی به زیبایی تمام آن را بیان نموده است

روفیا نوشته:

بر سر خشمست هنوز ان حریف
یا سخنی می رود اندر رضا
اشاره به ایه ۳۸ سوره بقره و موضوع هبوط دارد :
قلنا اهبطو منها جمیعا …
یعنی بعد از اخراج از بهشت رضوان او ایا سرانجام با ما اشتی می کند ؟

بهار نوشته:

در بیت یازدهم ،
خستگی اندر طلبت راحت است ،
درد کشیدن به امیدت، دوا

صحیح تر به نظر میرسه تا

درد کشیدن به امید دوا

شایق نوشته:

باسلام دوست نباشد به حقیقت که او دوست فراموش کند در بلا در رابطه با این بیت داستانی کوتاه نقل میکنم مردی کهن سال فرزندی داشت که مدعی بود دوستان زیادی دارد وبر والد خویش خرده میگرفت که تو هیچ دوستی نداری و من با اینهمه دوست در گرفتاری نمیمانم بدر گفت من فقط یک دوست دارم وبیا با هم دوستان ترا ودوست مرا امتحان کنیم باری بزغاله ای سربریدند ودر گونی خون الود قرار دادند وخود را نیز خون الود کردند واخرای شب یک یک در خانه دوستان را زدند ومیگفتند ما یک نفر را کشته ایم دوستان فرزند همه در رابستند وگفتند به ما ربظی ندارد ام ان یک دوست اندو را به درون خانه کشید و فت بیاید تا فکر کنیم چه باید کرد والسلام

7 نوشته:

ای نفس خرم باد صبا
از بر یار آمده‌ای مرحبا

نفس=نسیم
ای نسیم باد خنک و جانبخش صبا از بوی دل انگیزت پیداست که از دیار یار آمده ای خوش آمدی

7 نوشته:

دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
دوســت مــشــمــار آنــکــه در نــعــمــت زنــد لــــاف یـــاری و بــــرادر خــــوانـــدگــــی
دوســت آن بــاشـد کـه گـیـرد دسـت دوسـت در پــریــشــان حــالــی و درمــانــدگــی

7 نوشته:

گر برسد ناله سعدی به کوه
کوه بنالد به زبان صدا
ناله های زار و عاشقانه ام اگر به کوه برسد کوه نیز با من همآواز میشود

سنور نوشته:

من از ادبیات سر رشته ای ندارم فقط این سوال برام پیش اومد درمصرع آخر کلمه(صدا)با کسره صاد خونده بشه درسته یا با فتحه صاد به معنای پژواک؟

حافظ شیرازی نوشته:

معراااااااااااج؟؟؟؟؟؟؟؟ عجب!
یاد مطلبی از جناب سعدی افتادم در کتاب بوستان،با عنوان “اندر فضیلت خاموشی”:

نباید سخن گفت ناساخته
نشاید بریدن نینداخته

کم آواز هرگز نبینی خجل
جُوی مُشک بهتر که یک توده گل…

محمدرضا خان پور نوشته:

باسلام ، اگر ممکن باشد شرح کامل ابیات شامل معانی و آرایه های ادبی غرلیات سعدی را بنویسید ممنون می شوم .

آتنا نوشته:

با عرض سلام .
در مصراع (صلح فراموش کند ماجرا ) ایا صلح در نقش فاعله؟ میشه بیت رو معنی کنید؟
(سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرد قفا )
این بیت ب چه معنیه ؟
در مصراع (روز دگر میشنوم برملا) معشوق حرف های عاشقانه سعدی رو برملا میکنه؟
و مصراع (در که نگیرد نفس آشنا) یعنی چی؟

ممنون میشم جواب سوالهامو از دوستان بگیرم

7 نوشته:

لیکن اگر دور وصالی بود
صلح فراموش کند ماجرا
کند=کناد=خواهد کرد
صلح فراموش ساز ماجرا خواهد بود/فاعل

سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرد قفا
چون چنگ خمیده سر نتوانم بلند کرد ولو چون دف پوستم بر اثر ضرب خوردن ها کنده شود.
از جوانی تا پیری و مرگ با همه نامهربانی ها از تو دل نمیکنم
دف:ساز چنبری(دایره ای) با پوست نازک.با انگشت و کف دست نواخته میشود.
چنگ:در لغت به معنی خمیدگی است.ساز سیمی خمیده با چند هزار سال پیشینه که گفته میشود رامتین آن را ساخته است.

قصه دردم همه عالم گرفت
در که نگیرد نفس آشنا
داستان درد عاشقی من جهانگیر شده مگر میشود سخن آشنای عشق و عاشقی باشد و در کسی اثر نکند

7 نوشته:

لیکن اگر دور وصالی بود
صلح فراموش کند ماجرا
کند=کناد=خواهد کرد
صلح فراموش ساز ماجرا خواهد بود/فاعل

سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرد قفا
چون چنگ خمیده سر نتوانم بلند کرد ولو چون دف پوستم بر اثر ضرب خوردن ها کنده شود.

7 نوشته:

سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرد قفا
اگر پیر شوم و خمیده قامت چون چنگ
و پوستم کنده شود چون دف در این راه سخت
دست از تو برنخواهم داشت.

آتنا نوشته:

سپاس دوست عزیز

کانال رسمی گنجور در تلگرام