گنجور

 
روح عطار

یاد باد آنکه نیاید ز منش هرگز یاد

شاد باد آنکه دل او به غمم باشد شاد

هیچ فریاد من بی‌سر و سامان نرسد

ناله و زاری من هیچ به گوشش مرساد

بست پیمان که ز کار تو گره بگشایم

هیچ کاری به جز از گریه ز چشمم نگشاد

گفتمش بنده قد تو شدم گفت شده است

بنده قامت من سرو که بودی آزاد

روح عطار شد ای خسرو خوبان جهان

در غم شکر شیرین تو همچون فرهاد

گر از آن شکر شیرین ندهی داد دلش

جان به تلخی برد ای جان و جهان خواهد داد

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب