گنجور

 
نظیری نیشابوری

داشتم از درد جدایی خروش

دل چو تو را یافت زبان شد خموش

غم نخوردم غایب من حاضر است

مژده دل می رسد از لب به گوش

گر نرسد بوی تو هر صبحدم

تا سحر حشر نیایم به هوش

هر که هوای تو به جنت برد

ساعد حورا شودش بار دوش

گر به قدح زهر هلاهل کنند

شهد شود چون تو بگویی بنوش

لعل تو افکند دلم را ز چشم

کعبه به جامی نخرد می فروش

از اثر گریه چون لعل ما

خون به دل سنگ درآید به جوش

بر نگه غیر سپندی بسوز

یا به رخ خویش نقابی بپوش

عشق ز پندار و گمان برترست

تا رمقی هست «نظیری » بکوش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

مست شدم تا به خرابات دوش

نعره‌زنان رقص‌کنان دردنوش

جوش دلم چون به سر خم رسید

زآتشِ جوشش دلم آمد به جوش

پیر خرابات چو بانگم شنید

[...]

مولانا

شد سحر ای ساقی ما نوش، نوش

ای ز رخت در دل ما جوش، جوش

بادهٔ حمرای تو همچون پلنگ

گرگ غم اندر کف او موش، موش

چونک برآید به قصور دماغ

[...]

سعدی

گر یکی از عشق برآرد خروش

بر سر آتش نه غریب است جوش

پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق

دامن عفوش به گنه بربپوش

بوی گل آورد نسیم صبا

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

پیر خرابات به من گفت دوش

ای پسر از خویش مگوی و خموش

گر سر ما داری و پروای ما

ناز مکن درد کش و دُرد نوش

سوخته باید که بود مرد کار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه