گنجور

بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند ما روی مبارک ترا بهنگام وعظ نمی‌بینیم و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

استن حنانه از هجر رسول

ناله می‌زد همچو ارباب عقول

گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون

گفت جانم از فراقت گشت خون

مسندت من بودم از من تاختی

بر سر منبر تو مسند ساختی

گفت خواهی که ترا نخلی کنند

شرقی و غربی ز تو میوه چنند

یا در آن عالم حقت سروی کند

تا تر و تازه بمانی تا ابد

گفت آن خواهم که دایم شد بقاش

بشنو ای غافل کم از چوبی مباش

آن ستون را دفن کرد اندر زمین

تا چو مردم حشر گردد یوم دین

تا بدانی هر که را یزدان بخواند

از همه کار جهان بی کار ماند

هر که را باشد ز یزدان کار و بار

یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار

آنک او را نبود از اسرار داد

کی کند تصدیق او نالهٔ جماد

گوید آری نه ز دل بهر وفاق

تا نگویندش که هست اهل نفاق

گر نیندی واقفان امر کن

در جهان رد گشته بودی این سخن

صد هزاران ز اهل تقلید و نشان

افکندشان نیم وهمی در گمان

که بظن تقلید و استدلالشان

قایمست و جمله پر و بالشان

شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون

در فتند این جمله کوران سرنگون

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود

غیر آن قطب زمان دیده‌ور

کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر

پای نابینا عصا باشد عصا

تا نیفتد سرنگون او بر حصا

آن سواری کو سپه را شد ظفر

اهل دین را کیست سلطان بصر

با عصا کوران اگر ره دیده‌اند

در پناه خلق روشن‌دیده‌اند

گر نه بینایان بدندی و شهان

جمله کوران مرده‌اندی در جهان

نه ز کوران کشت آید نه درود

نه عمارت نه تجارتها و سود

گر نکردی رحمت و افضالتان

در شکستی چوب استدلالتان

این عصا چه بود قیاسات و دلیل

آن عصا که دادشان بینا جلیل

چون عصا شد آلت جنگ و نفیر

آن عصا را خرد بشکن ای ضریر

او عصاتان داد تا پیش آمدیت

آن عصا از خشم هم بر وی زدیت

حلقهٔ کوران به چه کار اندرید

دیدبان را در میانه آورید

دامن او گیر کو دادت عصا

در نگر کادم چه‌ها دید از عصا

معجزهٔ موسی و احمد را نگر

چون عصا شد مار و استن با خبر

از عصا ماری و از استن حنین

پنج نوبت می‌زنند از بهر دین

گرنه نامعقول بودی این مزه

کی بدی حاجت به چندین معجزه

هرچه معقولست عقلش می‌خورد

بی بیان معجزه بی جر و مد

این طریق بکر نامعقول بین

در دل هر مقبلی مقبول بین

همچنان کز بیم آدم دیو و دد

در جزایر در رمیدند از حسد

هم ز بیم معجزات انبیا

سر کشیده منکران زیر گیا

تا به ناموس مسلمانی زیند

در تسلس تا ندانی که کیند

همچو قلابان بر آن نقد تباه

نقره می‌مالند و نام پادشاه

ظاهر الفاظشان توحید و شرع

باطن آن همچو در نان تخم صرع

فلسفی را زهره نه تا دم زند

دم زند دین حقش بر هم زند

دست و پای او جماد و جان او

هر چه گوید آن دو در فرمان او

با زبان گر چه تهمت می‌نهند

دست و پاهاشان گواهی می‌دهند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا نوشته:

استن حنانه و یا ستون حَنّانه که در مصراع اول این شعر آمده است (به معنی ستون گریه کننده) نامی است که به یکی از ستون‌های چوبی مسجد النبی در مدینه عربستان داده شده‌است. محل این ستون را در سمت مغرب محراب پیامبر و نزدیک‌ترین ستون‌ها به محراب نماز پیامبر و چسبیده به دیوار قبلی مسجد دانسته‌اند.

بر پایه داستان‌ها، «محمد، پیامبر اسلام، به هنگام سخن راندن پشتش را به این ستون که از تنه نخل ساخته شده‌بود تکیه می‌داده و زمانی که پس از آن تصمیم گرفت از بالای منبر سخنرانی کند این ستون آغاز به نالیدن کرد. پس از آن محمد، این ستون را در بر گرفت تا آرام شد.»

داستان‌ها می‌نویسند که این درخت بعداً دفن شد یا به دستور محمد درخت را کندند (و در زیر منبر) خاک کردند و یا بنی امیه هنگام نوسازی مسجد این درخت را بریدند.

شاعران گوناگون از جمله مولوی در بیت‌هایی از اشعار خود از این ستون یاد کرده‌اند.

بنواخت دست مصطفی آن اُستُن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گفته شده که این ستون را «علم رسول‌الله»، «جزعه» و «مخلقه» هم می‌نامیدند. مخلقه به معنای عطرآگین است و در توضیح آن آمده‌است که این نام‌گذاری برای آن است که بر این ستون عطر و عود می‌سوزاندند و یا این‌که یاران پیش از دیدار با محمد در این مکان خود را عطرآگین می‌کردند.با تشکر علیرضا

امین نوشته:

با تشکر از علیرضای عزیز :
بنواخت ” نور” مصطفی آن استن حنانه را

امین کیخا نوشته:

جمادات به فارسی بربستگان می شود

امین کیخا نوشته:

تقلید مانشگری است

امین کیخا نوشته:

از کور لغت خوش آوای کورکاری را داریم

امین کیخا نوشته:

از مزه لغت خوش آوای میمزه یعنی مزه می و آن معنی نقل می دهد .

امین کیخا نوشته:

جزر و مد می شود کیش و کش

امین کیخا نوشته:

جانگواه معنی آگاهی ای می دهد که با جان دست آمده باشد نه با خرد جزوی و استدلال

تاوتک نوشته:

کش در پهلوی به معنی بر و بغل بوده است و هم به معنی نغز و زیبا

شمس الحق نوشته:

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی/برخواست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی ازخلق چه پرهیزی/اکنون که در افکندی صد فتنۀ فتانه

برای دوستانی که مایلند بدانند این غزل ناب مولوی در بیش از چهل واندی سال قبل نام مستعار حقیر را موجب شد .

امین کیخا نوشته:

ابوریحان که درود بر ان روان پاکش باد برای تقلید واژه سپسروی را به کار می برده است و مقلد می شود سپسرو !

تاوتک نوشته:

دکتر کزازی برای تقلید پیروی را آورده اند پس مقلد باید پیرو باشد

شمس الحق نوشته:

خدایشان بیامرزاد . یک جناب آقای [پیروی] درزمان طفولیت حقیربودند که طبع شعری هم داشتند و اشعارمذهبی دروصف امامان ومعصومین و ذرّیات ایشان مفصّل می سرودند . مادر خدا بیامرز ایشان که حقیر درخردکی ایشان را ننه گلین می خواندم دایۀ حقیر بودند . برای جوانان عزیزم عرض میکنم که ازجمله رسوم قدیمی خاندان های کهن تهرانی [وشاید هم تبریزی و دیگرجاها] یکی این بود که به همراه عروس وبه ضمیمۀ جهازیۀ او یک نفرخاتون میانسال وسرد وگرم چشیده هم که حکم ندیمه و همراه عروس را داشت با عروس بخانۀ شوهر گسیل می داشتند که عروس جوان را مراقبت کند . خانه های قدیمی مثل حالا نبود که تنها مکان زندگی یک زن وشوهر و فرزندانشان باشد . خانه ای که حقیر درآن متولّد شدم توسط پدربزرگم زین العابدین ساخته شد او سه پسر و دو دخترداشت که هرپنج فرزند حتی پس از ازدواج و صاحب فرزند شدن هم درهمان خانه بزندگی ادامه دادند . مرحوم پدرمن که پسرارشد بود درهمان خانه تولد یافت و طبعاً او اول زن گرفت و زنش که مادرمنست با خودش ننه گلین را آورد . ننه گلین پس ازتولد حقیرمهم ترین وظیفه اش مراقبت ازحقیربود و باصطلاح دایه گی مرا بعهده داشت . نام واقعی او نورالهدا بود و چون شوهرش ترک بوده مادر شوهر او را گلین می خوانده که بترکی یعنی عروس . نوربقبرش ببارد او زنی بود بلند بالا و درشت استخوان با اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت ازهوش وحافظۀ بسیار قوی ای برخورداربود و تاریخ تولد و شهادت هریازده امام همام را از بر داشت و نام همسران و فرزندان و نوادگان ایشان را هم می دانست . دایماً مرا ازکودکی به مجالس وعظ می برد و زنی بسیار مذهبی و خداترس بود و اغراق نکنم بقدر یک عالم اسلامی اطلاعات فقهی و دینی داشت آنهم درجزییات . خدا بیامرزدش اولین نمازم را من درسن ۳ سالگی درحالیکه بردوش او سواربودم و او نمازمی خواند بجا آوردم . هزاران قصه و حکایات دل انگیز میدانست و هرشب بدون قصۀ ننه گلین بخواب نمی رفتم . عادات قریبی هم داشت . اولاً که دست به سیاه و سفید نمی زد و محال بود درکارهای جاری خانه مثل پخت و پز و رفت وروب و اینها وارد بشود و مقامش بیش از این حرف ها بود مگربه مناسبت های خاص مثل بعضی ازمراسم مهم مذهبی و مهمانی های مهم ازقبیل روضه خوانی های بزرگی که سالیانه بعنوان رسوم نذری درخانه برپا میشد و درپختن شله زرد و حلوا و آش رشته که دردیگ های بزرگ در حیاط اندرونی روی اجاق های هیزمی پخته میشد شرکت کند . تنها من ایشان را ننه گلین می نامیدم سایراعضای خاندان حتی پدرم به ایشان گلین خانم میگفتند . درغذا خوردن سلیقۀ خاصی داشت . بطورمثال هستۀ گیلاس و آلبالو و هندوانه را بیرون نمی داد و می فرمود اینها که قابل نیستند!! و در ضمن به کار اجابت مزاج کمک میکنند ! سیب و خیار و هلو و اینها را هم پوست نمی کند و اما وای بوقتی که من بدبخت بیمار می شدم . ننه گلین اولاً که هیچ پزشکی را قبول نداشت یادم است مرحوم دکترلقمان الدوله که پزشک خانوادگی ما بود و همۀ ماها را ایشان بدنیا آورد چشم نداشت ننه گلین را ببیند برای آنکه بمحض کوچکترین عوارض بیماری درهر یک ازما فوراً دست بکارمیشد و قبل از آمدن دکتر چند نوع دارو های عجیب وقریب که عموماً بدمزه و مثل زهرمار بودند به زور بخورد آدم میداد و هیچ رحمی هم نداشت مثل فلوس ، روغن کرچک ، روغن بادام ، گل گاوزبان ، چارتخمه ،عرقیات نعنا و بهارنارنج و شاطره و بیدمشک ، شیرخشت ، گل بنفشه و گل ختمی و به دانه و اسفرزه و قدّومه . اما غذا خوردن ننه گلین خود داستانی دیگر داشت اولاً که بایستی غذای ایشان را قبل از غذای اهل خانه و دریک سینی خیلی بزرگ نقره یک نفر از کلفت های مورد اعتمادش برایش ببرد و اگر کسی دیگرمی برد آنرا به آشپزخانه پس می فرستاد . از اجزای دایمی این سینی بزرگ همیشه یک کاسه بزرگ ترشی [هفته بیجار!؟] بود که خودم بارها شاهد بودم سینی غذا به آشپزخانه عودت داده میشد فقط بخاطر آنکه کاسۀ ترشی لبالب نبود . آشپزخانه در حیاط اندرونی مابین پاشیر آب انبار و ذغالدانی چند پله پایین تراز کف حیاط قرار داشت و رییسش خالخانوم [خالۀ پدرم] بود . مام بزرگ ، مادربزرگ پدری من که دایماً ازتنش رایحۀ گل یاس رازقی و گلاب بیرون می تراوید و جیب های مخفی لباسش با آن گیسوان سپید چون ابریشم و چشمانی برنگ دریاهای جنوب همیشه برای ما بچه ها پربود از آب نبات قیچی و شکر پنیر و عنّاب و جوزقند و مسقطی و بادام و فندق و لوزی ، که از مکانی فوق العاده مرموز بنام صندوقخانه بیرون میامد [که من حتی پس ازمرگ مام بزرگ هم به آن مکان مقدس وارد نشدم] ناظر اصلی وفرماندۀ کل خانه بود و علاوه بر این که فرمانش برای همه اعضای خانواده ازکوچک وبزرگ و مرد و زن مطاع بود بر لشکری از خدمتکاران نیز حکومت می کرد اما برغم میلش هرگز نتوانست ننه گلین را به کاری که خلاف میلش بود وادار کند . چای ننه گلین هم بایستی لب سوز و لب دوز !! می بود که در یک استکان بزرگ روسی مخصوص با روکش نقره سرو میشد وگرنه جنجالی برپا بود . کنار آن استکان و در یک ظرف چینی مرغی مخصوص بایستی ۳ نوع قند موجود باشد یکی چند حبه قند معمولی دوم مقداری شکر و سوم چند قطعه نبات دورنگ سفید وزعفرانی . البته همیشه هرسه را میل نمی فرمود ولی عقیده داشت برخی اوقات برای رفع دل درد یا سایرعوارض معده و روده ومزاج [مخلوط سه قند] ضروری است!! اما قصه های ننه گلین حرف نداشت . رنگین کمانی ازقصه های گوناگون ازبر داشت که بدون شنیدن هزاربارۀ یکی ازآنها بخواب نمی رفتم . هرآنچه عشق به ادبیات و خصوصاً قصص قرانی و حکایات کلیله و دمنه ومثنوی مولوی در حقیر باقیست از برکت شنیدن آن قصه های شبانه ننه گلین و رویاهای کودکانه در پی آنست . خداوند با فرشتگان و خواتین معصومین که آنهمه به ایشان ارادت داشت محشورش فرماید . صد ها بار بزیارت حضرت معصومه رفته بود و دقیقاً میگفت که چند بار به پابوس حضرت رضا علیه السلام مشرف شده ۴ بار هم به عتبات عالیات سفرکرده بود و داستانها از آن سفرها برای ما میگفت اما آرزویش آن بود که یک بار به مکه مکرمه مشرف شود و افسوس می خورد که دریغ است عمرش بپایان برسد و آرزویش جامۀ عمل بخود نپوشد .
چند سال ننه گلین را ندیدم که برای تحصیل به اروپا رفته بودم و چون اولین فوق لیسانسم را گرفتم و همانجا مشغول بکار شدم ۳ ماه اول هرماه نیمی ازحقوق ۱۰۰۰ پاوندی ام را پس انداز کرذم و با آن ننه گلین درسال ۱۳۵۴ شمسی به سفر مکّه مشرف شد . پایان

سانیا نوشته:

آقا معنی ظاهری ۴-۵ بیت پایانی رو یه نفر بگه لطفا

سیدمحمدکاظم نوشته:

سلام، بیت آخر اشاره به این دارد که گرچه انسان با زبان تهمت میزند اما دست و پا در قیامت شهادت میدهند که زبان تهمت زده، وزبان خودش جماد است ،یعنی جان و اراده ندارد و دست و پا نیز جمادند، اما در خدمت جان انسان هستند و فرمان نفس را اجرا میکنند، بحث راجع به شعور جمادات و منبر پیامبر ص بود که به سخن آمد، دست و پا و جوارح انسان نیز جمادند اما شعور دارند و شهادت میدهند.نتیجه کلی اینست که جمادات در عالم گرچه صاحب اراده و درک نیستند اما شاهد و صاحب شعور هستند و به اذن خدا آنچه را مشاهده کردند ، شهادت میدهند.پس مت نیز کمتر از جمادات نباشیم و خطاب حق را بشنویم و شهادت به خدا و رسول بدهیم .

منصور بنانی نوشته:

منصور بنانی http://www. mbanani.com
عصیان عصا (سرکشی افکار منفی)
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
غیر آن قطب زمان دیده‌ور
کز ثباتش کوه گردد خیره ‌سر
پای نابینا عصا باشد عصا
تا نیفتد سرنگون او بر حصا
حصا= سنگ ریزه
دفتر اول ۳۰-۲۱۲۸
استدلال و فکر آن هم از نوع مثبت و منطقی اش، در مسیر سیر سلوک معنوی، نقش هدایت اولیه را دارد ولی در این وظیفه اگر تنها باشد و مشاهده گری هدایت آن را به عهده نگرفته باشد، لرزان است و مانند عصا فایده اش این است که از سرنگونی روی سنگ ریزه جلوگیری کند و به درد کورمال کورمال رفتن در تاریکی و کوری می خورد. البته پر واضح است که بدون فکر، آن هم از نوع مثبت و منطقی و خلاقانه اش، امور دنیوی انسان به خوبی رتق و فتق نمی شود. ولی در امور معنوی، فکر و استدلال، وظیفهء محدودی دارد و کسی که دیده اش بیناست نیازی به عصا ندارد.
به طور کلی مولوی دو قدرت و قابلیت بر ای انسان قائل است؛ یکی اندیشه و فکر:
ای بـــرادر تو همان اندیشــه ای
مـــابقی خود استخوان و ریشـــه ای
(۲۷۷/۲)
و دیگری دیده وری و مشاهده گری است:
تو نه یی این جسم، تو آن دیده ای
وارهی از جسم، گر جان دیده یی
(۸۱۱/۶)
هین ببین کز تو نظر آید به کار
باقیت شحمی و لحمی، پود و تار
( ۱۴۶۱/۶): آگاه باش که از وجودت همین مشاهده گری به کار می آید و باقی وجودت پیه و چربی(شحم) و گوشت (لحم) و رگ و پی است.
زمانی که فکر و اندیشه در عدم حضور قدرتمند مشاهده گری بی غرض، یا همان دیده وری، تحت کنترل نباشد، این عصای فکر که قرار بود خدمتکار و مطیع انسان باشد، طغیان کرده و با رشد سرطانی، باعث خراش روح و جان آدمی می شود:
فکـــرتِ بد، ناخنِ پر زهـر دان
می خـــراشـــد در تعمـــق روی جـــان
(۵۵۸/۵)
اما اگر خلاقیت فکری، اندیشه مثبت و تخیل، مانند یک خدمتکار با وفا در خدمت آدمی باشند، در زمینه مادیات معجزه می کنند و با خلاقیت و تفکر منطقی منجر به اختراعات و اکتشافات فراوان و خلق انواع شغل ها و صنایع می شوند. مانند اندیشه و خلاقیت یک مهندس که سرانجام به خلق یک خانه زیبا منجر خواهد شد:
آن فلان خانه که ما دیدیم خوش
بود موزون صفه و سقف و درش
(؛ موزون صفه= با سکون نون و ضمه ص و تشدید ف به معنای ایوانی مناسب و متعادل است)
از مهندس آن عرض و اندیشه ها
آلت آورد و ستون از پیشه ها
( ۹۶۶/۲)
آن خانه، ناشی از اندیشه ذهن مهندس بود که سایر اسباب و ابزار حرفه های مختلف را هم به کار گرفت.
چیست اصل و مایة هر پیشـه ای
جز خیال و جز عرض و اندیشه ای
(۹۶۹/۲)
هر چه داری تو زمال و پیشـه ای
نه طلب بــود اول و اندیشـه ای
(۱۴۴۹/۳)
البته مولانا برای فکر و اندیشه، قدرت زیادی، حتی ورای مادیات قائل است. چیزی در حد بحث های مطرح شده در فیزیک کوانتوم و تأثیر خارق العادهء ذهن بر ماده. اندیشه می تواند دنیایی را بسازد و دنیایی را ویران کند:
از یک اندیشه که آید در درون
صد جهان گردد به یک دم سرنگون
پس باز به اهمیت مشاهده گری یا به زبان مولانا دیده وری یا نظر، بیشتر واقف می شویم. زیرا علاوه بر تماس با حوزهء بی انتهای ادراک و شعور ورای فکر، دیده وری، قادر است قدرت بسیار زیاد فکر را در مسیر درست و مثبت و خلاقانه هدایت کرده و به خدمت بگیرد.
ولی با وجود این ها، در حوزه معنویت محض، دست فکر بایستی کوتاه شود، زیرا برای دیدن و باز کردن چشم بصیرت، نیازی به این عصا نیست. انسان باکمک خرد و تعقل ناشی از مشاهده گری، قادر است خدمتکار فکر را به سکوت دعوت کند؛ تا از ضیافت معنوی  شعور ورای فکر و سکوت و آرامش بی انتهای آن، حداکثر بهره را ببرد. زیرا همانطور که برای سیر و سیاحت در دریا، به کشتی یا مرکب چوبین، نیاز است نه اسب، در حوزه معنویت محض هم ابزار مناسب سفر، ادراک ورای فکر و سکوت ذهن است. هر چند برای آنها که هنوز به این دریا وارد نشده اند و به منظور نزدیک شدن به ساحل آن، از مرکب اسب، یعنی همان فکر منطقی در خصوص نحوهء درست مدیریت ذهن و درک تئوری خود شناسی و مراقبه، می توان یاری گرفت:
تا به دریا سیر اسپ و زین بود
بعد ازینت مرکب چوبین بود
بر گردیم به ادامه ابیات مورد بحث:
این عصا چه بود قیاسات و دلیل
آن عصا که دادشان؟ بینا جلیل
چون عصا شد آلت جنگ و نفیر
آن عصا را خرد بشکن، ای ضریر
او عصاتان داد تا پیش آمدیت
آن عصا از خشم، هم بر وی زدیت
حلقهء کوران، به چه کار اندرید
دید بان را در میانه آورید
دامن او گیر کو دادت عصا
در نگر کادم چه ها دید از عصا
عصای دوم در واقع عصی است به معنای عصیان و نافرمانی
دفتر اول ۴۰-۲۱۳۶
بله، خدمتکار فکر را خدا برای این به انسان عطا کرد که علاوه بر کمک به رفع حوایج مادی و پیشرفت در علوم و فنون مادی، انسان بتواند از آن برای مطالعه و فهم نظری حقیقت و رسیدن تا ساحل خوشبختی، آرامش و شادی حقیقی استفاده نماید. ولی اگر انسان به دلیل سوء مدیریت ذهنش، نتواند از این خدمتکار یا ابزار، به درستی استفاده نماید و بلکه برعکس، خودش را فقط معادل فکر بپندارد و در نتیجه فکر را بر کرسی ریاست مملکت وجودش بگمارد؛ آنگاه این خدمتکار سرکش یا عصای عصیان کرده، نه تنها مشکلات اصلی زندگی اش را حل نخواهد کرد بلکه به بزرگترین مسأله زندگی اش تبدیل خواهد شد!!
در واقع ایراد از عصا نیست ایراد از مدیریت ناصحیح آن و تکیه بیش از حد بر آن است.
به عبارت دیگر، این عصا که قرار بود پس از نزدیک کردن انسان به ساحل معنویت الهی، زمینه ورود به اقیانوس بیکران هستی را (که سرشار از عشق و محبت است) فراهم نماید؛ درست برعکس عمل کرده و انسان را به آلت منفعل افکار شیطانی پر از خشم و کینه، بدل می کند. این چنین ابزار و خدمتکار سرکشی، فقط شایسته حذف شدن و شکستن است! ای انسان نگاه کن ببین که این عصای عصیان کرده چه خسارت های عظیمی را در طول تاریخ، بر بشریت وارد کرده است؟!
در آخر هم حضرت مولانا به مقایسه دست و پا و اندیشه و زبان می پردازد. دست و پایی که خدمتکاران نسبتاً خوبی هستند و کمتر از فکر و زبان، نافرمانی و سرکشی می کنند. به عنوان نمونه در موارد عادی( نه در زمان طوفان های فکری)، هر وقت به حرکات دست و پا نیاز نداریم، ساکت و گوش به فرمانند و مانند عصای فکر یا گفتگوی درونی یا بیرونی در هر لحظه، در حال ورجه، وورجه!! و وراجی! نیستند.
هر گاه از فکر می خواهیم که در تفریح و گردش، دست از سر ما بر دارد و ساکت شود و بگذارد از زیبایی های طبیعت لذت ببریم، ما را در نگرانی از آینده و هزاران کاری که بایستی انجام دهیم، غوطه ور می کند. یا هر گاه از آن می خواهیم که برای حل یک مسأله عینی چاره ای بیندیشد، یا برای فهم یک مطلب به یاری ما بشتابد، با غرق کردن ما در حاشیه های بسیار، از حل مسأله دورتر می کند و…خلاصه فکر به شدت نا فرمان شده است و با بمباران روزانه ده ها هزار فکر ریز و درشت و مربوط و نامربوط که اغلب آنها هم منفی و زائد هستند، انرژی و عمر ما را هدر می دهد!! تصور کنید که اگر قرار بود مثلاً خدمتکار دست هم مانند خدمتکار فکر، هر کار عجیب و غریبی که دلش خواست بکند، آنگاه سرکشی دست، به دلیل آسیب های فیزیکی، می توانست به سرعت باعث نابودی انسان شود. البته متأسفانه سرکشی فکر هم، قطعاً باعث نابودی و مسخ انسان می شود، ولی با سرعت کمتر!!! چون ظاهراً آسیب فیزیکی اولیه ایجاد نمی کند! ولی آسیب مزمن فکر بسیار درد آورتر است.
جالب اینجاست که آقای اکهارت تله هم همین مقایسه خدمتکاران گوش به فرمان و سرکش را در یکی از سخنرانی هایش استفاده کرده است:
دست و پای او جماد و جان او
هر چه گوید آن دو در فرمان او
با زبان گر چه تهمت می‌نهند
دست و پا هاشان گواهی می‌دهند
زبان(گفتار) ارتباط مستقیمی با اندیشه دارد و اندیشه در واقع گفتگوی درونی است. در جای دیگر این ارتباط را مولانا متذکر شده است:
این سخن و آواز از اندیشه خاست
تــــو ندانی بحر اندیشه کجاست
(۱۱۴۰/۱)
متأسفانه به هنگام تسلط شدید و حاد افکار (طوفان افکار)، یعنی وقتی فکر از حالت ارباب کمتر خشن، تبدیل به ارباب وحشی، دیکتاتور و خطرناک شده است، یا موقع عصیان شدید عصا، تمامی وجود انسان از جمله دست و پا و گفتار و کردارش در خدمت دستورات بی منطق و خشم آلود افکار منفی، قرار می گیرند و چنین انسان بیچارهء گوش به فرمان مطلق فکر را به قعر جهنم درد و رنج سوق خواهد داد!!! و به خودش و دیگران، صدمه خواهد زد. مثال واضح این مورد حاد، قاتلی است که مرتکب قتل می شود و می گوید دچار جنون آنی شدم و نفهمیدم چگونه به طرف چاقو زدم. انگار جن زده شده بودم. در واقع به دلیل غیاب مشاهده گری، متوجه سلطه فکر منفی و سپس بروز هیجان شدید خشم ناشی از فکر نشده است و در آن حالت، فشار خشم افسار گسیخته، منجر به گفتار و رفتار منفی و پرخاشگری شدید شده است……….

شاد باشید

پرویز اشکان نوشته:

دوستان محترم
این ابیات در مورد رسول مقدس و هدایتگر خداوند احمد مصطفی است پس در بیت دوم کلمه پیغامبر اشتباهه و میبایست «رسول» یا «احمد» باشه و با توجه به وزن این بیت «احمد» مناسبتره
گفت احمد چه خواهی ای ستون * گفت جانم از فراقت گشت خون
همچنین در ادامه هم گفته شده
معجزهٔ موسی و احمد را نگر * چون عصا شد مار و استن با خبر

حسین،۱ نوشته:

جناب پرویز اشکان
توضیحی لازم دارم تا این عبارت شما را فهم کنم.
{”این ابیات در مورد رسول مقدس و هدایتگر خداوند احمد مصطفی است“}
نقش خداوند درین جمله چیست ؟
دوم آنکه تغییری که در بیت :
گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون
داده اید، شعر را نا موزون کرده، شاید چنین باشد:
گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون
زنده باشی

کانال رسمی گنجور در تلگرام