بس نکته که از سر سویدا به در افتاد
زآن نقطه که بر چهره آن خوش پسر افتاد
چون آب روان گشت روان از نظرم یار
زاین روی مرا آب روان از نظر افتاد
میخواست خیالش که برون آیدم از چشم
صد دجله خون از مژه در رهگذر افتاد
زلفش ز سر آمد که سراپاش ببوسد
پشتش ز هوا خم شد و بر روی درافتاد
تا دید قلم آن خط مشکین دلآویز
هر جا که خطی دید ز سودا به سر افتاد
از جان صنم چین کمر بندگیاش بست
تا دید که آن چین قبا بر کمر افتاد
هر تیر که از غمزه مردافکن او جست
بر جان من خستهجگر کارگر افتاد
افتاد بسی روح ستمدیده به زاری
انبار ز هر بار بسی زارتر افتاد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصه خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید
[...]
زانگه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورتِ بیطاقتیام پرده برافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
شمشیر کشیدهست نظر بر سر مردم
[...]
باز این دل غمدیده به دام تو در افتاد
بس مرغ همایون که به تیر نظر افتاد
لطفی کن و تیری دگرم سوی دل انداز
کان تیر نخستین که زدی بر جگر افتاد
پرسیدن یاران کهن رسم قدیم است
[...]
جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتاد
با وصل تو دل چون شبهی در گهر افتاد
کی دست زند در کمر صحبت شیرین
فرهاد که با درد فراق از کمر افتاد
با روی تو زد آب روان لاف لطافت
[...]
تا دیدهٔ من بر رخ همچون قمر افتاد
راز دلم از پردهٔ محنت به در افتاد
دیگر نکند چشم به خورشید جهانتاب
آن را که بدان طلعت چون مه نظر افتاد
بر بوی گذاری که کند بر سر او دوست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.