گنجور

بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 

گفت آری لیک کو دور یزید

کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید

چشم کوران آن خسارت را بدید

گوش کران آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما

که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

زانک بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست

جامه چه درانیم و چون خاییم دست

چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند

وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند

کنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و گش و شاهنشهی

گر تو یک ذره ازیشان آگهی

ور نه‌ای آگه برو بر خود گری

زانک در انکار نقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن

که نمی‌بیند جز این خاک کهن

ور همی‌بیند چرا نبود دلیر

پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر

در رخت کو از می دین فرخی

گر بدیدی بحر کو کف سخی

آنک جو دید آب را نکند دریغ

خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رسته نوشته:

بیت ۹

غلط : حشری
درست : محشری

پاسخ: با تشکر، طبق فرموده جایگزین شد.

رسته نوشته:

نقدی به اظهارات ف. ش که گفته است ” مولوی معمولا داستانها را دنباله گیری میکند وجوانب تازه ای ازآنها را بیان میکند ودر اینجا اینکار را نکرده وداستان تمام نیست”
به نطر این بنده می رسد که نظر ایشان نادرست است، اگر داستان را از بخش ۱۸ همین دفتر دنبال کنید خواهید دید که دقییقا نتیجه گیری در همینجا در همین بخش ۲۴ گرفته شده است:
در بخش ۱۸ داستان سرهنگ ترک شروع می شود ولی در بخش های ۱۹ و ۲۰ داستان عایشه و ضریر می آید که در واقع اصل داستان است و اثباتی است ولی برای عقل های ساده اندیش اثبات کار مشکلی است . در پایان بخش ۲۰ می گوید
پیش این خورشید کو بس روشنیست

در حقیقت هر دلیلی ره‌زنیست

در بخش ۲۱ به بعد منطق نفی را پیش می گیرد و دو باره به داستان سرهنگ ترک بر می گردد
در پایان بخش ۲۱ می خوانیم:
می رمد اثبات پیش از نفی تو
نفی کردم تا بری ز اثبات بو
در بخش ۲۲ منطق مرگ را که قو ترین نقی ها است به کار می گیرد:
سال ها این مرگ طبلک می زند
گوش تو بی گاه جنبش می کند
این گلوی مرگ از نعره گرفت
طبل او بشکافت از ضرب شگفت
در بخش ۲۳ داستان تعزیه ی شیعیان لبنانی را می آورد
و در بخش ۲۴ آن را نتیجه گیری می کند.
اگر منطق مولوی را درست دقت بکنید خواهید دیدکه نه تنها مجموع زوایای مثلث ۱۸۰ درجه است بلکه زاویه مرگ را هم ۱۸۰ درجه چرخانده اند . ای شگفت! از بخش ۱۸ شروع بکنید ، همه ی ابیات را بخوانید، منجمله بخش های ۱۹ و ۲۰ را، چند بار بخوانید و بخوانید تا ببینید که زاویه ی مرگ کجا و کی و چند درجه چرخیده است.

ف-ش نوشته:

بنام او
کسی نقدی فاضلانه بر جاشیه چهارم نوشته وفقط مغلوم است که جمله ای را قبول ندارند ولی ارتباط شرح ایشان را با داستان وارتباط داستان را بابخشهای قبلی که برآن تاکید دارند متوجه نشدم اگر به” جای داستان تمام نیست” تکرار میکردم که” همه قضیه این نیست” شاید انتقادی بر نمی انگیخت به هرحال در داستان مذکور باب گفتگو خلاف قضایای هندسی بسته نیست کسی ممکن بود در حواب شاعر بگوید درست ولی خاطره این مردان وارسته و آسمانی را باید با عزاداری نگه داشت تا شاید برای دین خراب ودل بیمارما نوشداروئی باشد مولوی داستان را پایان داده اما پیداست که در نظر وعمل بحث پایان نیا فته است به هر حال برای پرهیز از سؤ تفاهم وخلط مبحث اگر اهل نظر این حواشی ناچیز را میخوانند جادارد راسا برای خود این موضوع و نقد را بررسی نمایند
مطلب دیگرآنکه آنچه مولوی در این بخش نقل کرده شاید سبب رنجیدگی مشتاقان امام حسین ع واقع شود بد نیست گفته شود که یکی از شارحان معروف مثنوی(مرحوم استادجعفری) یکوقت نقل میکرد که حدود صد ایراد و اشکال از مثنوی گرفته وبه روح بزرگ مولوی تقدیم کرده است این استاد مرحوم ومعروف در عین حال عشق و ارادتی وافر به مولوی میورزید زیرا سعه صدرداشت ونیزهزاران سخن ارزنده وتابناک اورا هم مرورکرده بود حال کسانی از مشتاقان امام حسین ع که به این بخش خیلی ایراد دارند یا از مولوی دلخورندخوب است با سعه صدر این غزل او را هم در نظر داشته باشند:
کجا ئید ای شهیدان خدائی
بلا جویان دشت کربلائی
کجائید ای سبک روحان عاشق
پرنده تر زمرغان هوائی
کجائید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را در گشائی..
کجائید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهائی الخ

رسته نوشته:

پاسخ به اظهارات ف . ش.مورخ چهارم تیر که حاشیه ی همین بخش ۲۴ دفتر ششم مثنوی درج شده است.

در نوشتن نقد و در حاشیه نویسی، اصل راهنمای این بنده این است که متن شعر مستقل است. مستقل از من و مستقل از هر خواننده و هر نظر دهنده ی دیگر. این است که در نقد مورخ سوم تیر در ارتباط به اظهارات ف.ش. تلاش کردم که منطق درونی شعر مثنوی ، دفتر ششم، از بخش های ۱۸ تا ۲۴ را نمایان سازم و نشان بدهم که اظهارات ف.ش. نادرست است. بنده نه تفسیری از شعر را ارایه دادم و نه تعبیری از آن، و نه چیزی به آن افزودم ونه چیزی از آن کاستم، فقط گفتم که شعر را درست تر و دقیق تر بخوانید. من دو گزاره از نوشته ی خود ایشان را گرفتم و به بقیه ی نوشته ی ایشان کاری نداشتم ، چون غرض از نقد نشان دادن منطق درونی شعر مولوی است نه نوشته ی ایشان و درست نمی دانم که حاشیه ی گنجور میدان نبرد از روی حب علی و یا از روی بغض معاویه شود. راجع به درست و نادرست بودن بقیه ی نوشته ی ایشان کاری نداشتم.
دودیگر، چرا راه دور می روید و از جای دیگر مثال می آورید. مگر در همین بخش ۲۴ در باره ی همان شهیدان کربلا نمی گوید:
” روح سلطانی ز زندانی بجست”
و یا
“چونک ایشان خسرو دین بودهاند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند”
و یا
روز ملکست و گش و شاهنشهی”
اگر نگرانی از این است که شهیدان کربلا چه ارج و قربی برای مولوی داشته است آیا بهتر از آن چه که در بالا گفته شده است می خواستید ؟
ولی اگر نگرانی از عزاداری و شیون به آن شهیدان است، مولوی می گوید به آنان نباید گریست چون آنان نه تنها جان را به کف نهادند بلکه مرگ را هم درکف خود گرفتند و بر آن حکم راندند و آن را چون پرده ای دریدند و منطق منفی مرگ را یه حوزه ی اثبات آوردند. می گوید: اگر می خواهید گریه بکنید به روزگار خودتان بگریید که آن منطق را درنمی یابید و آن نور را نمی بینید.
برای آنانی که در میدان عشق قدم می گذارند منطق جدلی، تقابل مثبت و منفی، دگرگون می گردد. کوره ی عشق همه چیز را دگرگون می کند. می گوید ” آفتاب آمد دلیل آفتاب”. و یا می گوید: ” میرود بی رویپوش این آفتاب ***فرط نور اوست رویش را نقاب”. ( بیت ۶ بخش ۲۰ دفتر ششم).

ف-ش نوشته:

بنام او
سلام برشما اختلاف نظر یک امر طبیعی ومفید است مجادله چرا؟

رسته نوشته:

ای ف. ش. عزیز
شما گفته اید : ” مجادله چرا؟”
بنده که از خودم نظری ندادم که وارد محادله شده باشم، و یا این که هوس کرده باشم که وارد مجادبه بشوم. تنها و تنها دعوت کردم به خواندن درست متن شعر مندرج در گنجور. اگر شما آن را معادل نظر دادن و وارد مجادله شدن بگیرید مثل آن است که بگوییم سلسله ی اعداد طبیعی از عدد صفر شروع می شود. یادتان باشد که من همان صفر میان تهی هستم باقی در متن است. با شما و با هیچ کس دیگر ی مجال مجادله ندارم.

یک نکته مرا مسلم گشت که پیر ما گفت که کسی مجاز است در باب مثنوی معنوی اظهار نظر بکند که دست کم هفتاد بار آن را به طور کامل خوانده باشد و فهم کرده باشد، و پر واضح است که من آن نیستم.

حمیدرضا نوشته:

محض توجه بعضی دوستان، برخی حاشیه‌های این شعر به صرف آن که ارتباط مستقیمی با متن شعر نداشتند و احیاناً بحث مطرح شده در آنها اصلاً ادبی نبوده حذف شدند. این روند در بازبینی حاشیه‌های دیگر نیز مدنظر خواهد بود و علت پاک شدن این حاشیه‌ها مخالفت اداره‌کننده‌ی سایت با محتوای حاشیه نیست.

ف-ش نوشته:

هو
در حاشیه۷سطر۶درنظر وعمل بحث پایان نیافته
(پیداست خارج از مثنوی منظور است )
ونیز فرقی نمیکند که گفته شاعر با داستانهای قبل مربوط باشد یا نباشدوبحثی ندارد

ف-ش نوشته:

هو
درکنار آنچه مولوی دراین داستان آورده بدیهی است که جوانب دیگری مطرح است که مولوی به آنها اشاره نکرده ازجمله اینکه زنده نگه داشتن این واقعه اصولا ظلم و زیاده خواهی را محکوم میکند ولزوم روابط انسانی وعادلانه وآزادگی را درجوامع بشری گوشزد مینماید(صرفنظر از بعضی شیوه های نادرست در بزرگداشتها وغزاداریها) ومیدانیم که روابط عادلانه بین افراد واقوام و وملل ونفی ستم وتجاوز از اهداف پیامبران بوده است

ف-ش نوشته:

مولوی دراین قسمت از قول یک شاعر نقل میکند که او بر عزادارن شهر حلب خرده گرفت و گفت آن شهیدان کربلا سوی شادروان دولت تاختند و کنده و زنجیر در انداختندو رستگار شدند وتو بردین و دل خراب خودت نوحه کن
این سخن درست ومنطقی به نظر میرسد وجادارد که هرکس بردین ودل خراب خودش نوحه کند اما میتوان پرسید که آیا این سخن کامل و جامع است و دیگر هیچ تو ضیح وتبصره ای ندارد؟
اگر سنت عزاداری زیر سئوال برود آیا حقیقت این واقعه شگفت تاریخی ودرسی که از آن میتوان گرفت در اذهان فراموش نمیشود ؟
اصلا یکی از اهداف پیامبران رفع ظلم و برقراری عدالت اجتماعی است(لیقوم الناس بالقسط) بلی فرد باید به خودش برسد ولی نمیتواند نسبت به اینگونه وقایع مهم تاریخی که انحراف ازآئین صحیح وبویژه ظلم را محکوم میکند بی تفاوت باشد (در بینش پزیتویسمی غرب این بی تفاوتی ها هست و دربین کثیری سنت شده است وسنت منحصر به امور دینی نیست)
سنتهای دینی هرچند بعضا اشکالاتی دارند اما غالبا نگهبان حقیقتی هستند واگر سنتها نباشند آن حقیقت کم کم به فراموشی سپرده میشود گرچه نمیخواهیم از همه سنتها دفاع کنیم
یک شخص معروف نقل کرده بود که در اروپا در مجلس سخنرانی واقعه عاشورا را شرح داده (خارج از سنتها) و مستمعین از شدت هیجان برای امام حسین کف زدند.
کسیکه حقیقت یک واقعه را میفهمد به هرحال عکس العملی نشان میدهد که ممکنست به صورت گریه کردن یا کف زدن و آفرین گفتن یا کارهای دیگر باشد و در بین شیعیان این عکس العمل به صورت عزاداری وگریه در آمده است

آیت نوشته:

در بیت دهم در برخی نسخ به جای “خاک”، “داغ” آمده.

امین کیخا نوشته:

اشکارا رسته از پیر سخن می گوید ، دلم شادان است گمان کرده بودم این شمع فرو مرده و این راه بی رهرو است .

شمس الحق نوشته:

بدنبال پیری که مثنوی هفتاد بار خوانده میگردی و نمی جویی امین جان . راست است که چون بدنبال کلوخ و باری صخره باشی کوه را نخواهی دید . نظرت به پیری که نه هفتاد که هزار بار مثنوی خوانده و همه از بر دارد چیست که اینک در کنار تو .

امین کیخا نوشته:

درود بر شمس الحق نیکو رای من درود به شما . آن هنگام شما را هنوز نمی شناختیم به نیکی امروز . و رسته دانای گفتگو پذیری نیست او می داند و می خواند ولی سرسپرده کسی است و چندان خوش نمی دارد نگاه کردن من را ولی من همیشه به او درود فرستادم و به پیرش .و البته در درست کردن دیوانهای در کار تصحیح کمک کرد که نباید انرا نهان کرد . بهر سو درود به همه دانایان .و بویژه شما که به فروغمندی انجمن مان فزودید .

امین کیخا نوشته:

البته اشتباه هایی در نگاهش به کیهان هست و این اشتباه ها با هر نگاه خردستیز و فراخرد دیگری هم ممکن است پیش بیاید . ولی این دشواری در خود فراخرد است که گاهی خردبرتاب نیست و لی هدیه مولانا به دیگران نگاه نرم و مهربانی است که به خدا وند و آغازگر و سامانگر هستی دارد و این ستیزی که با سیخ داغ و میل اهنی که به زیر استین ما خواهد شد دارد و این بسیار زیباست و ادم را به شوق می اورد ! ولی اگر سیخ داغ و میل داغ حق باشد کارمان ساخته ست سید ! انچه که من می بینم این است که برای رضای خدا کمتر نظر پزشکی ای داده که به دانش امروز کودکانه نباشد از خود حجامت بگیر تا اخلاط و بجز ان !

عبدالحمید نوشته:

سلام
دوستی به اشتباه قیاس کرده بود بین عزاداری عاشورا و نمایشنامه رستم وسهراب! درحالیکه مردم عزاداری را به عنوان امری دینی انجام میدهند و توقع اجر و ثواب دارند و با امور غیر دینی قابل قیاس نیست… دستورات دینی توقیفی است، از آنجاییکه در اسلام به عزاداری امر نشده و بلکه از آن نهی هم شده ثابت میشود بدعت است و ناجایز.
دوست دیگری گمان کرده چون مولوی برای امام حسین عزاداری نمیکرده ارادت هم نداشته؛ ولی این دو مقوله ی از هم جداست.
دوستی مدعی شده اگر عزاداری نشود تاریخ عاشورا به فراموشی سپرده میشود و حتی عدالت و حق طلبی!!! کدام ملت با عزاداری تاریخ خود را حفظ کرده که شما دومیش باشید؟! یا مگر شهادت همزه سیدالشهدا را که برایش عزاداری نمیشود مسلمانان فراموش کرده اند که امام حسین را فراموش کنند؟!
و در آخر به دوستانی که به دنبال هفتادبار خواندن مثنوی اند توصیه برادرانه میکنم که کتاب خدا را، نه هفتادبار بلکه هفت بار با معنی بخوانید و بهره خود را از زنگی بگیرید که با نخواندن هیچ کتاب دیگری زیان نخواهید کرد . . . فبأی حدثِ بعده یؤمنون

اصغر نوشته:

آیا علما ومراجع تقلید بهتر دین را و فروعات آن را درک می کنند یا کسی که حتی نام حمزه عموی رسول الله (صلی الله علیه وآله) را “همزه” نوشته ؟
“قل لا أسئلکم علیه أجرا” الا المودة فی القربی”

روفیا نوشته:

من وقتی اندیشه های یک انسان متفکر رو میخونم نسبت به تک تک کلماتش وسواس به خرج نمیدم بلکه سعی میکنم جوهر معنای اون رو حس کنم خصوصا در شعر که قافیه و .وزن گاهی ایجاب میکنه شاعر از بهترین کلمه مورد نظرش نتونه استفاده کنه .
من جوهر کل این شعر رو در بیت

گر همی بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم سیر

مبینم . اینجا معلوم میشه مولانا این مردم رو می شناخته که مثل کسی که براش عزاداری میکنن نه شهامت نه پشتوانه محکم نه توانایی جانفشانی و نه چشم بی اعتنا به دنیا دارند .
مولانا مشکلی با عزا داری نداره فقط میخواد بگه تو که دل و دینت رو به سوی دنیا داره اصلا جوهر حرکت امام حسین رو نفهمیدی و عزا داریت هم واقعا مثل اجرای همون نمایش رستم و سهراب فقط یه نمایشه و از توش نه دلیری نه پشتداری نه جانسپاری و نه چشم سیری در نمیاد تا بتونی جلوی ستم بایستی .

أبرار نوشته:

با کمال احترام و عذر خواهی از همه دوستان
مولوی نه عالم دین است و نه عالم و متخصص علم کلام و قران
او نیز همانند حافظ هنرمندی میباشد که با کلمات همان کاری را انجام میدهد که یک نقاش بی نظیر همانند مایکا انجلو با هنر خود در واتیکان در شهر روم امروز . بدون شک بی نظیر ولی صد در صد با نتیجه ای نهایی که بی نظیر و فریبنده است
ولی انعکاس دهنده فهمی غلط از حقیقت
در مورد مایکل انجلو تعجبی هم نیست به علت اینکه این هنر بی نظیر او انعکاس اعتقادات اوست که بر اساس انجیل تحریف شده توسط کلیسای روم است

ألبته کسانی که از بدیهیات دین اسلام با خبرند مانندخود مرحوم علامه جعفری متوجه این امر هستند و مولوی را به عنوان یک عالم و متخصص به دین اسلام و قران نمیشناسند
تنها شیفته هنر کلامی مولانا یند
شبهاتی هم که مولانا در مورد تصوری که او از هدف
لطفا دقت بفرمایید هدف
بلی هدف عزاداری برای امام حسین علیه الصلاة و السلام
داشته البته خود نشأته همین غیر متخصص بودن او در این موارد میباشد

یعنی مولانا به جهت نشناختن متخصصانه مقوله های مطرح شده در قران کریم بخصوص هدف از رسالت و ایضا نشناختن و اهمیت سر فصل هایی مانند رسالت ,امامت , ظلم , قیام , عدالت , خصوصا هدف اصلی خلقت
یعنی خلافت انسان به عنوان نماینده حضرت حق جل جلاله در زمین و خلاصه نشناختن واقعی مقام حضرت رسول ص این وجود نازنین و اشرف أنبیاء و اولیاء ص به عنوان خلیفه الله بر زمین و همه خلایق عالم هستی که حضرت حق به جلالت و جبروت و رحمت عشقش انتخاب و خلق نمود و خلاصه مهم تر از همه نشناختن مقوله قرانی خلافت یا جانشینی خلیفه الله ای حضرت رسول ص یعنی امامت
نهایتا مولانا با تمام هنر بی نظیرش به همان سرنوشت مایکل أنجلو ها مبتلا شده .

مؤید باشید
أبرار

روفیا نوشته:

همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو دلبری اموخت
ما نیاز به کسی که از علم کلام و فلسفه و … بگوید نداریم . ما نیاز به دلبر داریم تا ما را از شر هوا و هوس های دل خلاص کند تا بر سر انها با هم نزاع و رقابت نکنیم و مولانا و حافظ و سعدی به زیباترین نحو انسانها را شیفته خود کردند طوری که پس از قرنها در ان سوی مرزها انسانها بدون جور استاد دل به او میسپارند .
متاع تفرقه در کار ما همین دل بود
خداش خیر دهد هر که این ربود از ما

mehr نوشته:

روفیای عزیز
درود بر شما
این غزل را لیام گرامی برای من به عنوان خداحافظی با گنجور تا رفع حصر ایمیل کرد
گویا ایشان خود را در زمره ی سانسور شدگان میدانند
دیدم غزل زیبایی ست برای تغییر ذائقه ی ، شما عزیز ، آنرا باز تاب میدهم

عجب بازار شامی بود گنجور
یکی از عشق میگفت آن یکی زور
یکی عرفانی و آن یک زمینی
یکی مغموم و آن دیگر چه مسرور
گهی دانشور و گه کم سوادی
دمیده نغمه ها از سر به شیپور
چو کودک بازی الفاظ کردیم
به یمن کودکی گشتیم مشهور
یکی گفتا که چون تو بی سوادی
نباشد جای همچون تو به گنجور
دهان بر بند و پا را از گلیم ات
دراز آورده ای ای طفل مقهور
بیا تا گویم ات خوش داستان ها
ز قرآن و حدیث و علم مستور
نوشت و گفت وقرآن خواند بسیار
دم گرمش نشد با آهنم جور
همان آنها که ما را سر بریدند
خداوندا بکن با خویش محشور
که ما از کس به سینه کین نداریم
نشداز گفت شان این بنده رنجور
ولی اینک که گنجور منّور
لیام”ی کرده در زنجیر سانسور“
قلم بشکسته دارم ، جان آزاد
نه شهد و نی شکر نه نیش زنبور
با آحترام
مهری

روفیا نوشته:

سلام مهر گرامی سلام لیام گرامی
بنده با سطح دانش فعلی ام سانسور بدین شکل را نمی فهمم . مگر با حذف لیام نوعی چه چیزی تغییر می کند ؟!
مگر ایشان نمیتوانند یک اکانت دیگر بسازند و با نام دیگر وارد گنجور شوند و همچنان نظر بدهند ؟!
اصولا من نمی دانم چرا ما اینقدر علاقه به روش حذفی داریم !
احزاب می خواهند یکدیگر را حذف کنند ، عروس ها می خواهند مادر شوهر ها را حذف کنند و حتی دانش آموزان فسقلی هم می خواهند در دایره های دوستی کودکانه شان دیگری را حذف کنند !
تنها یک دلیل می توانم بیابم و آن اینستکه ما فکر می کنیم دیگران جای ما را تنگ می کنند و باور نداریم که آن خزانه غیبی که سرچشمه همه دانش ها و قدرت ها و ثروت هاست فقیر نیست بلکه غنی بالذات است و هر لحظه اراده میکند به دست یکی از ما آدمیان پرده از یکی از اسرارش بردارد و در یکی از گنج خانه هایش را بگشاید …
آیا کسی باور میکرد روزی انرژی اتمی و هسته ای پیدا شود ؟
روزی همه نگران به پایان رسیدن نفت بودند !
امروز باکی از اتمام نفت نیست .
نفت هم تمام شود مغز آدمی که تمام نمی شود و به گفته بزرگی ای بسا روزی آدمها از آب کره استخراج کنند !
برادران یوسف چون خود را کهتر از او میدیدند و چون نمی دانستند باید یک اندیشه ای به حال بالندگی خود بکنند او را به چاه انداختند .
گمان میکردند با حذف آن زیبایی خودشان به جایی خواهند رسید !
سعدی شیرین سخن هنوز نیامده بود تا بگوید :
کس نیاید به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم
شاید به خاطر دارید که ایده ام را درباره سخن تحقیر آمیز و خشونت بار نوشتم و نه تنها آن را نمی پسندم بلکه بر این باورم که هرگز کمکی به ما نمیکند و بارها به تجربه دریافتم اگر به حق ترین حرف عالم را با خشونت و تهدید و تحقیر بگویم موثر نخواهد بود و از کودک خردسال تا پیرمرد کهنسال در برابرش جبهه خواهد گرفت .
ولی روش حذف اندیشه های مخالف را نیز نمی پسندم و درست تر میبینم گرداننده سایت کامنت هایی که از مقررات سایت عدول کرده اند را حذف کند نه آدمها را !

طاهری نوشته:

ابرار جان سلام ! از فرامین نورانی پیامبر رحمت و ائمه اطهار علیهم السلام است که :
نام نیک رفتگان ضایع مکن / تا بماند نام نیکت پایدار / حضرت سعدی. و چنان که جناب مولوی آورده اند :
از پی روپوش عامه در بـــــــــــیان /
وحی دل گویند آن را صوفیـــــان /
وحی دل گیرش که منظرگاه اوست /
چون خطا گوید که دل آگاه اوست /
و در نهایت جناب لسان الغیب ؛ جان کلام را گفته اند :
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند /
آنچه استاد ازل گفت بگــــــــو می گویم /

ناشناس نوشته:

بچه‏ ها و جوان هاى ما خیال نکنند که مسأله، مسأله «ملتِ گریه» است! این را دیگران القا کردند به شماها که بگویید «ملتِ گریه»! آنها از همین گریه‏ ها مى‏ ترسند، براى اینکه گریه‏ اى است که گریه بر مظلوم است؛ فریاد مقابل ظالم است. دسته‏ هایى که بیرون مى‏ آیند، مقابل ظالم هستند؛ قیام کرده ‏اند. اینها را باید حفظ کنید. اینها شعائر مذهبى ماست که باید حفظ بشود.اینها یک شعائر سیاسى است که باید حفظ بشود.(روح الله خمینی)
http://mobareze.ir/howze/21357.html

با ادب نوشته:

واقعا اینجوریه یا شما دوست دارید اینطور فکر کنید
“مولوی نه عالم دین است و نه عالم و متخصص علم کلام و قران”
مولوی میگوید :
بر هوا تأویل قرآن میکنی پست و کژ شد از تو معنی سنی
گر ز قرآن کس نبیند غیر قال این عجب نبود زاصحاب ضلال
در نـُبی فرمود کین قرآن زدل هادی بعضی و بعضی را مضل
زانک از قرآن بسی گمره شدند زین رسن قومی درون چَه شدند

مر رسن را نیست جرمی ای عنود مر ترا سودای سر بالا نبود
ای سگ طاعن تو عو عو میکنی طعن قرآن را برون شو میکنی

این نه آن شیرست کز وی جان بری یا زپنچه ی قهر او ایمان بری

تا قیامت میزند قرآن ندا ای گروهی جهل را گشته فدا
معنی قرآن زقرآن پرس و بس وز کسی کآتش زد او اندر هوس

پیش قر آن گشت قربانی و پست تا که عین روح او قرآن شدست

روغنی کو شد فدای گل به کـُل خواه روغن بوی کن خواهی تو گل
جمله قرآن شرح خبث نفس هاست بنگر اندر مصحف آن چشمت کجاست

علی نوشته:

با سلام

بعضی از دوستان باز به جای استفاده و گرفتن اصل منظور مولانا به حاشیه تمرکز کرده اند.به قول لاوتسو : من با انگشتم ماه را به شما نشان میدهم.لطفا به انگشت من خیره نشوید.

اگر بی تعصب نگاه کنیم به نظر بنده از مثنوی ساده تر و گویاتر وجود نخواهد داشت.

سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون اشامی است

کاملا ساده است.مولانا اینجا از عوام انتقاد میکند.از عمومی که گرفتار دیو نفس هستند.همین و بس.مولانا دعوت به خود شناسی میکند.و تم اصلی سرتا سر مثنوی همین است : خود واقعی ات را پیدا کن.انگاه به روشنایی به بهشت به همه چیز میرسی.و برای دیدن خود واقعی باید اول از سد من های ذهنی گذشت.این پرده های تو در توی من های ذهنی را درید.و این است که سخت ترین کار است.و به خاطر این است که مثنوی چنین قطور شده.
عشق است بر آسمان پریدن
صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن
اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را
مر دیده خویش را بدیدن
گفتم که دلا مبارکت باد
در حلقه عاشقان رسیدن

میبینیم از امام حسین چگونه تجلیل میکند که حتی مداحان هم تا کنون نتوانسته اند چنین تجلیل کنند.اتفاقا این مولانا و امثال چنین عارفانی هستند که میتوانند امام حسین را بشناسند.

روح “سلطانی” ز زندانی بجست

چونکه ایشان خسرو دین بوده اند

و تاختن بر عوامی که گرفتار نفس هستند و فکر میکنند بر امام حسین دلشان میسوزد که چنین ظلمی در حق ایشان شده است.

روز ملک است و گش و شاهنشهی
“گر تو “یک ذره” از ایشان اگهی”

ور نه ای اگه برو بر خود گری
زانک در “انکار” نقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمیبیند جز این خاک کهن
ور همی بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم سیر

خوب دوستان کاملا واضح است.مولانا میگوید اگر شما نوحه کنندگان “پیرو” چنین انسان بزرگی هستید باید همچون او دلیر جانسپار و “چشم سیر” باشید.
دنیا را به هیچ بگیرید.ایا چنین هستید؟ای نوحه کنندگان ایا حاضرید همچون او از جان(جان سپاری و دلیری و نترسی) و از مال و مقام(چشم سیری) بگذرید؟
ایا میتوانید حرص و ترس و خودخواهی و خودبینی را کنار بگذارید؟
اگر نمیتوانید همچون او باشید بروید به حال خودتان گریه کنید(و این گریه واقعا زمانی اتفاق می افتد که انسان به خود شناسی برسد و ان دیو های نفسانی مسلط را در درون خودش ببیند. )شاید خدا عنایتی کند و از شر این دیو های درونی نجات یابید.
مولانا وقتی میگوید بروید به حال خود خود گریه کنید توهین نمیکند بلکه واقعا میخواهد که به حال خود گریه کنیم.چون وقتی انسان به این مرحله برسد که به حال خود گریه کند یعنی ان دیو های مسلط درون خود را دیده و به خود شناسی رسیده و در چند قدهی رهایی است. و چقدر خوشبخت است کسی که به این مرحله “به حال خود گریه کردن” برسد.

او مظلوم نبود.او نیازی به گریه ندارد.او دلیر بود.او چشم سیر بود(طمع نداشت.طمع مال و مقام).
اگر او را دوست دارید پس خودتان را همچون او کنید(دلیر و چسم سیر) تا لیاقت پیروی او را داشته باشید.تا همچون او به رهایی به خوشبختی و به خدا برسید.

مختار نوشته:

یکی از ویژگی های برجسته اندیشه و باور مولانا، پردازش و پرورش این اندیشه و باور بر پایه‌ی روایتی اصیل و بنیادی از مفاهیم قرآنی است که «مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک // دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم ؛؛ ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست // به هوای سر کویش پر و بالی بزن»، همان معنای که در اصیل ترین آیه ی قرآن است: انا لله و انا الیه راجعون! نهفته است. این باور مغز تفکر مولانا را می سازد، آنگونه که خود نیز سفارش می کند به هنگام مرگش، ساز و دهل بنوازند، و چنین هم می کنند. برای همین است که مولانا، با حرمتی بی مانند برای حسین و شهدای کربلا، که کمتر شیعه ای چنین سروده است، سوگواری شعیان را نیز در همین راستا نقد می کند.
آیین ها و مناسک باید با باورها سازگاری داشته باشند و یک مسلمان باید هر آیین و مسلکی که دارد باید سازگار با مفاهیم قرآنی باشد، مفاهیم که مقصد را رسیدن به خدا می داند و جسم را کالبد روح و مرگ جدا کردن این دو است و جسم می پوسد و روح به ملکوت می رود و به اصل خود باز می گردد/

محمدامین مروتی نوشته:

مولانا و واقعة عاشورا
محمدامین مروتی
مولانا در نقد شیوة عزاداری مردم حلب بر شهادت امام حسین، می گوید آنان به جای سخن گفتن از حماسة باشکوه عاشورا، آن را به شرح مظالم یزید تبدیل کرده اند. همان سخنی است که شریعتی در نقد عزاداری سنتی عاشورا می گفت که آنان عاشورا را به شمردن زخمهای امام حسین تقلیل می دهند:
بشمرند آن ظلم ها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
در حالی که اگر امام حسین و یارانش در دنیا قدرت و حکومت نیافتند ولی به واقع خسروان و پادشاهان دین بوده اند و به وصال محبوب خود رسیده اند. آن که سزاوار عزاداری است نه او و یارانش که خود ماییم که ورای این عالم چیزی نمی بینیم و برای مرگ ظاهری ایشان بر سر و روی خود می زنیم:
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زان که بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست؟
چون که ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد، چو بشکستند بند
ور نه‌ای آگه برو بر خود گِری
زان که در انکار نقل و محشری
بر دل و دینِ خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
مولانا این نقطه نظر و معنا را در غزل معروفش هم مورد تاکید قرار داده است و می گوید حسین و یارانش بلا جو بودند و در زندان دنیا را شکستند و سبک بار تر از پرندگان به دیدار معبود شتافتند و پادشاهی آسمان را بر پادشاهی زمین ترجیح دادند:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی؟
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را دَرگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای درِ زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی‌نوایی
در آن بحرید کاین عالم کفِ او است
زمانی بیش دارید آشنایی

محمد رضا نوشته:

با سلام خدمت همه دوستان . بیایید آیات ۸۴ و ۸۵ سوره یوسف را بخوانیم .
آیه ۸۴ : <> : اى اندوه من بر فراق یوسف! و در حالى که اندوه خود را فرو می‏خورد چشمانش از اندوه سفید شد.
حضرت یعقوب (ع) در جدایى فرزند خود دچار حزن و اندوه فراوانى گشت به طورى‏ که سالیان درازى در غم یوسف اشک ریخت تا دیدگانش سفید شد و بینایى خود را از دست داد. فرزندان یعقوب یعنى برادران یوسف از بسیارى گریه و حزن پدر به ستوه آمده و گفتند:
آیه ۸۵ : <> : به خدا سوگند - تو اى پدر - همیشه به یاد یوسف هستى و خاطره او را از یاد نمی‏برى و دست از او بر نمی‏دارى تا حدى که خود را مشرف به هلاک کنى!
البته بنده در زمینه مسائل دینی صاحب نظر نیستم اما در حد فهم خود فکر می کنم آنچه باعث اندوه شدید حضرت یعقوب و در نهایت نابینایی ایشان شد شناختی بود که ایشان از حضرت یوسف به عنوان یکی از اولیای بزرگ الهی داشت و از دست دادن چنین شخص بزرگی به شدت قلب حضرت یعقوب را می فشرد . البته امثال بنده هیچ گاه به چنین شناختی از جایگاه اولیای الهی هم چون امام حسین علیه السلام نمی رسیم به همین دلیل هم عزاداری ها و اندوه های ما در رابطه با واقعه کربلا نمی تواند کامل باشد و حتی گاهی در حد یک حرکت سوری پایین می آید . اما این مطلب که اهل معرفت در اندوه از دست دادن حجت و ولی خدا اندوهگین و گریان می شوند یک اتفاق کاملا طبیعی است که با هیچ قانون و تبصره ای نمی توان جلوی آن را گرفت . چنان که حضرت یعقوب در آیه ۱۸ سوره یوسف می فرمایند در برابر این واقعه ” صبر جمیل ” خواهم کرد و ما می دانیم که ایشان راستگوست در نتیجه اندوه و گریه ایشان حتی تا جایی که منتهی به نابینایی ایشان می شود منافاتی با صبر جمیل ندارد .

... نوشته:

شهید مطهری می گوید: «تحریف بزرگی در مسئله عاشورا شده است، بعضی ها گفته اند حسین بن علی ـ علیه السلام ـ شهید شد که گناهان ش ی ع ه ریخته شود این شبیه اعتقاد مسیحیت است، که معتقدند حضرت مسیح کفاره گناهان آنها بوده است، این مطلب با روح اسلام سازگاری ندارد، با سخن حسین نمی سازد، ابا عبدالله برای مبارزه با گناه قیام کرد، نه اینکه سنگری باشد برای گنهکاران، ما گفتیم حسین ـ علیه السلام ـ یک شرکت بیمه گناه تأسیس کرده، گفته است شما از نظر گناه بیمه هستید، در عوض چه می گیرم؟ شما برای من اشک بریزید، من گناهان شما را جبران می کنم حال هر کس می خواهید باشید. ابن زیاد، عمر سعد، والله این افتراء و دروغ بستن بر حسین ـ علیه السلام ـ است».
ایشان در ادامه روایات اهل بیت در این زمینه را توضیح می دهند و (گریه مردم) برای تسلی دل اهل بیت و حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ که نیست، بلکه هدفشان این است که پرتویی از روح حسین بن علی ـ علیه السلام ـ بر روح ما بتابد، اگر اشکی برای او می ریزیم باید در مسیر هماهنگی روح ما باشد، روح ما پرواز کوچکی با روح حسین انجام دهد، ذره ای از همت او، غیرت او، حریت او، ایمان او، تقوای او، شجاعت او و… در ما بتابد، این چنین اشکی اگر از چشمان جاری شود، آن اشک هر چه دلتان می خواهد قیمت دارد،
اگر گفته اند به اندازه یک بال مگس هم اگر باشد یک دنیا ارزش دارد، باور کنید، اشکی است که برای هماهنگی کردن و پیروی از حسین ـ علیه السلام ـ باشد».
آری این اشک است که این طور در روایات ارزش دارد و به آن توصیه شده است، اشکی که ما را عوض کند و مطیع امام شویم، نه اینکه ما هر روز از امام دورتر شده و با اشک بخواهیم گناهانمان ریخته شود. در نتیجه هدف از این گریه ها و عزاداری ها زنده نگه داشتن یاد و خاطره حضرت است که به سبب آن به سمت کمال حرکت کنیم و با نور حضرت هدایت شویم و به سوی معبود خود حرکت کنیم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام