ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی
مشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی
آب دادی هی به چهر و تاب دادی هی به زلف،
تا که از آن آب و تابم زآب و تاب انداختی
کشور معموره دل را که دارالملک توست
رفتی و بی صاحب آن کشور خراب انداختی
لشکری از غمزه آوردی و در اقلیم دل
فتنه راندی، ظلم کردی، انقلاب انداختی
رسم بیداد و جفا پذرفتی از پند رقیب
طرح این نقش امتثالا للخطاب انداختی
بکر معنی را که بد همواره خاطر خواه دوست
افسرا، یکباره اش از رخ نقاب انداختی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ زیبایی و جذابیت معشوق است که شاعر از او به عنوان کسی یاد میکند که با زلفهای مشکین و چهرهٔ زیبا روح و دل او را تسخیر کرده است. شاعر به تأثیرات منفی این عشق اشاره میکند، چراکه معشوق با زیباییهایش، دل او را به ویرانی و فتنه کشانده و کشور دلش را بیصاحب کرده است. او از غمزههای معشوق صحبت میکند که موجب ظلم و غم در دل او شده است و به نوعی این عشق را توصیف میکند که هم زیبایی و هم درد به همراه دارد. در نهایت اشاره میشود که معشوق با دلبری و زیباییاش، همه چیز را به هم ریخته و به دل شاعر بینظمی و بیقراری بخشیده است.
هوش مصنوعی: ای کسی که در زلفهای سیاهت زیباییهای خاصی خلق کردهای، تو به شکلی دلکش و زیبا، مشک را در دستانت قرار دادهای و آن چین و تاب را در زلفهایت به نمایش گذاشتهای.
هوش مصنوعی: تو مدام به چهرهام زیبایی و درخشش میبخشی و به موهایم لطافت میدهی، اما در نهایت این زیبایی و درخشش را از من میگیری و به طور کلی مرا تحت تأثیر قرار میدهی.
هوش مصنوعی: تو به سرزمین دل که پایتخت توست رفتهای و آن را بیصاحب و ویران کردهای.
هوش مصنوعی: با نگاهی دلربا و نافذ، قلب من را دچار آشوب کردی و به سمت خود کشاندی، این کار باعث شد که احساسات من دستخوش تغییرات و هیجانهای زیادی شود.
هوش مصنوعی: تو از ظلم و ستم رنج کشیدی و از نصیحت رقیب فرار نکردی؛ بهخاطر همین، این نقش را به عنوان مثال از روی کلام دیگران بر دیوار انداختی.
هوش مصنوعی: معنی زیبا و ناب را که همیشه در دل به یاد دوست داشتم، ناگهان از چهرهات پوشش برداشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش
[...]
زلف را تا بر مه رو در نقاب انداختی
مردم چشم مرا در صد حجاب انداختی
غوطه خوردم در سرشک خویش تا بینم تو را
چون ز خورشید رخت تابی در آب انداختی
سوختی دلهای مشتاقان در آتش ساقیا
[...]
گه نقاب از رخ کشیدی گه نقاب انداختی
تهمتی بر سایه و بر آفتاب انداختی
گه نمائی روی و گه پنهان کنی در زیر زلف
زین کشاکش خلقرا در پیچ و تاب انداختی
بس نشانهای غلط دادی بکوی خویشتن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.