گنجور

 
روح عطار

پیش رویت گل که باشد هرزه‌خندی شرمساری

نزد قدت سرو پا استاده‌ای بی‌اعتباری

چون بخواهم جان سپردن پیش رخسار تو اولی

چون بباید مرد روزی پیش بالای تو باری

خرم آن جمعی که باشد در میانشان چون تو شمعی

حبذا اوقات آن یاری که دارد چون تو یاری

شب همه شب بر درت از سوز دل چندان بگریم

تا به آب دیده بنشانم اگر باشد غباری

دوش بر یاد رخت افتاده بودم در گلستان

صبحدم می‌گفت نالان بلبلی در شاخساری

کای جوانان باده خوردن در چمن با لاله‌رویان

اختیار این است دریاب ای که داری اختیاری

روح عطار از تو دارد بار بی‌اندازه بر دل

آخر ای بی‌رحم باری از دلش بردار باری

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
سعدی

خوش بوَد یاری و یاری بر کنار سبزه‌زاری

مهربانان، روی بر هم، وز حسودان بر کناری

هر که را با دل‌ستانی عیش می‌افتد زمانی

گو «غنیمت دان که دیگر، دیر دیر افتد شکاری»

راحت جان است رفتن با دلارامی به صحرا

[...]

حکیم نزاری

دلبرا با ما سر پیوند داری یا نداری

راست برگو الله الله راست داری یا نداری

عیب نتوان کرد باید سر به مسکینی نهادن

گر به پیوند چو من شوریده ای سر در نیاری

با تو ما باری به یک دل در میان داریم صد جان

[...]

اوحدی مراغه‌ای

پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری

ساقیی سرمست و جامی، مطربی موزون و یاری

نوش کن جام صبوح و کوش کز شاخ گل‌تر

بلبلی هر دم بنالد، بلکه چون بلبل هزاری

چون به دستم باده دادی شیر گیرم کن به شادی

[...]

جلال عضد

در زمستان بر امید آنکه باز آید بهاری

عاشق گل را بباید ساختن با نوک خاری

دوستان پرسند کآخر در چه کاری در چه کارم

می گذارم عمر خود را بر امید انتظاری

بارها بار فراقت برده‌ام بر گردن جان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جلال عضد
یغمای جندقی

چرب و شیرین، نغز و رنگین دل پذیری جان گواری

نوش زنبوری چه سود آوخ که بر من نیش ماری

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از یغمای جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه