گنجور

 
روح عطار

باز جان در موج دریای خطر خواهم زدن

ناگهان بر قلب آن زیبا پسر خواهم زدن

در میان شهر ناگه دست فرصت چون کمر

در میان آن مه جوزاکمر خواهم زدن

گر جهان خواهد سرآمد بر من و سر می‌رود

بوسه‌ای بر لعل آن تنگ شکر خواهم زدن

گر نگرداند لب خشکم تر آن ترسابچه

زآتش دل آتش اندر خشک و تر خواهم زدن

ور سرم بردارد آن شمع چگل مانند شمع

همچو شمعش لاف جان‌بازی ز سر خواهم زدن

در هوای آن بت سیمین‌بر زرین‌کمر

اشک همچون سیم بر روی چو زر خواهم زدن

روح عطار وی‌ام هر کفر و ایمانی که هست

پیش روی و موی او بر یکدگر خواهم زدن

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب