گنجور

حاشیه‌ها

nabavar در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:


نجوا

در میانِ های و هوی زندگانی گم شدم
در نوای شور و بلوای جوانی گم شدم
ناز آن چشمان که مارا بر طواف عشق برد
بی خبر ازخویش  در بحر معانی گم شدم
گاه با نسرین و گه با لاله در گلزار عمر
در میان  یاس و رنگ ارغوانی گم شدم
ای خوشا با دوست بنشینی و درد دل کنی
لا به لای  عطرِ نجوای نهانی گم شدم
با سرِ انگشتِ مِهرم شانه کردم موی او
مست عطر دلکشش در نغمه خوانی گم شدم
صبح را  با یاد رویش گر که آوردم به شام
شب به یمن اشک، در گوهر فشانی گم شدم
هر زمانی دست ما از دامنش کوتاه بود
بی سر وسامان به بحرِ بی نشانی گم شدم
سالها بگذشت و من در پیچ و تاب زلف یار
 
در تب دلدادگی و دلگرانی  گم شدم
برف پیری برسرم چون صبح صادق جلوه گرد
نرم  نرمک  در  شرنگ  آسمانی  گم شدم
باز هم کار نیا پیچید در اقلیم عشق
گاه در حیرت گهی در شادمانی گم شدم

محمد علی آدم پیرا در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰:

شعر رودکی

شعر رودکی

 «تغزل» قصیده که پانزده و شانزده بیت اول قصیده را تشکیل می‌دهد(بخش ابتدایی قصیده) 

بعد از «تغزل» ، یک بیت یا دو بیت می آید به نام «تخلص» و چهل بیت بعدش میاد به نام «مدح» و در آخر « شریطه و دعا» 

 

بیت اول: طیب : پاکیزه، خوش

نزهت: پاکی و خوشی و خرمی

صد هزار : فراوان ( صفت شمارشی)

مفهوم و معنا=توصیف بهار شدن

معنای بیت: فصل بهار فرا رسیده و بوی خوش گل ها و گیاهان و رنگارنگی طبیعت دیده می شود.

 

بیت دوم: شباب : جوانی؛ متضاد: مَشیب=پیری، که اشاره به زمستان دارد. 

جوان شدن گیتی= اشاره به بهار شدن 

تشبیه مرکب 

معنای بیت: شایسته است که انسان پیر در این هنگام نیز جوان شود چرا که در چنین بهاری، همانگونه که بعد از زمستان بهار آمده، می شود گفت که آدم پیر، تبدیل به جوان شود. 

 

بیت سوم: نقیب : فرمانده، بزرگ و مهتر و سالار قوم و رئیس

یکی لشکری ( ویژگی کهن بودن زبان در این بین دیده می شود) = در قدیم، قبل از اسم «یکی» و «یک» نشانه نکره بود ( سبک خراسانی) که امروزه از بین رفته و فقط «یاء» می آید‌؛ مثل: مردی را دیدم. 

لشکرْش

چرخ دو معنا دارد : 1- دنیا، روزگار. 2- آسمان و فلک(مراد شاعر) 

بزرگوار : عظیم بودن آسمان

در این بیت «ایضاح بعد از ابهام» داریم که در علم بدیع کاربرد دارد یعنی اینکه در ابتدا لشکر کردن آسمان رو می گوید و سپس (بعدش) چیستی عناصر لشکر را می گوید.

این بیت دارای رویه های حماسی ست.

معنای بیت: آسمان لشگری مهیا کرده است که ابر تیره لشگر اوست و فرمانده لشگر او باد صبا است. 

 

بیت چهارم : نقاط : آنهایی که گلوله های آتشین را نفت می کردند و آتش می زدند. 

تندر : غرش و رعد آسمان

طبل زن به تندر

نفاط به برق روشن که تشبیه دارد. 

تفکر جنگی و حماسی در این بین دیده می شود. 

تندر «ش» = جهش یا پرش ضمیر: طبل زن اش که بر می گردد به لشکر آسمانش. 

خیل دو معنا دارد= 1- گروه، لشگر. 2- اسب ها و گروه اسب ها( معنای متناسب) 

 «هزار» خیل : فراوان

حال و هوای توصیف بهار و بارش باران در این بیت وجود دارد. 

معنای بیت: صاعقه آسمان نفط انداز لشکرش است و رعد آسمان دُهُل یا طبل زن اوست، من لشکر های فراوانی دیده ام اما تاکنون لشگری بدین ترسناکی و مهیبی ندیدم. 

 

بیت پنجم: کئیب : غمگین، ناراحت

بارش ابر به گریستن مرد سوگوار 

رعد به ناله عاشق ناراحت که تشبیه دارد. 

معنای بیت: به آن ابر آسمان نگاه کن که همانند مردی غمگین و داغدار گریه می کند و به غرش آسمان نگاه کن که به عاشق غمگین و اندوهگین ناله سر می دهد. 

 

بیت ششم: خورشید «را» روی : نشانه فاعلی که نشانه کسره است= رویِ خورشید[ از ابر گاه گاه دمد] 

حصاریی : زندانی.

رقیب دو معنا دارد = 1- نگهبان ( معنای متناسب) 

2- رقیب عشقی. 

معنای بیت: خورشید گاهی از میان ابر رویش را نمایان می کند، مانند فردی زندانی که با بیم از مقابل نگهبان می گذرد و منتظر است و می ترسد که او دیده شود. 

 

بیت هفتم : درد دنیا : فصل زمستان

معنای بیت: این دنیا و روزگاری که داشت درد می کشید و دردمند بود، طبیب برای او داروی بوی گل و یاسمن را تجویز کرد و بهتر شد. 

 

بیت هشتم: باران مشکبوی : بارانی که آمیخته شده با بوی خوش طبیعت. 

حلّه: لباس ابریشمی. قشیب: جدید و نو 

بَرْ «ش» : جهان در بیت قبل

حله قشیب: گل ها و گیاهان رنگارنگ

* در مصراع دوم در برخی نسخه ها «برف» به جای «برش» و «قصیب» به جای «قشیب» آمده است. 

قصیب: پاره پاره، تکه تکه

( روی برف یک جامه تکه تکه را پدید آمد) 

معنای بیت: باران خوشبوی پیاپی بارید و با بارش خودش لباسی رنگارنگ از جنس گلها و گیاهان بر تن جهان پوشاند. 

 

بیت نهم : رطیب: مرطوب

همی بود = کاربرد کهن زبانی

گُل : برش......... قشیب

گِل: برف........... قصیب

بیت دهم : قضیب دو معنا دارد= 1- تازیانه 2- شمشیر

 تندر: رعد

برق : صاعقه 

باد بر دمد: بانگ دادن، غرش کردن 

معنای بیت: رعد در میان دشت بانگ بلندی را بر می آورد و صاعقه از میان ابر شمشیری را بیرون می کشد و بر زمین می کوبد. 

 

بیت یازدهم : همی بخندد= کاربرد کهن زبانی 

خضیب: خضاب: رنگ کردن

خنده گل لاله: شکوفا شدن (شکفتن) 

معنای بیت: گل لاله با باریدن ابر بهاری در میان کشتزار شکوفا می شود و رنگ و چهره او همانند عروسی است که انگشتان دست خود را حنایی کرده است. 

* این مصراع بیان می کند، رودکی نابینا نبوده چون رنگ را تشخیص می‌داده است. 

 

بیت دوازدهم: «همی» بخواند= کاربرد کهن 

(ب) در بخواند = «ب» زینت و تأکید

 «مَر» و «را» = درقدیم برای مفعول دو تا نشانه مفعول می آوردند. 

سار: پرنده ای خوشخوان که خال های سفیدی دارد. 

مجیب: جواب دهنده

معنای بیت:بابل بر روی درخت بید می خواند و از آن طرف سار از روی درخت سرو جواب بلبل را می دهد. 

 

بیت سیزدهم : «به» سرو بن «بر» و «به» شاخ گل «بر» = کاربرد دو حرف اضافه برای یک متمم 

 «به» : بالا

لحنک غریب: یک آواز خوش نادر

معنای بیت: پرنده خوشخوان(فاخته کوکو) بر روی درخت سرو نغمه های زیبا و کهنی را می سراید و پرنده بلبل بر روی گل سرخ آواز نادری را سر می دهد [بیان می کند]. 

 

بیت چهاردهم : توصیف شراب 

زیید: زندگی کنید 

حبیب اول: عاشق 

حبیب دوم: معشوق 

 

بیت پانزدهم : عندلیب : بلبل

سار: پرنده آوازخوان

کِشت: کشتزار

بانگ «زیر» متضاد : بانگ بم

 

بیت شانزدهم : «تخلص» 

حَسیب: با نژاده، اصالت خانوادگی دارد. 

نگاه کردن به پادشاه با اصالت بهتر از نگاه کردن به طبیعت است {توصیف پادشاه ‌} 

معنای بیت: هر چند فصل بهار، جهان بسیار زیبا و رنگارنگ شده است و شایسته لذت بردن و دیدن است امّا چهره خواجه [ آن سرور با نژاد و با اصالت و والا مقام] زیباتر از دیدن بهار رنگارنگ است. 

 

Mojtaba Razaq zadeh در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۰۱ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح:

کربلا یعنی سرزمین بلا کرب خودش به جدایی معنی بلا میده

حسن یونسی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰:

اساتید عزیز و گرامی به خصوص نسخه‌شناسها نظر بدهند

مصرع آخر غزل را می‌شود اینگونه هم خواند؟

بر نام و عمر و دولت احباب می‌زدم 

چون بر نام عمر، قدری نامانوس و غامض است

حسن یونسی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۳۰ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰:

ابروی یار یعنی " ابروی یار"

تاویل و تفسیر ابروی یار به "جهان مادی" از آن عجائب و غرائب نامانوس که با هیچ سریشم‌ی نمی‌چسبد. 

عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید...برادر عزیز

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۳۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:

درودبر شما عالی بود

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۳۶ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:

درود بر خرد شما 

سیر و سلوک شما در مسیر عشاق مدام باد

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۳۱ در پاسخ به علی حیدرپور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

درود بر شما دوست خردمند و جویای عشق و حقیقت 

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۲۹ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

بسیارعالی 

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۲۹ در پاسخ به سمانه آقارضایی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

درودبر شما و خرد شما

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۲۸ در پاسخ به 7 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

جنگ هفتاد و دو ملت همه راعذر بنه 

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند 

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۲۶ در پاسخ به نادر.. دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

نفرمایید کم سواد یا بیسواد دوست عزیزم

درود بر شما

زیرا :

بشوی اوراق اگر همدرس مایی 

که درس عشق در دفتر نباشد 

نگار من( محمد و همه ی عشاق حقیقی ) که به مکتب نرفت و خط ننوشت 

به غمزه ( عشقبازی ) مساله آموز صد مدرس ( استاد دانشگاه و مدرس و عالم و معلم و فیلسوف ) شد  

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۲۲ در پاسخ به پژمان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

درودبر شما

 

 

عرفان یعنی معرفت یعنی روی پله ی عشق(شوق، ذوق، تمنا وحدت، درک تن واحده ،شور ،شیدایی،اتصال و ارتباط با هوش و عشق کل  ) و نه پله ی عقل(پندو اندرز،سعی وتلاش ،تقلید، دو دو تا چهارتا،  اتصال با هوش جزء ،کثرت )قرارگرفتن 

معرفت خودشناشی و خدا هم یعنی به خودآ و یعنی تحت امرقوانین حاکم بر هستی در ذلک الکتاب  بودن وبنابراین معرفت و عرفان و سیرو سلوک برای درک از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آنک ننمایی وطنم؟ ) درک عدم) از ماجدانیست 

 

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۱۲ در پاسخ به نوید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی 

 

یارب آن زاهد خودبین( چون تو )که بجزعیب ندید 

دودآهیش در آیینه ی افلاک انداز 

عشق زمینی و آسمانی از هم جدانیستند میان عاشق ومعشوق هیچ حائل نیست 

توخودحجاب خودی (نوید) ازمیان برخیز

یاسر شریفی نژاد در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۵:

عاشقی بر من پریشانت کنم

کم عمارت کن که ویرانت کنم

اگر ندای من را بشنوی و عاشق من بشی و این راه را برگزینی دنیا برات پست خواهد شد و حال تو دگرگون می‌شود.  و اگه مال و اماراتی هم برای خود ساخته باشی کاری میکنه این عشق که همش برات بی ارزش میشه.

پ ن: البته خب طبیعی هستش که وقتی مثلا ما ی انگشتر الماس داشته باشیم ، دیگر انگشترهای دیگه برای ما از درجه ارزش سقوط میکنن. و عشق خدا هم بالاترین ارزش است که وقتی نور آن بر زندگی ما بتابد بقیه چیزها از ارزش خواهند افتاد.

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:

دُر فشان 

 

شهی دارم که افسر بر سرش از خسروان دارد

که او غائب بـود اما به عالــم صد نشـان دارد

 

اگر خواهــی مکان او نگــر در قلــب هر مؤمن

احـــاطه هر کـجا با اذن رب در هر زمان دارد

 

 

بــود مــاهِ فــروزانش پـــسِ ابــرِ سـیاه پنهان 

ولی دنیا ز نور او درخشش جــــاودان دارد

 

بیاید مه جبینِ ما شــبِ هجـــران سحر گردد

که اوخود بر همه هستی تسلط بی گمان دارد

 

 

دگــر نابــود می گــــردد به گیتی کاخِ استبداد

شهـی آیــد کــه صمـصام از امیر مؤمنان دارد

 

 

بگیـرد انتـــقامِ خـــونِ مظــلومانِ دشـت طف   

 کسی باشد کـه از شــاه رُسُل او خاندان دارد

 

 

به نیمی از مــهِ شعبان بـود میلاد مسعودش

به هر جــا بزم شـادی و ســـرورِ دلستان دارد

 

به حق این شب قــــدرش نما امضا ظهور او

که گیـتی در غیــــابِ او ملالِ جانستان دارد

 

الهــی تو رســان آن یوســفِ زهــرای مرضیه

که از خــاک بهین بانـو یقین دارم نشان دارد

 

بیـا سامــع بـه بـــزم عاشــقانِ حــجـتِ داور

نگر هر یــک بـرای او ز دیــــده دُرفشان دارد

 

دوشنبه ۳۰ -۱۱-۱۴۰۲

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

 

کوروش در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۳:۳۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۲ - حکایت:

وصف مطلوبی چو ضد طالبیست

 

وحی و برق نور سوزندهٔ نبیست

 

یعنی چه ؟

 

 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱:

گویا حافظ این غزل را در موقعی سروده است که دوستان و همنشینان سابقش که اکنون در دولت و حکومت، صاحب مقام شده بودند او را فراموش کرده بودند و حقوقِ کارمندی و مستمری دیوانیِ او نیز قطع شده بوده است. اشاره به زمانی که مورد خشم دوست دیرینه‌اش شاه شجاع قرار گرفته بود و به افلاس و سختی روزگار می‌گذرانید.
معاشران ز حریفِ شبانه یاد آرید
حقوقِ بندگیِ مخلصانه یاد آرید
معاشر: همدم و همنشین و رفیق
حریف: همکار، همنشین
ای دوستان و همنشینان، کسی که در شب‌ها همنشین و همکارتان بود را به یاد بیاورید. حق زمانی که مخلصانه در خدمت شما بود را به یاد داشته باشید.

به وقتِ سرخوشی از آه و ناله عُشّاق
به صوت و نغمهٔ چنگ و چَغانه یاد آرید
عشاق: در اینجا ایهام دارد. هم به معنی عاشقان است و هم یکی از گوشه‌های موسیقی.
عشاق گوشه‌ای در آواز دشتی (از آوازهای شور)
عشاق گوشه‌ای در اصفهان (از آوازهای همایون) 
عشاق گوشه‌ای در دستگاه نوا. 
شخصا دوست دارم همان گوشۀ دستگاه نوا باشد چون با کلمات «آه و ناله» مراعات نظیر دارد.
چنگ: از سازهای موسیقی است که با دست نواخته می‌شود.
چَغانه: از سازهای موسیقی بوده است که از دو تکه چوب درست می‌کردند و زنگوله‌هایی داشته است که با تکان دادن آن، زنگوله‌ها صدا می‌کرده‌اند.
وقتی که در مجلس باده‌نوشی، آه و ناله موسیقی در گوشۀ عشاق برمی‌خیزد (یا عاشقان به آه و ناله در می‌آیند) و آلات طرب به نوا در می‌آیند از دوست قدیمی خودتان یاد کنید.
احتمالا اگر منظور از عشاق، معنی عاشقان در نظر باشد معنای زیبایی به دست نمی‌دهد چون در بزم باده‌گساری، عاشقان آه و ناله نمی‌کنند.

چو لطفِ باده کُنَد جلوه در رخِ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
وقتی اثر باده در صورت ساقی پدیدار شد و صورتش را گلگون کرد و مجلس و بزم ترانه و موسیقی برپا شد از عاشقان با ترانه و سرود یاد کنید. مشخص است که حافظ قبلا در این جلسات بوده است و دارد آن دوران را به دوستان سابقش یادآوری می‌کند.

چو در میانِ مراد آورید دستِ امید
ز عهدِ صحبت ما در میانه یاد آرید
میان: وسط / میانِ مراد: کمر معشوق / میانه: جمع، محفل
امیدوار بودید که یک موقع دست را بر کمر معشوقی که آرزویش را داشتید حلقه کنید؛ هنگامی که این اتفاق افتاد در جمعتان از دورانی که من هم هم‌نشین شما بودم یاد کنید.

سمندِ دولت اگر چند سرکشیده رَوَد
ز همرهان به سرِ تازیانه یاد آرید
سمند: اسب سرکش
سرکشیده: وحشی و افسار گسیخته
وقتی بزرگان و پادشاهان از جایی عبور می‌کردند مردم بر سر راه می‌ایستادند و سواران با سر تازیانه آنها را می‌نواختند و به آنها انعامی می‌دادند.
حافظ در اینجا دارد یادآوری می‌کند که اسب دولت و قدرت و مال و شوکت، گاهی سرکشیده و افسارگسیخته می‌رود و البته زمانی می‌رسد که از تاختن بایستد. فعلا که دوستان بی‌وفای قدیمی سوار بر اسب سرکش قدرت و مال هستند، در این موقع حتی اگر شده است از همراهان قدیمی با سر تازیانه‌ای یاد کنید.
مصرع دوم را به دو شکل می‌توان خواند
ز همرهان به سرِ تازیانه یاد آرید
ز همرهانِ به سرْتازیانه یاد آرید
در خوانش دوم «به سرْتازیانه» صفت برای همرهان است و به نظرم این خوانش زیباتر و با معناتر است. 

نمی‌خورید زمانی غمِ وفاداران
ز بی‌وفاییِ دورِ زمانه یاد آرید
شما که غم دوستان وفادار قدیمی را نمی‌خورید؛ یادتان باشد که چرخ روزگار بی‌وفاست؛ (چه بسا روزی هم با شما چنین کند.) 

به وَجهِ مرحمت ای ساکنانِ صدرِ جلال
ز رویِ حافظ و این آستانه یاد آرید
در این بیت دو کلمۀ صدر و آستانه با هم تضاد دارند و موقعیت‌ها را نشان می‌دهند. عده ای در صدر نشسته‌اند و حافظ در آستانه، یعنی دم در قرار گرفته است. حافظی که روزی از صدرنشینان بوده است.
کلمۀ جلال ایهام دارد یعنی علاوه بر معنی ظاهری آن، به نوعی اشاره به «جلال الدین شاه شجاع» دارد.
ای کسانی که در حکومت جلال الدین شاه شجاع در بالا نشسته‌اید از روی لطف و مرحمت از حافظ و پایین‌نشینان یاد کنید از کسی که خودش روزی در صدر مجلس شاه بوده است. شاید منظور از «وجه مرحمت»، پرداخت حقوق یا مستمری یا انعام باشد که به واسطه خشم شاه شجاع، قطع شده بوده است.
حافظ این قدر مناعت طبع داشت که به دریوزگی نیفتد. به دنبال حق و حقوق کارمندی‌اش بود و با کنایه آن را یادآوری می‌کند وگرنه می‌توانست برود و دل شاه خشمگین را با غزلی به دست بیاورد؛ شاهی که خود اهل شعر و سخنوری است و قدر شعر را می‌داند. گویا این بیت نیز مربوط به همین دوران باشد:
ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است

یاسر شریفی نژاد در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۵:

ور تو افلاطون و لقمانی به علم

من به یک دیدار نادانت کنم

اگر حتی به درجه افلاطونی یا لقمانی رسیده باشی، بعد از اینکه پرده حجاب را حتی برای لحظه ای کوتاه بردارم میفهمی که هیچی نمیدونستی و فکر میکردی که خیلی میدانستی. 

کسانی که سیر سلوک میکنن در نهایت میگویند:

(آنقدر دانم که هیچ نمیدانم).

nabavar در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۱:

غزلی از عباس نیای نوری ، هماهنگ با غزل سعدی: 

مشتری

افسونگری و شعبده  بازی و ساحری

ای نازنین  بتاز که در  عشوه  ماهری

با آب  و  دانه ات  دل  ما را  فریفتی

دربند و دام  و صید ِ شکارت هنروری

دردیست داغ عشق و دوا بی اثر شود

آنگه  که  جام  بر لب  شیدای  دیگری

نوشین  نبود  باده ی  ما  بر لبان تو ؟

در جستجوی  ساغر و مینای بهتری ؟

گرد جهان  بگرد ،  نیابی  دگر  کسی

چون من  بر آستانه ی درگاه،  مشتری

مهری نشسته بر دل و نالان نمی شوم

حتی گهی که بر دل  ما همچو خنجری

میدانم ات که عشوه و نازاز برای چیست

شاید که  خواستار  زر و لعل و گوهری

درویشی و قناعت  و  پرهیز کار ماست

ما را کجاست جز دل ِ مشتاق زیوری ؟

اینک ” نیا “ و بیدلی و عشق  و انتظار

اکنون  تو و حکایت  آن تاج  و  سروری

۱
۷۶۰
۷۶۱
۷۶۲
۷۶۳
۷۶۴
۵۶۹۲