گنجور

پیام مشرق

 
اقبال لاهوری
اقبال لاهوری » پیام مشرق
 

پیشکش به حضور اعلیحضرت امیرامان الله خان فرمانروای دولت مستقلهٔ افغانستان خلد الله ملکه و اجلاله: ای امیر کامگار ای شهریار

شهید ناز او بزم وجود است : شهید ناز او بزم وجود است

دل من روشن از سوز درون است : دل من روشن از سوز درون است

به باغان باد فروردین دهد عشق : به باغان باد فروردین دهد عشق

عقابان را بهای کم نهد عشق : عقابان را بهای کم نهد عشق

ببرگ لاله رنگ آمیزی عشق : ببرگ لاله رنگ آمیزی عشق

نه هر کس از محبت مایه دار است : نه هر کس از محبت مایه دار است

درین گلشن پریشان مثل بویم : درین گلشن پریشان مثل بویم

جهان مشت گل و دل حاصل اوست : جهان مشت گل و دل حاصل اوست

سحر می گفت بلبل باغبان را : سحر می گفت بلبل باغبان را

جهان ما که نابود است بودش : جهان ما که نابود است بودش

نوای عشق را ساز است آدم : نوای عشق را ساز است آدم

نه من انجام و نی آغاز جویم : نه من انجام و نی آغاز جویم

دلا نارائی پروانه تا کی : دلا نارائی پروانه تا کی

تنی پیدا کن از مشت غباری : تنی پیدا کن از مشت غباری

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت : ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

به یزدان روز محشر برهمن گفت : به یزدان روز محشر برهمن گفت

گذشتی تیز گام ای اختر صبح : گذشتی تیز گام ای اختر صبح

تهی از های و هو میخانه بودی : تهی از های و هو میخانه بودی

ترا ای تازه پرواز آفریدند : ترا ای تازه پرواز آفریدند

چه لذت یارب اندر هست و بود است : چه لذت یارب اندر هست و بود است

شنیدم در عدم پروانه میگفت : شنیدم در عدم پروانه میگفت

مسلمانان مرا حرفی است در دل : مسلمانان مرا حرفی است در دل

بکویش ره سپاری ای دل ایدل : بکویش ره سپاری ای دل ایدل

رهی در سینهٔ انجم گشائی : رهی در سینهٔ انجم گشائی

سحر در شاخسار بوستانی : سحر در شاخسار بوستانی

ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم : ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم

بهل افسانهٔ آن پا چراغی : بهل افسانهٔ آن پا چراغی

ترا از خویشتن بیگانه سازد : ترا از خویشتن بیگانه سازد

زیان بینی ز سیر بوستانم : زیان بینی ز سیر بوستانم

برون از ورطهٔ بود و عدم شو : برون از ورطهٔ بود و عدم شو

ز مرغان چمن نا آشنایم : ز مرغان چمن نا آشنایم

جهان یارب چه خوش هنگامه دارد : جهان یارب چه خوش هنگامه دارد

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت : سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت

سریر کیقباد ، اکلیل جم خاک : سریر کیقباد ، اکلیل جم خاک

اگر در مشت خاک تو نهادند : اگر در مشت خاک تو نهادند

دمادم نقش های تازه ریزد : دمادم نقش های تازه ریزد

چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد : چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد

چه میپرسی میان سینه دل چیست : چه میپرسی میان سینه دل چیست

خرد گفت او بچشم اندر نگنجد : خرد گفت او بچشم اندر نگنجد

کنشت و مسجد و بتخانه و دیر : کنشت و مسجد و بتخانه و دیر

نه پیوستم درین بستان سرا دل : نه پیوستم درین بستان سرا دل

به خود باز آورد رند کهن را : به خود باز آورد رند کهن را

سفالم را می او جام جم کرد : سفالم را می او جام جم کرد

خرد زنجیری امروز و دوش است : خرد زنجیری امروز و دوش است

خرد اندر سر هر کس نهادند : خرد اندر سر هر کس نهادند

گدای جلوه رفتی بر سر طور : گدای جلوه رفتی بر سر طور

بگو جبریل را از من پیامی : بگو جبریل را از من پیامی

همای علم تا افتد بدامت : همای علم تا افتد بدامت

خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت : خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت

دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگ : دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگ

ز پیوند تن و جانم چه پرسی : ز پیوند تن و جانم چه پرسی

مرا فرمود پیر نکته دانی : مرا فرمود پیر نکته دانی

ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟ : ز رازی معنی قرآن چه پرسی

من از بود و نبود خود خموشم : من از بود و نبود خود خموشم

ز من با شاعر رنگین بیان گوی : ز من با شاعر رنگین بیان گوی

ز خوب و زشت تو ناآشنایم : ز خوب و زشت تو ناآشنایم

تو ای شیخ حرم شاید ندانی : تو ای شیخ حرم شاید ندانی

چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب : چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب

من ای دانشوران در پیچ و تابم : من ای دانشوران در پیچ و تابم

میارا بزم بر ساحل که آنجا : میارا بزم بر ساحل که آنجا

سراپا معنی سر بسته ام من : سراپا معنی سر بسته ام من

مگو از مدعای زندگانی : مگو از مدعای زندگانی

اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ : اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ

وفا ناآشنا بیگانه خو بود : وفا ناآشنا بیگانه خو بود

مپرس از عشق و از نیرنگی عشق : مپرس از عشق و از نیرنگی عشق

مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر : مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر

مرا روزی گل افسرده ئی گفت : مرا روزی گل افسرده ئی گفت

جهان ما که پایانی ندارد : جهان ما که پایانی ندارد

به مرغان چمن همداستانم : به مرغان چمن همداستانم

نماید آنچه هست این وادی گل : نماید آنچه هست این وادی گل

تو خورشیدی و من سیارهٔ تو : تو خورشیدی و من سیارهٔ تو

خیال او درون دیده خوشتر : خیال او درون دیده خوشتر

دماغم کافر زنار دار است : دماغم کافر زنار دار است

صنوبر بندهٔ آزادهٔ او : صنوبر بندهٔ آزادهٔ او

ز انجم تا به انجم صد جهان بود : ز انجم تا به انجم صد جهان بود

بپای خود مزن زنجیر تقدیر : بپای خود مزن زنجیر تقدیر

دل من در طلسم خود اسیر است : دل من در طلسم خود اسیر است

نوا در ساز جان از زخمهٔ تو : نوا در ساز جان از زخمهٔ تو

نفس آشفته موجی از یم اوست : نفس آشفته موجی از یم اوست

ترا درد یکی در سینه پیچید : ترا درد یکی در سینه پیچید

کرا جوئی چرا در پیچ و تابی : کرا جوئی چرا در پیچ و تابی

تو ای کودک منش خود را ادب کن : تو ای کودک منش خود را ادب کن

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم : نه افغانیم و نی ترک و تتاریم

نهان در سینهٔ ما عالمی هست : نهان در سینهٔ ما عالمی هست

دل من ای دل من ایدل من : دل من ای دل من ایدل من

چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیست : چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیست

کسی کو درد پنهانی ندارد : کسی کو درد پنهانی ندارد

چه پرسی از کجایم چیستم من ؟ : چه پرسی از کجایم چیستم من

به چندین جلوه در زیر نقابی : به چندین جلوه در زیر نقابی

دل از منزل تهی کن پا بره دار : دل از منزل تهی کن پا بره دار

بیا ای عشق ای رمز دل ما : بیا ای عشق ای رمز دل ما

سخن درد و غم آرد ، درد و غم به : سخن درد و غم آرد ، درد و غم به

نه من بر مرکب ختلی سوارم : نه من بر مرکب ختلی سوارم

کمال زندگی خواهی بیاموز : کمال زندگی خواهی بیاموز

تو میگوئی که آدم خاکزاد است : تو میگوئی که آدم خاکزاد است

دل بیباک را ضرغام رنگ است : دل بیباک را ضرغام رنگ است

ندانم باده ام یا ساغرم من : ندانم باده ام یا ساغرم من

تو گوئی طایر ما زیر دام است : تو گوئی طایر ما زیر دام است

چسان زاید تمنا در دل ما : چسان زاید تمنا در دل ما

چو در جنت خرامیدم پس از مرگ : چو در جنت خرامیدم پس از مرگ

جهان ما که جز انگاره ئی نیست : جهان ما که جز انگاره ئی نیست

چسان ای آفتاب آسمان گرد : چسان ای آفتاب آسمان گرد

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش : تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش

بمنزل رهرو دل در نسازد : بمنزل رهرو دل در نسازد

بیا با شاهد فطرت نظر باز : بیا با شاهد فطرت نظر باز

میان آب و گل خلوت گزیدم : میان آب و گل خلوت گزیدم

ز آغاز خودی کس را خبر نیست : ز آغاز خودی کس را خبر نیست

دلا رمز حیات از غنچه دریاب : دلا رمز حیات از غنچه دریاب

فروغ او به بزم باغ و راغ است : فروغ او به بزم باغ و راغ است

ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست : ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست

جهان کز خود ندارد دستگاهی : جهان کز خود ندارد دستگاهی

دل من رازدان جسم و جان است : دل من رازدان جسم و جان است

گل رعنا چو من در مشکلی هست : گل رعنا چو من در مشکلی هست

مزاج لالهٔ خود رو شناسم : مزاج لالهٔ خود رو شناسم

جهان یک نغمه زار آرزوئی : جهان یک نغمه زار آرزوئی

دل من بی قرار آرزوئی : دل من بی قرار آرزوئی

دوام ما ز سوز ناتمام است : دوام ما ز سوز ناتمام است

مرنج از برهمن ای واعظ شهر : مرنج از برهمن ای واعظ شهر

حکیمان گرچه صد پیکر شکستند : حکیمان گرچه صد پیکر شکستند

جهانها روید از مشت گل من : جهانها روید از مشت گل من

هزاران سال با فطرت نشستم : هزاران سال با فطرت نشستم

به پهنای ازل پر می گشودم : به پهنای ازل پر می گشودم

درونم جلوهٔ افکار این چیست؟ : درونم جلوهٔ افکار این چیست

بخود نازم گدای بی نیازم : بخود نازم گدای بی نیازم

اگر آگاهی از کیف و کم خویش : اگر آگاهی از کیف و کم خویش

چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست : چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست

تو ای دل تا نشینی در کنارم : تو ای دل تا نشینی در کنارم

ز من گو صوفیان با صفا را : ز من گو صوفیان با صفا را

چو نرگس این چمن نادیده مگذر : چو نرگس این چمن نادیده مگذر

تراشیدم صنم بر صورت خویش : تراشیدم صنم بر صورت خویش

به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت : به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت

زمین را رازدان آسمان گیر : زمین را رازدان آسمان گیر

ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست : ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست

زمین خاک در میخانهٔ ما : زمین خاک در میخانهٔ ما

سکندر رفت و شمشیر و علم رفت : سکندر رفت و شمشیر و علم رفت

ربودی دل ز چاک سینهٔ من : ربودی دل ز چاک سینهٔ من

ز پیش من جهان رنگ و بو رفت : ز پیش من جهان رنگ و بو رفت

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست : مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست

نوا مستانه در محفل زدم من : نوا مستانه در محفل زدم من

عجم از نغمه های من جوان شد : عجم از نغمه های من جوان شد

عجم از نغمه ام آتش بجان است : عجم از نغمه ام آتش بجان است

ز جان بیقرار آتش گشادم : ز جان بیقرار آتش گشادم

مرا مثل نسیم آواره کردند : مرا مثل نسیم آواره کردند

خرد کرپاس را زرینه سازد : خرد کرپاس را زرینه سازد

ز شاخ آرزو بر خورده ام من : ز شاخ آرزو بر خورده ام من

خیالم کو گل از فردوس چیند : خیالم کو گل از فردوس چیند

عجم بحریست ناپیدا کناری : عجم بحریست ناپیدا کناری

مگو کار جهان نااستوار است : مگو کار جهان نااستوار است

رمیدی از خداوندان افرنگ : رمیدی از خداوندان افرنگ

قبای زندگانی چاک تا کی : قبای زندگانی چاک تا کی

میان لاله و گل آشیان گیر : میان لاله و گل آشیان گیر

بجان من که جان نقش تن انگیخت : بجان من که جان نقش تن انگیخت

به گوشم آمد از خاک مزاری : به گوشم آمد از خاک مزاری

مشو نومید ازین مشت غباری : مشو نومید ازین مشت غباری

جهان رنگ و بو فهمیدنی هست : جهان رنگ و بو فهمیدنی هست

تو می گوئی که من هستم خدا نیست : تو می گوئی که من هستم خدا نیست

بساطم خالی از مرغ کباب است : بساطم خالی از مرغ کباب است

رگ مسلم ز سوز من تپید است : رگ مسلم ز سوز من تپید است

بحرف اندر نگیری لامکانرا : بحرف اندر نگیری لامکانرا

بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد : بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد

هنوز از بند آب و گل نرستی : هنوز از بند آب و گل نرستی

مرا ذوق سخن خون در جگر کرد : مرا ذوق سخن خون در جگر کرد

گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد : گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد

گل نخستین : هنوز همنفسی در چمن نمی بینم

دعا : ایکه از خمخانه فطرت بجامم ریختی

هلال عید : نتوان ز چشم شوق رمید ای هلال عید

تسخیر فطرت: میلاد آدم

بوی گل : حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت

نوای وقت : خورشید بدامانم انجم به گریبانم

فصل بهار: خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

حیات جاوید: گمان مبر که بپایان رسید کار مغان

افکار انجم: شنیدم کوکبی با کوکبی گفت

زندگی: شبی زار نالید ابر بهار

محاورهٔ علم و عشق: علم:

سرود انجم: هستی ما نظام ما

نسیم صبح : ز روی بحر و سر کوهسار می آیم

پند باز با بچهٔ خویش : تو دانی که بازان ز یک جوهرند

کرم کتابی : شنیدم شبی در کتب خانهٔ من

کبر و ناز : یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت

لاله : آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق

حکمت و شعر : بوعلی اندر غبار ناقه گم

کرمک شبتاب : یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت

حقیقت : عقاب دوربین جوئینه را گفت

حدی : نغمهٔ ساربان حجاز

قطرهٔ آب : مرا معنی تازه ئی مدعاست

محاورهٔ ما بین خدا و انسان : خدا

ساقی نامه - در نشاط باغ کشمیر نوشته شد: خوشا روزگاری خوشا نوبهاری

شاهین و ماهی : ماهی بچه ئی شوخ به شاهین بچه ئی گفت

کرمک شبتاب : شنیدم کرمک شبتاب می گفت

تنهائی : به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی

شبنم : گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویز

عشق : فکرم چو به جستجو قدم زد

اگر خواهی حیات اندر خطر زی : غزالی با غزالی درد دل گفت

جهان عمل : هست این میکده و دعوت عام است اینجا

زندگی : پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست

حکمت فرنگ : شنیدم که در پارس مرد گزین

حور وشاعر در جواب نظم گوته موسوم به حور و شاعر : حور:

زندگی و عمل در جواب هاینه موسوم به «سؤالات»: ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

الملک ﷲ : طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت

جوی آب : بنگر که جوی آب چه مستانه میرود

نامهٔ عالمگیر (به یکی از فرزندانش که دعای مرگ پدر میکرد): ندانی که یزدان دیرینه بود

بهشت : کجا این روزگاری شیشه بازی

کشمیر : رخت به کاشمر گشا کوه و تل و دمن نگر

عشق : عقلی که جهان سوزد یک جلوهٔ بیباکش

بندگی : دوش در میکده ترسا بچه باده فروش

غلامی : آدم از بی بصری بندگی آدم کرد

چیستان شمشیر : آن سخت کوش چیست که گیرد ز سنگ آب

جمهوریت : متاع معنی بیگانه از دون فطرتان جوئی

به مبلغ اسلام در فرنگستان : زمانه باز برافروخت آتش نمرود

غنی کشمیری : غنی آن سخنگوی بلبل صفیر

خطاب به مصطفی کمال پاشا ایده الله: جولائی

طیاره : سر شاخ گل طایری یک سحر

عشق : آن حرف دلفروز که راز هست و راز نیست

تهذیب : انسان که رخ ز غازهٔ تهذیب بر فروخت

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود : بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

حلقه بستند سر تربت من نوحه کران : حلقه بستند سر تربت من نوحه کران

می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر : می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر

مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است : مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است

به این بهانه درین بزم محرمی جویم : به این بهانه درین بزم محرمی جویم

خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز را : خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز را

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی : به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است : بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است

صورت نپرستم من بتخانه شکستم من : صورت نپرستم من بتخانه شکستم من

هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد : هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد

از ما بگو سلامی آن ترک تند خو را : از ما بگو سلامی آن ترک تند خو را

آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی : آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی

خوش آنکه رخت خرد را به شعله‌ای می سوخت : خوش آنکه رخت خرد را به شعله‌ای می سوخت

بیار باده که گردون بکام ما گردید : بیار باده که گردون بکام ما گردید

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست : تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست

دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز : دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست : ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان : موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان

صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی : صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را : باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد : فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم : حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم

به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است : به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است

فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه : فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه

بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان : بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان

این گنبد مینائی این پستی و بالائی : این گنبد مینائی این پستی و بالائی

به یکی از صوفیه نوشته شد : هوس منزل لیلی نه تو داری و نه من

دلیل منزل شوقم به دامنم آویز : دلیل منزل شوقم به دامنم آویز

در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست : در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست

گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست : گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست

سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است : سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند : سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی : نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی

تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من : تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من

مثل آئینه مشو محو جمال دگران : مثل آئینه مشو محو جمال دگران

جهان عشق نه میری نه سروری داند : جهان عشق نه میری نه سروری داند

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست : خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است : بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم : خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم

عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا : عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا

نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی : نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی

سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست: سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست

اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست : اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من : شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو : بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو

پیام : از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ

جمعیت الاقوام : بر فتد تا روش رزم درین بزم کهن

شو پنهاور و نیچه : مرغی ز آشیانه به سیر چمن پرید

فلسفه و سیاست : فلسفی را با سیاست دان بیک میزان مسنج

صحبت رفتگان (در عالم بالا): تولستوی

نیچه : از سستی عناصر انسان دلش تپید

حکیم اینشتین : جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبور

بایرن : مثال لاله و گل شعله از زمین روید

نیچه : گر نوا خواهی ز پیش او گریز

جلال و هگل : می گشودم شبی به ناخن فکر

پتوفی : نفسی درین گلستان ز عروس گل سرودی

محاوره ما بین حکیم فرانسوی اوگوست کنت و مرد مزدور : حکیم:

هگل : حکمتش معقول و با محسوس در خلوت نرفت

جلال و گوته : نکته دان المنی را در ارم

پیغام برگسن : تا بر تو آشکار شود راز زندگی

میخانهٔ فرنگ : یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ

موسیولینن و قیصر ولیم : موسیولینن

حکما: لاک:

شعرا : برونینگ:

خرابات فرنگ : دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ

خطاب به انگلستان : مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ

قسمت نامهٔ سرمایه دار و مزدور : غوغای کارخانهٔ آهنگری ز من

نوای مزدور : ز مزد بندهٔ کرپاس پوش محنت کش

آزادی بحر: بطی می گفت بحر آزاد گردید

خرده (۱): میخورد هر ذره ما پیچ و تاب

خرده (۲): دردانه ادا شناس دریاست

خرده (۳): کلک را ناله از تهی مغزی است

خرده (۴): گل گفت که عیش نو بهاری خوشتر

خرده (۵): سخنگو طفلک و برنا و پیر است

خرده (۶): چشم را بینائی افزاید سه چیز

خرده (۷): ای برادر من ترا از زندگی دادم نشان

خرده (۸): طاقت عفو در تو نیست اگر

خرده (۹): از نزاکتهای طبع موشکاف او مپرس

خرده (۱۰): در جهان مانند جوی کوهسار

خرده (۱۱): ایکه گل چیدی منال از نیش خار

خرده (۱۲): مزن وسمه بر ریش و ابروی خویش

خرده (۱۳): ندارد کار با دون همتان عشق

خرده (۱۴): نقد شاعر در خور بازار نیست

خرده (۱۵): چه خوش بودی اگر مرد نکویی

خرده (۱۶): منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنار