با شمع چو گفتم که نشان غم دل چیست
از سوزِ دل سوخته آهی زد و بگریست
گیرم که شوم ز آب خِضر زندهٔ جاوید
چون خاک نشد در ره تو خاک بر آن زیست
جایی که نهالِ قد رعنای تو باشد
گر سرو چمن باشد و نی هر دو مساویست
باشد که سگ کوی تو بر دیده نهد پای
ما را هوس این است از او پرس که بر چیست
شوخی که کشد تیغ جفا غمزهٔ یار است
یاری که از او خون خیالی طلبد کیست؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و درد ناشی از جدایی پرداخته است. شاعر از شمع به عنوان نمادی از دل سوختهاش یاد میکند که با ذکر غم خود، اشک میریزد. او اگرچه آرزوی زندگی جاوید دارد، اما میداند که بدون عشق معشوقش زندگی هیچ معنا ندارد. شاعر اشاره میکند که حتی اگر درختان یا گلها در کنار معشوقش باشند، باز هم اهمیت آنها به اندازه معشوق نیست. همچنین به نوعی از عشق بیرحمانه و ظلمی که از طرف محبوبش وجود دارد، سخن میگوید و در نهایت به امیدی از آن عشق اشاره میکند که باعث شکوه و زیبایی زندگیاش میشود.
هوش مصنوعی: وقتی با شمع صحبت کردم و از او پرسیدم که نشانهی غم دل چیست، او از شدت سوز و درد دلش آهی کشید و اشک ریخت.
هوش مصنوعی: بگذارید فرض کنیم که من از آب حیات زنده شوم و جاودان بمانم، اما اگر در راه تو زیر خاک بروم، این زندگی چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: هر جایی که تو نباشی، حتی اگر چمن پر از سرو باشد، فرقی نمیکند؛ چون زیبایی و جذابیت آنجا به حضور تو وابسته است.
هوش مصنوعی: امیدوارم که سگ خیابان تو پایش را بر روی چشمان ما بگذارد. ما به این دلیل این موضوع را مطرح میکنیم که از او بپرسیم منظورش چیست.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان رابطهای پیچیده و مبهم میان دو فرد میپردازد. در آن اشاره شده که آن شخصی که به ظرافت و زیبایی خود جفا میکند، در واقع همان یار و محبوب است. و پرسش این است که چه کسی میتواند از چنین یاری که فقط به خیال و توهم خون میطلبد، کمک بگیرد؟ در واقع، این گفته به نوعی انتقاد از عشق و علاقهای اشاره دارد که ممکن است به تیرهگی و درد تبدیل شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تابنده تر از زهره و از مشتری آن چیست
چیزی که در این عالم بی او نتوان زیست
کان طرب و خرمی و خوبی و خوشیست
شاید که ازو بربخوری بلبله بیست
چشم ز خیال تو پر از نور تجلیست
چشمی که چنین است به دیدار تو اولیست
صورنگر از آن صورت و معنی چو خبر داشت
انگیختن صورت چینش به چه معنیست
بر طرف چمن سور به صد شرم بر آید
[...]
در جمله ذرات جهان لمعه حسنیست
من با تو بگویم، که ترا پرتو حس نیست
رو دیده بدست آر، که تا باز ببینی
در جمله ذرات جهان نور تجلیست
از فرط حجابست، که آن مشرک نادان
[...]
افسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ست
ورنه همه آفاق پر از نور تجلّی ست
هر لحظه در این کوی به دیگر صفتی یار
در جلوهٔ حسن است ولی چشم تو اعمی ست
گر نیست به هر مو کششی از طرف دوست
[...]
مه شمع شب افروز و رخت نور تجلی ست
او را به جمال تو کجا زهره دعوی ست
رضوان به هوای قد رعنای تو ای سرو
جاوید وطن ساخته در سایه طوبی ست
منما به کس آن روی و در آیینه نظر کن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.