گنجور

 
خیالی بخارایی

لطفی که می کند به محبّان عذار او

معلوم می شود همه از روی کار او

از عین مردمی ست که مشغول کار ماست

چشمش که ناز و فتنه و شوخی ست کار او

با آن که خاک رهگذرش رُفته ام به چشم

شرمنده ام هنوز من از رهگذار او

سرگشته از چه ایم چو بیرون نمی نهیم

پرگاروار پا ز خط اعتبار او

از بس که اشک ریخت خیالی ز دیده، نیست

فرقی میان دامن بحر و کنار او

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فرخی سیستانی

سروی شنیده ای که بود ماه بار او ؟

مه دیده ای که مشک بپوشد کنار او ؟

من دیدم و شنیدم، این هر دو، آن بتیست

کاین دل هزار بار تبه شد به کار او

پر گوهرست ز آتش عشقش کنار من

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

خود باش تا چگونه شود کار و بار او

معراج بود باری مبدای کار او

رکنیّ خالص آمد پاکیزه از عیوب

بر سنگ کوه چون که فلک زد عیار او

گردنکش است و ثابت و سر سبز کوه از آنک

[...]

عبید زاکانی

آن کس که بود تقوی و تجرید کار او

هم مونس پیمبر و هم یار غار او

صائب تبریزی

شد خط مشکبار عیان از عذار او

جوهرنما شد آینه بی غبار او

فرصت کم است دولت پا در رکاب را

غافل مشو ز دور خط مشکبار او

از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتاب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه