گنجور

 
افسر کرمانی

چو ماه روی تو را در خیال می نگرم

دگر خیال بود هر چه هست در نظرم

اگر تو را لب لعل است لؤلؤ شهوار

من از خیال لبت چون عقیق خون جگرم

اگر تو سرو بنی، من تذرو نغمه تراز

اگر تو شاخ گلی من چو بلبل سحرم

گرم تو اوج دهی بر سریر نه فلکم

گرم تو پست کنی کم ز خاک رهگذرم

گر التفات توام پایمرد لطف شود،

به ملک نظم یکی شهسوار تاجورم

اگرچه ملک خرابم ولی به همت دوست،

در اوج شاعری آزرم ابر پرگهرم

همان درخت کهن عمر دیرسالم من

که سنگ جور تو ریزد شکوفه و ثمرم

نمک به منطق شیرین من شود شکر

چو بر زبان گذرد نام شاهد شکرم

ز یمن دولت دلدار افسرا، هر شب

در آسمان همه شعرا چو شعر می شمرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم

به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم

نمی‌شناسم خود را که من کیم به یقین

از آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم

عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاه

[...]

انوری

ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفا

چرا چنین ز نسیم صبات بی‌خبرم

به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی نداد

خرد به باغ سخن بی‌شکوفهٔ هنرم

به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دی

[...]

خاقانی

جمال شاه سخا بود و بود تاج سرم

وحید گنج هنر بود و بود عم به سرم

به سوی این دو یگانه به موصل و شروان

دلی است معتکف و همتی است برحذرم

هنر بدرد ز دندان تیز سین سخا

[...]

ظهیر فاریابی

چو ماه یکشبه بنهفت چهره از نظرم

مه دو هفته درآمد به تهنیت ز درم

بداد مژده عید از لطف چنانک گرفت

ز فرق تا به قدم جمله در گل و شکرم

مرا به شادی رویش به سینه باز آمد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ظهیر فاریابی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه