behrouz ghanbari در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱ - در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منوّر بیآنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی؛ در بیان آنک آن نور خود را از اندرون سرّ عارف ظاهر کند بر خلقان بیفعل عارف و بیقول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود، چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذن و علامات دیگر حاجت نیاید:
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَانتَظِرْ إِنَّهُم مُّنتَظِرُونَ 32/30
ظاهرا به آیه 30 سوره سجده اشاره دارد.
پس، از ایشان اعراض کن و منتظر باش، که آنها نیز در انتظارند.
وحید حسینی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » تصنیفها » در ابوعطا:
آلبومی از استاد علی اصغر بهاری (نوازنده ی کمانچه) به نام "ردیف و بداهه نوازی" موجود هست که این تصنیف رو با کمانچه در آواز ابوعطا اجرا کردن و خودشون هم سعی کردن موسیقی رو با خوندن تصنیف همراهی کنن که حس و حال بسیار خوبی داره.
شایگان در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴:
سلام
در بیت 57 اشتباه املائی ”بی مدرا” به ”بی مدارا” اصلاح شود.
همچنین کلمه ” بخردت” صحیح تر از ” بخردان” به نظر می رسد. (شاهنامه فردوسی، تصحیح ژول مول، انتشارات میلاد، چاپ چهارم 1384)
چو رازت به شهر آشکارا شود
دل بخردت بی مدارا شود
منصور پویان در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۹ - صفت آن مسجد کی عاشقکش بود و آن عاشق مرگجوی لا ابالی کی درو مهمان شد:
حکایت مسجد مهمان کش قصة شخصی را نقل می کند که به شهر غریبی رسیده و می خواهد در مسجد شهر بیتوته کند. اما این مسجد، مکانی معمولی نبود. هرکس شب در آن می خوابید، صبح جنازه اش را بیرون می آوردند و از این رو به مسجد مهمان کش معروف شده بود:
یک حکایت گوش کن ای نیکپی مسجدی بد بر کنار شهر ری
هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم که نه فرزندش شدی آن شب یتیم
در باب علل این اتفاقات، مردم خیالپردازی می کردند و هر کس چیزی می گفت. عاقبت مردم راه حل دادند که تابلویی بر در مسجد بزنند یا قفلی بر درش بنهند تا کسی در مسجد نخوابد:
هر کسی گفتی که پریانند تند اندرو مهمان کشان با تیغ کند
آن دگر گفتی که سحرست و طلسم کین رصد باشد عدو جان و خصم
آن دگر گفتی که بر نه نقش فاش بر درش کای میهمان اینجا مباش
شب مخسپ اینجا اگر جان بایدت ورنه مرگ اینجا کمین بگشایدت
از قضا مهمانی به آن شهر رسید که پروای مرگ نداشت و آماده بود تا به راز ِنهفتهء این مسجد پی ببرد:
تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب
از برای آزمون میآزمود زانک بس مردانه و جان سیر بود
قوم گفتندش که هین اینجا مخسپ تا نکوبد جانستانت همچو کسپ
که غریبی و نمیدانی ز حال کاندرین جا هر که خفت آمد زوال
مسافر غریب گفت که آماده ام تا جانم را مسجد یعنی جان ِجانان بستاند. با این کلام، طلسم مسجد شکسته شد و مسافر به ذات ِزندگی زنده و جاوید شد:
بشنو اکنون قصه آن بانگ سخت که نرفت از جا بدان، آن نیکبخت
گفت با خود هین ملرزان دل، کزین مُرد جانِ بددلانِ بییقین
وقت آن آمد که حیدروار من ملک گیرم یا بپردازم بدن
بر جهید و بانگ بر زد کای کیا حاضرم اینک اگر مردی بیا
مولانا می گوید که اهل دنیا، زرِ ظاهر را ثروت می پندارند؛ در حالیکه منظور من از ثروت و زر، غنای دل و جان است. زرِ ضرب شده در درگاه ایزدی ست که کاهش ندارد و سالک از جان گذشته همانا بدان پرداخت خواهد شد:
این زرِ ظاهر به خاطر آمدست در دل هر کورِ دورِ زرپرست
بل زرِ مضروب ضرب ایزدی کو نگردد کاسد آمد سرمدی
آن زری که دل ازو گردد غنی غالب آید بر قمر در روشنی
همچو موسی بود آن مسعودبخت کاتشی دید او به سوی آن درخت
چون عنایت ها برو موفور بود نار میپنداشت و خود آن نور بود
در واقع هیولای مهمان کش همانا از ترس ما ناشی می شود. مولانا می گوید هر آنچه تو از زندگی می انگاری؛ گریبانت را رها نخواهد کرد و در پی تو می آید. هر چه تندتر از او بگریزی، سریع تر به دنبال تو می آید. امـّـا به محض آن که شجاعتِ روبرو شدن با واقعیت را به دست آوری و چشم در چشم ِخدا یعنی زندگی بدوزی؛ مانند حکایت مسجد مهمان کش؛ از مسائل روحی و روانی آزاد می گردی و با حقیقت ِزندگی آشنا می شوی.
آزادی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۱۳:
این دوبیتی را استاد شجریان در آلبوم آذرستون بسیار زیبا خونده اند.
مهدی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷:
سلام اقا حسین ممنون از لطفتون توی یکی از ازمونا نوشته بود اشره به خلیفه اللهی انسان داره ولی معنیشو نمیفهمم به این موضوع چه ربطی داره
ساعد هاشمی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳:
سلام بر دوستان عزیز
بروید ای حریفان بکشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را
ما ( همه انسانها ) اصرار می کنیم که افراد به حضور رسیده و آگاه ( عارفان ) کمک کنند و یار ما (خدا) که صنمی گریز پا است را به سوی ما بکشند ( یا ما را به سوی او بکشند )
به ترانههای شیرین به بهانههای زرین
بکشید سوی خانه ، مه خوب خوش لقا را
و با ترانه و شادی و هر عمل نیکویی که می دانند آن ماه خوش سیما (خدا) را به خانه دل ما بکشید
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
و اگر او با وعده و وعید گفت که شما بروید من در زمانی دیگر می آیم ، این وعده هایش مکر و فریب است و به آن توجه نکنید
دم سخت گرم دارد که به جادویی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
که او کلام و دمی بسیار گرم دارد و حتی با افسون وجادو آب را هم گره می زند و هوا را هم می بندد ( کنایه از کارهای جادوگرانه که البته دور از ذات خداست ولی به تمثیل آورده است )
به مبارکی و شادی چو نگار من درآید
بنشین نظاره میکن تو عجایب خدا را
و وقتی که با شادی و مبارکی یار مرا به خانه دل من آوردی آن وقت در احوال من نظاره کن و عجایبی که از حضور خدا در من حادث می شود را ببین
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
که رخ چو آفتابش بکشد چراغها را
وقتی که چشم دل من به جمال او روشن شود ، نور جمال او همه چراغ های دیگر ( امور دنیایی که ما از آن ها نور و هویت و زندگی می خواهیم ) را خاموش خواهد کرد
برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بیبها را
ای دل سبک رو ( دلی که با نور خدا سبک و آرام و مطمئن راه می رود ) برو به یمن ( فضای یکتایی این لحظه ) و به دلبر من ( خدا ) سلام ( تسلیم شدگی ) و خدمتگزاری مرا اعلام کن که هرچیز جز این ها در پیشگاه او زیره به کرمان بردن است ( کنایه مشابه از عقیق و یمن )
نادر.. در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۵:
دورم بدان انداختی،
کاکسیر نزدیکی شوم..
روفیا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو:
بسیار زیبا گفتید...
احسان در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰:
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و گرامی
من به عنوان فردی عادی که سررشته ای از شعر و درک مفاهیم آن را ندارم ولی بسیار علاقمندم که مرجعی بتواند مفهوم کلی شعری را که از روی علاقه میخوانم مطرح نماید به این سایت سنگین و وزین سر میزنم.
در حاشیه های این شعر زیبا هر سخنی به میان امده بود جز صحبت راجع به مفهوم کلی شعر و برداشت های دوستان از معانی آن.
صحبت راجع به موسیقی و خواننده و بحث های چالشی پیرامون آن بسیار جذاب و مناسب است ولی بنظر حقیر جای آن در قسمتی دیگر می باشد.
شایسته است که به هدف اصلی این مجموعه بیشتر توجه شود.
سپاسگذار از کلیه دوستانی که در درک مفاهیم شعر به امثال بنده که محتاج شنیدن و دانستن هستم کمک میکنند.
امید راهی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۲۳ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:
پیوند به وبگاه بیرونی آهنگ این شعر به آواز استاد غلام علی خان
کمال داودوند در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۱۷ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۰۵:
2522
ممرض در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:
به کوی میکده هرسالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه ی تبه دانست
حافظ رو انقدر دوست نداشتم که با این غزلش دارم
مصحح محترم لطفا اون بیت رو که حذف کردی بزار سر جاش چه یه دونه مونده به آخر باش چه دوتا چون من نفهمیدم جاش کجاش
قضیه جام جم و ربط عرفانیش به قرآن با اجازه بزرگترا اشتباه کامله که جواب برعکس دادنشم اشتباش،رموزش یعنی قدرت پرستی و حرص و ولع مالکیک، برای راز دو عالم هر دری رو کوفتن تباهه.
لطفا به کوی میکده برید و حافظ بخونید نه با عقل تمام
ممنون
ندا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵:
بیت پنجم: گویند سردتر بود آب از سبوی نو
گرم است آب ما که کهن شد سبوی ما
حمید سامانی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:
و نکته آخر: در بیت ششم کلمه "به" اضافه نوشته شده و به جای نوشد، نوشید صحیح است
شاه اگر جرعه رندان به حرمت نوشید
سپاس
بهروز در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
این آقای وارد و فاضل که میفرمایند بنظر مبارک ایشان حافظ این غزل را در وصف امام زمان ایشان سروده ممکنه توضیح بفرمایند چگونه چنین استنتاجی کرده اند ؟
تا بلکه ما هم حالیمون بشه . آخه بابا این اراجیف از کجا در میارید؟ من بشما پیشنهاد میکنم بجای تعصب قدری تعمق بخرج بدهید.
هر چه بر سر قلم آمد که آدم نمینویسه .
همایون در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۲:
سفر کردن از یک عالم به عالم دیگر راه گشودن رازها و طریق راز ورزی است
اینکار در علم بشر نیز دائما صورت میگیرد
ما از درون راه شیری سفری به بیرون کردیم و پی بردیم که جهان محدود به آسمان
و ستارگان آن نیست بلکه کهکشانهای بسیار دیگری نیز با ما هم سفرند
ما از بیرون ماده سفری به درون ماده کردیم و دیدیم که دنیای دیگری هم هست که
آنرا دنیای کوانتم یا دنیای مستقل مینامیم
این دو دنیای جدید هرگز دست یافتنی نیستند نه دنیای کهکشانها و نه دنیای کوانتم
یکی را دست به آن نمیرسد و یکی به محض دست زدن میمیرد و از کوانتم خارج و ذرّه میشود
جلال دین راهی دیگر جسته است راه دل و به کمک آن به عالمی دیگر راه یافته است که همه عالمهای دیگر
آنجا حضور دارند و یگانه اند و راز آنجا چون ماه زیبایی خود را میافشاند
امین مروتی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو:
"عدم" در فرهنگ مثنوی
محمدامین مروتی
"عدم" از کلیدواژه های فهم مثنوی است. "عدم" نزد مولانا از جهت وجودشناختی منبع "وجود" اشت و به مثابة خزانة "امرِ کُن" و به تعبیر قرآن "لوح محفوظ" است. از جهت معرفت شناسی و خودشناسی نیز، "عدم" دلالت بر عدم تعیّن و "فنا" و "هیچ" در معنای ذن بودیستی آن است. نهایت سلوک رسیدن به فنا و عدم تعین و گمنامی است. به همین دلیل مولانا از "نحوِ محو" سخن می گوید و معتقد است آن چیزی که ما "وجود" می پنداریم، به واقع وجود ندارد و لاشیء است و وجود حقیقی بشر در بی وجودی و ناچیزی است. "لاشیء" ای که ما باشیم به دنبال آرزوها و خیالات و سوداهای بی ارزشی افتاده ایم که آن ها نیز "لاشیء" و بی ارزشند و رهزن زندگانی اصیل و حقیقی بشر شده اند:
از وجودی ترس که اکنون در ویی
آن خیالت لاشی و تو لا شیی
لاشیی بر لاشیی عاشق شدست
هیچ نی، مر هیچ نی را رَه زدست
چون برون شد این خیالات از میان
گشت نامعقولِ تو بر تو عیان
پس وجود مادیت را فدای بصیرت و نظر کن و چشمی داشته باش که اسرار عالم را ببیند نه چشمی که فقط پیش پای خود و منافع زودگذر و آنی اش را ببیند:
در گداز این جمله تن را در بَصَر
در نظر رو، در نظر رو، در نظر
یک نظر دو گَز همیبیند ز راه
یک نظر دو کَون دید و روی شاه
در میان این دو فرقی بیشمار
سُرمه جو، واللهُ اعلم بِالسِّرار
به واقع به دنبال نیستس باش نه هستی. به قول خود مولانا، به جای جستجوی آب، تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست:
چون شنیدی شرحِ بحر نیستی
کوش دایم تا برین بحر، ایستی
منبع و مخزن اصلی عالم، عدم است. به همین دلیل اهل دل پی انکسار و خودشکنی هستند:
چون که اصلِ کارگاه، آن نیستی ست
که خلا و بینشانست و تَهی ست
جمله استادان پی اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ انکسار
کارگاه خدا هم عدم است:
لاجرم استادِ استادان، صمد
کارگاهش نیستی و لا بود
فقرا و دراویش حقیقی نیز به واسطه فقر و نیستی است که بر دیگران سبقت می گیرند:
هر کجا این نیستی افزونترست،
کار حقّ و کارگاهش آن سَرَست
نیستی چون هست بالایین طَبَق
بر همه بردند درویشان، سَبَق
امین مروتی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت:
"عدم" در فرهنگ مثنوی
محمدامین مروتی
"عدم" از کلیدواژه های فهم مثنوی است. "عدم" نزد مولانا از جهت وجودشناختی منبع "وجود" اشت و به مثابة خزانة "امرِ کُن" و به تعبیر قرآن "لوح محفوظ" است. از جهت معرفت شناسی و خودشناسی نیز، "عدم" دلالت بر عدم تعیّن و "فنا" و "هیچ" در معنای ذن بودیستی آن است. نهایت سلوک رسیدن به فنا و عدم تعین و گمنامی است. به همین دلیل مولانا از "نحوِ محو" سخن می گوید و معتقد است آن چیزی که ما "وجود" می پنداریم، به واقع وجود ندارد و لاشیء است و وجود حقیقی بشر در بی وجودی و ناچیزی است. "لاشیء" ای که ما باشیم به دنبال آرزوها و خیالات و سوداهای بی ارزشی افتاده ایم که آن ها نیز "لاشیء" و بی ارزشند و رهزن زندگانی اصیل و حقیقی بشر شده اند:
از وجودی ترس که اکنون در ویی
آن خیالت لاشی و تو لا شیی
لاشیی بر لاشیی عاشق شدست
هیچ نی، مر هیچ نی را رَه زدست
چون برون شد این خیالات از میان
گشت نامعقولِ تو بر تو عیان
پس وجود مادیت را فدای بصیرت و نظر کن و چشمی داشته باش که اسرار عالم را ببیند نه چشمی که فقط پیش پای خود و منافع زودگذر و آنی اش را ببیند:
در گداز این جمله تن را در بَصَر
در نظر رو، در نظر رو، در نظر
یک نظر دو گَز همیبیند ز راه
یک نظر دو کَون دید و روی شاه
در میان این دو فرقی بیشمار
سُرمه جو، واللهُ اعلم بِالسِّرار
به واقع به دنبال نیستس باش نه هستی. به قول خود مولانا، به جای جستجوی آب، تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست:
چون شنیدی شرحِ بحر نیستی
کوش دایم تا برین بحر، ایستی
منبع و مخزن اصلی عالم، عدم است. به همین دلیل اهل دل پی انکسار و خودشکنی هستند:
چون که اصلِ کارگاه، آن نیستی ست
که خلا و بینشانست و تَهی ست
جمله استادان پی اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ انکسار
کارگاه خدا هم عدم است:
لاجرم استادِ استادان، صمد
کارگاهش نیستی و لا بود
فقرا و دراویش حقیقی نیز به واسطه فقر و نیستی است که بر دیگران سبقت می گیرند:
هر کجا این نیستی افزونترست،
کار حقّ و کارگاهش آن سَرَست
نیستی چون هست بالایین طَبَق
بر همه بردند درویشان، سَبَق
امین د در ۸ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶: