گنجور

 
نشاط اصفهانی

تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرم

که حسن روی تو نگذاشت عیب خود نگرم

همین نه بنده ی نا سودمند بی هنرم

بدی و زشتی و عیب است پای تا بسرم

بدین بدی که منم کس مرا نداند و من

از آنچه دانم دانم که باز من بترم

اگر به بیهنری خواندم زهی تشریف

که فضل خواجه بپوشد معایب دگرم

خبر ز دوست ندارم جز آنکه با خبر اوست

خبر ز خویش ندارم جز اینکه بیخبرم

بدست لطف مرا کشت باغبان ورواست

کنون بخشم اگر بر کند که بی ثمرم

نه زاسمان و نه زابرم شکایتست که من

زمین شوره ام و نیست سودی از مطرم

اگر بدیده ی بیگانه جلوه کرد رخش

چه جای شکوه که من آشنای بی بصرم

چو اصل هر هنر آمد وجود خواجه نشاط

مرا از این چه هنر به که عاری از هنرم

کمال آینه در سادگی و بی نقشی ست

خوشم که پاک شد از نقش مختلف گهرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم

به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم

نمی‌شناسم خود را که من کیم به یقین

از آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم

عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاه

[...]

انوری

ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفا

چرا چنین ز نسیم صبات بی‌خبرم

به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی نداد

خرد به باغ سخن بی‌شکوفهٔ هنرم

به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دی

[...]

خاقانی

جمال شاه سخا بود و بود تاج سرم

وحید گنج هنر بود و بود عم به سرم

به سوی این دو یگانه به موصل و شروان

دلی است معتکف و همتی است برحذرم

هنر بدرد ز دندان تیز سین سخا

[...]

ظهیر فاریابی

چو ماه یکشبه بنهفت چهره از نظرم

مه دو هفته درآمد به تهنیت ز درم

بداد مژده عید از لطف چنانک گرفت

ز فرق تا به قدم جمله در گل و شکرم

مرا به شادی رویش به سینه باز آمد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ظهیر فاریابی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه