در دست نفس سرکش مقهور و مضطریم
یا مطلق الاساری ادعوک یا کریم
قلبی که از خزانه ی صنعت بما رسید
صراف عدل ار نپذیرد کجا بریم
تو خو برو چرا فکنی پرده بر جمال
بر ما بپوش پرده که ما زشت منظریم
با دیده ای که غیر ترا بیند آن عجب
داریم چشم آنکه بروی تو ننگریم
از فیض عقل سر خوش و از سوز عشق تیز
در آب ماهییم و در آتش سمندریم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از خضوع و اضطراب خود در برابر نفس سرکش صحبت میکند و به دعای پروردگار میپردازد. او از قلبی که به او عطا شده است، سخن میگوید و از نیاز به عدالت و بخشش خداوند میخواهد. شاعر به زیبایی و جاذبه ی معشوق اشاره دارد و از او میخواهد که پرده از زیباییهایش بر ندارد. همچنین، او از دیدی سخن میگوید که فقط بر معشوقش تمرکز دارد و به غیر او نمینگرد. در نهایت، او با بیان تضاد در احساساتش، هم از لذت عقل و هم از سوز عشق صحبت میکند، که نشاندهندهی درگیری درون اوست.
هوش مصنوعی: در برابر نفس سرکش و بیقرار خود، احساس ضعف و ناتوانی میکنم. ای بخشنده و بزرگوار، به تو روی میآورم و تو را استغاثه میکنم.
هوش مصنوعی: قلبی که به ما هدیه شده و از هنر و خلاقیت به دست آمده است، اگر صراف عدالت آن را نپذیرد، ما کجا میتوانیم برویم؟
هوش مصنوعی: تو خودت را زیبا ببین، چرا باید پردهای بر زیبایی ما بکشی؟ بپوشان پردهای که ما ذاتاً زشت به نظر میرسیم.
هوش مصنوعی: چطور ممکن است با چشمی که جز تو چیز دیگری را میبیند، شگفتزده نشویم؟ این در حالی است که چشمی که تو را نمیبیند، باعث خجالت ماست.
هوش مصنوعی: ما از نعمت خرد شاداب و خوشحال هستیم و با حرارت عشق در درون آب مانند ماهیها و در آتش مانند اسبهای تندرو زندگی میکنیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جانا کجا شدی که ز بهر تو غم خوریم
هر ساعت از غمان تو آشفته دلتریم
لیلی دیگری تو به خوبی و دلبری
ما در غم فراق تو مجنون دیگریم
ما را به عشقت اندر بیکار شد دو دست
[...]
برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
بزم شهنشهست نه ما باده می خریم
بحری است شهریار و شرابی است خوشگوار
درده شراب لعل ببین ما چه گوهریم
خورشید جام نور چو برریخت بر زمین
[...]
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
[...]
دیریست تا ز دست غمت جان نمیبریم
وقتست کز وصال تو جانی بپروریم
نهنه، چه جای وصل؟ که ما را ز روزگار
این مایه بس که: یاد تو در خاطر آوریم
آن چتر سلطنت، که تو در سر کشیدهای
[...]
بگذار تا به گلشن روی تو بگذریم
در باغ وصل از گل روی تو برخوریم
باشد اسیر چشم گدایان پادشاه
بردار پرده تا که رخت سیر بنگریم
کوری دیده گو بشکن حور پای ما
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.