گنجور

 
حکیم نزاری

دلبرا با ما سر پیوند داری یا نداری

راست برگو الله الله راست داری یا نداری

عیب نتوان کرد باید سر به مسکینی نهادن

گر به پیوند چو من شوریده ای سر در نیاری

با تو ما باری به یک دل در میان داریم صد جان

تا تو خود با ما و از ما در میان یا برکناری

سر برآوردیم با تو از گریبان محبت

شسته از چرک طبیعت دامن پرهیزگاری

روزگارم صرف شد در انتظار وصل و از تو

دست باید شست اگر هم داستان روزگاری

نیست روی دیگرم روی من و خاک تشفع

چون ندارم زور و زر باری برآرم دست زاری

مجمع کروبیان گویند اللهم اسمع

هر چه از گردون برآید نالۀ زار نزاری

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
سعدی

خوش بوَد یاری و یاری بر کنار سبزه‌زاری

مهربانان، روی بر هم، وز حسودان بر کناری

هر که را با دل‌ستانی عیش می‌افتد زمانی

گو «غنیمت دان که دیگر، دیر دیر افتد شکاری»

راحت جان است رفتن با دلارامی به صحرا

[...]

اوحدی مراغه‌ای

پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری

ساقیی سرمست و جامی، مطربی موزون و یاری

نوش کن جام صبوح و کوش کز شاخ گل‌تر

بلبلی هر دم بنالد، بلکه چون بلبل هزاری

چون به دستم باده دادی شیر گیرم کن به شادی

[...]

جلال عضد

در زمستان بر امید آنکه باز آید بهاری

عاشق گل را بباید ساختن با نوک خاری

دوستان پرسند کآخر در چه کاری در چه کارم

می گذارم عمر خود را بر امید انتظاری

بارها بار فراقت برده‌ام بر گردن جان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جلال عضد
روح عطار

پیش رویت گل که باشد هرزه‌خندی شرمساری

نزد قدت سرو پا استاده‌ای بی‌اعتباری

چون بخواهم جان سپردن پیش رخسار تو اولی

چون بباید مرد روزی پیش بالای تو باری

خرم آن جمعی که باشد در میانشان چون تو شمعی

[...]

یغمای جندقی

چرب و شیرین، نغز و رنگین دل پذیری جان گواری

نوش زنبوری چه سود آوخ که بر من نیش ماری

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از یغمای جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه