گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۹۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کآمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۸۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

barmak نوشته:

be nazare haghir 2 kalame bayad sahih gardad shaki be shakaki,va hol shodam be mool shodam…gool shodam,mool shodam sahih mibashad

پاسخ: تبدیل «شکی» به پیشنهاد شما باعث خراب شدن وزن می‏شود، در مورد دیگر تا آنجا که من اطلاع دارم دیوانهای چاپی به همین صورت ضبط کرده‏اند این شعر را.

ناشناس نوشته:

گفت که تو زیرککی مست خیال و شککی

پاسخ: دوستانی که به دیوان شمس دسترسی دارند، درست این مصرع را به ما اطلاع دهند.

علی بی ستاره نوشته:

به نظر من اگر بجای شکک شککی نوشته شود باید برای بهم نخوردن قافیه بجای خیالی خیال نوشته شود و الا همینطور صحیح است

نگین شکروی نوشته:

با درود وسپاس فراوان
بیت ششم ،بر اساس کتاب کلیات شمس تبریزی،انتشارات امیرکبیر،چاپ دوم،سال ۱۳۴۱، به همین صورت صحیح است
(گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی)

بابک نوشته:

بادرود بسیار
امیدوارم آن دسته ازعزیزانی که به خود اجازه ی اظهار نظر در خصوص اشعار بزرگان معرفت را میدهند توفیق آشنایی بیشتر با( معرفت) را پیداکنند تا متوجه درستی و صحت الف تا واو
بیانات بزرگان شوند. عزیزانم این اشعار نتیجه علم فراوان نیست که بتوان برای تصحیح آن ازطریق علوم و قوانین دستوری در این فرهنگ عمل کرد بلکه حضرت مولوی بعداز بدورریختن کل اندوخته علمی خود که باعث غرور بیش از حد شده بود و ورود به وادی دل اینچنین زیبا سخن گفتند. اگر اهل دل باشید اشعارعارفانه هرچند در طول تاریخ دستخوش تغییرات شوند باز هم مفهوم واقعی خود را به دل اهل معرفت میرساند .
پیشنهاد میکنم در قسمت حاشیه برداشتهای شخصی خود را از ابیات و اشعار بیان کرده تا موجب بالا بردن سطح آگاهی یکدیگر شویم.
پوزش میطلبم از عزیزانی که تلخی سخنم آنها را آزرد.

خفی نوشته:

این غزل خبریست از تحقق آیاتی ازآیات خداوند(میراندن وزنده کردن) براستی این مرد سجاده نشین باوقار, عابدوزاهدواین مردمجاهد چه کم داشته که خودرا مرده میدانسته ? مطلب دیگراینکه حضرت مولا و عرفای دیگرراماشاعر نبینیم زیرا شعر فقط ابزاریست دردست ایشان برای نقش کردن رسم الخطی که اهل آن ازآن تناول کنند. /خفی/ یاعلی مدد

قاسم نائیبی نوشته:

سلام علیکم.باعرض ادب واحترام وخسته نباشید حضور همه ی دست اندرکاران سایت وزین ومثمر وبی ادعا وپرمحتوای گنجور .واما بعد :you are too clever by half!he said/drunk with doubt and fantasy/I got deceived,stunned,cut of from all.این برگردان معتبری از بیت مبحوث عنه است که در دوره ی کارشناسی ارشد به ما یاد داده شده!ودر واقع سر دلبران در حدیث دیگران آمده است.زیرکک ومست خیال وشکک در این بیت از باب معنای تصغیر وتسخیر آمده نه از جهت تحبیب مخاطب.در ترجمه ی انگلیسی به خوبی حق مطلب ادا شده وزیرک نصفه ونیمه معنی شده وبه تبع همین واژه لااقل وزن شعری می طلبد که شککی بیاید.والسلام.

قاسم سلوکی نوشته:

در تقطیع هجایی وارکان مست خیالی وشکی کاملادرست باوزن مفتعلن مفتعلن امده در حالی که اگرزیرککی زیرکی بیایداشتباه میباشدکه به جای مفتعلن فاعلن قرار میگیرد و وزن میانی را کم میکند درقسمت پایانی اگر شککی باشد وزن اضافه میاید با تشکر

رضا کاشی ساز نوشته:

عزیزان بس است صحبت از تقطیع هجایی واژگان و قافیه و از این دست صحبت ها به درّ کلام مولانا توجه کنید او گفته :رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم . پس بیاییم به جان سخن او بیشتر توجه کنیم. انتظار داشتیم در حاشیه ی این شاهکار مولانا بیشتر مطالبی عرفانی ببینیم نه بحث درباره قافیه و بیت.هرچند که لطافت شعر او نیز شهره عالم است.

رضا نوشته:

lمرسی بابک عزیز
من فقط میتوانم سپاسگذار و شکر گذار بودش حضرت مولانا و فعالان این سایت باشم.

حمید رضا گوهری نوشته:

درود بر قاسم نائینی و درود برفوق لیسانسش ودرود برمترجم این بیت . آری دراکثرنسخ [ شکی] آمده ولی کافیست با عادات وافکارمولوی آشنا باشید ، خواهید دید شککی صحیح است .

قسطلی شتوره نوشته:

جناب قاسم برابرنهادی برای مبحوث العنه نبود جز مستقصی منه !

حمید رضا گوهری نوشته:

حقیردراین پنجاه شصت سال آرا و افکار و عقاید ورویاهای مولوی را همچون خطوط کف دستم می شناسم . مولوی میخوانم که شمس را بشناسم . هنوزیکی ازمعماهای باقیمانده وحل نشده زندگی من برغم آنچه که دراین باب نبشته شده ازدانه دانه ابیات دیوان شمس تا ۲۵۸۵۷ بیت مثنوی که قسمتی ازآنها را ازبردارم تا فیه مافیه ، مقالات شمس ، مناقب العارفین احمد افلاکی ، تفاسیر مثنوی مثل تفسیرعظیم بدیع الزمان فروزانفر که سالیان آخرعمرپربرکت ایشان را قدس سره درمحضرشان درک کردم و آنچه درکلاس ها ومحضربزرگان دردانشکدۀ ادبیات که آخرین آنها مرحوم استاد دکترزرین کوب قدس سره بودند خوشه چینی والتقاط کرده ام [ نویسندۀ کتاب مستطاب پله پله تا ملاقات خدا ] ودیگربزرگان مثل دکترصاحب الزمانی [ نویسندۀ کتاب مهم خط سوم ] وآنچه ازسلطان ولد پسرمولوی بجای مانده [ غیرازولدنامه که دلم نمیخواهد بخوانم ] و صد ها مقاله که دراین باب توسط استادان سابقم نبشته شده [ ازایرانی وفرنگی ] ، خوانده ودرآن خصوص تحقیق کرده ام ، هنوزنمیدانم شمس تبریزی کیست یا چیست ، انسان است جن است ، ازستارگان دوردست آمد ورفت ، که چنین اثری برچنان نابغه گذاشت تا بگوید :
چون که زدی برسرمن پست وگدازنده شدم
این کیست ؟ شما ببینید حافظ وسعدی وحتی نظامی که ازبزرگترین شعرا ومتفکرین مایند درپای هرغزلشان مهروامضای خود را گذاشته اند:
سعدی توکیستی که دراین حلقۀ کمند
چندان فتاده اند که ما صید لاغریم
……….
چومنصورازمراد آنانکه [ بر ] دارند [ بردارند ]
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
این غزل ها هوش ازسرانسان میرباید و حقیربا این عرایض سگ که باشم که بتوانم برآنها خرده بگیرم ، اما فکرش را بکنید یک نفربیش از۶۰ هزاربیت غزل ودیگرانواع شعربسراید ونام دیوانش را بگزارد دیوان شمس؟!!
این شمس است که مرا تا به پایۀ جنون رسانده بس که بدنبالش گشتم وهیچ نیافتم.
دوستانی که مقالات شمس را خوانده اند میدانند که ازایشان هیچ نبشته ای دردست نیست وآنچه دراین کتاب نه چندان قطور آمده بخش هایی ازگفتارهای اوست که توسط مریدان مولوی ثبث شده است . درهمین چند کلام انسان حیران میماند که این جانورکیست که دربقول خودش خردکی چنین گفته :
” درخردکی پدررا گفتم ، حکایت من وتو [ نقل به مضمون ] حکایت آن خایۀ بط باشد [ تخم مرغابی ] که به زیر مرغ خانگی نهادند . چون جوجه مرغکان سرازتخم بیرون کردند همه بسوی جوی آب رفته نوک برآن نهادند واما جوجۀ بط به دل دریا زد . حال اگرتو از منی و من از تو ، درآ دراین دریا ورنه ، برو بر مرغان خانگی “!!!!
دوستان تصورش را میکنند که دامنۀ علوم بشری چه عقلی وچه نقلی همین حالا وهزارسال قبل بقدری وسیع بوده که هیچ کس نه آن زمان ونه اکنون قادر نیست چنین غلطی بکند . شمس میفرماید :
” اگرربع مسکون دریک سو و من دریک سو ، هرپرسشی کنند پاسخ گویم ، ازاین شاخ به آن شاخ نپرم ومغلطه نگویم و…. ” [ نقل بمضمون ]
هرپرسشی ؟!!!! آخرلا مذهب هرپرسشی ازتو بکنند پاسخ گویی ؟!!!! آخرهمۀ فحش های زبان برتو ، هزارسال هم فیزیک بوده نجوم بوده شیمی بوده طب بوده تارخ وجغرافیا بوده شعروادبیات بوده فلسفه وزبان بوده مهندسی وهزار کوفت وزهرماربوده . توبه هرپرسشی پاسخ گویی؟!!!! دوستان بواقع من حیران این موجودم شمس الحق تبریزی . کسی که نابغه ای چون مولوی درخصوص اومیگوید :
چون کشتی بی لنگرکژمیشد ومژ میشد
وبلافاصله دراوج زیبایی میفرماید :
درحسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
حقیرنه عاقل است ونه فرزانه دیوانه ای تنهایم ونادان ترین انسان که پای براین کره خاکی نهاده ، اما باوربفرمایید معنی این بیت را باشیرۀ جانم چشیده ام وتوگویی پتکی برسرم کوبیدند.
درحسرت اومرده صدعاقل وفرزانه
درحسرت درک این جانور - انسان - ولی الله - کامپیوترساخت فضا ، موجود فضایی ازکرات وکهکشانهای دیگرحیران و دیوانه تراز ۶۰ سال قبل مانده ام که مولوی خواندن آغازکردم . حقیر دراین ۵۰ -۶۰ سال آرا وافکار و عقاید و رویاهای مولوی را هم چون خطوط کف دستم می شناسم . مولوی میخوانم که شمس را بدانم .
اگرآن روز درحیات من دست دهد ، خواهم گفت :
شکرکند عارف حق کزهمه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

مینا نوشته:

شمس الحق جانم صلواتی قرائت بفرما .از دست حقیر کاری جزاین بر نمی آید که خاطر شریفتان را منحرف کنم و آنقدر حاشیه مربوط وبی ربط !بر اشعار مولانا بنویسم باشد که این بحث و جدل های بیهوده خاتمه یابد چرا که میدانم هیچ چیز اندازه حاشیه نویسی براشعار مولانا خوشحالتان نمیکند

مینا نوشته:

در مورد گول و هول استاد فروزانفر در فرهنگ نوادر دیوان شمس میفرماید فرهنگ نویسان هول را به معنی درست آورده اند ولی در تمام آن شواهد هول به معنی هایل مناسب است ولی احتمل آنرا داد. که در شعر مولانا به معنی هول زده باشد ولی میان هول عربی و این کلمه که بر وزن گول است ارتباطی نیست.و اما این را خودم اضافه میکنم که گول شود هول شود وز همه معزول شود ..به معنی دستپاچه و دست و پا گم کرده بایستی برگردان شود

شمس الحق نوشته:

گفت که تو زیرککی مست خیالی وشکی
گول شدم هول شدم وزهمه برکنده شدم
سلام خانم مینا
اگرچه حقیربرای مرحوم فروزانفر احترام عمیقی قائلم اما تفسیرعظیم ایشان برمثنوی را نخوانده ام الا که تورقی کرده باشم . هیچ تفسیری را نمی خوانم . تفسیرقران را هم . معتقدم هرکس باید تفسیری ازخود وبه اصطلاح تفسیر به رأی کند ولذا همچنانکه ایشان درآغاز گفته اند درلغتنامۀ دهخدا گول به معنی ابله ونفهم درمقابل زیرک مصراع اول آمده وهول هم به معنی راست ودرست دربرابر خیال وشک آمده است .

شمس الحق نوشته:

اینهم ازصلواة
الحمدلله حق حمده وسلام وصلواة علی خیرخلقه محمد وآله وذریاته الطیبین والطاهرین .

سعید نوشته:

باشنده از مصدر باشیدن به جای اقامت زیباست

سعید نوشته:

گمان میکردم کاغذ را اینجا به اشتباه کاغد نوشته اند اما با کمی جست و جو متوجه شدم که کاغذ با این نما در شعر مولانا فراوان به کار رفته است

سعید نوشته:

چرخ بخم میشود چرخ خمیده .ب پیشوند دارندگی است و دیسه کوتاه شده با جنانکه با شکوه را بشکوه مینویسیم و با خرد را بخرد ولی خمیده را باخم و سپس بخم نوشتن به راستی نو است

نیلوفر نوشته:

در دیوان شمس تبریزیِ تصحیح فضل الله گرکانی، بیت ششم، مصرع دوم مول شدم آمده است.
بیت پنجم مصرع دوم هم آمده:
«پیش رخ زندگیش کشته و افکنده شدم»
که از لحاظ معنا به نظر درست تر از «پیش رخ زنده کنش» می آید.

شمس الحق نوشته:

نیلوفر خانم !
حیف از آنهمه کاغذ های خوش جنس و خوب و گرانبها که فضل الله گرگانی ضایع فرموده است . هنگامیکه با چنین شعر مشهوری که هر کودک دبستانی هم از بردارد چنین کرده با مانده اشعار چه ها میکند . اسمش را هم که فضل الله است بهتراست به حمق الابلیس بدل کند و به گرگان باز گردد و غاز چرانی پیشه کند که مگر میشود اینهمه ابله بود . من که باورم نمیشود . گول و هول را در بالا گفته ام و تکرارمکرر نمیکنم اما شما چرا خانم نیلوفر با آن اسم دلفریبی که دارید [ رخ زندگیش] چه معنی دارد که بنظر شما درست تر از [رخ زنده کنش] آمده است ؟ میتوانم حدس بزنم ماجرا چیست . حضرت فضل الله خان اسبق یحتمل یک آخوند بیسواد قشری متعصب بوده است که زنده کردن را صفت خاص خداوند و در نهایت عیسی ابن مریم میداند و نمی خواهد شخص دیگری حتی شمس تبریزی آنرا از زبان و قول مولوی دریافت کند غافل از آنکه این مجازست و از دیدگاه مولوی این شمس که نماد و رابط خداوند است که به او زندگی دوباره و تولدی دیگر بخشیده است و حال در برابر ایراداتی که شمس از نحوه زندگی او میگیرد که تو کشته نیستی در طرب آغشته نیستی با این معنی که از من و منیت خودت دم میزنی و لذت و طرب و شور وشوق فنا شدن در حق را در نیافته ای ، که در پاسخ این ایراد شمس میگوید در حضورش و دربرابر چشمش که زندگی دوباره به من بخشید کشته و افکنده شدم . اپتدا مردم و فنای فی الله شدم تا زندگی دوباره و تولدی دیگر به من بخشید و مهمترین نکته در این میان آنست که شمس تبریزی نقش رابط را میان مولوی و خداوند سبحان بازی میکند و برای مولوی سمبل وجود و حضور خدایتعالی است .
[پیش رخ زندگیش] فاقد هرگونه معنیست و حرفی لغو و بیهوده است . شما هم نیلوفر خانم آن کتاب را وقف شومینه بگردان که سوخت نیکوییست و بجایش یک مجلد دیوان کبیر نسخه نیکلسن ابتیاع بفرما که آن کتاب جز بد آموزی و حماقت نیست .

آذردیماهی نوشته:

با درود فراوان بر بابک جان، منهم با ایشان هم عقیده هستم.
اما بازهم جناب شمس الحق عزیز و دوست داشتنی که یکجا می گوید”بگذارید هرکسی تعبیر خودش را از شعر داشته باشد” اما هرجا که نظری مغایر نظر شخصی ایشان ببینند آنرا حواله به آتشدان داده چنان با انزجار و نفرت سخن می گویند تو گویی تنها میراث دار شاعران ایشان هستند.
جناب گوهری، در تاریخ ۲۲ تیر مرقوم فرموده اید که در جستجوی شناسایی شمس تبریزی هستید، (و از شدت شوق هرچه الفاظ رکیک است که البته نشئات گرفته از طرز تفکر شماست نثار ایشان نموده اید) شاید شمس درون شما باشد، آیا تا بحال به درون خود نظر کرده اید؟
بدقت بنگرید، بی تمنا بنگرید، برای لحظه ای عقل و کتابها و مدارک و کرسی های آکادمیک و هرآنچه دارید را بغچه کرده در صندوقخانه دل بگذارید و با گوش دل به نوایی از درونتان گوش دهید.
اورا خواهید یافت.

امین کیخا نوشته:

آزر جان مغز مثنوی فروتنی و نرمدلی است و تو از پشت کشاکشی که با شمس الحق ما می کنی انسانی گفتگو پذیر و گرایسته ( متمایل ) به خداشناسی و خود شناسی هستید . برای روشن شدن دل پر فروغت تکه ای از رساله الطیر سرور دانایان ابو علی سینا می نویسم
باید که آدمی چون شتر مرغ باشد و سنگ پاره آتشین خورد …..ابن سهلان در تفسیر آن می فرماید همه پرندگان سنگ می خورند اما شتر مرغ به مناسبت تنه درشتش سنگ پاره می خورد یعنی این سنگ های آتشین که آدم باید فرو خورد لقمه های آتش خشم است ! که شهوت و ورن درد انسانهای بزرگ نیست و این خشم است که بسیاری را فرو می جود . من بیش از همه نیازمند گوش دادن به سپارش ابن سینا هستم ولی همه را می خوانم که لقمه های خشم را فرو خوریم .به تو درود می فرستم و به ابن سهلان و به ابو علی پاک نهاد باشد که خدای همه مان را پاک کناد .

آذردیماهی نوشته:

جناب امین کیخا
بازهم با حسن برخورد خود مرا خجل نمودید.
براستی که حقیقت را می گویید. شما نیک تر می دانید که مثنوی در زمان حمله مغولان سروده شد اما یک کلمه دشنام و بد دهنی به دشمنان هرگز در آن دیده نمی شود-
من نیز هرگز بدنبال کشاکش نیستم، و مرتبه استاد را مهم می دانم که بسیار دقایق عمر خود را در این راه سپری کرده اند-
حرف من این است: به نظر همدیگر احترام بگذاریم، نظر خود را حجت ندانیم، هیچگاه هیچکس پیدا نخواهد شد که به یقین بتواند بگوید نظر من با نظر مولانا یکیست مگر آنکه عینا شرائط او را بدست آورده باشد،
در این جهان همه چیز تابع قانون نسبیت است. هیچ چیز ثابت نیست الا ذات مقدس پروردگار.
این اشعار جزئی از فرهنگ ایران است، و درک آنها برای یک ایرانی نیاز به تحصیلات آکادمیک و تسلط به زبانهای عربی و انگلیسی و آلمانی ندارد مگر اینکه از فرهنگ خود دور مانده باشد یا اینکه کلا قصدش بررسی علمی بوده و دنبال فهم مطلب باشد و بخواهد معنی لغات را تک به تک بررسی و سپس تفکر نماید.
اینها همه در جای خودش نیکوست.
اما بر پله ای که هزاران هزار نفر همچون من از روی آن به مطلب مینگرند حضرت مولانا خطاب به عقلیون می فرماید:
” پای استدلالیان چوبین بود+پای چوبین سخت بی تمکین بود”
ضمن اینکه اولین مطلبی که همان خارجیها در شروع صحبت به ما می آموزند اینکه بگویید ” نظر من این است” چون آنها دریافته اند که برای اظهار نظر راجع به هر مطلبی به تعداد نفرات روی زمین فرصت هست.
اما متاسفانه ما تا بجایی می رسیم، بندگی خدارا هم از یاد میبریم.
با این روند نابخردانه که پیش گرفته ایم می توان کفت اگر خود جناب مولانا نیز هم اکنون ظاهر شود و بگوید منظورم چنین بوده، بر او اشکال بگیریم که نه یادت نمی آید، اینچنین است که ما می گوییم. و بدتر از او جناب حافظ که بعد از حدود شرعی که زده می شود به جرم می خواری به زندان ابد محکوم است اگر اعدامش نکنیم.

امین کیخا نوشته:

آذردیماهی گرامی درود به شما من هم بر این باورم که یزدانشناخت ( عرفان ) به قول بو الحسنو ( شیخ خرقانی ) محبتی است آنسری یعنی اینکه حضرت حق بر بندگانی نگاه می کند و برایشان درک و دریافت راز ها آسمان و زمین و نیز مهندتر ( مهم تر ) از همه هستی انسان را آسان تر می کند . اما چون بنیاد یزدانشناخت بر خیال فعال یا به قول ابن عربی بر پایه حضرت الخیال است وانهفت و توضیح این پندار ها برای دیگران دریافتنی نیست و نیز همه را این قریحه نیست باید خاموش ماند گفتار خرد _بنیاد است فرا خرد میدان خموشی است خواهر جان .ستیز کار رونده نیست. از چشم پروردگار باید دید یعنی اینکه همه زیبا هستند و همه سزاوار بخشایش .شمس الحق دشنام زشتی را دیروز برتابید و شما نیز آشکارا بزرگوارید و من کوچک هر دوی شما هستم .

امین کیخا نوشته:

آذردیماهی بزرگوار تنها دوست دارم آهنگ خواندنت بگونه ای نباشد که من برمنش و مغرور به نگاهتان برسم .درود بر شما من خاکی نیازمند بارش و شارش خداوند هستم و شما جانی پاک و بشگون .درود بر بندگان نرمدل خداوند سلام بر شما همه آنچه را بنویسید می خوانیم با باریک بینی .

آذردیماهی نوشته:

جناب امین کیخای عزیز درود بی پایان برشما.
از راهنمایی شما بسیار متشکرم و اجازه می خواهم تا همچنان نظرم را در مورد اشعاری که گاه بگاه در این وبگاه زیبا می خوانم بنویسم. که فرصتی است مغتنم برای آشنایی با نظر دیگران.
می توانم تقاضا نمایم معنی دقیق کلمه “شاء” و “یشاء” عربی را در لغاتی همچون” یهدی من یشاء و یضل من یشاء” بفرمایید؟

آذردیماهی نوشته:

و درمورد اینکه فرموده اید یزدانشناخت موهبی است یکسویه و خیالی اجازه دهید عرض نمایم به تحقیق ۳۰ ساله همراه با چند صد هزارنفر داوطلب هم در ایران و هم در کشورهای دیگر اثبات گردیده که موهبتی است همگانی برای آنانکه تسلیم شده اند و به مقام صالح رسیده اند و بسیار ساده است برای هرکه بخواهد.
و زکات علم آموختن آن است که اگر غیر از این بود هرگز کتابهایی از بندگان مصلح خدا همچون مولانا، حافظ، صائب، شاه نعمت اله و دیگران برجای باقی نمی ماند.
اما ازبد اقبالی بوده یا سکوتی در پی ۶ قرن تبعیت چشم و گوش بسته که همواره این نظر ترجیح داده شده که اگر کسی اسرار حق را دانست محکوم گردد به بسته شدن دهان و کنده شدن پوست، غافل از اینکه اصل وجود تک تک انسانها در این عالم مجازی، دستیابی و درک اسرار حق بوده است در پرتو رحمانیت عام الهی تا هریک از ایشان با تجربه منحصر به فرد خود مجموعه آدم را تعالی بخشند و جواب الست بربک را بیابند و در این راه البته:
“کس بجایی نرسد به توانایی خویش + الا تو چراغ رحمتش داری پیش”
براین اساس اول اینکه امکان دستیابی برای همگان هست تا عدالتش خدشه دار نشود، با برآورده شدن یک شرط ( خواستن و شاهد بودن که توسط شخص میسر می شود که همان تسلیم است و در سوره آل عمران شماره ۱۹ می خوانیم : دین نزد خدا تسلیم است - که البته خودشیفتگان آنرا اسلام معنی می کنند-) و دوم رحمت خداوند است که راه را برای همگان باز گذاشته چه آنانکه دنبال هدایت هستند و چه آنها که در پی تاریکی.
البته شروع این مسیر زیبا بدون مربی امکان پذیر نیست مگر به اشتیاق فراوان و جامه دران که در دوره کنونی بشریت مجالی برای ماندن در غار و گذران کل عمر به عبادت تا یافتن روزن نوری ندارد و تسهیلات حرکت بسیار در دسترس تر و همگانی شده است که وقت بشریت تنگ است و اسرار کشف نشده بسیار و این خواست خود او بوده که کشفش نماییم.
گفته هایش را دوباره مرور کنیم و از ظاهر آنها به باطن نفوذ کنیم و کشف رمز نماییم، همانگونه که مولانا فرمود:
“ما زقرآن مغز را برداشتیم + پوست را بهر خران بگذاشتیم”
در اینخصوص سخن بسیار است و من بی سواد هنوز در پی عبور از الف الرحمن هستم.
متشکر می شوم نظر تکمیلی شما را در این مورد بدانم.

امین کیخا نوشته:

با درود به شما اینکه گفته شد محبتی انسویه است که نوشته من نیست .سخن ابو حسن خرقانی است .اما اینکه خیال فعال و حضرت خیال هم سخن ابن عربی است .من کلا هیچ چیز نگفته ام از خودم . درود به شما . درود به شما پروردگار را با دل پاک بنیا بر رستگاری ما هم . که لطف او همگان را در برگرفته و نیز ویژگان را سرشارکرده است .

شمس الحق نوشته:

دکترکیخای عزیز سلام بر شما !
امروز مایلم در خصوص یک لغت از شما پرسش کنم که صورت عوامانۀ آن را شنیده ام که به دو شکل مصرف میشود و هر دو بی ادبانه است و حتی قدری هم رکیکانه که من از خوانندگان شرم دارم و پوزش میخواهم و از شما درخواست میکنم اگر شکل مؤدبانه و محترمانه ای می شناسید که همان معنی بیان کند لطفاً بفرمایید .
شکل اولی که فقط غیر مؤدبانه است زر زر کردن ویا زرت و زورت کردن است به این معنی که کسی چرند بگوید و حرف مزخرف و بی معنی بگوید.
صورت دوم که هم بی ادبیست و هم رکیک اینست : …س نفسی کردن به این معنی که کسی نه تنها چرند و بی معنی بگوید که آن را بگونه ای بفرماید که گویی سخنی نغز و پر مغز گفته است .
نظرتان چیست ؟

امین کیخا نوشته:

البته هر دو را درست می فرمایید اما من از فرصتی که داده ای یک رشته لغت نژاده برایتان می نویسم که شادکام بشوی . زر به فارسی معنی پیر می دهد مثلا زال زر یعنی زال پیر و زریر یعنی پیر ایران ، زروان یعنی کهن ، ایر هم که معنی ایرانی و نژاده و نجیب می دهد و جالب اینکه پامیر یعنی بام ایر یعنی بام ایران یعنی کشور تبت بام ایران است !

امین کیخا نوشته:

خوب برای اینکه پاسخی در خور هم داده باشم شمس الحق بزرگوار چیدمان های ( عبارت ها یا اصطلاح ) ژاژ خواییدن و یاوه سرودن و یاوه گفتن را داریم به این معنی .

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا همه اینها که فرمودی عالیست اما نمیدانم باز بنظرم چیزی کم دارد ، شاید زرت و زورت کردن را آری اما آن یکی دیگر را کفایت نمیکند . شاید اگر برخی مصادیق این امر را شرح کنم موضوع روشن تر بشود . این بیشتر مختص به بعضیست که شاید در خواتین بیشتر دیده ام که فرضاً فلان بانو که تا دیروز در بیابان بز می چرانید و غرق در کثافت بود و مگس از سر و روی بچه اش بالا میرفت و از ۱۵ بچه ای که زاییده بود ۸ تایشان مرده بودند و شب کنار بز هایش که دوشیده بود می خوابید ، حالا تشریف آورده به پاریس یا لس انجلس ، اولاً که در یک شب مثلاً از ماه جان خاتون به می می جون و یا ماری تغییر نام می دهد و ناگهان میشود یک فمینیست شش دانگ معترض و عضو انجمن حقوق زنان در جوامع عقب افتاده و مرد سالار ، موهایش را هم که مدل پسرانه میکند و چپ و راست هم میفرماید Wow! oh my god fuck! FUCK! Wow! WOW ! oh shit
و در خصوص چیزهایی داد سخن سرمیدهند که خود نمیدانند خوراکبست یا پوشاکی از حقوق زن در جوامع مرد سالار از مدرنیته و هنر پست مدرن و از البر کامو و صادق هدایت و از حجاب زن در قران و … باور کنید اینها را بچشمم دیذه ام که سواد خواندن و نوشتن بزبان مادریشان ندارند اما سخن از عرفان و عشق الهی و … نه دکتر جان این از ژاژ خایی و یاوه سرایی فراتر است . این چ … نفسیست .
بعد التحریر : مجدداً ازهمه خوانندگان بخاطر بی ادبی عذر خواهی میکنم .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق جان کلاسدار به فارسی می شود ردومند و منظور فردوسی از ردان با کلاسان بوده است ! باز این هم نمی خورد !

تاوتک نوشته:

اساتید برین پایه ام درود .حتما برناتافتگی مرا خواهید بخشید اما به راستی این حاشیه ها که در زیر این غزل زیبا نوشته اید به راستی درخور و شایسته این غزل بزیب نیست !

تاوتک نوشته:

یکی از به راستی ها اضافه است با پوزش.

شمس الحق نوشته:

دکترجان اگرچه که اینها بی کلاس ترینند ، اما تاوتک راست میفرماید و من از حسن ظن گنجور نسبت بخودم سوء استفاده کرذم و بس است ، حرف حق را باید پذیرفت و سخن تاوتک راست است . تاوتک عزیز مثل همیشه چیزی به من آموختی . درود برتو . تو از آن جمله نسل منقرض شدۀ این ملکی که هنوز اگر تکه نانی بر زمین بیابد برآن بوسه میزند و بر مکانی امن می نهدش . بودت مایۀ دلگرمیست . مسئول این ناراستی اما منم ! و دکتر را تقصیری نیست .

تاوتک نوشته:

استاد خرم خویم درود بر بزرگواری و شرفت .آخر حیفم آمد استاد شما با این خرم خامگی و زیبا کنشی نوشتاری و کلامی و البته رفتاری اینچنین بنویسید .به هر روی جسارت بنده را ببخشید.چشم انتظار نوشتارهای امبرآگین(عنبرآگین)شما و استاد کیخا هستم پیوسته و از خداوند بزرگ برایتان سلامتی ناگسستا آرزو دارم

اوی شماره .. نوشته:

سلام

صدای چاکاک تیز واژه ها برگرفته از ذهن های جوشان و بران بر سخنان مدری بی ذهن مردی هیچ دهن و هیچ نفس ؟ ؟ عجبا ؟ مووی اویی بود همانند شما بیهوده کاری است داشتن اسم کدام نام ؟ اویید نمی بینید هرچه هست و هرچه نیست اوست مولوی در جوانی مرد رمز او شدن همین بود حضور او را دریافت او شد شیرین شد کدام دنیا کدام رفیق کدام مال و منال کدام کدام کدام به قدر ذره ای از حضور اوست دریای آرامش است اقیانوس عشق است معشوق معشوووووووق

امید نوشته:

درودبر خوانندگان ودرودی بی حساب برجناب مولانا که بیش از سی هزار بیت شعرگفته و امروز خوانندگانی چون ما برسر یک کلمه از آن,منظورم شککی است, بحث میکنیم و آخرسر نمیفهمیم.براستی چرا ما انسان ها بجای فهمیدن این ابیات وبکارگیری آن در زندگی روزمره برسر یک کلمه ای که درستی آن مبرم است,وقت خودرا ضایع میکنیم؟
بیایید خودرا تغییر دهیم.
باتشکرازگنجور.

ناشناس نوشته:

مست خیال و شککی
گول شدم مول شدم
از یک دیوان قدیمی دیدم

عمر نوشته:

خفی جان…مولانا یا علی مدد نمیگفت پس شماهم مثل او فقط بگو یا الله!

بهناز نوشته:

من مشتاقم تا معنی این شعر رو بدونم کجا می تونم معنیشو پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

حمید گیوه چی نوشته:

سلام، جناب حمید گوهری عزیز، حضرت مولانا در نظر دارد که بالانشینی نکند و در هر کجا سخنی مهمی می گوید، آدرس دیگری را می دهد و از انتصاب به خود حذر می کند که مبادا حمل بر تکبر باشد. عزیز دل من، منظور از شمس شما عزیزان هستید که بخوانید و بازگو کنید همانند خورشید که بر همه می تابد. حضرت مولانا درست است که خورشید را نشان می دهد اما شما لازم نیست دست او را نگاه کنید، خورشید را بنگرید، با نور آن خود را گرم کنید. پس هر کس برای دیگرا گرمابخش است، همانا شمس است

سینا بهشتی نوشته:

سلام
من می خواستم بپرسم احیانن می دونین متن انگلیسی زیر ترجمه ی کدوم شعر از رومی هست؟ سپاسگزار می شم راهنماییم کنین.
Doing as others told me, I was Blind.

Coming when others called me, I was Lost.

Then I left everyone, myself as well.

Then I found Everyone, Myself as well.

محسن کافی نوشته:

چنان عظیم است بیت بیت این شعر که من کوچک کمتر از آن بهره می گیرم اما همیشه امید هست تکرار و تلاش مثمر شود.
در این شعر و در بیت اول آیا مولانا بیان می دارد که مرده ای زنده شده است یا زنده ای از این دنیا بال و پر کشیده و پرنده ی ادراک را رهانیده؟ چه عجب که این دو هردو یکی است چرا که آن که بمیرد از این دنیا زنده شود و آن که از این دنیا رخت بر بندد بر اهالی دنیا مرده شود…

ساناز نوشته:

لطفا راجب استعارات و تشبیهات و کنایات و کلا هنرهای علم بیان موجود در این شعر هم مطلبیبگذارید من برای پایان نامه ام احتیاج دارم..تمام حوای این شعر را خلاصه کردید در زیرککی یا زیر ککی !!!!!!!!!!

شمس الحق نوشته:

ساناز خانم آنچه شما میخواهید خیلی زیاد است و بسیار بیشتر از حوصله یک حاشیه بر این غزل ناب . لطفاً در بخش های مختلف و خلاصه شده به تفکیک و بطور واضح بفرمایید چه میخواهید تا عرض کنم . ضمناً دخترم من نمیدانم آن پایان نامه در چه مقطعیست ، اما اگر اشتباهاتی را که در این ۲ سطر نوشته مرتکب شده اید آنجا هم تکرار کنید ، نباید زیاد به نتیجه امیدوار باشید :
کلمۀ [ راجب ] به چه زبان است و چه معنی میدهد ؟!! همچنین معنی [ حوای این شعر ] چیست؟!!
احتمالاً خواسته اید بنویسید [ راجع به ] و [ حواشی این شعر ] درست است ؟
آنچه شما خواسته اید در یک مقالۀ حداقل ۵۰ صفحه ای می گنجد و شاید هم بیشتر ، لطفاً سؤالات خود را به تفکیک هریک از ابیات غزل و هریک از موضوعاتی که نام برده اید ، بیان بفرمایید .

پیرایه یغمایی نوشته:

خوانش غزل ، همراه با توضیحات:
https://www.facebook.com/video.php?v=10204676485128840&set=vb.1137252466&type=2&theater&notif_t=like

دکتر ترابی نوشته:

اندر شناخت شمس تبریز فرهنگ معین در جلد پنجم ( اعلام) صفحه ۹۱۱ چنین آمده است:

« ……وقتی در اثنای سیاحت به بغداد رسید و شیخ اوحدالدین کرمانی را که شیخ یکی از خانقاه های ( خانگاه) بغداد بود و عشق زیباچهرگان را اضل مسلک خود قرار داه بود و آنرا وسیله نیل به جمال و کمال مطلق می شمرد ( و شمار اینان بی شمار است) دیدار کرد.
پرسید که در چیستی؟
گفت: ماه را در آب طشت می بینم.
فرمود اگر در گردن دنبل نداری چرا در آسمان نمی بینی؟
مراد اوحدالدین این بود که جمال مطلق را در مظهر انسانی که لطیف است میجویم و شمس الدین بر وی آشکار کرد که اگر از غرض شهوانی عاری باشی همه عالم مظهر جمال کلی است و اورا در همه و بیرون از مظاهر توانی دید.
اوحدالدین به رغبت تمام گفت: الیوم می خواهم در بندگیت باشم.
گفت به صحبت ما طاقت نیاری.
شیخ به جد گرفت
فرمود : به شرطی که علی ملا الناس در میان بازار بغداد با من نبیذ بنوشی!
گفت نتوانم
گفت: برای من نبیذ خاص توانی آوردن؟
گفت : نتوانم.
گفت وقتی من نوش کنم با من توانی مصاحبت کردن؟
گفت : نه نتوانم.
شمس الدین بانگی بزدکه:
از پیش مردان دور شو !! »

آچه در کمانک آمده است جسارت حقیر است.

دکتر ترابی نوشته:

بخشهایی از این غزل ناب را ناظری و افتخاری ، هردو خوانده اند. ( تا آنجا که من می دانم)
سفارش میکنم بشنوید و خود داوری نمایید کدام یک حال و هوای شعر را دریافته اند.

کوروش ایرانی اصل نوشته:

با کسب اجازه از اساتید … بخصوص جناب شمس الحق…

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

در بیت بالا شمس به مولانا میگه که هنوز با این همه ادعای خداشناسیت.. به اندازه کافی واله و شیدای حضرت حق نیستی و این همه القابی که به تو داده شده.. همگی بی مصرفند و سرعت روند وصل رو بشدت کاهش میدن و شایستگی تو بالاتر از این القاب دست و پا گیره….

و مولانا هم در جواب خرده گیریهای شمس… باز هم این شرط سنگین ورود به عرصه عاشقی خدا رو قبول میکنه و دست از اون همه اکتسابات دنیوی برمیداره و خودشو آماده ی پیمودن سلسله مراتب عاشقی خدا میکنه…

کورش ایرانی اصل نوشته:

با اجازه بزرگان و اساتید..

جناب محسن کافی…

به نظر حقیر نسبت به بیت اول اگر اینگونه بنگریم بهتر است.. و آن اینکه منظور حضرت مولانا از مرده بودن و زنده شدن؛ جان به جان آفرین تسلیم کردن و وقایع پس و پیش آن نیست… بلکه؛ تغییر نوع بینش نسبت به مقوله خداوند است. میفرماید که دیدگاه من نسبت به خداوند ناقص بود و اکنون کامل شد… و این امر بواسطه راهنمایی های حضرت شمس محقق گردید.

شمس الحق نوشته:

کورش عزیز اگرچه نام مبارکت را یکبار کوروش و دیگربار کورش مرقوم فرموده ای ، سخنانت دو اثر مهم بر حقیر داشت ، یکی آنکه نام و نام فامیلت شمیم خوش ایران را به مشام جان من رساند و دیگر آنکه با نگاهی به سوابق ملاحظه کردم که چقدر مزخرف نوشته ام ، آنهم با طول و تفصیل که مرا نزد همگان شرمنده کرد و لازم دیدم که از همه دوستان عذرخواهی کنم ، اما دوست عزیز تو هم از میان پیامبران جرجیس را انتخاب کردی و از میان اینهمه اساتید بزرگوار این پیرمرد نادان را یافتی که والله هر روز که بر عمرم افزوده میشود بیش از روز قبل در میابم که چه نادان ترم و از نادانی خود به تنگ آمده ام . کورش عزیز مقولۀ عشق به خداوند و عاشق خدا شدن و قصد وصال او کردن را که هزار و چند صد سال پیش از این برخی از بزرگان ما به ادبیات وارد کردند و عرفان نام گرفت و اهالی این طریقت را عارف خواندند ، دوست عزیز من به زبان آسان است ، مگر خدایتعالی خاکم به دهان دختر همسایه است !! این پیرمرد نادان دو کار نابجا و غلط دیگر هم کرده ام ، یکی آنکه ۵۰ سال خود را درگیر و گرفتار این وادی کردم و دوم آنکه بیش از ۳۰ سال هم آنرا به جوانان یاد دادم و تدریس کردم و حال می بینم که عمرم را بیهوده ضایع کردم و به هدر دادم . کورش عزیز در آن روزگاری که این تصور باطل و این خیال خام عشق به خدا و قصد وصال او بمیان آمد مردمان تصور میکردند که زمین مرکز عالم است و آنرا خداوند مخصوص اسکان اشرف مخلوقاتش ، انسان خلق کرده است و هفت آسمان گنبد گونه هم بر فراز این زمین نهاده است و خورشیدی برای نور و گرما وماه و ستارگانی به جهت زیبایی در آسمان شب تدارک دیده است و البته برخی دانشمندان و ستاره شناسان هم در نحوۀ چیدمان این ستارگان مسایل مرموزی می دیدند و خداوند هم بر عرش این هفت آسمان جلوس فرموده و کاری ندارد الا آنکه مراقب یک یک این ۶ و اندی میلیارد انسانی که بر این زمین زندگی میکنند باشد و مواظبت کند که چه کس مانند پیروان آن پیامبرش عیسی مسیح نه تنها شراب می نوشند که روحانیونشان آنرا مقدس و خون عیسی میدانند و پیروان آخرین پیامرش مسلمانان کدامشان این گناه شرابخواری را مرتکب میشوند ، حال تصور کن که آن بزرگان عارف دانش امروز بشر را در نحوه خلقت عالم می داشتند و مثلاً میدانستند که خدایتعالی در حدود ۴ میلیارد سال پیش عالم خلقت وکائنات را در کسری از ثانیه که معادل زمانی معادل یک ثانیه به توان منهای ۱۴ که از تقسیم یک ثانیه بر عدد ۱ که ۱۴ صفر در مقابلش بگذاری خلق کرده است [ تئوری بیگ بنگ ] وزمین ما نه تنها مرکز عالم نیست که سیاره کوچک و ناچیزی است که در کهکشانی قرار دارد از صد یا دویست میلیارد ستاره چون خورشید ما که بگرد هر یکشان سیاراتی چون زمین ما میگردند و بقدری کوچک است که اصلاً دیده نمی شود و تازه از چنین کهکشانهایی مثل راه شیری تعداد بی نهایتی کهکشان دیگر وجود دارد که تعدادش توسط ما حتی قابل قابل تخمین زدن هم نیست و در این میلیارد ها میلیارد ها میلیارد ها میلیارد ها سیاره های موجود در پهنه بیکران جهان هستی که بیهوده خلق نشده ولاجرم در برخی از آنها که فا صله شان با ما فقط با میلیارد سال نوری قابل محاسبه است احتمالاً موجوداتی با هوش تر از ما زندگی میکنند و هر یک خود را اشرف مخلوقات میدانند ، آری دوست عزیز تصور کن آن عارفان چنین اطلاعاتی داشتند و میدانستند که حداقل عمر خداوند ۴ میلیارد سال است و هم هست و هم نیست !! هم اول است و هم آخر!! هم قدیم است و هم خادث و نامیرا و جاودان است و هرگز نمی میرد و جفت و یار و همسر هم ندارد و فرد است و همه چیز هم میداند و اندازه و قد وبالایش را هم کسی نمیداند و اصلا از جنس ماده نیست و احتمالا نور است و با سرعت نور هم حرکت میکند و قادر است هر کاری که به عقل ما برسد انجام دهد ، آیا باز هم میل و قصد وصال او میکردند و عشق او را به مخیله خود داخل می ساختند ؟ عاشق خدا شدن به آن میماند که یک تابلو نقاشی عاشق نقاشش بشود و یا مجسمه داوود عاشق داوینچی گردد ! آخر این مضحک نیست ، اینها از دو بعد و دو دنیای متفاوتند ، چگونه ۸۰ کیلو گوشت و استخوان با ۸۰ سال عمر میتواند به جهانی وارد شود که دنیای خالق اوست ، دوست عزیز اگر از من حقیر نصیحتی می خواهی آنچه من کردم مکن و اشتباه مرا تکرار مفرما ، دانش روز و تکنولوژی زمانه را در هر رشته ای که دوست داری بیاموز و اگر به عرفان و ادبیات عرفانی ما که در همه جهان یگانه است و بی بدیل علاقمندی آنرا هم بعنوان سرگرمی اوقات فراغت خود دنبال کن و نه بیشتر . بنظر من اگر انسان بتواند و قادر باشد خداوند خالق این عظمت سرگیجه آور را بیابد و بشناسد ، جز از طریق علم و تکنولوژی پیشرفته قادر به این کار نخواهد بود ، من میدانم که این سخن را بر نخواهند تابید و مرا شماتت خواهند کرد ، ولی این حقیقت را من پس از ۵۰ سال دریافتم که طریق آسان رسیدن به خداوند یعنی راه عشق هیچ کس را به سر منزل مقصود نرسانده است و اناالحق گفتن منصور حلاج و سبحانی ما اعظم شأنی گفتن بایزید بسطامی چیزی در حد اشراق و خیالات روحی ایشان بوده است و نه بیشتر ، چرا که اگر بر مبنای فلسفه ایشان او خداوند را دیده است پس خود خدای خویشتن است و آنگاه من از او همان را خواهم پرسید که از عیسی ابن مریم پرسیدند که اگر تو خدایی پس چرا میگذاری که بر دارت کنند و لاجرم از او هم همان پاسخ را خواهم شنید که از مسیح شنیدند ، از برای حفظ شریعت ! پرگویی مرا ببخشید .

شبرو نوشته:

مرحبا شمس الحق گرامی، سپاسگزارم.

شمس الحق نوشته:

جناب شبرو نام حضرتعالی برایم آشناست و این نام مطالب متین و نیکویی بیادم میاورد ، متشکرم که مرا می خوانید و همین برای حقیر از هر مرحبایی ارزشمند تر است .

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نوشته:

چرا معنی شو ننوشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شمس الحق نوشته:

سرکار خانم یا جناب آقایی که برای نام خود تعدادی علامت سؤال انتخاب کرده اید و یا بهتر است عرض کنم خانم یا آقای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینگونه که شما به روش و سبکی خاص مرقوم فرموده ای :
” چرا معنی شو ننوشته ” ؟ و یک علامت سؤال هم کافی بود ، آنگاه اعضاء محترم سایت ادبی گنجور تصور میکنند که خدای ناکرده اینها ادامه عرایض حقیر ، در بالاست و از این گذشته چه کسی معنی چه چیزی را ننوشته است برادر یا خواهر من ؟!! چه چیزی را میخواهید بدانید عزیز من ؟

کورش ایرانی اصل نوشته:

با عرض درود و احترام و ارادت خدمت استاد بحق ادب پارسی.. جناب شمس الحق..

از اینکه چکیده ۵۰ سال عمر گرانقدر خود را به راحتی و به رایگان در اختیار حقیر قرار دادید، بسی خرسند و سپاسگذارم… مدت مدیدی بود که سرگشته و حیران و صد البته در آسمان بدنبال چنین پاسخ سرگشوده و بی پرده ای، برای سوالات متعددم میگشتم.. اما افسوس که گوشهایم کمتر شنیدند.. لیکن استاد، هنوز هم برای اینجانب تک سوالی باقیست و آن اینکه؛ هدف از پدید آمدن چه بود یا چیست ؟

در پایان این چند بیت ، که خاصه از برای شما در ذهن این حقیر جای گرفت را بعنوان تحفه ای ناقابل و یادگاری هرچند نا مساوی با بخشش شما، بشما هدیه میدارم. امید دارم که مورد پسند حضرتعالی قرار گیرد…

شمس الحق گنجوری کز فهمِ چو من دوری
تا بود چنین بودی آن ره که تو پیمودی
بسیار کسا باید تا درکِ تو را شاید
کین ناله مستانه از شمس ، دگر ناید
بر سطر چو افزودی فَرّ تو نمایان شد
شَکَّم همه ایمان شد گنجور شکر افشان شد

تا باد چنین بادا تا باد چنین بادا

یغما نوشته:

سلام دوستان
امروز چیزی یاد گرفتم با شما هم به اشتراک می گذارم.
در دیوان کبیر بعضی غزلها فاقد تخلص است و بعضی خمش،‌خامش، خاموش و خمش کن در پایان دارد که بعضی در تمامی اینها خاموش / خمش تخلص مولانا است مانند این غزل.

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز سلام
مولوی سه یا چهار تخلص مهم دارد ، یکی همان که شما فرمودی انواع صرف فعل خاموش شدن یا خاموش بودن ، از آن مهمتر شمس تبریزی است که گاه شمس ، گاهی شمس الحق ، و شمس الدین و شمس تبریزی ، سومی صلاح الدین و حسام الدین
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی / اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه
شه حسام الدین که نور انجم است / طالب آغاز سفر پنجم است
شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی / ای عجوبه واصلم بیا بیا بیا بیا
درود بر دوستداران مولوی

یغما نوشته:

سلام جناب شمس الحق
ممنون از توضیحات ارزنده شما
من مدتهاست که از حاشیه تویسی های شما و دیگر بزرگواران در این سایت استفاده می کنم و خوشحالم که بزرگوارانی چون شما در این سایت حضور دارید و شمع محفل این سایت ادبی هستید.

شمس الحق نوشته:

شما لطف داری یغما جان ، ولی باور کن از من نادان تر کس نباشد ، گاه که به نوشته های سابق خود می نگرم ، از آن همه مزخرفاتی که نوشته ام به شگفت آمده شرم میکنم ، از همه گنجوریان که آن ترهات را خوانده اند ، پوزش می طلبم مرا ببخشید . اما در همین آخرین حاشیه که بیتی از دفتر پنجم مثنوی درج شده است کلمه ای هست که با خود گفتم ای بسا که همگان معنیش ندانند ّ آن بیت این است
شه حسام الدین که نور انجم است / طالب آغاز سفر پنجم است
سفر به کسر سین بگمانم در اصل عبری باشد به معنای دفتر ، بخش ، سوره . درود بر شما

یغما نوشته:

جناب شمس الحق
شکسته نفسی می کنید.
درخت هرچه پربارتر سر به زیرتر مصداق شماست.
در تکمیل فرمایش شما “اسفار” جمع سفر است و دوستان نام کتاب اسفار اربعه را حتما شنیده اند.

شمس الحق نوشته:

سلام بر شما جناب کورش
من از شما معذرت می خواهم که پاسخ حضرتعالی را با این تأخیر غیر مؤدبانه تقدیم میکنم ، تصور میکردم که نامه مفصلی در آن باب نوشته ام و از اینکه می بینم درج نشده حیرت کردم نامه جنابعالی صرف نظر ازآن تعارفات معمول که مختص ما ایرانیان است و البته حقیر در آن حد و مقامی که شما برسم ادب فرموده اید نیستم و هرگز نبوده ام ، حاوی یک سؤال بزرگ و بسیار مهم است که قرن هاست فلاسفه و دانشمندان در پی پاسخ آن هستند و نیافته اند آن سؤال این بود که دلیل و علت خلقت هستی چیست ، آیا همینطور است دوست عزیز که شما می خواهید بدانید این جهان و این هستی بیکران برای چه پدید آمده است و به کجا میرسد و ما انسانها نیز بعنوان جزء کوچکی ازاین دنیای پهناور چرا آمده ایم ، از کجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت و چرا خواهیم رفت ، ملاحظه میکنید که انسان و نوع بشر از دوران غارنشینی هنگامی که در آسمان شب ستارگان و ماه و خورشید را می نگریست تا این دوران که تا حدودی به منظومه شمسی که در گوشه دور افتاده بازوی خارجی کهکشان راه شیری قرار دارد و در برابر همین کهکشان هم ذره ای خرد و ناچیز است تا چه رسد به کل کائنات و جهان هستی که اصلاً دیده نمیشود و بحساب نمی آید ، میخواهید بدانید همه این جهان عظیم و میلیارد ها میلیارد ستاره و سیاره به چه علت پدید آمده و هدف خالق آن از خلق این عظمت چیست . دوست عزیز همانطور که به عرض رسید همه فلاسفه و دانشمندان در تمام قرون و اعصار بدنبال پاسخ همین سؤال بوده و هستند و بعضی از ایشان نیز تئوری هایی ذر این خصوص ابراز داشته اند و حقیر هم از مجموعه این تئوری ها و نظرگاه های ایشان که مطالعه کرده ام ، بی آنکه ادعای فضل و دانشی کرده باشم ، تکرار میکنم با مطالعه آثار دانشمندان و فلاسفه به نتایجی رسیده ام که در زیر به استحضار شما میرسد :
خداوند و خالق هستی ما را و جهان بی کرانه هستی را از آنرو خلق فرمود که روزی هرچه را که آفرید ، از جاندار و بی جان شامل انسان و حیوان و گیاهان و جمادات از سنگ و خاک تا همه میلیارد ها میلیارد ستارگان و کهکشانها و در یک جمله هرچه که خدایتعالی آفرید در یک هماهنگی کامل و یک هارمونی عظیم کیهانی به تسبیح او بپردازند ، در آنروز که میتوان گفت روز قیامت هر جسم مادی از جسم انسان تا همۀ این جهان هستی و سایر موجودات باهوش احتمالی در سایر کرات سماوی مثل انسان زمینی جسم مادیشان ، نابود خواهد شد یعنی به همانگونه که علم امروز ادعا میکند که با انفجاریی که اسمش را بیگ بنگ نهاده اند از هیچ پدید آمد ، بطور معکوس عمل میکند و همه چیز تبدیل به هیچ چیز میشود ، به همان شکلی که قبل از خلقت بود یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود [ مشاهده میفرمایید که پیشینیان ما چه جمله پر معنی را در آغاز قصه کودکان نهاده اند ] اما در آن وضعیت که هیچ چیز جز خداوند نبود ، یک تفاوت کوچک و شاید خیلی بزرگ و مهم با اوضاع قبل از خلقت وجود داشت ، چیزی وجود داشت که از جنس ماده نبود ، گرانبها ترین چیز در کل کائنات ، هوش ! مجموعه هوش انسان زمینی و سایر موجودات هوشمند کیهان ، خدایتعالی اگر به هیچ چیز نیاز نداشته باشد برای بقای خود و ادامه وجودش هوش را دوست دارد و آنرا مصرف میکند و از اینروست که او باهوش ترین است . شاید بخواهید بدانید که بعد از این وقایع چه خواهد شد هیچ خداوند به خلقت جهان دیگری و شاید زمین و انسان دیگر و موجودات هوشمند دیگری خواهد پرداخت و روز از نو روزی از نو .
ا

شمس الحق نوشته:

یغمای عزیز تصور نمیکنم چیزی بنام اسفار اربعه موجود باشد و اگر هست حقیر نمیدانم ، شاید مقصودتان اناجیل اربعه باشد که به ۴ کتاب انجیل شامل انجیل متی و مرقس و … یوحنا گفته میشود [ سومی را فراموش کرده ام ] از میان این چهار انجیل بنظر حقیر انجیل یوحنا زیبا تر است که به شعر میماند و سفر پیدایش آن اینگونه آغاز میشود که :
در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدای بود و کلمه خدای بود .

دکتر ترابی نوشته:

زحمت افزا میشوم،
نخستین پنج بخش عهد عتیق اسفار خوانده میشوند( پیدایش ،خروج، لاویان، اعداد، تثنیه )
اسفار خمسه و اناجیل اربعه در عهد جدید.

یغما نوشته:

جناب شمس الحق
ارادتمند
اسفار اربعه با نام کامل الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الاربعة از معروف‌ترین آثار صدرالدین شیرازی (ملاصدرا) شامل آخرین نظرات فلسفی او در حکمت متعالیه است
برای توضیحات بیشتر به لینک زیر مراجعه تمایید :
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%D9%87_%28%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%29

شمس الحق نوشته:

خیلی متشکرم جناب یغما شما را به زحمت انداختم ، حالا درست شد یغما جان و الاربعه به اسفار بر نمی گردد و اسفار همانطور که جناب دکتر فرمود ۵ عدد است و مربوط است به انجیل عهد عتیق ، آنچه که تعدادش ۴ است و به اناجیل اربعه اطلاق میشود انجیل عهد جدید است که فبلاً خدمت شما عرض کردم و کتابی به نام اسفار اربعه وجود ندارد دوست من ، مگر آنکه نام طولانی این کتاب را کسی مختصراً اسفا اربعه نوشته و مثل بسیاری موارد دیگر یک غلط رایج شده است ، بهرحال از زحمات شما تشکرمیکنم .

شمس الحق نوشته:

جناب یغما مطلب کاملاً روشن شد ، اسفار ملاصدرا جمع سًفَر است واسفار اناجیل اربعه جمع سِفر است .

شمس الحق نوشته:

ببخشید جمع سَفَر به معنی مسافرت و در کتاب ملاصدرا مراحل چهارگانه رسیدن به خدایتعالی است

سیاه نوشته:

با سلام و عرض ادب و احترام
جناب شمس الحق عزیز بنده هیچ از ادبیات و ادب نمیدانم
و همینطور هیچ از شمس و خداوندگار
تنها لذتی ناشیانه چون هوس دلیل حضور بنده در این محفل است
از مطالب شما و دوستان حظ میبردم اما…
شما دو سوال از جناب کیخا فرمودید،اما در واقع سوالی نداشتید…
خواستم بگویم بنده هم با نظر اذردیماهی موافقم
فرمودید بسیار بدنبال شمس تفحص نمودید
با صدق تمام و احترامی بی نهایت به علم و ادب شما،بیشتر جستجو کنید که حقیقتا به یافتنش نیاز دارید

یغما نوشته:

جناب شمس الحق

ممنون از توضیحات شما

Merce نوشته:

با درود
به ویکی پدیا مراجعه بفرمایید اسفار اربعه در عرفان را خوهید یافت
سفرهای چهارگانه عرفا
سفر اول: سفر من الخلق الی الحق مسافرت از مردم تا خدا
سفر دوم: سفر بالحق فی الحق مسافرت با خدا دربارهٔ خدا
سفر سوم: سفر من الحق الی الخلق بالحق مسافرت از خدا تا مردم با خدا
سفر چهارم: سفر فی الخلق بالحق مسافرت درمیان مردم با خدا

شمس الحق نوشته:

جناب merce محترم ، حقیر کوچکتر از آنست که در این مقول وارد شده و خود را ودانش ناچیز این کمترین را با ویکی پدیا مقایسه و مقابله نماید ، دوست عزیز نیازی به ویکی پدیا نیست ، اگر یکی دو حاشیه مابین حقیر و جناب یغما را ملاحظه بفرمایید ، خواهید دید که در خصوص کلمه [ سَفَر ] و تفاوت آن با کلمۀ [ سِفر ] اولی به فتح سین و ف و دومی به کسر سین و سکون ف گفتگو میکردیم که جمع اول میشود اسفار و جمع دومی هم به همان ترتیب اسفار میشود و اسفار اولی را با اسفار دوم تفاوت زیادیست همچون تفاوت ماه من و ماه گردون ، اسفار اربعه اول یعنی مسافرت های چهارگانه که خود معنی آنرا فرمودید و اسفار اربعه دوم دفاتر یا بخش های کتاب انجیل عهد جدید است که قبلاً بعرضتان رسید ، انجیل متی و مرقس ویوحنا و [ نام چهارمی را همیشه فراموش میکنم ] آنچه را متوجه نشدم فرمایش جناب سیاه است که به اناجیل اربعه عهد عتیق و عهد جدید نیاز دارم !! حقیر بی آنکه ادعای فضل و کمالات کرده باشم به استحضار ایشان میرسانم که هردو انجیل بنامهای عهد عتیق و عهد جدید را که در مجموع به کتاب مقدس مسیحیان شهره است به دو زبان خوانده ام و تا جاییکه فهم و دانش ناچیزم اجازه میداد از آن بهره برده ام ، در پایان مایلم خدمت دکتر ترابی عرض کنم که ایشان حقیر را نیز به اشتباه انداختند و مقصود از اناجیل اربعه همین چهار انجیلی است که در دست ماست و نامشان را بتکرار عرض کردم و نه آنگونه که ایشان فرمودند سفر پیدایش و خروج ولاویان و… که ۵ مورد است ، وقتی گفته میشود اناجیل اربعه آن چهار کتاب عهد جدید است که ذکرشان رفت و نه آنچه جناب دکتر فرمودند ، با این اوصاف و از آنجایی که حقی کمتر در فرمایشات ایشان خطایی دیده ام منتظر
توصیحات ایشان میمانم . خیر پیش !

دکتر ترابی نوشته:

جناب شمس،
اسفار همان پنج بخش نخستین عهد عتیق اند( پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه)

و انجیل های خهارگانه در عهد جدید ( متی ،مرقس ، لوقا و یوحنا )
با پوزش از گستاخی.

شمس الحق نوشته:

جناب دکتر ترابی عزیز
این چه فرمایشی است که میکنید و حقیر را شرمنده میفرمایید ، حقیر در اپتدا خودم هم شک داشتم و به جناب یغما یا جناب merce بود که عرض کردم چیزی به اسم اسفار اربعه وجود ندارد ، ولی با توضیحاتی که آقای یغما دادند که درهمین صفحه مندرج است و لینکی که جناب یغما در بالا ارائه فرمودند قاتع شدم که اسفار اربعه به معنای سفرهای عارفانه وجود دارد که اگربه لینکی که در بالای همین صفحه مندرج است مراجعه فرمایید نام سفرهای چهارگانه عارفانه را هم ملاحظه خواهید فرمود ، ضمن اینکه بدیهیست اسفار اربعه به معنی ۴ انجیل اربعه که خود نامشان را آوردید که حقیر همیشه لوقا را فراموش میکنم نیز بجای خود ، حال یا ویکی پدیا اشتباه میکند ویا کتاب ملاصدرا غلط است . با کمال احترام و ازاین فرصت استفاده کرده از جناب یغما و جناب merce تشکر میکنم .

شمس الحق نوشته:

سرکاربانو ویا جناب آقای سیاه
حقیر معلم سالخورده ایست که هوش و حواس درس و حسابی ندارد ، راستش را بخواهید از فرمایشات حضرتعالی چیزی دستگیرم نشد ، فرمودید دو سؤال از دکتر کیخا کرده ام که ایشان علاوه بر پزشکی دانش بی بدیلی در فن کلام و لغت شناسی دارند و بنده ازایشان صدها سؤال کرده ام ، شما کدامیک را میفرمایید ، از شخصی بنام [ احتمالاً بانوی محترم ] آذر دیماهی نام برده اید که هرچه می اندیشم چنین نامی را بخاطر نمیاورم ، اگر مقصود مراسلات و مکاتبات سابق است ، باید عرض کنم که حقیر وقت و فرصت آنرا ندارد که به مکاتبات گذشته بنگرد و اگر حمل به جسارت و بی ادبی نفرمایید عرض میکنم که همین فرمایش اخیر حصرتعالی را هم بر حسب اتفاق و ازاینرو که به فرمایش جناب دکر ترابی پاسخ میدادم ، مشاهده کردم ، ضمن آنکه بارها و به تکرار عرض کرده ام که سال گذشته و در فرصتی که به وطن بازگشتم ببخشید ، مزخرفات زیادی گفته ونوشته ام و از بابتشان از همه دوستان گنجوری عذرخواهی نموده و حلالیت طلبیده ام ، از حضرتعالی هم علی رغم تفاوت سن که از نوشته تان پیداست جوان رعنایی هستید ، اگر جسارتی کرده ام عذرخواهی میکنم و از همان بانو و آقای آذر هم طلب مغفرت میکنم .
در پناه حق باشید ، با احترام و مرا از بابت این تأخیر در پاسخ هم ببخشید .

دانلود - آیا جان سینا مرده است فوت کرده است؟ نوشته:

[…] گنجور » مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳ ganjoor.net › مولوی › دیوان شمس › غزلیات […]

آیا جان سینا مرده است فوت کرده است؟ | قـــالــــبـــقـــالــــبـــ نوشته:

[…] گنجور » مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳ ganjoor.net › مولوی › دیوان شمس › غزلیات […]

فرهـــــــــــــــاد نوشته:

درود بر استاد بزرگوار شمس الحق عزیز

من که باشم ، اما بنده حقیر انتقادى داشتم

چگونه هست که به راهی که به آن ایمان دارید اینگونه میگویید و راه طى شده را تلف شدن عمر میخونید ؟
رهروان را عشق بس باشد دلیل

ممنون از شما و سایت پربار گنجور

کورش ایرانی اصل نوشته:

بنام خداوند علم….

منّت خدای را که هوشمند است و عالم.

فرهـــــــــــــــاد گرامی…

استاد حق ادب پارسی، بوضوح و مفصل در این باب سخن راندند و آنکه، منظور ایشان از اتلاف عمر، با آنچه که میتوان، برداشت جنابعالی نامید، آشکارا متفاوت است…

استاد میفرمایند که دیگر نباید از طریق و مسلک قدما، خاصه در چند صد سال گذشته ی اخیر، به قصد وصال، راه پیمود… بلکه اکنون زمان آنست که از روزنه ی علم به هوشمندی خالق نگریست و توانمندتر آنکه، دقت کافی و عزم لازم را در جهت اکتشاف جهان علوم، توشه ی مسیر خود قرار دهد…

سپاس….

سیاوش بابکان نوشته:

گرچه بلخی چندان در بند وزن نبوده است که در بند مانا، اما در بیت سوم و مصرع دوم به گمان افزودن و رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم شیوا ترش میکند.
بیت بعدی به گمانم ، گفت که تو مست نه ای رو که ازین دست نه ای و اینکه شاعر میرود و سرمست میشود و آکنده از طرب.

و سر انجام با آن بخش از سخنان آذر که مولوی از بیداد مغولان هیچ نگتفه است صد و چند درصد هم عقیده ام و او شوربختانه تنها نبوده است
و برخی این شیوه‌ی اندیشگی را گونه ای گریز از واقعیت می دانند و ای بسا همین نیز باشد،
مگر نه از بلخ تا به ساحل امن قونیه کوچ کرده بود؟!

سیاوش بابکان نوشته:

کوچ کرده بوده است، درست است

hossein نوشته:

سلام به همهٔ دوستان. این به دو دلیل نمی‌تواند “شکک” باشد. اول این که شکک با معنی‌ شک کردن یک فعل است. در حالیکه “زیرک” یک صفت است. بنابراین می‌توان با افزودن “ک” به “زیرک” “زیرکک” را با معنی‌ زیرک کوچک ( یعنی‌ زیرکی که در واقع زیرک نیست) را استخراج نمود. این کار را با یک فعل نمی‌توان انجام داد. دوم اینکه‌ حتا با فرض اینکه “شکک” را بتوانیم ایجاد کنیم - این معنی‌ شک کوچک میدهد. معنی‌ بیت این است که تو زیرک کوچکی هستی‌ چونکه اصلا زیرک نیستی‌. چرا زیرک نیستی‌؟ چونکه ضعفی بنام “شک” داری. اگر بگوییم دارای شک کوچک میباشی این از اهمیت این ضعف می‌کاهد که مخالف معنی این بیت است.

hossein نوشته:

سلام به همهٔ دوستان. این به دو دلیل نمی‌تواند “شکک” باشد. اول این که شک با معنی‌ شک کردن یک فعل است. در حالیکه “زیرک” یک صفت است. بنابراین می‌توان با افزودن “ک” به “زیرک” “زیرکک” را با معنی‌ زیرک کوچک ( یعنی‌ زیرکی که در واقع زیرک نیست) را استخراج نمود. این کار را با یک فعل نمی‌توان انجام داد. دوم اینکه‌ حتا با فرض اینکه “شکک” را بتوانیم ایجاد کنیم - این معنی‌ شک کوچک میدهد. معنی‌ بیت این است که تو زیرک کوچکی هستی‌ چونکه اصلا زیرک نیستی‌. چرا زیرک نیستی‌؟ چونکه ضعفی بنام “شک” داری. اگر بگوییم دارای شک کوچک میباشی این از اهمیت این ضعف می‌کاهد که مخالف معنی این بیت است.

masnavi.net: سایتی تخصصی برای علاقمندان مثنوی و مولانا