حسین رشنو در ۲ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۰۸ در پاسخ به علی دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۶ - جواب:
سلام
منظور از بدمستی عاشق شدن و به سمت عرفان و شناخت رفتن هست ، عرفا هم حالاتی چون دیوانگی و بدمستی را تجربه میکنند . منظور از نیک مردی هم زهد خشک و بدون تفکر و درجا زدن هست.
amir ali nasiri در ۲ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴:
حافط از پیروان ایین مهر پرستی و میتراییسم
یاد باد آن که نَهانَت نظری با ما بود
رَقَمِ مِهرِ تو بر چهرهٔ ما پیدا بود مرحله اخر که مهری برپیشانی نقش میبست
م شریعتی در ۲ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۴ - حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب:
دوستان لطف میکنند ماجرای این شعر رو توضیح بدن، معنی این چند بیت رو متوجه نشدم:
بخندید و گفتا به صد گوسفند
تغابن نباشد رهایی ز بند
به ناخن پری چهره میکند پوست
که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست؟
نه صد گوسفندم که سیصد هزار
نباید به نادیدن روی یار
یزدانپناه عسکری در ۲ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۳۴ دربارهٔ میبدی » کشف الاسرار و عدة الابرار » ۲۰- سورة طه- مکیّة » ۱ - النوبة الاولى:
«لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ» او راست هر چه در آسمانهای و زمینها، «وَ ما بَیْنَهُما» و آنچه میان هر دو، «وَ ما تَحْتَ الثَّری» و آنچه در زیر زمین.
***
[یزدانپناه عسکری]
لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّری - طه : 6
از آن اوست مُدرکات فیضِ فیاض، خالی از پیوند و عهد و پیمان (1) در آسمان و زمین وجودی (2) و عمق و شدت آگاهی فیض انسانی. (3)
(1) - أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ - الأعراف : 172
(2) - وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُور – الحج : 46
(3) - تَحْتَ الثَّری: حثث و شدت در ارض معهود، باران فیض عمق
مسعود مصلح در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۲:
ما صوفی صفه صفاییم
درود بر عطار
درود بر خوانش فقیهی کیا
فاطمه زندی در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹:
۱_تا کی ای دلبر دلِ من بار ِ تنهایی کَشَد
ترسم از تنهایی احوالم به رُسوایی کَشَد
__
۲_کی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفت
عاقلی باید که پای اندر شکیبایی کَشد
پای اندر شکیبایی کشد: به کنایه یعنی
شکیبایی پیشه کند، صبر در پیش بگیرد. صورت کامل این کنایه «پای اندر دامن شکیبایی کشیدن» به کنایه یعنی گوشه نشینی کردن.
۳_سرو بالای منا گر چون گل آیی در چمن خاک پایت نرگس اندر چشم ِ بینایی کَشَد
سرو بالا منا: ای سرو بالای من.کنایه از معشوق خوش قد و بالا» چمن: در آن روزگار به معنای محوطه پر کلی است در میان ردیف درختان، گلزار. آنچه امروز چمن مینامیم، سبزه زار نامیده میشد.نرگس: گلی که در وسط آن حلقهای زرد دیده میشود و آن را «نرگس شهلا »گویند در بعضی گونهها خود گل نیز زرد است، یا گل سفید است ولی در وسط آن گلبرگهای کوچک سفید است و آن را« نرگس مسکین» گویند وجود این حلقه در وسط گل نرگس باعث شده است که شاعر چشم معشوق را به استعاره نرگس یا نرگس مست« چشمِ خمار معشوق »بخوانند. نرگس در شعر فارسی دست مایه تعبیرهای گوناگونی بوده است اما در این بیت سعدی به دو صفت متضاد آن اشاره شده است اول اینکه نرگس به داشتن چشم باز شُهره است در اینجا که چشم نرگس در بیحیایی مثل شده است. دوم نرگس به کوری و نابینایی شُهره است.
خاک اندر چشم کشیدن: ۱_ پاشیدنِ خاک در چشم، به کنایه یعنی کور کردن. ۲_ خاک راه مانند سرمه به چشم کشیدن. معنای بیت: ای یار سر بالا من اگر مانند گل سرخ به گلزار بیایی،نرگس خاک پای تو را در چشم بینایه خود میپاشد و خود را کور میکند. چرا ؟ دو احتمال به نظر میرسد یکی اینکه با دیدن چهره و چشم زیبای تو شرمنده میشود یا ترجیح میدهد که دیگر چشم نداشته باشد، یا ترجیح می دهد که پس از دیدن چشم و چهرۀ زیبای تو دیگر به هیچ چشم و چهره یی نگاه کند. دوم، نرگس از فرط حسادت خود را کور میکند، زیرا به اصطلاح چشم دیدن زیباتر از خود را ندارد. ۲_ خاک پای معشوق مانند سرمه مایۀ روشنی چشم میشود، بر این اساس میتوان بیت را چنین معنا کرد: ای سرو قامت من اگر مانند گل به گلزار بیایی، نرگس خاک پای تو را مانند سرمه به چشم میکشد و بینا میشود.
۴_روی تاجیکانهات بنمای تا داغ حبش
آسمان بر چهره ترکان یغمایی کشد
روی تاجیکانه :چهره تاجیکی. از آنجا که «تاجیک» در اینجا در مقابل« تُرک» به کار رفته به معنای «ایرانی» است و دوره استیلای سلسله ترک بر اقوام ایرانی،ایرانیان خود را تاجیک( در مقابل فرمانروایان ترک) میخواندند. داغ حبش: حبش به معنای «اهل حبشه »یا حبشیان» است. که مردم سیاه پوستند. «داغ حبش» قاعدتاً کنایه از بندگی و غلامی است. خاقانی در تحفة العراقین گفته است «میآید رومی جهانجوی/ داغ حبشی نهاده بر روی»
ترکان یغمایی: زیبارویان اهل یغما. ترک در معنای مجازی معشوق زیبارو.« یغما » نام سرزمینی در ترکستان شرقی و نام مردمانی از ترکان که در آن زندگی میکنند. اهل یغما در ادبیات فارسی به زیبایی معروفند.
معنای بیت: تو چهره سفید و زیبای تاجیکی خود را نشان بده تا آسمان (فلک یا روزگار) بر چهره زیبارویان ترک اهل یغما داغ بندگی بزند چهره تو چنان زیباست و روشن و زیباست که چهرۀ زیبارویان ترک در برابر
آن همچون چهره بندگان سیاه جلوه میکند.
۵_شهد ریزی چون دهانت دم به شیرینی زند
فتنه انگیزی چو زلفت سر به رعنایی کشد
دم زدن: کنایه از سخن گفتن. فتنه. آشوب، غوغا. رعنایی زیبایی معنای بیت: وقتی به شیرینی سخن گفتن آغاز کنی، از دهانت عسل میریزد و وقتی سر زلفت به زیبایی به طرف بالا تاب بردارد، غوغا به پا میکنی و دل و دین از همه میربایی.
۶_دل نماند بعد از این با کس که گر خود آهنست
ساحر چشمت به مغناطیس زیبایی کشد
ساحر چشم:( تشبیه صریح)« ش» در ساحر
چشمش ضمیر مفعولی است و به «دل» برمیگردد« ساحر چشمش» یعنی جادوگر چشم تو آن دل را
مغناطیس: سنگ آهن ربا مغناطیس زیبایی (تشبیه صریح )معنای بیت: از این پس دیگر هیچ دلی در سینه باقی نخواهد ماند (همه بی دل و عاشق و پریشان خواهند شد ) زیرا حتی اگر دلی همچون آهن، سخت بیعاطفه و احساس باشد، باز جادو گری که در چشم تو نهفته است آن را با آهن ربای زیبایی میرباید و عاشق خود میکند.
۷_خود هنوزت پسته خندان عقیقین نقطهایست
باش تا گردش قضا پرگار مینایی کشد
پسته خندان: کنایه از دهان معشوق. عقیقین: به رنگ عقیق،سرخ رنگ. عقیقین نقطه یعنی نقطه سرخ رنگ کنایه از دهان بسیار کوچک و تنگ و سرخ معشوق است بنا به سنت شعر عاشقانه دهان معشوق هرچه کوچکتر باشد زیباتر است از آنجا که در این بیت «پرگار» آمده،« نقطه »به معنای مرکز دایره هم هست. باش: صبر کن. قضا: تقدیر ،سرنوشت. در اینجا به معنای حکم روزگار یا گذشت روزگار به کار رفته. است. پرگار: دایره. مینایی: سبز رنگ. مراد از پرگار مینایی سبزۀ خط چهرۀ معشوق است.
معنای بیت: دهان همچون پستۀ خندان تو با اینکه هنوز نقطه سرخ
رنگی بیش نیست این همه دلربایی میکند صبر کن تا گذشت روزگار مرور زمان دایره سبز رنگی دور آن بکشد (آن وقت معلوم میشود که تو چه فتنهیی هستی).
۸_#سعدیا دم درکش ار دیوانه خوانَنَدت که عشق
گر چه از صاحب دلی خیزد به شیدایی کشد
دم درکش: خاموش و ساکت باش صاحبدلی: روشن دلی دل آگاهی داشتن دلی حساس نسبت به زیبایی. شیدایی: جنون دیوانگی. کشد: میانجامد.
بشرح محمد علی فروغی
حبیب یغمایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
تماشاگر راز در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴:
به به
عباس در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۴۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت:
سلام بر همه دوستان گرامی و خوانندگان عزیز
پیرو حاشیه های عزیزان خواستم بنده هم عرضی داشته باشم
سعدی در این داستان می گوید که مردی در بیابان سگی می بیند که از فرط تشنگی رمق از دست داده است. پس سگ را آب می دهد و اورا از مرگ نجات می دهد و خداوند نیز گناهان اورا می بخشد اما نکته جالب توجه کمک به حیوان نجس و کثیف نیست بلکه زمینه ماجرا و نحوه کمک است .
آنها در بیابان هستند و کمبود منابع آب و سختی راه سفر مد نظر است که تهیه و نگهداری آب در آن زمان بسیار سخت بوده است و همیشه تامین آب در بیابان و سفر برای گذشتگان از ضروریات بوده است و چه بسیار کسانی بوده آمد که در این بیابان ها از تشنگی و گرسنگی جان از کف داده اند . مرد از آبی که توشه سفر خود اوست به سگ میدهد . اما نحوه بخشیدن آب هم بسیار جالب است. مرد ظرفی همراه ندارد که به سگ آب دهد و سگ هم نمیتواند مانند انسان از مشک آب بنوشد پس آب را درون کلاه خودمی ریزد و دستار سرش را هم که برای محافظت صورت از گرما و باد و خاک استفاده میکرده مانند طناب برای گرفتن کلاه استفاده میکند ( مثل دسته سطل ) و به سگ آب می نوشاند.
این رفتار نیکو با حیوانی که نجات آن سودی برای مرد مسافر نداشته و بالعکس از چیزهایی که برای او عزیز و مهم بوده است بخشندگی کرده است مورد توجه است نه نجس بودن سگ
همچنین بیت اول این شعر از بهترین نمونه های قافیه هنری و خلاقیت فوق العاده سعدی است
محمد خراسانی در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ محمد بن منور » اسرار التوحید » باب اول - در ابتداء حالت شیخ » بخش ۱۹:
وزن شعر مفعول مفاعیل مفاعیل فعل
بهروز قدرتی در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲:
به نظر من:
دل وفادار مرد حکیم به بی راهه نرود.
در نتیجه مسلمه که این شعر کاملا مفهومی عرفانی دارد. چون حقیقت هفت بطن داره و عارف کسی که به درک عمق هفتم نزدیک تر می شه و در نتیجه این درک عمیق انسانی با اخلاق می شه و در نتیجه با خودش و تمام دنیای اطراف خودش به صلح کامل می رسه و همون طور که می دانیم درک استدلالی داریم و درک شهودی یا درک حسی. خوب ،وقتی درک حسی قوی تر بشه (intuitive understanding)شخص به درک عمق هفتم نزدیک تر می شه. ولی با کلمات، شما فقط می تونی به یک شخص کمک کنی به عمق درک سوم برسه اگه خدا اجازه بده و خودش بخواد چون درک استدلالیه.البته شایدم عمق درک استدلالی حتی سه عمقم نباشه ولی شنیدم می گن شمس تبریزی گفته سه عمقه ولی به هر حال وقتی حکیم وفاداری چون عمر حقیقتی عنوان می کنه مسلما خودش اون حقیقت رو احتمالا به طور کامل و عمق هفتمی درک کرده و طبیعی که بیان هر حقیقتی طبیعتا مضمون عرفانی داره ولی اگر می خواید شما هم پا از عمق سوم درک فراتر بگذارید و به عمق هفتم نزدیک تر بشید باید کاری کنید که حستون و درک حسی تون قوی تر بشه به اذن خداوند تعالی و به لطف خداوند تعالی . نشونشم اینه که اگر حقیقتی تا عمق هفتم درک کنید هرگز فراموش نخواهید کرد. حقیقتی که کامل درک بشه امکان نداره فراموش بشه البته عکسش ملزوما درست نیست ولی اگر واقعا بخواید مفهوم این شعر درک کنید هیچ کسی جز خداوند تعالی نمی تونه با کلمات شما رو کمک کنه پا از عمق سوم فراتر بگذارید بلکه خودتون باید حستون و درک حسی تون رو به لطف خداوند تعالی تقویت کنید.
لطفا به اسم معنای کامل و مفهوم کامل شعر تفسیر ذهنی از این شعر نکنید چون تا به اندازه حکیم وفادار عمق درکتون نرسه نمی تونید این شعر کامل درک کنید و یادتون باشه به عنوان یک حقیقت
که دل وفادار مرد حکیم به بی راهه نرود.
البته الاناست که حافظ صداش در بیاد و بگه
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
😁
وفادار باشید و حکیم
😃
محمد خراسانی در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۲۷ دربارهٔ عسجدی » اشعار باقیمانده » شمارهٔ ۳ - از قطعات:
وزن مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
فرزانه مرادبک در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » مناجات:
مجالس سبعه با وجود اشتمال بر نکات اخلاقی و عرفانی و بهرغم لحن صوفیانهٔ معتدلی که در آن هست، شور و هیجان مثنوی و غزلیات مولانا را ندارد.مجالس سبعه، به احتمال قوی، پیش از دیدار مولانا با شمسالدین تبریزی است .
پرسش بنده اینست :
چگونه از غزلیات شمس در ان آورده شده است و یا اشعار نظامی مانند
هم تو به عنایت الهی
آنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت تن رهاییم ده
با نور خود آشناییم ده
روزیکه مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچه دانی
بدون نام نظامی در زیر ابیات استفاده شده است ؟
پیشنهادم برای شفافیت بیشتر نام شعرا در زیر ابیات نوشته شود
سپاسگزار شما و قدردان زحماتتان هستم
اصغر حمیدی در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ رهی معیری » منظومهها » گنجینهٔ دل:
به قول مولانا بعضی از دوستان تنها بر فهم و شعور خود اعتماد دارند و درستی و نادرستی هر اتفاقی را با وهم و خیال خود تطابق میدهند و در باره آن قضاوت میکنند.
جهن یزداد در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۵۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی شاپور ذوالاکتاف » بخش ۱۶:
می لعل پیش آر ای همنشین
ز بیشی که خمبش نگیرد کمین
پیداست که هاشمی در اینجا بسیار نچسپ و بیجاست دستنویسهای خالقی را اگر بنگرید همگی بسیار اشفته اند خالقی خود اینچنین پنداشته
می لعل پیش اورم هاشمی
ز بیشی که خمبش نگیرد کمی
اگر دستنبیسها را بنگریم میرسیم میان « ر بیشی که خمبش نگیرد کمین» و «زبیشی که خمبش نداری کمین»
به گمان این کمینه «زبیشی که خمبش نداری کمین » درست است و نداری به دوگونه توواند باشد یکی به همنشین برگردد وو من ان را گونه سره « نداردی » میدانم
«بیشی که خمش کمین نمیدارد»= «بیشی که خمبش را کمین هرگز نگنجد اندرون» «بیشی که خمش کمین نگیرد»«بیشی که خمش کمین ندارد»
حمید رضا۴ در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۵۰ در پاسخ به هونام دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳:
سلام هونام عزیز،
ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و این اطلاعات مفید رو درج کردید. حتما پیشنهادتون رو عمل میکنم و در این مورد بیشتر مطالعه خواهم کرد.
این حاشیه من دنباله یک گفتگوی طولانی با یکی از عزیزانِ حاشیه نویس زیر رباعی شماره ۶۰ خیام بود. اگر دوست داشتید نگاهی به اون گفتگو بکنید، شاید این مثالِ من درباره ادیسون، هرچند اشتباه، منطقی به نظر برسه.
با سپاس دوباره
برگ بی برگی در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۰۴:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸:
خستگان را چو طلب باشد و قوَّت نبود
گر تو بیداد کنی شرطِ مروَّت نبود
خستگان در اینجا به معنیِ زخم خوردگان است که علی القاعده شاملِ اکثریت قریب به اتفاقِ ما انسانها میشود که با حضور در این جهان و قصدِ کامروایی و خوشبختی از چیزهای بیرونی و ذهنی را داریم اما روزگار یا چرخِ هستی از ما دریغ می ورزد، این ناکامی ها در هر رده و صنفی که باشیم از فقیر و غنی تا بیسواد و دانشمند و از فردی گمنام و بی نام ونشان تا انسانی مشهور و فوق ستاره و بطورِ خلاصه گریبانِ همه را گرفته و به انسان زخم هایی عمیق و کاری وارد می کند بنحوی که با شنیدنِ خبرِ افسردگی یا دست شستن از زندگیِ انسانهایی کاملن موفق شگفت زده می شویم، اما در این بین هستند کسانی که در جستجویِ علتِ عدمِ کامروایی از داشته هایِ خود اعم از مادی و معنوی برآمده و در آنان طلبی ایجاد می گردد تا از خداوند اصلِ او را بخواهند و نه زلف و کثرات و جذابیت هایِ جهانِ فرم و ماده را، پس بگمانِ بردنِ گوهرِ مقصود عاشق می شوند اما نمی دانند که این دریا چه موجِ خون فشان دارد و درنتیجه قوَّت و تواناییِ عبور از این دریایِ سهمگین را در خود نمی بینند، حافظ خطاب به خداوند یا زندگی از او می خواهد اکنون که در انسانِ خسته طلب و عشقی ایجاد شده است تا از زخمهایِ گوناگونی که بر او وارد شده رهایی یابد دستِ او گرفته و یاریش کند و البته که خداوند عادل است و اهلِ بیداد نیست بلکه عینِ مروَّت است، پس این درخواستِ حافظ را باید دعایی درنظر گرفت که در حقِ عاشقان می کند.
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی
آنچه در مذهبِ اربابِ طریقت نبود
در این بیت حافظ به همین مطلب اشاره می کند و خطاب خداوند که اربابِ طریقت است و هدفِ غاییِ سالکانِ راهش ادامه می دهد بنی آدم هرگز جور و جفایی از سمت تو ندیده است، بلکه این رسمِ روزگار است که غیرت نموده و انسان را از رسیدنِ به سعادتمندی و کامیابی از جهانِ ماده و ذهن محروم می کند تا نه بر زلف بلکه به رخسارِ تو عاشق شود، پساصولاََ در مذهب و آیینِ سرور و اربابی همچون تو نیست که جفای بر عاشقان موردِ پسند و دلخواه تو باشد، یعنی که حافظ بر دریایِ جود و کرامتِ تو واقف است و چنین درخواستی را حمل بر جسارت به ساحتِ کبریایی خود نکن و حافظ با چنین ابیاتی قصدِ یاآوریِ خستگیِ انسان و چاره جویی دارد تا مگر خسته ای از خواب بیدار شده و در جستجویِ طبیبی برایِ درمانِ زخمهایش برآید.
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمعِ محبت نبود
اما اندک انسانهایی هستند که احساسِ خستگی می کنند و در جستجوی چاره و درمان بر می آیند و اکثریتِ ما به زخمهایِ خود خو کرده و آنها را جزیی لاینفک از حیاتِ خو می دانیم، حافظ سرانجام چنین بی تفاوتی را خیره شدنِ چشم به نقطه ای می داند که همان افسردگی ست و نا امیدی از زندگی، که چاره اش گریه و سوزِ عشق است تا آن آب چنین دیدگانِ خیره و مبهوتی را با خود ببرد و چشمانیِ سرشار از نشاط و شوقِ زندگی را که در اوایلِ زندگی داشت به او باز گرداند، در مصراع دوم اگر شمع یا کورسویِ محبت و عشق در دلِ انسان نباشد آن دل را باید خاموش و تاریک و پایان یافته تلقی کرد اما وجودِ حتی شمعی کم نور، امید به دمیدنِ خورشیدِ حیات بخش را در دلِ زنده می دارد و این شمع همان پرتوِ نورِ خداوند است در وجودِ انسان که خاموش نشدنی ست، پس همواره جایِ امیدواری هست.
دولت از مرغِ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زَغَن شهپرِ دولت نبود
پس حافظ بمنظورِ رهاییِ ما از خستگی ها و دیدگانِ خیره و مبهوت توصیه می کند تغییرِ روش دهیم و دولت و نیکبختی را که در طیِ دورانِ زندگیِ خود از چیزها جستجو می کردیم، اکنون از مرغِ همایون طلب کنیم و سایه او که اگر بر سرِ انسان گسترده شود بدونِ تردید به سعادتمندی دست خواهد یافت، تعبیرِ حافظ از همایِ سعادتِ حقیقی سایه و لطف و عنایتِ خداوند است و نه آن مرغِ افسانه ای، در مصراع دوم نقطه مقابلِ مرغِ همایون زاغ و زغن است، زاغ پرنده ایست که هر کثافتی را می خورد و زغن نیز مترادفِ زاغ و به خون خواری شهره است، و حافظ میفرماید خویِ چنین پرندگانِ بی ارزشی نمی تواند به انسان شاه بالِ پرواز دهد تا بسویِ آن دولت و سعادتمندی مورد نظر اوج بگیرد. مطلبِ قابل تامل اینکه حافظ نعمت و جذابیت هایِ این جهانی را نفی نمی کند و نمی خواهد که انسان از آنها چشم پوشی کند همانطور که اعتقاد دارد انسان اگر در این جهان سیبِ زنخدانِ شاهدی را نگزد در سرای دیگر نیز راه بجایی نخواهد برد و تفاوتِ عرفانِ حافظ با عارفانِ گوشه گیر و از دنیا بریده نیز در همین است، حافظ میخواهد انسان از زلف بهرمند شود اما در زنجیر و اسارتش نرود و هم در اندیشه دیدارِ روی باشد، پس از انسان می خواهد تا باز و عقاب باشد و بلند نظرانه در فکرِ شکارِ بهترینها، و سقفِ پروازِ خود را افزایش دهد تا صبحِ دولتش بدمد.
گرمدد خواستم از پیرِ مغان عیب مکن
شیخِ ما گفت که در صومعه همَّت نبود
اما پیمودنِ راه و طریقتِ عاشقی بدونِ پیر و راهنما امکان پذیر نیست و حافظ پیرِ مغان را برگزیده است و به ما نیز توصیه می کند که مرامش شاد زیستن است و عاشقی، صومعه نمادِ اماکنی ست که بجایِ ایجادِ نشاط و شادی همچون مُغان و عبادتگاهِ زردشتیان، به گسترشِ غم و اندوه میپردازند و با تاکید بر ظواهر و خرافات بر خستگیِ انسان می افزایند، پسشیخِ آیینِ حافظ که عاشقی ست گفت در صومعه و چنین عبادتگاه هایی همتِ بالایی که لازمه عاشقی ست وجود ندارد، در چنین جاهایی راحت ترین راه سلبِ اختیار از خود و واگذاریِ همه امور به خدایِ ساخته ذهن است که بر همتِ بلندی که لازمه عاشقی ست ارجحیت دارد پس خروجیِ آن همان زاغ و زغن خواهد شد و نه باز و شاهین.
چون طهارت نَبُوَد کعبه و بتخانه یکی ست
نَبُوَد خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظ ادامه میدهد صومعه و دیر و کلیسا و مسجد که سهل است، تو بگو اصلن خودِ کعبه، اینها مکان هستند و ساخته از سنگ و گِل، اصل طهارت و پاکی ست که اگر در چنین اماکنی نباشد کعبه هم می تواند بتکده باشد همانطور که پیش از اسلام و فتحِ مکه بود، پس خشت و گِل قداست و پاکی نمی آورد و آنچه مهم است اندیشه ای پاک است که در چنین اماکنی ترویج و به آن پرداخته شود، مگرنشنیده اید که اگر در خانه ای عصمت و پاکی نباشد بنیادِ آن خانه خراب و خیری در آن نخواهد بود و محصولِ آن خانه شَرّ و دزد و قاتل است ، همین ضرب المثل را در باره اماکنِ دینی بکار برده و در آنجا به گسترشِ عشق بپردازید که پاکترین و معصوم ترین اندیشه هاست و موجبِ انواعِ خیر و برکت خواهد شد و انسانهایی نظیرِ فردوسی و عطار و مولانا و سعدی و حافظ از آن بیرون خواهند آمد.
حافظا علم و ادب ورز که در مجلسِ شاه
هرکه را نیست ادب لایقِ صحبت نبود
حافظ که در بیتِ مطلعِ غزل عدمِ عنایت و دستگیریِ انسانِ خسته و زخم خورده از روزگار را بیدادی مضاعف بر این مخلوقِ ضعیف نامیده است و تقاضایِ مروت می کند گویی از نحوه سخن گفتنِ خود پشیمان است، پس راهِ توبه و عذرخواهی را به ما می آموزد و می خواهد تا در مجلس و محضرِ پادشاهِ جهان جانبِ ادب را رعایت کنیم چرا که در این جهان در محضر و مجلسِ شاهی هستیم که بر کُلِ امور محیط و سلطه دارد و خود با قضا و کن فکانش هرآنچه را مصلحت باشد انجام خواهد داد، پس اگر به چیزی علم داریم باید ادب ورزیده و آنرا بیان نکنیم و یا بقولِ مولانا ور بگویی شکلِ استسفار گو ، با شهنشاهان تو مسکین وار گو، زیرا هر که را ادب نباشد لایقِ همنشینی و یا سخن گفتن در محضر و مجلسش نیست.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۱۱ در پاسخ به مهدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
هر دو ایراد وارد نیست
صفتِ مست را در مصرع اول بیت اول آورده نیازی نیست که دوباره تکرار کند
اگر وزن را خراب می کند
مجتبی در ۲ سال و ۶ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۹۳ - صاف و دُرد:
سلام، اگر خطا نکنم بیت شمارۀ 6 در واقع کلید حل این قطعه شعر است، در واقع پروین در بیان این هست که مرگ و میر چیز حق و طبیعیست و همچنین از مرگ هم گریزی نیست برای همین با زور و سرکشی ( خیرگی ) از انسان چیزی را نمیگیرد.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ سال و ۶ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۳۹ در پاسخ به شهرام فرهادی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
بقیه داستان را به طرز مرموزی در بیت آخر گفته
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
هیچی دیگه باعث شد توبه را بشکنم و ....
اصلا حافظ با همین پیچیدگی هاش حافظ است
حافظ غزل را گفته و رفته و ما نشسته ایم در این بحث می کنیم که کدام درست است. خودش هم از اینجا عبور کرده
در این باب مثل حافظ نداریم همه را مشغول می کند هرکسی چیزی می گوید ولی هیچکدام منظور حافظ نیست. او از عالم بالا به ما می خندد
حسین رشنو در ۲ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۱۳ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۶ - جواب: