پیش رویت گل که باشد هرزهخندی شرمساری
نزد قدت سرو پا استادهای بیاعتباری
چون بخواهم جان سپردن پیش رخسار تو اولی
چون بباید مرد روزی پیش بالای تو باری
خرم آن جمعی که باشد در میانشان چون تو شمعی
حبذا اوقات آن یاری که دارد چون تو یاری
شب همه شب بر درت از سوز دل چندان بگریم
تا به آب دیده بنشانم اگر باشد غباری
دوش بر یاد رخت افتاده بودم در گلستان
صبحدم میگفت نالان بلبلی در شاخساری
کای جوانان باده خوردن در چمن با لالهرویان
اختیار این است دریاب ای که داری اختیاری
روح عطار از تو دارد بار بیاندازه بر دل
آخر ای بیرحم باری از دلش بردار باری