گنجور

بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را وتهدید کنندگان را

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
 

گفت من مستسقیم آبم کشد

گرچه می‌دانم که هم آبم کشد

هیچ مستقسقی بنگریزد ز آب

گر دو صد بارش کند مات و خراب

گر بیاماسد مرا دست و شکم

عشق آب از من نخواهد گشت کم

گویم آنگه که بپرسند از بطون

کاشکی بحرم روان بودی درون

خیک اشکم گو بدر از موج آب

گر بمیرم هست مرگم مستطاب

من بهر جایی که بینم آب جو

رشکم آید بودمی من جای او

دست چون دف و شکم همچون دهل

طبل عشق آب می‌کوبم چو گل

گر بریزد خونم آن روح الامین

جرعه جرعه خون خورم همچون زمین

چون زمین وچون جنین خون‌خواره‌ام

تا که عاشق گشته‌ام این کاره‌ام

شب همی‌جوشم در آتش همچو دیگ

روز تا شب خون خورم مانند ریگ

من پشیمانم که مکر انگیختم

از مراد خشم او بگریختم

گو بران بر جان مستم خشم خویش

عید قربان اوست و عاشق گاومیش

گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد

بهر عید و ذبح او می‌پرورد

گاو موسی دان مرا جان داده‌ای

جزو جزوم حشر هر آزاده‌ای

گاو موسی بود قربان گشته‌ای

کمترین جزوش حیات کشته‌ای

برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا

در خطاب اضربوه بعضها

یا کرامی اذبحوا هذا البقر

ان اردتم حشر ارواح النظر

از جمادی مردم و نامی شدم

وز نما مردم به حیوان برزدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حملهٔ دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک پر و سر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم

آنچ اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم که انا الیه راجعون

مرگ دان آنک اتفاق امتست

کاب حیوانی نهان در ظلمتست

همچو نیلوفر برو زین طرف جو

همچو مستسقی حریص و مرگ‌جو

مرگ او آبست و او جویای آب

می‌خورد والله اعلم بالصواب

ای فسرده عاشق ننگین نمد

کو ز بیم جان ز جانان می‌رمد

سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان

صد هزاران جان نگر دستک‌زنان

جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز

آب را از جوی کی باشد گریز

آب کوزه چون در آب جو شود

محو گردد در وی و جو او شود

وصف او فانی شد و ذاتش بقا

زین سپس نه کم شود نه بدلقا

خویش را بر نخل او آویختم

عذر آن را که ازو بگریختم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسین نوشته:

در بیت بیستم، در مصراع دوم(تا بذ آرم از ملایک بال و پر) صحیح هست

حسین نوشته:

منبع : متن کامل مثنوی معنوی ،انتشارات پژوهش، مهدی آذریزدی

یاسین نوشته:

با سلا م لطفا شرح این متن را اگر امکان دارد برایم بفرستید

مهدی نوشته:

سلام این شعر را

از جمادی مردم و نامی شدم

وز نما مردم به حیوان برزدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حملهٔ دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک پر و سر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم

آنچ اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم که انا الیه راجعون

ایا مبحث تفسیری آن را دارید اگر دارید لطفا برایم ایمیل نمائید با تشکر حداد

ناشناس نوشته:

در بیت دوم کلمه مستسقی صحیح است

محمدعلی نوشته:

مولانا در شعر ازجمادی مردم و…….سیر تکاملی انسان را از مرحله پیدایش جمادات ( مینرال ها) و بعد پیدایش نباتات ( گیاهان) وبعد پیدایش حیوانات و انگاه انسان . مولانا نتیجه میگیرد که هر بار که از یک حالت مردیم و بحالت دیگری در آمدیم بهتر وکاملتر شدیم بنا بر این نبایستی از مرگ بترسیم .در مرحله دیگراز حالت انسانی میمیرم به عالم ارواح وارد شده و در مقام فرشتگان در میآیم . از عالم فرشتگان هم خواهم گذشت
کل شئ……..قسمتی از آیه قرآن یعنی همه چیز هلاک میشود و میمیرد بجز ذات الهی. از مرتبه فرشتگی نیز فانی شوم و تحول بعدی من حتی در وهم آدمیان هم نمی گنجد. پس به عدم (عالم بی نشانی) تحول پیدا میکنم و عدم با نوایی به لطافت نوای ارغنون به من میگوید ٫ ما از خداییم و بسوی او برمیگردیم.

امین کیخا نوشته:

درود به محمدعلی جماد را دکتر پرتو بربستگان ترجمه کرده اند

امین کیخا نوشته:

جماد بربسته جمادات بر بستگان

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا !
امشب من برایت یک لغت دارم برو تا کجا سر بر کنی .
دی شوالبن به آلمانی میشود چلچله
اما من زبان المانی نمی دانم و این لغت را ۶۰ سال پیش در محضر پدرم و دوستانش نشسته بودم و یکی از آن دوستان دکتر پرتو نام داشت و مدرس زبان المانی بود . یک چلچله از پنجرۀ باز بدرون اطاق آمد و دکتر پرتو گفت دی شوالبن .
عجیب است که در این صفحه یک نام دیگر هم آمده که از جمله همین دوستان پدر بود و آن مرحوم صادق گوهرین است و دیگری را هم که انجوی شیرازی بود قبلاً نامش آمده است . اینها و دیگران مثل دکتر شاه وردی و دکتر صمصامی مشفقین خردکی حقیر به ادبیات پارسی بودند . روحشان شادان باد .

امین کیخا نوشته:

درود بر ان بزرگواران من پرتو را ندیده ام ولی اگر نگاه شما به ابو القاسم پرتو است که ادیبی بزرگوار هستند که فرهنگ واژه یاب را نوشته اند . و من بسیار نادیده شاگردی ایشان کرده ام . درود بر آن پدر و این پسر و آن دوستان و آن انجمن .

امین کیخا نوشته:

و اما داستان پرستو یا پرستوک یا فرشتوک یا فرستوک همه یعنی فرستاده و پیامبر و گویا نیاکان ما از نگاه کردن به مرغان آینده را پیش می دیده اند که به مرغوازدن و مروازدن شناخته است که نخستین یعنی فال نیک زدن و دومی یعنی فال بد زدن اما بالوایه را دکتر پرتو برای ابابیل گزاشته است .اما برای اینکه لری هم نوشته باشم پرستو به لری می شود سی پریسک یا سی پلیشک اما کردی ان می شود شی پلیشق که تا شمال عراق همین لغت را به کار می برند و البته نماد زیبا روی نزار است !البته در برابر دلبران ستنبه و گبز!

محمدعلی نوشته:

با سلام به آقای امین کیخا. باتوجه به آگاهی های علمی در باره تکامل . بهترین معنی برای جماد . به نظر من مینرال میباشذ. دست حق بهمراهت

شمس الحق نوشته:

آقای محمد علی دکتر کیخا یک دانشمند لغت شناس است و معادل فارسی یا پهلوی کلمات عربی را میگوید ، مینرال از mine به معنی معدن و کان مشتق شده است و فارسی نیست برادر من . ضمناً mineral یعنی کانی و معدنی و نه جماد ، جماد به چیزی گویند که جان نداشته باشد و رشد و نمو نکند مثل سنگ و چوب و غیر آن .

میاحیان نوشته:

هرکس مرا بشاخت عاشقم شد هرکه عاشقم گردید عاشقش شدم و هرکه راعاشق شدم او را کشتم و خود خون بهایش هستم . آب آن کوزه که جوی شد را تکلیفی جز به کان انالیه راجعون چیز دیگری است؟آیا جز خدای ، الله. تبارک و تعالی که از روح جاودان خود بر کالبد خاکیم دمید به جز جاودانگی ، در هر دو شکل پاداش و جزا . پیام دیگری برایمان به ارمغان گذاشته است؟ . اصل ما جاودانگی شده است از نفخت من نفسی است . آلوده اش نکنیم چرا که جاودانه ایم .آمین یا رب العالمین.

شهاب حسن نژاد نوشته:

هوالحق
با سلام خدمت اساتید عزیز و گران قدر
در حضور استاد شمس الحق و دکتر کیخا نظر دادن من بی ادبی است ولی خواستم از مطلبی که در بیت های آخر این شعر گنجانده شده آگاهی یابم…
مولانا فرمودند:آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود…آیا مولانا حد تکامل انسان را وصل شدن به روح باری تعالی میداند.و بهشت را پایینتز از آن میگیرد و یا اصلا به بهشت اعتقادی ندارد؟البته این ابیات به طریقی با سیمرغ شیخ عطار قرابت دارد…و هردو از کثزت به وحدت اشاره میکنند…

روفیا نوشته:

نامی یعنی انکه نمو دارد یعنی بالنده .
و چون جماد در مقابل ان امده است پس جماد یعنی چیزی که نمو ندارد یعنی frozen یا solid است .

ناشناس نوشته:

سخنانی رفته است در باب این شعر از جناب سروش، به سایت مدرسه مولانا رجوع کنید، شاید سیرابتر شوید.

گیوه چی حمید نوشته:

سلامت
آب کم جو تشنگی آور بدست / تا بجوشد آبت از بالا و پست
حضرت مولانا میگوید تو آب هستی درون کوزه که زندان توست. بدنت را بزن به آب و بگذار روحت که تکه ای ار آب روان است با روح عالم یکی شود و بدان که پشیمان نخواهی شد. تو را از جایی دیگر به اسارت به اینجا آورده اند و از نفیرت مرد و زن نالیده اند و تو مرغ باغ ملکوتی و کوزه ترا محصور کرده، پس کوزه را بزن به آب و بگذار حقیقت وجودیت در جوی جاری شود. بنابر این با همنوعانت به خوبی رفتار کن، طبیعت را دوست داشته باش، تو آب تمیز هستی، بدی ها را بشوی و عیب دیگران را با آب کر که در وجودت است، آبکشی کن تا موقع وصل شدن به خالق فرا رسد و بدان که به آرزوهایت خواهی پیوست چون تو از علم خاک نیستی.

خسرو (آئینه) نوشته:

با تشکر از زحمات اداره کنندگان سایت
کلمه مستقسقی اشتباه چاپ شده و بایدمستسقی باشد. ضمنا در بسیاری از موارد مولانا معنا را فدای قافیه میکند و متعاقب ان سعی در ایجاد مفهومی مستطاب بقول خودش برای ان قافیه نامناسب دارد. بدون انکه وارد تفصیل و تعبیر این نظر گردم به ابیات از

گر بریزد خونم آن روح الامین

جرعه جرعه خون خورم همچون زمین
و بعد از ان در مفهوم خونخواره بودن و متعاقبا اتصال ان به سوره البقره توجه کرده و سعی کنید تمثیلات خونخوارگی را توجیح نمائید.

امید راهی نوشته:

بعضی اشعار مثنوی شریف را بعضی ها تغیر میدهند نمیدانم با اینکار خود چه چیزی را حاصل میکنند. بگذارید لطفاً کلمات را سرجای خود شان، تحریف نکنید. این چندین بار است که در صفحۀ گنجور می نگرم اشعار عرفا را تغیر میدهند. اگر بیشتر از حضرت مولانا میدانید لطفاً یک مثنوی دیگر بنویسید. سعی نکنید که به زعم خود مثنوی را تصحیح کنید. این شعر ذیل را که تحریف کرده اید صورت درستش را هم برای تان مینویسم.
شعر تحریف شده.
حملۀ دیگر بمیرم از بشر …. تا برآرم از ملایک پر و سر
پر و سر در متون قدیمی مثنوی شریف وجود ندارد. صورت درستش ازین قرار است.
حملۀ دیگر بمیرم از بشر …. تا برآرم از ملایک بال و پر
لطفاً شعر را دوباره اصلاح کنید. و در شعر دیگر هم دستبرد نموده اید که صورت صحیح انرا هم به شما مینویسم.
شعر تحریف شده.
بار دیگر از ملک قربان شوم….. آنچه اندر وهم ناید آن شوم
صورت درست شعر.
بار دیگر از ملک پران شوم … آنچه اندر وهم ناید آن شوم.
خواهش میکنم اشعار مثنوی شریف را از تحریف و دستبرد نگه دارید. ممنون شما.

روفیا نوشته:

البته آنچه مولانای عزیز درباره مراحل رشد و نمو ما حدس میزند خواندنی است ولی آنچه درباره مراحل بعد از مرگ میگوید این پرسش را در ذهنم ایجاد میکند که اگر ما همان جماد و نبات و حیوان هستیم که تکامل یافتیم در مرحله انسانی به نوعی خودآگاهی self consciousness دست یافته ایم ولی در مراحل قبلی یا فاقد این حس بودیم یا حافظه ما در مرحله آدم شدن به کلی پاک شده است !
پس از طی مرحله مرگ چه خواهد شد ؟
آیا حافظه مان دوباره پاک خواهد شد یا ارتقاء داده خواهد شد و مثلا از خود آگاهی به خدا آگاهی خواهد رسید ؟

ایزدجو نوشته:

بانو روفیای گرامی
آیا دلیلی علمی میشناسید که بعد از مرگ زندگی وجود دارد
یا آنچه را گذشتگان گفته اند باید قبول کرد و دلیل نخواست
که هرکه آمد مارا هشدار داد که بهراسید که عقابی هست و جهنمی
با احترام

روفیا نوشته:

ایزد جوی گرامی
گمان نمی کنم در وادی علوم تجربی هرگز دلیلی بر این امر یافته باشند .
هر چه هست علوم نظری است .
مولانا نیز به همین موضوع اشاره میکند .
استدلالش این است که چون ما همان جمادیم که تکامل یافته ایم قاعدتا مرگ هم یک سیر تکاملی دیگر است .
اینکه آدم ها چقدر به علوم تجربی و چه میزان به علوم نظری credit بدهند بستگی به دو فاکتور درونی و بیرونی تاریخچه زندگیشان دارد .
باور کنید دیگر از این حرف تکراری خودم ملول شده ام .
بستگی به هوش و گیرایی و قدرت فیزیکی و سطح سلامت و خانواده و مدرسه و شهرو کشور و زمان و دوران تاریخی و میزان عشق و خشونتی که از محیط دریافت کرده اند دارد . من ادعا نمیکنم آنچه من میگویم درست محض است یا آنچه شما در این لحظه از ذهنتان خطور میکند درست یا غلط است .
من بر این باورم که از نقطه ای که من ایستاده ام دنیا این شکلی است .
و از نقطه ای که شما ایستاده اید آن شکلی .
و یک نقطه بی تردید درست محض است .
که انسانی که میخواهد بیاموزد بدون هیچ تعصبی در جستجوی آن نقطه است .
مثلا بارها دیده و شنیده ایم در محافل گوناگون درباره چند همسری پیامبر اسلام یا روابط شمس و مولانا یا عرفان یا شرابخوارگی حافظ بحث میشود .
من هر گاه خود را در این موقعیت قضاوت می یابم با خود می اندیشم اگر من یک استاد دانشگاه پرینستون بودم یا کودکی در میانه جنگ یمن یا یک جوانک در دهه شصت در امریکا در اوج خودنمایی ال اس دی یا خود گالیله یا یکی از همسران پیامبر یا هر کس دیگری …
چگونه قضاوت میکردم ؟
بدون شک قضاوت های بسیار متفاوت و متناقض .
از آنجا که آن جوانک تحت تاثیر ال اس دی و آن استاد دانشگاه پرینستون هیچکدام نمی توانند جور دیگری به قضیه نگاه کنند پس همه در نقطه ای که ایستاده اند درست میگویند و از آنجا که اطلاعات همه آنها ناقص و سودهی شده است پس نظر همه نادرست است .
من به این نتیجه میرسم که اساسا قضاوت کاری نادرست است .
تنها کاری که باید بکنم این است که آن نقطه مرکزی ، آن ریسمان الهی را در هر موردی پیدا کنم .
کاری به این ندارم در کجا به دنیا آمده ام . چند بار در طول عمرم صلوات شنیده ام . چند بار مرگ بر این و مرگ بر آن . من سعی میکنم همه سودهی ها و تبلیغات را دور بریزم و تلاش میکنم با یک ذهن خالی به هر پدیده بیندیشم .
آیا در مورد پدیده bias شنیده اید ؟
اخیرا دانشمندی کشفیاتی در این زمینه داشته و جایزه نوبل را از آن خود کرده است .
او ثابت کرد که پدیده سو گیری که تحت تاثیر اطلاعات قبلی ذهن است چقدر قدرتمند است و خلاصی از آن در قضاوت های روزمره چقدر دشوار .
از یافته های این دانشمند در معاملات کلان بازار بورس جهان استفاده میشود .
او راهکار های خلاصی از سوگیری جهت اتخاذ تصمیمات نزدیکتر به درست محض را بررسی میکند .

شمس الحق نوشته:

البته هر دو موردی که جناب راهی فرموده اند راست است و بگمان حقیر اشتباهات تایپ است و تحریف و دستبردی در کار نه ! زیرا ابیات مورد نظر از کفر ابلیس هم مشهورتر است و فکر میکنم در کتب دبستانی هم یافت شود ، اما علت مزاحمت حقیر این فرمایشات ظاهراً امام جمعه کوهدشت است که ۴ مرتبت هم تکرار شده است بدون آنکه نام نویسنده ذکر شود و بعوض نام ، علایم عجیب و نامفهومی بشکل زیر درج شده است ، آنهم ۴ بار !!
[…] شوم *******
pingback by
خوبست اگر کسی معنی این علایم و علت درج آنها را آنهم بتکرار در ۴ بار می داند بفرماید تا استفاده بیشتری بتوان کرد . با احترام .

حمزه رمضانی نوشته:

مراحل تکاملی را مولانا به خوبی بیان داشته . موجوداتی که در عالم هست خارج از اینها نیست . این نکته را بایستی گوش زد کرد که این سیر تکاملی در این دنیاست . و همیشه امکان این وجود دارد که از مرحله ای به مرحله دیگر صعود یا نزول کرد . پس مستعد بودن انسان به چنین قابلیتی این را به ذهن متبادر میکند که انسان معجونی از همه موجودات است . نظرتان چیست ؟

امین نوشته:

شعر جالبی بود

سینا نوشته:

بنام حق تعالی
در مورد سیر تکامل و بهتر است بگویم سیر کمال معنوی دوستان میتوانند با توجه به این اییات جناب مولانا به کتاب راه کمال نوشته دکتر بهرام الهی که به فارسی هم ترجمه شده (انتشارات جیحون) رجوع کنند.

محمدعلی نوشته:

خانم روفیا و ایزد جوی عزیز.
مولانا در این شعر” ازجمادی مُردم و …….” از یک پدیده ای صحبت میکند که امروزه بوسیله علم و دانش ثابت شده است. دانش هم میگوید که ، بعد از بیگ بانگ و در یک مرحله ای مینرال ها فرم گرفتند وبعد گیاهان ووووو . مولانا با علم لدنی خود ،گذشته ما را دقیقاً دیده برای ما باز گو میکند. بنا بر این هر چه را هم در باره آینده بگوید صد در صد درست است.

سمانه ، م نوشته:

روفیا ی عزیز ، جناب محمدعلی
اجازه دارم با نظرات آقای ایزد جو ی گرامی موافقت داشته باشم؟
محمد علی گرامی ، اینکه میفرمائید مولانا علم لدنی دارد را از کجا میدانید ؟ هیچ علمی بدون آموختن و تجربه بدست نیامده ، هرکس نظریه ای در مورد گذشته دارد لزوماَ از آینده خبر دار نیست که می فرمایید صددرصد درست است . ترجمه ی جماد هم مینرال نیست ، که معنی مینرال ، معدنی و کانی ست، لطفاً اگر از علم و دانشی خبر دارید که{ ناپدیده } بعد از مرگ را ثابت کرده به بنده هم اطلاع دهید. با احترام به عقاید شما
روفیای عزیزم ، با شما موافق نیستم ، ” که از نقطه ای که “من ایستاده ام دنیا این شکلی است .
و از نقطه ای که شما ایستاده اید آن شکلی
این یعنی خود را به دست محیط سپردن و به اصطلاح جوگیرشدن ، وقتی پای استدلال علمی و تشخیص خرد در میان است همه در یک نقطه ایستاده ایم .
بنده جناب مولوی عزیز را گرفتار و جوگیر شده ی محیط میدانم ، وگرنه آنچه را در مورد پس از مرگ می فرمود با عقل و علم و دلیل خردمندانه می سنجید
از پر حرفی ، پوزش
شاد زی بردوام

سمانه ، م نوشته:

باز هم چشم ما به فرمایشات جناب مولوی روشن
سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستک‌زنان
لطفاً کسی هست معنای مصرع اول را به جز توهین به خانم ها بداند
ممنون می شوم

بابک نوشته:

سمانه خانم جان،
ننگزنان کسره ندارد و بر وزن دستکزنان است و گاف و کاف ساکنند، به زنان ربطى ندارد و با زدن سر و کار دارد… یعنى آنکه ننگ مى زند و آن دیگرى که دستک مى زند…
بى احترامى به زنان در کار نیست…

سمانه ، م نوشته:

آه ه ه ه ه ، سپاس ، بابک گرامی
سابقه ی جناب مولوی مرا به اشتباه انداخت
چه خوب که شما هستید
شاد باشید

دوستدار نوشته:

بابک گرامی،
ننگ زدن بسیار بسیار کم به کار رفته است
با این حال نگاه به بیت پیش از آن؛ ای فسرده….
و وزن نامناسب ، اگر ننگ صدای زیر نداشته باشد
و از همه مهمتر سابقه درخشان آقای بلخی در آحترام به زنان ، مادران کفه را به سوی دیدگاه سمانه بسیار بسیار سنگین میکند .
و چون همیشه” مانا در نهان سراینده “

دوستدار نوشته:

جناب محمد علی،
در باب علم لدنی آقای بلخی و بیگ بنگ!! و آگاهی او از آینده و گذشته! توجه سرکار و دیگرسینه چاکان ایشان و نظریه بیگ بنگ و داروین و…… را به نظر مسکویه رازی در تکامل حیات جلب میکنم:

” آمیزش جوهرهای نخستین موجد پست ترین جلوه زندگی یعنی عالم جمادی شد.
سپس مرحله برتر فرارسید و عالم نباتی پدید آمد.نخست علف خودرو ودرختان گوناگونی که دارای برخی صفات حیوانی اند.
جلوه ای که نه گیاهی و نه حیوانی است مانند مرجانها که میانجی گیاه و جانورند.
پس موجوداتی چون کرمهاکه از قوه حرکت و حس لمس برخوردارند.
پس مرحله جانوران عالی که از هوش روز افزون بهره دارند.
مرز مرحله انسانیت زندگی میمونی است.
میمون تکامل بیشتر می یابد رفته رفته راست بالا و خداوند فهم میگردد ، انسان.”

مسکویه زاده۳۳۶- هجری قمری
بلخی زاده ۶۰۴ هجری قمری
آقای داروین زاده ۱۸۰۳ میلادی
تبدیل تقویم ها بر عهده شماست.
مانا بسیار روشن است.

روفیا نوشته:

اختیار دارید سمانه جان
مخالفت یا موافقت کردن با هر نظری چونان انرژی هسته ای حق مسلم شماست!
مادامی که شما یا هر کس دیگری کسی را نیازرده باشید بر روی دیده و دل حقیر جای دارید.

بابک نوشته:

دوستدار عزیز،
١-آمار را نمى دانم ولى توجه به آن بى مورد و بى معنیست، و شما را هم مطمئن نیستم که بدانى ننگ چند بار در دیوان شمس و مثنوى آمده، آیا مى دانى ؟
٢-در بیتى که شما خود اشاره فرمودى هم ننگ آمده!
٣- در همان بیت نیز نون آخر ننگین و جانان هر دو ساکنند
٤-اگر کسره را در این بیت استفاده کنید یعنى ننگِ زنان و دستکِ زنان بیت بى معنى مى شود
٥- تنها موردى که بنده دیدم اهانت به زن را آورده اید، یک بیت از مولانا بود و در آنجا هم عرض شد که مى باید مطمئن شد که بیت الحاقى نبوده باشد، و در تطبیق نسخ مختلف دید آیا اینگونه بوده و یا خیر.
اگر آشنایى کوچکى با نسخ خطى داشته باشید یقیناً مى دانید که کاتبان گاه به سهو و گاه به عمد دست در کتب برده و نه تنها واژگان را عوض مى کردند که ابیات را کم و زیاد و حتى برخى از غزلها را به سلیقه خود حذف و برخى دیگر را اضافه مى نمودند.
این نظر تمامى ( و نه اکثر) صاحبنظران و دست اندرکاران این زمینه است.
اگر موارد بیشترى از اهانت موجود است لطف کنید و بنده را نیز آگاه فرمائید
سپاسگزار مى شوم

روفیا نوشته:

درود دوستان عزیز
مگر اگر نیم بیت اول را بدون کسره ی ننگ بخوانیم اشکال وزنی پیدا نمی شود؟؟
ننگِ زنان هم که بی معنیست،
سوی تیغ عشقش ای ننگِ زنان دیگر یعنی چه؟؟
آخر اینجا مولانا آنقدر عصبانی نیست که مخاطبش را ننگٍ زنان خطاب کند، بلکه دارد درباره درد اشتیاق می گوید،
هر دو احتمال دور از ذهن به نظر می رسد،
یحتمل اشتباهی در کار است.

دوستدار نوشته:

جناب بابک،

گفتگو بر سر ننگ به تنهایی نیست ، سخن از ننگ زدن است که بسیار کم به کاررفته است و صفت حالیه از ننگ زدن ‘ ننگ زنان ‘ مانند پای کوبان،….
دودیگر که ننگ و دستک قافیه نیستند و اصلا در اینجا ردیف جای آنرا گرفته است ، زنان ، که در هردو مصراع تکرار شده است
از دست بردن های کاتبان نیز بی اطلاع نیستم
دو دیگر همانگونه که مستحضرید من در خواندن متون

چاپی مشکل دارم چه رسد به نسخه های خطی!
و سر انجام کم نیستند مواردی که آقای بلخی زنان را تحقیر کرده است.

سمانه ، م نوشته:

روفیای عزیز
من هم به همین شکست مصرع : سوی تیغ عشقش
گمان بردم ” ننگ ِ زنان “ باید صحیح باشد
ولی چون به وثوق و علم بابک گرامی ایمان دارم و همیشه از ایشان آموخته ام ، گفتار ایشان را بی چون و چرا پذیرفتم
اینکه میگویید : مولانا عصبانی نیست و در باره ی درد اشتیاق می گوید ، من به شک افتادم ، چون در بیت قبلی: ای فسرده عاشق ننگین نمد ، به نظر میرسد که تحقیر می کند .
روفیای گرامی
ما به پیچیده گویی های جناب مولوی در اکثر اشعارش به خصوص در مثنوی معنوی عادت داریم ، که مثنوی شناسان نیز در تعبیر و تفسیر آنها متفق القول نیستند .
راست میگوئید امکان اشتباه بسیار است مثلاً درین چند بیت نگاه کنید :
حملهٔ دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک پر و سر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچ اندر وهم ناید آن شوم
در مصرع دوم ، بعضی میگویند بال و پر درست است
یا ، در پنجمی ، بار دیگر از ملک پران شوم به جای قربان شوم
بله ، امکان اشتباه هست ، ولی حالا که چنین بیتی هست و جایگزینی نیست خوب است که نظر دوستدار عزیز را که می فرماید : ”ننگ زدن بسیار بسیار کم به کار رفته است“
مد نظر داشته باشیم ، واقعاً من تا به حال ننگزدن ندیده بودم ولی ، انگ زدن را چرا .
در صورتی که بابک گرامی به ننگ اشاره میکنند و نه به ننگزدن
با احترام به دوستان عزیزم ، ممنونم که این بحث را دنبال می کنید و من در مکتب شما دوستان بسیار می آموزم
همین مباحث دوستانه مرا پایبند گنجور کرده است

شاد باشید

دوستدار نوشته:

روفیای گرامی،
ننگ زنان ، باصدای زیر ننگ ، به مانای آنکه مایه ننگ زنان است !!
مایه شرمندگی است برای بلخی و هم آنا ن که حتا امروز از به کار بردن اصطلاح بدتر از چاله میدانی :

” از زن کمتر ‘ ابایی ندارند .
بر من ببخشایید تنها از برای روشنگری بود

سمانه ، م نوشته:

دوستدار گرامی
من انقدر ها به اهانت هایی که به زنان می شود حساس نیستم زیرا انقدر توهین کرده اند که در آنها پشیزی ارزش نمی بینم
ولی وقتی ادیبان و آموزگاران معنوی ما چنین کنند به قول شما مایه ی شرم است و حساسیت بر انگیز
شاید چنین نباشد ولی ، باور کرده ام که بیشتر مذهبیون چنین می کنند
با اینکه رگ به اصطلاح غیرتشان در مواقع غیر ضروری به جوش می آید
ولی قلباً زن را برده و زیر دست میدانند
شاید هم به قول روفیای عزیز ما در جایگاه آنان نیستیم تا به قضاوت بنشینیم
شاد باشید

بابک نوشته:

روفیاى عزیز،
پیش تیغ عشقش آى ننگ زنان…
کلاه آ فراموش نشود و گاف همچنان ساکن است
این ادامه بیت قبل است:
…کو ز بیم جان زجانان مى رمد
روز نام و ننگ :
١-روز جنگ و جدال
٢-روز ساز و آواز
و روز ننگ و نبرد:
روز جنگ و جدال
به گمانم که اگر به جاى ننگ زنان، وَنگ زنان را آورده بود هیچ کَسى مشکلى نداشت و همه مى فهمیدیم ونگ آن بى نوا زیر شمشیر عشقش به هوا خاسته…
بارى،
دوستان معنى مشخص مى شود یا باید پروژه هلو برو تو گلو را پیاده کنیم؟

سید محمد نوشته:

حال که در مورد بی مهری های ادیبان به مادران و زنان صحبت شد
:بد نیست به گوشه ای از گفتار اسلامی ندوشن ادیب معاصر توجه کنیم:
،
فکر می‌کنم بزرگترین سوء تفاهمی که در حق شاهنامه صورت گرفته، درباره‌ی زن است، و آن این است که انگاشته اند که شاهنامه یک (کتاب ضد زن) است و فردوسی هم میانه ی خوشی با زن نداشته، در حالی که سرتاسر شاهنامه درست عکس این را می نماید. این یک تلقی عوامانه است. به این علت می گویم عوامانه چون یک بیت مجعول را دلیل آورده اند که از فردوسی نیست و الحاقی است. می‌گوید:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به
این مربوط به داستان سودابه است ، به علت خیانتی که این زن به سیاوش می کند . فردی که دل پری از زن داشته ، بنا به تفنن این را ساخته و به فردوسی نسبت داده است ؛ در حالی که در شاهنامه های اصلی تر ، اثری از آن دیده نمی شود . سه چهار بیت دیگر هم نظیر آن هست که باز یا جنبه ی الحاقی دارند و یا مناسبت هایی در پشت آنهاست . شما وقتی برای کسی داستان می گویید مناسبت هایش را از زبان قهرمان داستان رعایت می کنید . در آن لحظه ی خاص اقتضا داشته که آن حرف از زبان آن قهرمان زده شود . قهرمانان شاهنامه کسانی هستند که غلیان احساسی دارند . همیشه با استدلال منطقی و حسابگرانه حرف نمی زنند . اما واقعیت آن است که زنان شاهنامه با شخصیت ترین و آراسته ترین زنان را در کل ادبیات فارسی تشکیل می دهند . شما کتاب دیگری را پیدا نمی کنید که اینقدر از زنان برجسته از جهات مختلف ، نظیر رودابه ، سیندخت ، تهمینه ، فرنگیس و منیژه و دیگران نشان داشته باشد . با اوصافی که فردوسی از این زنان دارد ، در هیچ کتابی اینقدر مقام زن بالا گرفته نشده و در هیچ کتابی زن اینقدر از جهات مختلف قابل احترام نیست . آن چیزهایی که بعدها به زن ها نسبت داده شده که گفته شده زن باید کنج آشپزخانه باشد ، فرمانبر باشد و بهترین تعریفش آن است که گفته اند (( نشینند و زایند شیران نر )) و یا آنکه حسنش آن است که از خود ابراز شخصیت نکند ، یعنی چیزهایی ما در ادبیات فارسی خودمان نظیرش را زیاد پیدا می کنیم ، و در ادبیات کشورهای دیگر نیز ، این صفت ها درست در شاهنامه عکس آن دیده می شود . واقعا این تهمتی است که به شاهنامه بسته شده . توصیفی که در اول داستان (( بیژن و منیژه )) فردوسی از همدم و همسر خود می کند یکی از زیباترین تصویرهایی است که از یک زندگی خانوادگی بشود به دست داد . آن زن که به فردوسی توصیه می کند که داستان (( بیژن و منیژه )) را به شعر بکشد به احتمال زیاد ، همسرش بوده . باید بار دیگر خواند و دید .

دوستدار نوشته:

جناب بابک،
بسیار سپاسگزار خواهم شد اگر پروژه یاد شده را در باره دو بیت مربوط به هم پیاده فرمایید.
ای فسرده …..

95 نوشته:

دکتر اسلامی(!) ندوشن: “یا مناسبت هایی در پشت آنهاست”
دکتر جان با این توجیه می توان از زن ستیز ترین افراد تمام طول تاریخ ، شاعر یا غیر شاعر، با شعور یا بی شعور، هم دفاع کرد و به قول سمانه(همان دوستدار) گفت: مانا در دل سراینده و گوینده و بقیه.

سمانه ، م نوشته:

سید محمد جان
مرا به یاد سخنی از کسروی انداختی که گفت : فردوسی بزرگ سی سال رنج برد تا زبان فارسی را زنده نگه دارد ، حالا مردم ما بر گور او فاتحه ی عربی می خوانند .
درود بر مردی که به زادگاهش عشق ورزید و {زایشگران } مادران و زنان را گرامی داشت

بابک نوشته:

دوستان عزیز،
سمانه جان،
وثوق و علم و بنده؟ سر سازگارى کجا هویدا شد؟
سید محمد جان،
سپاس از شما.
از قضا در زمان سعدى و یا کمى پیشتر ملکه آن ولایات بنت سعد خاتون (نام دقیقاً در خاطرم نیست) بود و همین مقام زن را در آن زمان مى رساند. کمى بعد در زمان حافظ خان سلطان همسر شاه محمود حاکم اصفهان پنهانى با شاه شجاع مکاتبه داشت و به او قول یارى علیه شوى خود مى داد، که اینهم نشان از نفوذ و قدرت زن دارد.
براى همین هم از دوستان تقاضا کردم چنانچه موارد بیشترى از زن ستیزى و خوار نمودن زنان در ابیات ادیبان مولوى و سعدى هویداست آنانرا عرضه فرمایند، چرا که با استناد بر یکى دو بیت زن ستیزى آنان مسجل نمى شود و سوء سابقه را برایشان نمى توان منظور کرد.
دوستدار جان،
اطاعت مى شود، و بنده در حد وسع هلو را مى پزم.
بارى،
اى فسرده عاشقِ ننگین نمد
کو زبیم جان زجانان مى رمد
سوى تیغ عشقش آى ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستک زنان
اى فسرده عاشقِ ننگین نمد…
اى عاشق افسرده که جامه ات(خرقه) ننگین است
کو ز بیم جان زجانان مى رمد…
که از ترس جان دادن از جانان (معبود) مى گریزى
در اینجا عاشق افسرده است و جامه اش ننگین، چرا که از ترس جان دادن از معشوق، که جان او را گیرد، مى گریزد.
عاشقى که از معشوق گریزد که دیگر عاشقِ معشوق نیست (…که باید در قدمش سر و جان درباخت) و همانا عاشق جان خود است، لاجرم عشق او مجازى است و علت افسردگى و ننگین بودن جامه اش آشکار مى شود.
سوى تیغ عشقش آى ننگ زنان…
*این بیت سعدى را تداعى مى کند و در موازات همانست:
عاشق آنستکه بیخویشتن از ذوق سماع
پیش شمشیر بلا رقص کنان میاید
ننگ زنان به گمانم بر آمده از همان روز ساز و آواز باشد و روز جنگ و جدل، بدین معنا که در روز جنگ و نبرد (پیش تیغ عشقش) آواز خوانان(سرمست) زیر تیغ عشق بیا…
فرهنگ معین ننگ را به معناى شهرت و آوازه آورده، و نام و ننگ را شهرت و آبرو، و شرم و خجلت
که آنزمان معناى آن مى شود که از شرم و حیا و براى آبرو و آوازه ات زیر تیغ عشق بیا…
صد هزاران جان نگر دستک زنان…
صد هزاران جان را ببین که دست افشانند ( در رقص و سازند)
دستک زدن:
١-دست بر دست زدن براى خواندن و طلب کردن کَسى
٢-آواز دادن بدو دست باصول
دستک زنان: در حال ضرب گرفتن با دست
* (کتاب تاریخ عرفان و عارفان ایرانى آورده:
“مى گویند روزى اتابک ابى بکر بن سعد زنگى از سعدى مى پرسد: بهترین و عالى ترین غزل زبان فارسى کدام است؟ سعدى در جواب یکى از غزلهاى جلال الدین محمد بلخى (مولوى) را میخواند که مطلعش این است:
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما بفلک میرویم عزم تماشا کراست
برخى گفته اند که سعدى این غزل را براى اتابک فرستاد و پیغام داد: هرگز اشعارى بدین شیوایى سروده نشده و نخواهد شد، اى کاش به روم میرفتم و خاکپاى جلال الدین را بوسه مى زدم”
کتاب فوق منبع و ماخذ را ذکر نکرده، چنانچه دوستى آگاهى از آن داشت سپاسگزار مى شوم راهنمایى کنید.)
دوستدار جان،
شما هم عرضه موارد بیشتر اهانت را زیر سبیلى در نفرما، چرا که اگر با سماجت بنده آشنا باشى مى دانى که از هم الان تا روز قیامت دست از دامانت نخواهم کشید!…

روفیا نوشته:

بابک عزیز
نمی دانم آیا من شعر خواندن را فراموش کرده ام یا چشمانم عیب پیدا کرده چیزی را نمی بینند!؟
آخر من کلاه هم که بر سر الف میگذارم باز وزنش درست از کار در نمی آید!

بابک نوشته:

روفیا جان،
از قرار ترازوى جنابش مشکل داشته و میزون نبوده، گویا فغانش را هم به عرش رسانده که این “مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا”… حال من را چند کیلو مى زده نمى دانم…
بارى چنانچه بیشتر مى طلبید، مى باید خِر (یقه) خود حضرتش را بچسبید، ولى آنچه که عیان است اینکه دستک زنان کسره ندارد و بالطبع ننگ زنان نیز هم…

دوستدار نوشته:

روفیای گرامی،

نخست اینکه کلاه بر سر همزه ننهید، که آی نیست و ای است.

دو دیگر ، روی سخن شاعر با ننگین نمدی است که از بیم جان
روی از جانان بر می تابد ازین رو در بیت بعدی ویرا نکوهش میکند :
چشم بگشای ! بنگر که صدها هزار جان شیفته دستک زنان به سوی تیغ او می شتابند، و تو ای مایه ننگ زنان! بیم جان داری؟ ( مرد میدان عشق نیستی)

سدیگر، جناب بابک ای بسا از فرط روشنی مانای شعر ، به حدس و گمان پرداخته اند و به نامیزانی ترازوی بلخی رسیده اند.

و سر انجام سر کار به درستی مشکل وزن نامیزان مصراع مورد گفتگو را با ‘آی”
و بی صدای زیر ننگ در یافته اید.

بابک نوشته:

دوستدار عزیز،
در باب مصراع نخست این بیت به احتمال خیلى خیلى خیلى زیاد و قریب به یقین آنچه شما آوردید صحیح و بنده در خطا بودم… و کلاه بیخودى سر الف گذاشتم…که بابت این قصور پوزش مى طلبم…
ولى آنچنانکه اینچنین باشد این ننگ بر مى گردد به همین شخص که مایه بى آبرویى زنان شده و نه زنان که بى آبرویند… مانند شخصى که ننگ دین، یا ملت، یا قوم بشر و و و…باشد، که خوب این اوست که مایه ننگ است و نه آن دیگران، و چنانچه او پاک شود یا از میان برود دیگر ننگى براى دیگرى و دیگران نمى ماند…
سپاس که با روشنگرى معناى مصراع را برتافتید، ولى ماناى (نظیر،مانند، شبیه…) آنرا ندیدم بیاورید؟…
فراموش نفرمایید که پرسش و صورت مسئله پیرامون بى احترامى به زن و زنان بود، و بنده همچنان منتظر عرضه نمونه هایى دیگر از جنابعالى نشسته ام…
امید و صد امید که این انتظار تا به قیامت نکشد..

بابک نوشته:

دوستدار جان،
این از قلم افتاد
و آن اینکه به خداى احد و واحد قسم که بنده فقط سر الف کلاه گذاشتم، و هیچ اهتمامى براى کلاه گذاردن بر سر همزه نکردم… که طبیعت همزه چنان باشد که کلاه سرش نرود… و بنده هم درمانده ام که جناب همزه چگونه سر و کله اش به میدان کشیده شد؟
بارى به هر جهت، ما همچنان منتظریم…

دوستدار نوشته:

بابک گرامی،
نیازی به سوگند خوردن نیست ، الف قبول حرکت نمی کند ، چه خود حرکت است و گر در آغاز ُواژه ، کلاه بر سر خواهد داشت . همزه پارسی اما، قبول حرکت میکند ؛ ای فسرده ، ای ننگ زنان، اگر دستم رسد بر چِرخ گردون و الله اعلم، و مرگ او آبست و او جویای آب،
و خویش را بر نخل او آویختم
عذر آنرا که ازاو بگریختم
و گستاخیم ببخشایید و ناتوانیم ،که آماری دقیق
از خوار شمردن زنان در دست ندارم. خوانده ام اما که بلخی به درخواست شمس که طلب شاهد ازاو کرده بود پاسخی ( نننگ +گین ) داد.

دوستدار نوشته:

دوستان،
و اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار، در تفاوت همزه و الف آورده اند:

آنکه به قامت الف،بر در خانه می ایستد در تب وتاب، بی کلاه، همزه است.
به حرمش راه نیست که: ” تو دربرون چه کردی که درون خانه آََ َیی ؟؟”
بالای یار اما، بر در کلاه بر سر دارد، به سرای اندر کلاه بر می گیرد، گاه دست در گردن یاری ، گاه تنها در میان جمع. ” دل جایی دیگر دارد”

سیدمحمد نوشته:

دوستدار عزیز
اجازه میخواهم در تأئید شما و سمانه بانو چند نمونه از تحقیر خانمها در اشعار بزرگان بیاورم
از مولوی
حملهٔ زن در میان کارزار
نشکند صف بلک گردد کار ، زار
حملهٔ ماده به صورت هم جریست
آفت او هم‌چو آن خر از خریست
وصف حیوانی بود بر زن فزون
از سعدی نیز :
تحقیر زنان : زهره مردان نداری چون زنان در خانه باش
چو زن راه بازار گیرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن
بپوشانش از چشم بیگانه روی
وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی
زن نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویم پاری نیاید بکار
حتا شاعر معاصر پژمان بختیاری فرزند بانو ژاله ، شاعر سرشناس
بلاست زن که خدا در بلا بگیردشان بلا، بلا به جان فریب آشنا بگیردشان
از این جماعت ناحق شناس مردگداز خدای را چه بگویم خدا بگیردشان
به پیش چشم تو با یک سخن برانگیزند هزار فتنه که چشم قضا بگیردشان

به کشتزار محبت به سان صاعقه اند که برق حادثه سر تا به پا بگیردشان
چو دیرگیر بود خشم حق، از آن ترسم که جان خلق بگیرند تا بگیردشان
بهشت را چه تمتع بود چو زن با ماست مگر که مالک دوزخ ز ما بگیردشان
کشیده اند و کشیدیم و می کشند بلا
مولوی
ز دست زن که خدا در بلا بگیردشان
زر و زن را به جان مپرست زیرا برین دو، دوخت یزدان کافری را
جهاد نفس کن زیرا که اجریست برای این دهد شه لشکری را
نفس خود را زن شناس ، از زن بتر
زآنک زن جزویست ، نفست کل شر
مشورت با نفس خود گر می کنی
هرچه گوید کن خلاف آن دنی
و ازین دست بسیار است.
مینینم که ان بانوی آموزگار + سمانه خانم } بجا انتقاد کردند و به همت جناب دوستدار ، به نتیجه رسیدیم
با قدر دانی از حسن نظر بانو روفیا و بابک گرامی در تبلور اینگونه بحثها .

کانال رسمی گنجور در تلگرام