روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳

ای مدعی ز روی نکو منع ما مکن

آزار بی‌دلان ز برای خدا مکن

ما خود ز هجر یار به انواع خسته‌ایم

بر ما ترحمی کن و چندین جفا مکن

ای دل تو را چو نیست پریشانی آرزو

چون زلف یار تکیه به باد هوا مکن

مطرب مقام راست چو بنواختی کنون

جز وصف سرو قامت دل‌دار ما مکن

خواهی که روح دل‌شده زاین درد به شود

جز لعل روح‌پرور خویشش دوا مکن