گنجور

بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 

گفت آری لیک کو دور یزید

کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید

چشم کوران آن خسارت را بدید

گوش کران آن حکایت را شنید

خفته بودستید تا اکنون شما

که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان

زانک بد مرگیست این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست

جامه چه درانیم و چون خاییم دست

چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند

وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند

کنده و زنجیر را انداختند

روز ملکست و گش و شاهنشهی

گر تو یک ذره ازیشان آگهی

ور نه‌ای آگه برو بر خود گری

زانک در انکار نقل و محشری

بر دل و دین خرابت نوحه کن

که نمی‌بیند جز این خاک کهن

ور همی‌بیند چرا نبود دلیر

پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر

در رخت کو از می دین فرخی

گر بدیدی بحر کو کف سخی

آنک جو دید آب را نکند دریغ

خاصه آن کو دید آن دریا و میغ



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامه‌ی دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

س. ص. نوشته:

خیلی مشتاق هستم که نظر آقای حمید رضا را در مورد این شعر بدانم. بخصوص در رابطه با اشعاری که ایشان سروده ودر وبسایتشان گذاشته اند. امیدوارم که این بعنوان هیچگونه بی ادبی و یا خدای نخواسته توهینی بایشان تلقی نشود. من کمال احترام را برای کارهای ایشان (بخصوص گنجور) دارم.
با تشکر.

حمیدرضا نوشته:

@س.ص:
آن شبه شعرهایی که در سایت دیده‌اید حداکثر مربوط به دوازده - سیزده سالگی من هستند و مطمئناً گویای اعتقادات من بعد از چهاده-پانزده سال نیستند (و معنی این جمله هم این نیست که از همه‌ی آن اعتقادات برگشته‌ام). در مورد سؤال شما، ترجیح می‌دهم گنجور بیشتر حال و هوای ادبی خودش را حفظ کند تا این که عرصه‌ی زد و خورد بیهوده‌ی اعتقادات یا بی‌اعتقادی‌های مذهبی شود! بنابراین به من حق بدهید که وارد بحث شما نشوم!

س. ص. نوشته:

آقای حمید رضا؛
از توضیحتان بسیار سپاسگزارم. همین برای من کافی بود. و بقول امریکاییها: “ Fare Enough”
با تشکر.

ف-ش نوشته:

بنام او
سئوالی مناسب وپاسخی متین در حاشیه مطرح شده است ولی ازآنجاکه در ادبیات هم نقد و بررسی معمول است دراین زمینه توضیحی را بی مناسبت نمی بینم
فشرده کلام اینکه میگوید روز عاشورا در حلب عزاداری برپا میشد یک شاعر غریبی به آنجا رسید و از سروصدای عزاداری تعجب کرد پیش رفت وپرسید برای کدام بزرگ عزاداری میکنید بگوئید تا مرثیه برایش بسرایم که من شاعرم در جواب یک نفر به او گفت تو دیوانه ای وشیعه هم نیستی نمیدانی که این روز از طوفان نوح هم مشهورتر است شاعر( که لابد رنجیده خاطر شده بود) گفت آری ولی زمان یزید کجا وچه دور بگوش شما رسیده است آنها خسرو دین بودند وبسوی دولت تاختند از زندان رها شدند تو برای دل ودین خراب خودت نوحه کن
این سخن شاعرمنطقی وفابل قبول به نظر میرسد اما همه قضیه این نیست شاید با مثالی بتوانیم موضوع را روشن کنیم
فرض بگیریم در جائی نمایشنامه رستم وسهراب را اجرا کنند و شخص غریبی برسد وبگوید این چه کاریست اینها افسانه های قدیمی است چرا برای سهراب دلسوزی میکنید شما خودتان باید قوی وقهرمان باشید واشتباه هم نکنید در جواب میتوان گفت رستم مظهر قدرت وجوانمرد ی است واجرای نما یشنامه بیان حماسه ملی ماست ودر مورد عاشورا باید گفت افسانه نیست وعزاداری ظلم و جهل بشر رازیر سئوال میبرد ویک حماسه دینی است که حق طلبی را مطرح میکند (نمیگوئیم شکل غزاداریها همه درست است)
اصولاتصدیق مفاهیم معنوی با قضایای علمی فرق دارد در علم میگوئیم مجموع زوایای مثلث ۱۸۰ درجه وتصدیقش جامع ومانع است ولی مسائل معنوی اینطورنیست چه جوانب زیادی داردکه باعث اختلاف نظر میشود وناچارهمه جنبه ها باید دیده شود مولوی معمولا داستانها را دنباله گیری میکند وجوانب تازه ای ازآنها را بیان میکند ودر اینجا اینکار را نکرده وداستان تمام نیست از طرفی مطلب را از قول یک شاعرمرثیه سرا نقل کرده واز قول خودش نگفته ونگفته که این شاعرصاحبدل وجامع الاطراف بوده است ونیز باید در نظرداشت که مولوی در خانوده شیعی پرورش نیافته ودر عین حال مشترکاتش با تشیع زیاد است(۰رک دفتر اول حاشیه بخش ۱۶۴)

رسته نوشته:

بیت ۹

غلط : حشری
درست : محشری

پاسخ: با تشکر، طبق فرموده جایگزین شد.

رسته نوشته:

نقدی به اظهارات ف. ش که گفته است ” مولوی معمولا داستانها را دنباله گیری میکند وجوانب تازه ای ازآنها را بیان میکند ودر اینجا اینکار را نکرده وداستان تمام نیست”
به نطر این بنده می رسد که نظر ایشان نادرست است، اگر داستان را از بخش ۱۸ همین دفتر دنبال کنید خواهید دید که دقییقا نتیجه گیری در همینجا در همین بخش ۲۴ گرفته شده است:
در بخش ۱۸ داستان سرهنگ ترک شروع می شود ولی در بخش های ۱۹ و ۲۰ داستان عایشه و ضریر می آید که در واقع اصل داستان است و اثباتی است ولی برای عقل های ساده اندیش اثبات کار مشکلی است . در پایان بخش ۲۰ می گوید
پیش این خورشید کو بس روشنیست

در حقیقت هر دلیلی ره‌زنیست

در بخش ۲۱ به بعد منطق نفی را پیش می گیرد و دو باره به داستان سرهنگ ترک بر می گردد
در پایان بخش ۲۱ می خوانیم:
می رمد اثبات پیش از نفی تو
نفی کردم تا بری ز اثبات بو
در بخش ۲۲ منطق مرگ را که قو ترین نقی ها است به کار می گیرد:
سال ها این مرگ طبلک می زند
گوش تو بی گاه جنبش می کند
این گلوی مرگ از نعره گرفت
طبل او بشکافت از ضرب شگفت
در بخش ۲۳ داستان تعزیه ی شیعیان لبنانی را می آورد
و در بخش ۲۴ آن را نتیجه گیری می کند.
اگر منطق مولوی را درست دقت بکنید خواهید دیدکه نه تنها مجموع زوایای مثلث ۱۸۰ درجه است بلکه زاویه مرگ را هم ۱۸۰ درجه چرخانده اند . ای شگفت! از بخش ۱۸ شروع بکنید ، همه ی ابیات را بخوانید، منجمله بخش های ۱۹ و ۲۰ را، چند بار بخوانید و بخوانید تا ببینید که زاویه ی مرگ کجا و کی و چند درجه چرخیده است.

ف-ش نوشته:

بنام او
کسی نقدی فاضلانه بر جاشیه چهارم نوشته وفقط مغلوم است که جمله ای را قبول ندارند ولی ارتباط شرح ایشان را با داستان وارتباط داستان را بابخشهای قبلی که برآن تاکید دارند متوجه نشدم اگر به” جای داستان تمام نیست” تکرار میکردم که” همه قضیه این نیست” شاید انتقادی بر نمی انگیخت به هرحال در داستان مذکور باب گفتگو خلاف قضایای هندسی بسته نیست کسی ممکن بود در حواب شاعر بگوید درست ولی خاطره این مردان وارسته و آسمانی را باید با عزاداری نگه داشت تا شاید برای دین خراب ودل بیمارما نوشداروئی باشد مولوی داستان را پایان داده اما پیداست که در نظر وعمل بحث پایان نیا فته است به هر حال برای پرهیز از سؤ تفاهم وخلط مبحث اگر اهل نظر این حواشی ناچیز را میخوانند جادارد راسا برای خود این موضوع و نقد را بررسی نمایند
مطلب دیگرآنکه آنچه مولوی در این بخش نقل کرده شاید سبب رنجیدگی مشتاقان امام حسین ع واقع شود بد نیست گفته شود که یکی از شارحان معروف مثنوی(مرحوم استادجعفری) یکوقت نقل میکرد که حدود صد ایراد و اشکال از مثنوی گرفته وبه روح بزرگ مولوی تقدیم کرده است این استاد مرحوم ومعروف در عین حال عشق و ارادتی وافر به مولوی میورزید زیرا سعه صدرداشت ونیزهزاران سخن ارزنده وتابناک اورا هم مرورکرده بود حال کسانی از مشتاقان امام حسین ع که به این بخش خیلی ایراد دارند یا از مولوی دلخورندخوب است با سعه صدر این غزل او را هم در نظر داشته باشند:
کجا ئید ای شهیدان خدائی
بلا جویان دشت کربلائی
کجائید ای سبک روحان عاشق
پرنده تر زمرغان هوائی
کجائید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را در گشائی..
کجائید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهائی الخ

رسته نوشته:

پاسخ به اظهارات ف . ش.مورخ چهارم تیر که حاشیه ی همین بخش ۲۴ دفتر ششم مثنوی درج شده است.

در نوشتن نقد و در حاشیه نویسی، اصل راهنمای این بنده این است که متن شعر مستقل است. مستقل از من و مستقل از هر خواننده و هر نظر دهنده ی دیگر. این است که در نقد مورخ سوم تیر در ارتباط به اظهارات ف.ش. تلاش کردم که منطق درونی شعر مثنوی ، دفتر ششم، از بخش های ۱۸ تا ۲۴ را نمایان سازم و نشان بدهم که اظهارات ف.ش. نادرست است. بنده نه تفسیری از شعر را ارایه دادم و نه تعبیری از آن، و نه چیزی به آن افزودم ونه چیزی از آن کاستم، فقط گفتم که شعر را درست تر و دقیق تر بخوانید. من دو گزاره از نوشته ی خود ایشان را گرفتم و به بقیه ی نوشته ی ایشان کاری نداشتم ، چون غرض از نقد نشان دادن منطق درونی شعر مولوی است نه نوشته ی ایشان و درست نمی دانم که حاشیه ی گنجور میدان نبرد از روی حب علی و یا از روی بغض معاویه شود. راجع به درست و نادرست بودن بقیه ی نوشته ی ایشان کاری نداشتم.
دودیگر، چرا راه دور می روید و از جای دیگر مثال می آورید. مگر در همین بخش ۲۴ در باره ی همان شهیدان کربلا نمی گوید:
” روح سلطانی ز زندانی بجست”
و یا
“چونک ایشان خسرو دین بودهاند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند”
و یا
روز ملکست و گش و شاهنشهی”
اگر نگرانی از این است که شهیدان کربلا چه ارج و قربی برای مولوی داشته است آیا بهتر از آن چه که در بالا گفته شده است می خواستید ؟
ولی اگر نگرانی از عزاداری و شیون به آن شهیدان است، مولوی می گوید به آنان نباید گریست چون آنان نه تنها جان را به کف نهادند بلکه مرگ را هم درکف خود گرفتند و بر آن حکم راندند و آن را چون پرده ای دریدند و منطق منفی مرگ را یه حوزه ی اثبات آوردند. می گوید: اگر می خواهید گریه بکنید به روزگار خودتان بگریید که آن منطق را درنمی یابید و آن نور را نمی بینید.
برای آنانی که در میدان عشق قدم می گذارند منطق جدلی، تقابل مثبت و منفی، دگرگون می گردد. کوره ی عشق همه چیز را دگرگون می کند. می گوید ” آفتاب آمد دلیل آفتاب”. و یا می گوید: ” میرود بی رویپوش این آفتاب ***فرط نور اوست رویش را نقاب”. ( بیت ۶ بخش ۲۰ دفتر ششم).

ف-ش نوشته:

بنام او
سلام برشما اختلاف نظر یک امر طبیعی ومفید است مجادله چرا؟

رسته نوشته:

ای ف. ش. عزیز
شما گفته اید : ” مجادله چرا؟”
بنده که از خودم نظری ندادم که وارد محادله شده باشم، و یا این که هوس کرده باشم که وارد مجادبه بشوم. تنها و تنها دعوت کردم به خواندن درست متن شعر مندرج در گنجور. اگر شما آن را معادل نظر دادن و وارد مجادله شدن بگیرید مثل آن است که بگوییم سلسله ی اعداد طبیعی از عدد صفر شروع می شود. یادتان باشد که من همان صفر میان تهی هستم باقی در متن است. با شما و با هیچ کس دیگر ی مجال مجادله ندارم.

یک نکته مرا مسلم گشت که پیر ما گفت که کسی مجاز است در باب مثنوی معنوی اظهار نظر بکند که دست کم هفتاد بار آن را به طور کامل خوانده باشد و فهم کرده باشد، و پر واضح است که من آن نیستم.

حمیدرضا نوشته:

محض توجه بعضی دوستان، برخی حاشیه‌های این شعر به صرف آن که ارتباط مستقیمی با متن شعر نداشتند و احیاناً بحث مطرح شده در آنها اصلاً ادبی نبوده حذف شدند. این روند در بازبینی حاشیه‌های دیگر نیز مدنظر خواهد بود و علت پاک شدن این حاشیه‌ها مخالفت اداره‌کننده‌ی سایت با محتوای حاشیه نیست.

ف-ش نوشته:

هو
در حاشیه۷سطر۶درنظر وعمل بحث پایان نیافته
(پیداست خارج از مثنوی منظور است )
ونیز فرقی نمیکند که گفته شاعر با داستانهای قبل مربوط باشد یا نباشدوبحثی ندارد

نویسه‌خوان آراکس