ز سودای خود ار خطی به کلک شوق بنشانم
دو صد مجنون کند مشق جنون اندر دبستانم
بگیرد شب پره خورشید را چون آشبان در بر
اگر یک شمه از دل تیرگی غم بر افشانم
گرفتارم به دام دیلمی خوی ستمکاری
رباید دین و دل از مردم و گوید مسلمانم
ندانم در چه کارم چیستم؟ کز حسن بیدادش
گهی چون گل به خنده، گاه چون بلبل در افغانم
اگر هر سو خیال فیلسوفی را کنم پیکی
نشانی از دل گمگشته خود از کجا دانم؟
به محراب هلال ابرویش رو کن دمی خالد
کند شاید ز تیر غمزه خونریز قربانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و شوق داغ خود سخن میگوید و بیان میکند که چگونه این احساسات او را گرفتار کرده است. او آرزو دارد که با قلم خود احساساتش را ترسیم کند و این عشق دیوانهوار او را به چالش میکشد. همچنین اشاره میکند که شب، خورشید را در آغوش میگیرد و او نیز درگیر غم و تیرگی دل است. شاعر در عذاب است و نمیداند در چه وضعیتی قرار دارد؛ گاهی شاداب و گاه غمگین است. در نهایت، او به معشوقش اشاره میکند و امید دارد که شاید نگاه او بتواند از غمهایش بکاهد.
هوش مصنوعی: اگر از عشق و خیال خود، خطی بر روی کاغذ بزنم، به قدری شور و شوق دارم که دو صد دیوانه (مجنون) هم میتوانند درس جنون را در مدرسه یاد بگیرند.
هوش مصنوعی: اگر شب پرهای مانند آشپز خورشید را در آغوش بگیرد، من هم یک قطره از دل تاریکی و غم خود را پخش میکنم.
هوش مصنوعی: به دام افتادهام و شخصی به نام دیلمی با رفتار ستمگرانهاش دین و دل مردم را میرباید و ادعا میکند که مسلمان است.
هوش مصنوعی: نمیدانم در چه وضعیتی قرار دارم؛ گاهی از زیبایی او مانند گلی خندان هستم و گاهی مانند بلبل در حال ناله و فریاد.
هوش مصنوعی: اگر به هر سو فکر کنم که چه طور میتوانم نشان و نشانهای از دل گم شدهام پیدا کنم، از کجا باید بدانم که آن فیلسوف چه میگویند؟
هوش مصنوعی: به سجدهگاه هلالی که ابرویش را تشکیل داده است، نگاهی بینداز. شاید لحظهای او را به حالت جاودانه درآورد، زیرا چشمانش مانند تیری کُشنده، قلبم را مجروح کردهاند و من در زیر آن قربانی هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
[...]
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
[...]
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
[...]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
[...]
مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.