گنجور

 
افسر کرمانی

هوای حلقه دامی، مرا نشاند به بامی

دلم گرفت ز گلشن خوش است حلقه دامی

دهم به باد فنا صفحه صفحه دفتر هستی،

اگر نسیم نیارد ز کوی دوست پیامی

ز صبح و شام جهانم،‌ نمانده حاصل عیشی

مرا ز زلف و رخ او، خوش است صبحی و شامی

نه سر به پای حبیبی، نه دل به دست طبیبی

نه جا به مجلس خاصی، نه پا به شارع عامی

هزار پخته چو افسر، ز برق رشک بسوزد

که آتش رخ دلدار، در گرفت به خامی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حافظ

أَتَتْ رَوائِحُ رَنْدِ الْحِمیٰ و زادَ غَرامی

فدای خاک در دوست باد جان گرامی

پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت

مَنِ الْمُبَلِّغُ عَنّی إلی سُعادَ سلامی؟

بیا به شام غریبان و آب دیدهٔ من بین

[...]

جامی

ارید بسط غرامی الیک بعد سلامی

و لیس کل کلامی یفی ببعض غرامی

به شرح شوق تو طی شد تمام نامه عمرم

هنوز نامه شوقت نمی رسد به تمامی

من ازدیارک قد عاقنی تفرق بالی

[...]

آذر بیگدلی

جهان مکرمت ای میرزا حسین که کرده

ز جان و دل فلکت بندگی سپهر غلامی

اگر نه بوی تو آرد نسیم روضهٔ رضوان

نمیکند بمن تنگدل مشام مشامی

ستمکشان جهان، از جفای چرخ ستمگر؛

[...]

نشاط اصفهانی

نه جا بسایه ی شاخی نه پا بحلقه ی دامی

نه پر شکسته بسنگی نه بر نشسته ببامی

بسی عجب نبود گر قرار هست و شکیبت

که از دیار حبیبت نیامدست پیامی

تمام سوخته دودی نداشت بر سر آتش

[...]

یغمای جندقی

بگیر گوشه جام ار حریف عیش مدامی

که دور از خم گردون نمود گوشه جامی

به طاق ابروی ماهی بنوش جام هلالی

چه مانده چشم به راه هلال عید صیامی

جهان زنکهت پیمانه مست و واعظ مسکین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه