روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

بس نکته که از سر سویدا به در افتاد

زآن نقطه که بر چهره آن خوش پسر افتاد

چون آب روان گشت روان از نظرم یار

زاین روی مرا آب روان از نظر افتاد

می‌خواست خیالش که برون آیدم از چشم

صد دجله خون از مژه در رهگذر افتاد

زلفش ز سر آمد که سراپاش ببوسد

پشتش ز هوا خم شد و بر روی درافتاد

تا دید قلم آن خط مشکین دل‌آویز

هر جا که خطی دید ز سودا به سر افتاد

از جان صنم چین کمر بندگی‌اش بست

تا دید که آن چین قبا بر کمر افتاد

هر تیر که از غمزه مردافکن او جست

بر جان من خسته‌جگر کارگر افتاد

افتاد بسی روح ستم‌دیده به زاری

انبار ز هر بار بسی زارتر افتاد