لاله کز گل میبرد دل چهرهٔ رعنای او
چون کند چون نیست کس را با رخت پروای او
لاف خوبی سرو قدّت را رسد زیرا که هست
شیوهٔ رندی قبایی راست بر بالای او
چون کند دل خود فروشی با سر زلفت که نیست
نقد جان را قیمتی در حلقهٔ سودای او
هرکه را در جان ز تاب آتش دل همچو شمع
هست سوزی می توان دانست از سیمای او
تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون او
ز این حسد عمری ست تا من می خورم غمهای او
مطربا چون عود سر تا پای خود در چنگ غم
تا نمی سوزد نمی داند کسی غوغای او
با خیالی کاش از این دلسوزتر بودی غمت
تا نهانی شادمان بودی دل تنهای او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوقهای است که دل شاعر را تسخیر کرده است. شاعر به تنهایی و غم ناشی از عشقش اشاره میکند و از آتش دل و شور و شوقی که در او وجود دارد میگوید. او به مقایسه زیبایی معشوق با سروی لاغر و به شیوایی و ظرافت او اشاره میکند. همچنین بیان میکند که این عشق و زیبایی چقدر بر او تأثیر گذاشته و حتی غم و شادیهایش را تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر آرزو میکند که گویی کسی دیگر در غم او شریک باشد تا او تنها نباشد.
هوش مصنوعی: تقدیر زیبایی و دلربایی او باعث شده که هیچکس به اندازه او نتواند در دل ما جای بگیرد. دلباختهایم و زیبایی او در کنار گل لاله، وصفناپذیر است.
هوش مصنوعی: سرو قد تو آنقدر زیبا و برجسته است که حتی در برابر آن، دیگران نمیتوانند به خوبی دربارهاش صحبت کنند. بهویژه که در عین زیبایی، رفتاری زیرکانه و باوقار دارد که به آن جلوه خاصی میبخشد.
هوش مصنوعی: زمانی که کسی دلش را به تار موهای تو میفروشد، باید بداند که جان خود را نمیتواند با هیچ قیمتی در دنیای عشق تو معاوضه کند.
هوش مصنوعی: هرکس که در دلش آتش عشق مانند شمعی میسوزد، از چهرهاش میتوان فهمید که دلی دردمند دارد.
هوش مصنوعی: هر بار که لیوان را به لبان خوش رنگ او میزنم، به خاطر حسادت او، عمر طولانیام را صرف نوشیدن غمهایش کردهام.
هوش مصنوعی: ای نوازنده، تا زمانی که وجود تو در غم و اندوه شعلهور نشود، هیچکس نمیتواند از درد و رنج تو باخبر شود.
هوش مصنوعی: ای کاش تو هم مانند من دلسوز بودی، تا غم تو پنهانی میماند و دل تنهایم شاد میشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای او
صد هزاران سجده کن در عشق یک یک جای او
جان ما را زندهٔ جاوید گردانی به قطع
گر نسیمی آوری از زلف عنبرسای او
گر سر انگشت بی حرمت به زلف او بری
[...]
سیم اگر پیش سمن لافی زد از سیمای او
سر و باری گیست تا گوید که من، بالای او
بر سر آنست مه، کز آسمان یک شب فتد
با سری در محنت سودای او، در پای او
گیسوی ده پای او، هر تا کزو بار افکنی
[...]
آنکه میگردید رای آسمان بر رای او
خون گری ای آسمان بر رای ملک آرای او
آن سرافرازی که تا او بود در عالم نبود
هیچ مردی را به مردی دست برد رای او
ای دریغا سرو بالایی که چشم کس ندید
[...]
گر مرا صد سر بوَد هر یک پر از سودای او
چون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او
چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاش
نیست جای چشم روشن خود که باشه جای او
با خیالش مردم چشمم نمیآید به چشم
[...]
بر جگر آبم نماند از آتش سودای او
خاک ره گشتم در این سودا که بوسم پای او
بستم از غیرت در دل را بروی غیر دوست
تا که خلوتخانه چشم دلم شد جای او
دارم از جنت فراغت با رخ جان پرورش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.