گنجور

 
روح عطار

ای مدعی ز روی نکو منع ما مکن

آزار بی‌دلان ز برای خدا مکن

ما خود ز هجر یار به انواع خسته‌ایم

بر ما ترحمی کن و چندین جفا مکن

ای دل تو را چو نیست پریشانی آرزو

چون زلف یار تکیه به باد هوا مکن

مطرب مقام راست چو بنواختی کنون

جز وصف سرو قامت دل‌دار ما مکن

خواهی که روح دل‌شده زاین درد به شود

جز لعل روح‌پرور خویشش دوا مکن

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
فلکی شروانی

بر دوستان ز جود خود انعام عام کن

بر دشمنان ز کین خود اندام دام کن

ادیب صابر

بلبل رسید نغمهٔ بلبل رها مکن

گلبن شکفت جز همه بر گل ثنا مکن

از روی دوست دیده خود را تهی مدار

وز دست خویش دستهٔ گل را جدا مکن

گر عهد کرده‌ای که نگیری قدح به دست

[...]

مولانا

جانا بیار باده و بختم تمام کن

عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن

زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست

دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن

همچون مسیح مایده از آسمان بیار

[...]

امیرخسرو دهلوی

جانا، شبی به کوی غریبان مقام کن

چون جان دهیم در کف پایت خرام کن

داری به زیر غمزه و لب مرگ و زندگی

تا چند جان دهم، به زبان ناتمام کن

دعوی خونبهای دل خویش می کنم

[...]

سلمان ساوجی

جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن

بس نازک است جانب رویش رها مکن

از من دلا منال که دادی مرا به دست

کاین جور دیده کرد تو بر من جفا مکن

دیدش نخست دیده و رفتی تو بر اثر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه