گنجور

حاشیه‌ها

بهار در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

با سلام. از اینکه امکان گفتگو و بحث حرفه ای در تفسیر اشعار رو برای ما حافظ خوانان غیر حرفه ای فراهم کردید، کمال تشکر رو دارم. در مورد تفسیر کاملا معتقدم که " درست" وجود نداره چون این ویژگی شعر حافظ که هر کس بِنَا به احوالات خودش میتونه برداشت در خور رو داشته باشه. اما پیرامون معنی کلمات به نظر ، این تفاسیر جایی ندارند. از دوستان ادیب خواهش میکنم اگر ممکنه در بحث هایی که پیرامون معانی پیش میاد با ذکر منابع جواب درست رو بنویسند که ما هم استفاده کنیم. مثلا در مورد "بادپیما" من متوجه نشدم کدوم معنی درست است؟ با تشکر

بصیر مایل در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۵۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۶:

طرز خرام تو ام میبرد از خویشتن
قامت برجسته ات فتنه‌ای دیوانه کیست
همچنان آخر شعر این بیت است؛
بیدل از این معاعده دست هوس شسته ایم
پهلوی دل خورده ام آرزوی نان کیست
و این شعر را سرتاج و بابای موسیقی استاد سراهنگ خوانده

کمال داودوند در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۳۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۶۹:

8079

روفیا در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

نمی دانم خاک را به نظر کیمیا کردن تلمیحی است به داستان برخورد جوان عاشق با عیسی و یارانش یا نه :
داستان از این قرار است که جوان بی چیزی ناله و شکایت سر داده بود، عیسی و یارانش هماندم از آنجا می گذشتند! دلیل ناله اش را جویا شدند و جوان اظهار داشت که در عین بی چیزی عاشق دختر پادشاه است که کابینش چه ها و چه ها که نیست!
عیسی مسیح نگاهی به ریگ های بیابان کرد و ریگ ها به جواهرات بدل گشت.
جوان شاد و مسرور سپاس گفت و راهی طریق کامیابی خویش شد.
در قصر همه تدارکات عروسی مهیا بود که ناگهان چیزی به ذهن داماد خطور کرد!
در دم قصر را ترک گفت تا برود نزد آن مردان عجیب تا از ایشان بازپرسد شما که خاک را به نظر کیمیا می کنید، چرا برای خود چنین نکردید!
که پاسخ شنید آن جواهرات از برای کودکان است، ما نظر به جواهراتی داریم که این جواهرات پیش آن هیچ است، جوانک گیج و حیران پرسید پس چرا به من از آن جواهرات ندادید، گفتند تو نخواستی! تو از آن اسباب بازی ها خواستی ما همان به تو دادیم!

شاهو در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:

با سلام منم کتاب رو نگاه کردم
این شعر تتغییر داده شده است و اصلش در کلیات کتاب شمس تبریزی صفحه 1065 جلد دوم انتشارات صدای معاصر به این صورت آمده است:
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت آشنایی
کجایید ای سبک‌ روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای درِ زندان شکسته بداده وامداران را رهایی
کجایید ای درِ مخزن گشاده کجایید ای نوای بی‌نوایی
در آن بحرید کین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی*
کف دریاست صورتهای عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کین نقش سخن شد بهل نقش و بدل رو گر زمایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصلِ اصلِ اصلِ هر ضیایی

دکتر سروش در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:

مولوی امام حسین را خیلی دوست می داشت صرفا به خاطر اینکه پای به میدان شهادت نهاد
حسین را عاشق می دانست و این عاشقی را بر او خیلی می پسندید. منهای هر جنبه دیگری.

خوب بدیهی است که یک نفر اهل سنت، حسین را که به امامت قبول ندارد، اما به این لحاظ که فرزند پیامبر است، محترم میشمارد. ولی علاوه بر این روابط نسبی و سببی با پیامبر،
عمل او
و رفتار شهادت جویی او
و از جان گذشتگی او
و به تعبیر مولوی
سبک روحی او
عاشقی او را
تعلق نداشتن به دنیا ...
این را مولوی خیلی می پسندید.

از این جهت که نگاه می کرد به امام حسین و یاران او، نه فقط در واقعه عاشورا گریه که نمیکرد، شادی هم میکرد و میگفت این روز، روز عروسی امام حسین است، روز رهایی از زندان بوده است،
برای عاشقی که از زندان رهایی پیدا کرده ما چرا کف نزنیم، چرا شادی نکنیم؟
چرا چهره روشن حادثه را نبینیم؟
چرا همیشه نیمه تاریک را ببینیم؟
قساوت آن سنگدلان را و جنایت آن قاتلان را و از دست رفتن حسین را[ببینیم] که همه اینها بوده. اما یک چهره دیگری، رویه دیگری هم دارد
این حادثه و آن رویه روشن آنست:
چون که ایشان خسرو دین بوده اند
وقت شادی شد چو بگسستند بند

زنجیرها را که پاره کردند، از زندان که رهایی پیدا کردند، نوبت شادی است. این هم شما ببینید که حسین و یارانش آن روز شادمان بودند، این را هم شما ببینید که آنها با کراهت و اکراه این مرگ را نپذیرفتند. وقتی که نوبت جان دادن شد، دیگر از اینجا به بعد شادمانه و شجاعانه پای به این میدان نهادند. چون دانستند که از این پس دیگر عاشقانه باید عمل کنند.

من عنوان سخنم، «عقلانیت و شهادت» است. تا یک جائی حسین عاقلانه آمد، همان عقلانیتی که هر سیاستمداری باید داشته باشد. محاسبه کرد. یزید را نمی پسندید از دست تروریست های یزید فرار کرد به مکه رفت. آنجا نشد به کوفه آمد، آنهم نه بی حساب و بی پایه. نامه ها رسیده بود، وعده ها داده شده بود. اما وقتی که دید به دام افتاده، محاصره شده راه برگشت ندارد، حتی پیشنهادهای صلح آمیز داد، گفت رهایم کنید بروم، وقتی این در هم بسته شد، گفت دیگر از اینجا به بعد نوبت عاشقی است. گفت:
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور عاقلی بگذشت [نیک نامی رفت]
نوبت عاشقیست یک چندی
مثل اینکه واقعه امام حسین، یک دور عاقلی داشت، عاقلانه عمل کرد، حرکت او، سیاستمداری او و راه افتادن او و امنیت جستن او، و پناهگاه جستن او و قال گذاشتن یزید و غیره، اما وقتی که همه راه ها بسته شد، همه درها بسته شد، فقط دیگر نوبت تسلیم و به ذلت و به زانو درآمدن رسیده بود، اینجا ایشان دیگر مقاومت کرد. اینجا دیگر درست همان نقطه عاشقی بود.
من کلمه ذلت را که به کار بردم، عمداً به کار بردم. یکی از مفاهیم کلیدی در کار امام حسین همین مسئله عزّت و ذلت بود. نه حکومت اسلامی، نه اینها، هیچکدام. ذلت.
بارها در این سفر، این نقل قولهایی که از ایشان شده است، کلمه ذلت در آن تکرار شده است. که من:
نمی خواهم ذلیلانه بمیرم.

حامد در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶:

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
داستان عشق سلیمان چیست ، معشوق سلیمان کیست ؟ بلقیس
حال حضرت مولانا در این عشق همدم مرغان هستند و در عشق سلیمانی چه اتفاقی افتاده ؟ جناب هدهد از بلقیس برای سلیمان پادشاه نشانی برده که معشوقی و عاشقی آنجاست .
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
هم پری دوست هستند ایشان و هم پری‌خوان یا پری‌افسا کسی که پریان را افسون می‌کند
هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر
برخوانم افسونش حراقه بجنبانم
هرکس که خوی پری‌‌گونه تری داشته باشد حضرت مولانای عزیز ما ایشان را سریعتر در شیشه می‌کنند و افسون ایشان را خوانده و زبان قدسی را جنبانده و آتش الهی را در جسم و جان ایشان می‌‌اندازند و صد البته یادتان باشد ایشان همدم مرغان هستند .
در مورد زودتر ، مشکل دبیره فعلی ما هست
زودتر با دال محذوف مثل الله با الف محذوف الاله . هیچکس در این شعر زودتر نمی‌خواند ولی بهتر است کامل نوشته شود و محذوف خوانده شود .
راه حل من برای این مشکلات دین‌دبیره هست

ورجاوند در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

درود
در نسخ متفاوت درشتی «های» او ضبط شده است نه درشتی راه
لطفاً اصلاح گردد

روزبه در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۸:

از دقیقی است.

بی سواد در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

ایرج ،
تنزو (طنزو) نام حشره خردی است که جوشانده آنرا در گذشته برای آرام کردن تب و سرفه به بیماران می خورانده اند.

بی سواد در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰:

هادی گرامی،
ای کاش روشن میفرمودید کیانند که بیضه های زرین می نهند، کورها بینا ، بحرها شیرین و به گاه خفتن ماه بالین.

vahid در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸۵:

درود
بسیار زیبا جناب صائب میفرماید در بیت اخر که من به درجه عرفان مولانا نخاهم رسید همانطور که مولانا به درجه عرفان عطار نخواهد رسید

هادی در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰:

درود خداوند بر روح بزرگ مولانا که کره تند فلک را زین کردند و چون باز آشنا بر دست دوست پر زدند، باز بازگشتند و میراثی چنین گرانبها برای بشریت بجای گذاشتن... خاک پای مولانا را سرمه چشم کنیم و ازو کیمیا بیاموزیم و حرکت کنیم... آمین یا رب العالمین

کامیار در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۰۵ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:

در جواب حدیث
هدف از زندگی داشتن احساس رضایت و به عبارتی شاد بودن و شاد کردن همه میباشد و جناب حافظ هم از این امر جدا نمی باشد و با شعرهایش راههای رسیدن به این خوشی ها و لذایذ را نمایش میدهد

مهدی یوسف زاده در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:

دوستان سلام
آقای مولانا یک معیار سنجش دارد : حق ولا غیر، با این منظر او هیچ مشکلی با هر کسی که در راه حق و حقیقت تلاش کرده و میکند، ندارد. مشکل او با کسانی است که از حق غافلند، آگاهانه یا نا آگاهانه .
ملامتش در دفتر ششم مثنوی هم متوجه کسانی است که از واقعه کربلا فقط دچار مراسم سازی و مراسم گرایی اند واصل اصل اصل قیام امام حسین (ع) که برای احیای راه حق است را بفراموشی سپرده اند.
پس عزا بر خود کنید، ای خفتگان!
زآن‌که بَد مرگی است این خوابِ گران
روحِ سلطانی ز زندان بجَسْت
جامه چه درانیم و چو خاییم دست؟
چون‌که ایشان خسروِ دین بوده‌اند
وقتِ شادی شد چو بشْکستند بند
سوی شادُرْوانِ دولت تاختند
کُنده و زنجیر را انداختند
روزِ مُلک است و گَش و شاهنشهی.
گر تو یک ذرّه از ایشان آگهی
ورنه‌ای آگه، بَرو ،بر خود گِری
زآن‌که در انکارِ نَقل و مَحشری
بر دل و دینِ خرابت نوحه کن!
که نمی‌بیند جز این خاکِ کهن
ور همی بیند چرا نبْود دلیر
پُشْت‌دار و جان‌سپار و چشم‌سیر
در رُخت کو از مَیِ دین فرّخی
گر بدیدی بحر کو کفِّ سخی
آن‌که جُو دید آب را نکْند دریغ
خاصّه آن کاو دید آن دریا و میغ
—------------- مولانا، مثنوی دفتر 6

محسن حسن وند در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

با سلام
گمان می کنم که «آموخته» در بیت سوم به معنای «آمیخته» است به این معنا که ما با موج و بحر (نماد خدا یا هستی و یکتایی )آمیخته ایم و یکی شده ایم. این مطلب در مورد عبارات آموزش و آموختن نیز صادق است چرا که فقط هنگامی می توان گفت که موضوعی را واقعا آموخته و شناخته ایم که با آن موضوع بیامیزیم و یکی شویم. و به قول دکتر سوزوکی ، ذنیست ژاپنی ،در کتاب پهنه دن، شناخت گل،شدن گل است.

محمد در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۲۲ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹:

بسیار آموزنده و زیباست

محسن در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:

همانطور گفتم متن کتاب اصلی تحریف شده است و درستشو بالا نوشتم . حال و هوای مولانا درباره دین در شعر زیر هست میبینید:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

رضا در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:

گفتم غم تـو دارم ، گفتا غمت سرآیـد
گفتم که ماهِ من شو ، گفتا ؛ اگر بـرآیـد
این غزل ِ زیبا وبیادماندنی نیز همانندِ غزل ِ پیشین شرح حال ِ یک گفتگوی خیال انگیزبین ِ حافظ ِ عاشق ومعشوقه ی رند وزیرک ِ او ست. معشوقه ای که پاسخ هایش اندیشه زای،خیالپرور ومنحصر بفرداست.
حافظ درانعکاس ِ مناظره، گفتمان ِ دوطرفه ولُغز ونکته گویی بی بدیل است. این غزل درعین سادگی، روانی وداشتن ِ موسیقی ِ دلپذیر، دارای مضامین بلند عرفانی وعاشقانه هست وهرگز کهنه نشده، نمی شود وتاجهان باقیست نخواهدشد.
به معشوق گفتم که غم ِ عشق تو گریبانم رارهانمی کند من به غم هجران ِ تو گرفتارم.چه بایدکنم؟
دلبرم گفت: نگران وناامیدمباش، سرانجام روزی اندوه وغمت به پایان می‌رسد. گفتم بیاازسرلطف وعنایت، معشوقه ی زیبارُخسار من باش،تاتاریکی های دلم بافروغ ِ ماهِ رخسارتو روشن گردد. گفت : اگر ممکن باشد وازدستم برآید مُضایقه نخواهم کرد. تاببینیم چه شود اگرامکان پذیر بود چشم حتماً اینکار راانجام خواهم داد .
دربرداشتِ عرفانی، غم عشق همان غم جدایی انسان ازمعشوقِ ازلیست. انسان تا به دریای حق نپیوندد چونان موجی ناآرام است وضجّه ها وزاریش فروکش نخواهد کرد. ما انسانها بخصوص عارفانی مثل ِ حافظ نیک می دانیم که اینجا(دنیا)نشیمنگاهِ راستین ِ مانیست ما به جایی تعلّق داریم که غیرازاین جهان ِ خاکیست. تازمانی که به خانه ی منزل مقصود بازنگردیم غم واندوه گریبانمان را رها نخواهدکرد!
تورا زکنگره ی عرش می زنند صفیر نشیمن ِ تونه این دیرمِحنت آباداست!
گفتم ز مِهرورزان رسم وفـا بـیـامـوز
گفتا ز خوبـرویان ایـن کار کـمـتــر آیـد
گفتم حداقل ازعاشقان که اینگونه خالصانه محبّت می کنند وبر سرپیمانشان، حتّا به قیمتِ جان وفاداری می کنند آیین وفاداری یاد بگیر وتوهم درپاسخ به محبّت های ما وفاداری کن وروی خوش نشان بده . معشوقه گفت:اینکارازاختیارمن بیرون است! نه تنها من بلکه تمام زیبارویان اینگونه اند آنها وفاداری رابَلدنیستند یا کمتروفاداری می کنند. انتظارمحبّت و وفاداری از زیبارویان، کاریست عبث وبیهوده وهرگزمُحقّق نخواهدشد.
گویا تقدیراینگونه رقم خورده ، آنانکه رُخساری زیبا دارند ودرمقام ِ معشوقی نشسته اند، توانِ محبّت کردن ووفاداری ندارند! تقدیرچنین است تا عاشقان باسوزوگدازبیشتری عشق ورزی کنند! اگرخوبرویان محبّت کنند شعله های آتش ِ اشتیاق ِ عشّاق فروکش می کند وجلوه های عاشقی کمرنگ می گردد!
نشان ِ عهد ووفانیست درتبسّم ِ گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاداست.
گفتم که بـر خیـالت راه نـظر بـبـنـدم
گفتا که شب‌روست اوازراه دیگر آیـد
شب‌رو : درقدیم عیّاران ، گروهی سلحشور،تندرو،چابک وزرنگ بودند که به شب روان نیز معروف بودند. آنها شب ها عملیّاتِ راهزنی به سرعت ِ برق وباد انجام می دادند وازنظرها پنهان می شدند. تفاوتِ آنها باراهزنان این بود که مدّعی بودند اموالی که ازثروتمندان به دست می آورند درمیان ِ مستمندان توزیع می کنند.
معشوق بارندی خیال ِ خودرا به عیّاری شب رو وتند وتیز تشبیه کرده که به سرعت برذهن ِ عاشق نفوذ می کند وهیچ چیز نمی تواند مانع ازنفوذ اوشود. عاشق اگر ممانعت کند وراههای ورودرا ببندد بلاخره او راهی برای نفوذ پیدا خواهدکرد.
معنی بیت:
ازبس که غم واندوه ِ فراق تو توانسوز وسخت است گفتم که خیال ِ عشق ِ تورا ازسربیرون وازخیرِ عشقت چشم پوشی می کنم وخودراازبندِغم واندوه خلاص می سازم. گفت:
خیال ِمن عیّاری شب رو و چابک است و راه های دیگری را می‌شناسد و از آن راه ها وارد می‌شود .
عاشق تهدید می کند که چشمان ِ خودرا می بندد تارُخسار معشوق اوراتحتِ تاثیرقرارندهد وفراموشش کند تاازغم عشق آزادگردد. امّا معشوق می گوید عشق و محبّت از راههای دیگرمانندِ دل وقلب نفوذمی کند.
گفتم ؛ که بـوی زلفت گـمراه عالمم کـرد
گفتا ؛ اگر بـدانی هم اوت رهـبـر آیــد
زلف : در اصطلاح حجابِ صورت ِ معشوق است. درعرفان زلفِ سیاه نمادِ تاریکی های راهست وپریشانی زلف، گمراه کننده است. یعنی تعدادِ زیادِ دلبستگی هایی که دراین دنیاوجوددارند همانندِ پریشانی ِگیسوی یار گمراه کننده هستند. امّا اگربادرک وشناختِ درست دلبستگی وعشق ایجادشود، درنهایت ازهمین زلف وگیسوست که عاشق راه به رُخسار معشوق خواهدبُرد.
"ازبوی زلف" : استعاره ازتعدّد وکثرتِ دلبستگی هاوعشق های زمینیست.
"هم اوت رهبرآید": هم اونکه باعثِ گمراهی توشده، راهنما ورهبر تومی شود تا به رُخسار برسی.
معنی بیت : گفتم که بوی خوش و دلفریبِ زلف تـو مرا به بیراهه کشانده‌است ومن سردرگم شده ام.نمی دانم چکارکنم.
گفت : اگر خوب توجّه کنی بوی زلف من که تورا به ظاهر گمراه کرده، هم اوست که راهنمای تو در راه وصال خواهدشد.شکیبایی کن وازشتاب بپرهیر
اگرشتاخت ومعرفت درست بوده باشد آدمی از همین کثرت (عشق ها وعلایق ِ زمینی) به وحدت(عشق ِ معشوق ازلی) رهنمون می‌شود .
گفتم خوشا هوا یی کزبـادصبح خیـزد
گفتا خُنـُک نـسـیمی کزکوی دلبـر آید
خُنُک : ملایم، خوشایند ومطبوع
معنی بیت : گفتم ؛ ای خوش آن هوایی که هنگام ِ صبحگاهان برمی خیزد ودل وجان ِ آدمی را بانشاط وباطراوت می سازد. گفت نه بادصبح گاهی آن طرواتی را که ازنسیم ِ کویِ یار حاصل می گردد ندارد، نسیم کوی معشوق خجسته ترو مبارک‌تر است.

گفتم ؛ که نـوش لعلت ما را بـه آرزو کُشت
گفتا ؛ تـو بـنـدگی کـن کـو بـنـده‌پـرور آیـد
نوش : شهد ، شیرینی
لَعل : استعاره از لب
معنی بیت : گفتم که آرزو واشتیاق ِلبان ِ شیرین تو ما را ازبین بُردگفت: تو فقط اطاعت وپیروی کن (عشقورزی کن) خواستِ خودراکناربگذار وبرخواست واراده ی او گردن نه. او خود روشِ بنده پروری و دلجویی از بندگان ِ فرمانبردارش را می‌داند وبه موقع عنایت وتوجّه خواهدنمود.
تو بندگی چو گدایان به شرط ِمُزد مکن
که خواجه خود روش ِ بنده‌پروری داند.
گفتم دل رحیمت کـی عزم صلح دارد؟
گفتا مگوی بـا کس تاوقت آن در آیـد
گفتم دل ِ مهربانت کی به ما عنایت وتوجّه خواهدنمود؟ کی سرسازش و آشتی با ماخواهدداشت؟
گفت رازدارباش واسرار ِعاشقی رابه نامَحرمان بازگومکن، سرانجام زمان آشتی نیز فرا خواهدرسید.
روز اوّل رفت دینم برسر سودای تو
تاچه خواهدشد دراین سودا سرانجامم هنوز
گفتم زمان عشرت دیـدی که چون سر آمـد ؟
گفتا ؛ خمـوش حافظ کاین غصّه هم سر آیـد
عشرت : زمان وصال،عیش وکامرانی
در اینجا حافظ حسرتِ فوت شدن ِ زمان ِ وصال رامی‌خورد وباافسوس می فرماید:
دیدی چگونه روزگار وصال و شادیخواری به سرعتِ برق وباد سپری گشت؟گفت:
خاموش باش شکایت وگله نکن که چنین نیزهم نخواهد ماند. این حسرت و اندوه تو پایان خواهدپذیرفت ودوباره بهار(ایّام وصال) فرا خواهد رسید.
زمهربانی جانان طمع مَبُرحافظ
که نقش ِ جور ونشان ِ ستم نخواهد ماند.

۱
۳۳۹۶
۳۳۹۷
۳۳۹۸
۳۳۹۹
۳۴۰۰
۵۷۴۸