به چوگان قضا بادا شکسته دست چوگانم
که برهم زد هلال ابروی خورشید تابانم
مرا سودای چوگان بازی اندر سر کجا بودی؟
اگر قلاب مهرش چنگ واکردی ز دامانم
به وجه خونبها بر کف گرفته نقد جان و دل
به امید قبولش از دو دیده گوهر افشانم
غرامت چون توانم داد زخم ابروی او را
که دخل هر دو عالم را به موئی زان چو نستانم
چکد بر برگ نسرینش دمادم لاله زان هر دم
چو غنچه دل پر از خون، همچک گل پاره گریبانم
شفق شد خالد از خون مشرق پیشانی دلبر
قیامت خاست، تا کی زندهای؟ زین نکته حیرانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به دو موضوع اصلی میپردازد: عشق و درد. شاعر احساس شکست و ناکامی را در بازی چوگان به کار میبرد که نمادی از عشق اوست. او میگوید که دستش در این بازی شکسته شده و عشقش به چهره محبوبش (با ابروی هلالی) باعث اندوهش شده است. شاعر همچنین از درد و غم ناشی از جدایی و زیبایی محبوبش سخن میگوید و میپرسد چگونه میتواند غرامت زخم عشق او را بپردازد. در پایان، شاعر به حالت حماسی و عاطفی از حکایت خون و زیبایی محبوب اشاره میکند و به حیرت و ترس از عدم آشتی با مرگ در عشق میپردازد.
هوش مصنوعی: باید بگویم که به سرنوشت و قضا و قدر خود امیدی ندارم، زیرا مانند چوبی که در بازی چوگان شکسته شده است، دستم دیگر قادر به بازی نیست. این وضعیت به خاطر زیبایی و جذابیت هلال ابروی کسی است که در زندگیام تأثیر گذاشته است.
هوش مصنوعی: آیا فکر میکنی که من به بازی چوگان علاقهمند بودم؟ اگر قلاب محبت تو به من چنگ نمیزد، هرگز به آن فکر نمیکردم.
هوش مصنوعی: من جان و دل خود را به عنوان بهای خون بر دست گرفتهام و با امید اینکه او قبول کند، اشکهای گرانبهایم را از چشمانم فرو میریزم.
هوش مصنوعی: من چگونه میتوانم غرامت زخم ابروی او را بپردازم، وقتی که وارد هر دو جهان شوم و آن را با مویی فرابگیرم؟
هوش مصنوعی: هر لحظه بر گلبرگهای نسریناش، اشکهای لاله میچکد و دل من مانند غنچهای پر از خون است. من هم همچون گلی ناگسسته در حالم.
هوش مصنوعی: خالد از رنگ قرمز افق نشانههایی از خون را میبیند و با این احساس به فکر میافتد که دلبر او چه زمانی خواهد مرد. او درگیر این سوال است که تا کی باید با این احساس زنده بماند؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
[...]
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
[...]
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
[...]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
[...]
مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.