سید علی در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰:
جسارتاً " ز اشک رنگین در دیار دیده آذین بسته اند" صحیح نیست؟
روفیا در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰:
اینگونه اگر بخواهیم بنگریم بر هر نگین سلیمانی خواه نا خواه دست اهرمن دراز است!
اگر رقیب و حریف و دشمن و شیطان و... بر آن دست نیندازند دست روزگار از تطاول باز نمی ماند و سرانجام آن را از ما خواهد ستاند. ولی با وجود این همه ما طالب چنین نگین های سلیمانی هستیم. جوانی، نیرو، زیبایی،عشق و...
درستش هم همین است، چگونه می توان از این مواهب روی برتافت؟
تنها باید دانست که سرانجام دست ما از همه آنها کوتاه خواهد شد.
تبسم در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰:
با صدای رضا یزدانی عالیهههههههه
آرش طوفانی در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان:
در تقویت معنای "سغراق" در نظر دکتر سروش و ناظر به این بیت مولوی باید تاکید کرد که معنایی که دکتر سروش برای واژه "سغراق" ذکر کرده اند و آن را به معنای "باده" یا "می" گرفته اند؛ درست بوده و توسط "لغت نامه دهخدا" نیز تایید شده است.
در لغت نامه دهخدا برای واژه "سَغراق", معانی ذیل آورده شده است:
پیاله شراب, پیاله می
و در پایان مطالبش در این باب, معنای "می" را نیز به تنهایی برای واژه "سغراق" آورده است؛ این بیت شعر را نیز به عنوان شاهد مثال از "تاج المآثر" ذکر می کند:
رونق گرفت مجلس ساقی شراب در ده
سغراق آتش افشان یاقوت ناب در ده
بنابراین با توجه مراتب بیان شده, نظر دکتر سروش در معنای واژه "سغراق" دارای پشتوانه ادبی و واژه شناسی بوده و مصون از خطا هست. به خصوص که بسیار سازگار با معنای کلی این بیت مولانا نیز هست.
آریا والا در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۰:
تا ابد روید نی و شکر بلی
فرهاد در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:
نوید عزیز!
من هم درپی معنی این مصراع هستم. حداقل نتایج جستجویم را میتوانم بدون تضمین در اختیارت بگذارم. به شهادت فرهنگ دهخدا "دست بیرون کردن" به معنای دست قطع کردن است.شمربن ذی الجوشن سر حسین بیرون کرد و عبیداﷲبن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خرد اسیر کرد و بشام فرستاد. (تاریخ سیستان ). لیث بن فضل او را بگرفت و دست و پای او بیرون کرد. (تاریخ سیستان ).
- بیرون کردن پوست ؛ سلخ . کندن پوست . باز کردن پوست . جدا کردن پوست از اندام و من اینطور میفهمم که: کو آن کس که دست دشمن مرا که قصد جان و دل مرا کرده است قطع کند؟ امید دارم کمکی شده باشد.
دکتر محمدعلی شیوا در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۰۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴:
من کامل رباعی نخست که در متن تکمیلی آقای آرش نیز نیامده چنین است:
خیزم چو نماند بیش ازین تدبیرم
خصم ار همه شمشیر زند یا تیرم
گر دست دهد که آستینش گیرم
ورنه بروم بر آستانش میرم
حق
منصور قربانی در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۸:
چقدرغلط املائی دارد
آریا والا در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجم - این سخن برای آنکس است که او به سخن محتاج است:
ابلیس از نگاه خودش به انسان نظاره میکنه ، آنچه از انسان میبینه به خاطر درونیات خود ابلیسه ، از پلیدی و پیچیدگی ،
کما اینکه خداوند که خوبی محضه ، چیزهایی درون انسان میبینه که دیگران قادر به دیدنش نیستند
کما اینکه کسی که به وحدت رسیده ، بر همه عالم عاشق است ، و به جز خوبی و زیبایی چیزی نمیبینه
آریا والا در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود:
درد مریم را به خرما بن کشید
آریا والا در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:
عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سما
شهرام در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۵ - این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سرودهام:
پدرخوب و مهربانم ،خونه بی تو ساکت و کوره، اصلا خونه رو با خودت جمع کردی و بردی یادت هست با هم به دشت و صحرا میرفتیم برای من از اون قدیما میگفتی این اواخر که مریض شدی خیلی دعا کردم که از پیش ما نری ولی صد افسوس که مارو تنها گذاشتی حاجی (پدرم) خیلی تنها شدیم تواصلا کی بودی که دنیا رو جمع کردی بردی کاش تورا در این حال بد مریضی ندیده بودم کاش ما رو هم با خودت میبردی بچه هات خیلی غمگین هستن تو بدون من هیج جا نمیرفتی چطور شد که این دفعه تنها رفتی به امید آن روز که باهم جمع شویم یک جا
حسین در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱:
اونهایی که مازندران رو سیستان میدونن یا قطب شمال
یکم شعرای دیگه ی فرودسی رو حداقل بخونید..
به نظر شما ساری هم فکر کنم ترکیه بوده.. چون ایران به اون سمت درازا داره :))) بیخیال.. شعرتونو بخونین..
مهدی کاظمی در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند «ما روی مبارک ترا به هنگام وعظ نمیبینیم» و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح:
ستون چوبی حنانه (حنین کننده :ناله کننده) از دوری رسول اکرم همچونان صاحبان خرد وفهم ناله ها سر میداد تا روزی پیامبر ازش پرسید چه میخواهی ای ستون و در جواب شنید که جانم از دوری شما خون گشته
استن حنانه از هجر رسول
استن حنانه از هجر رسول
ناله میزد همچو ارباب عقول
گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون
تکیه گاه و مسندت بودم و از من دوری گزیدی و بر منبر تکیه کردی ؟ پیامبر در جواب ستون میفرماید که آیا تو میخواهی درخت نخلی باشی تا مردم شرق و غرب از تو میوه بچینند؟ و در عالم دیگه ای از تو سروی بوجود بیاد و تا همیشه سبز و تازه باقی بمانی ؟؟ ستون حنانه در جواب گفت بله میخواهم اونی باشم که همیشه زنده است مولانا میفرماید تو ای انسان غافل کمتر از چوبی نباش وخود را نفروش به دو روزه دنیا ...
مسندت من بودم از من تاختی
بر سر منبر تو مسند ساختی
گفت خواهی که ترا نخلی کنند
شرقی و غربی ز تو میوه چنند
یا در آن عالم حقت سروی کند
تا تر و تازه بمانی تا ابد
گفت آن خواهم که دایم شد بقاش
بشنو ای غافل کم از چوبی مباش
پیامبر نیز آن ستون را دفن کرد در زمین تا در روز رستاخیز همچو مردمان محشور شود تا این را بدانی که هر کسی را خداوند بسوی خود بخواند از همه کارها دست میکشد و خود را در کار خداوندی مشغول میدارد و هرکسی که راه به یزدان برد از همه کارهای دنیوی دست میکشد و دعوت حق را لبیک میگوید
آن ستون را دفن کرد اندر زمین
تا چو مردم حشر گردد یوم دین
تا بدانی هر که را یزدان بخواند
از همه کار جهان بی کار ماند
هر که را باشد ز یزدان کار و بار
یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار
و اونکسی که از احوال روحانی و اسرار دل بهره ای نبرده کی میتونه فهم کنه و نالیدن جمادات رو بر دعوت حق تعالی باور کنه اگر هم بشکل ظاهری تصدیق میکنه برای اینه که دیگران اورا در شمار اهل نفاق به حساب نیاورند ولی از درون باوری به شعور جمادات و تسبیح شون به حضرت حق ندارند .... قرآن در آیات متعددی به جمادات نسبت شعور میدهد و حتی خاطرنشان میسازد که آنها خدا را تسبیح میگویند ولی تسبیح گفتن آنها به صورتی است که برای انسانها قابل فهم نیست و انسان ابزار لازم را در جهت فهم و درک تسبیح گویی جمادات ندارد. به این آیات توجه کنید:
«وَ اِنْ مِنْ شَیءٍ الاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّهِ و لکنْ لاتَفْقَهونَ تَسْبیحَهُم». (اسراء /44)
«چیزی وجود ندارد مگر اینکه به عنوان سپاس پروردگار او را تسبیح میگوید ولی شما تسبیحگویی آنها را نمیفهمید»
آنک او را نبود از اسرار داد
کی کند تصدیق او نالهٔ جماد
گوید آری نه ز دل بهر وفاق
تا نگویندش که هست اهل نفاق
مولانا در ادامه میفرمایند اگر در جهان واقفان امر کن نبودند هیچ کسی تسبیح جمادات رو باور نمیکرد (کن فیکون)(إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ) امر او تنها چنین است که وقتی اراده چیزی کند، بگوید: بباش، و او موجود شود)
و جمله" فَیَکُونُ" بیانگر اطاعت آن شیء است که مورد اراده خدا قرار گرفته، میخواهد بفرماید: همین که هست شدن چیزی مورد اراده خدا قرار گرفت، بدون درنگ لباس هستی میپوشد
گر نیندی واقفان امر کن
در جهان رد گشته بودی این سخن
یک اشکال و شک میتونه صد هزار از ادماییکه اهل فلسفه و استدلال گرایی هستن رو به قعر چاه گمراهی ببره چونکه پر و بال اونها بر پایه شک و تقلید از استدلال عقلی مبتنی ست
صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان
که بظن تقلید و استدلالشان
قایمست و جمله پر و بالشان
در میان این جماعت که برای هر موجودیتی دلیلی علمی بر پایه گمان میاورند (مثلا خلق جهان را بر اثر یک انفجار میپندارند )شیطان براحتی شبهه ای بوجود میاره و اعتقاداتشون رو سرنگون میکنه
شبههای انگیزد آن شیطان دون
در فتند این جمله کوران سرنگون
این دسته از افراد که متکی فهم و درک عقلی خودشون هستن و زور میزنن همه جهان رو با عقل خودشون قیاس کنن رو مولانا تشبیه میکنه به پای چوبی که تکیه گاه قابل ااعتمادی نیست و نمیشه با اون درست راه رفت
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
البته بجز از ولی کامل و اگاه و واقف و قطب زمانه به اسرار الهی که کوه از عظمت و ثباتش به حیرت میوفته ...(قطب در دیدگاه صوفیه انسان کامل و ولی خداست که در هر زمان فقط یکی وجود دارد که برخی از آنان علاوه بر خلافت باطنی و معنوی دارای خلافت ظاهری هم می باشند.
ابن عربی در آثارش – خصوصاً فتوحات مکیه – مکرر از این واژه استفاده می کند و تعدادی از سران صوفیه قبل از خود را جزء اقطاب معرفی می نماید و همچنین ادعا دارد که برخی از اقطاب زمان خود را ملاقات نموده است.)
غیر آن قطب زمان دیدهور
کز ثباتش کوه گردد خیرهسر
مولانا در ادامه استدلالیان رو به کوری تشبیه میکنه که تکیه بر عصا داره تا به زمین نخوره
پای نابینا عصا باشد عصا
تا نیفتد سرنگون او بر حصا
در امور دین هم کسی یکه تازی میکنه و باعث پیروزی سپاه میشه که اهل شهود باشه و دیگران اگر راه بجایی هم بردند در پناه همین مردمی هستند که راه رو از چاه دیده اند
آن سواری کو سپه را شد ظفر
اهل دین را کیست سلطان بصر
با عصا کوران اگر ره دیدهاند
در پناه خلق روشندیدهاند
اگر این افراد بینا نبودند در جهان دیگران همگی راه رو گم میکردند و دیگه ازونها هیچ کاری برنمیومد و اصطلاحا ادم کور نمیتونه کشت و زرع و تجارت کنه و در نهایت همگی ازین گمراهی میمردند
گر نه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران مردهاندی در جهان
نه ز کوران کشت آید نه درود
نه عمارت نه تجارتها و سود
مولانا در ادامه خطاب به این دسته از افراد میفرماید که اگر فضل و دانش خداوند درمیان نبود همین یه مقدار دانشی هم که داارید و به مانند عصا ازون بهره میرید در هم میشکست از بین میرفت
گر نکردی رحمت و افضالتان
در شکستی چوب استدلالتان
جعفر مصباح در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ باباافضل کاشانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
وُریب یا وَریب: اریب، کج، قیقاج.
گرگ در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۱:
ساعد سیمین نوشته اینجا
مصطفی در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۳۴:
افرین به فروغ
حق با ایشان است. اینطور خوش آهنگ تر و وزین تر است.
ناشناس در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
سلام دوستان
آریان عزیز
گل نرگس به خاطر شباهتش با چشم انسان در اشعار فارسی نماد بیداری و آگاهیست. اینجا شاعر میخواهد بگوید: حتی نرگس هم اگر می توانست ببیند نمیتوانست بزرگی و جلال و عظمت تو را درک کند و ببیند.
این موضوع ارتباطی به انتظار داشتن ندارد
خیام در ۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۵۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سینا در ۸ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۴: