گنجور

حاشیه‌ها

رضا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

جناب نیکومنش! شمانوشته های مرا سخیف فرمودید امامن شمارابه احترام حضرت حافظ، عالیمقام می خوانم چنانکه آنحضرت نیز وقتی زاهد رامخاطب قرارمی داد عالی مقام می فرمود.ازواژه ها وکلماتتان پیداست که سخت متعصّب،دلواپس وتندروتشریف دارید. حضرت حافظ بیش ازهرچیز ازتعصّب ،دلواپسی وتندخویی بیزاربود ودلش خون.
شما که جای خالی زاهدعالی مقام رابه خوبی پرکرده ایدچه چیزی را برنتابیدید واینچنین دلواپسانه قلمفرسایی کردید؟ عشق حافظ به شاه شجاع را؟؟؟ پس لابد احتمالاً عشق مولانا به شمس رانیزبرنمی تابید!! باید بدانید که این نوع عشق ها ونظربازی ها ، معنوی وفراترازرابطه های جنسیست که احتمالاً شما متصوّرهستید وبرنمی تابید! این نظربازیهاجدا ازهوسبازی وشهوترانیست وهیچ اشکالی درآن نیست. اگرکسی برداشت غلطی دارد این مشکل شخصی خوداوست که بارجوع به متخصص ارولوژی قابل درمان است.
جناب عالیمقام،فرمودید که نسبت دادن آرزوی لب شاه شجاع برای حافظ،سخیف وپست می نماید! لازم است بدانید که حافظ آرزوی لب شاه شجاع رابرخلاف تصورشمابرای مکیدن طلب نمی کند مکیدن درذهن بیمارشماست وبه همین سبب سخیف می نماید. وقتی حافظ می فرماید: "شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت" منظورش این نیست که نبوسیدیم ونمکیدیم وبرفت منظورش ازشربت شیرین، سخنان شیرین واشعارشاه شجاع است امّا ازآنجا که شما همه راجنسی تعبیرمی کنید برایتان سخیف وزشت می نماید!.
فرموده اید سعی کنیم زیبایی اشعارحافظ رادوچندان کنیم!! جناب نیکو منش اشعارحافظ ماهیت زیبا وخیال انگیزوبسیار اعجاب انگیزی دارند نیازی نیست کسی آن را تزئین کند وزیباجلوه دهد شما همین که ذهن بیمارخویش را مداوا کنید لطف بزرگی به حافظ کرده اید.
برای شماچه خوشایندباشدچه سخیف،حافظ به شاه شجاع ارادتی عاطفی وعشقی بی پایان داشت واین یک مسئله ی کاملاً شخصی برای آنحضرت است وهیچکس حق فضولی درامورات شخصی هیچکس رانداردگرچه شمانیزهمانندمحتسب به این منطق پایبندنیستید ودلتان طاقت نمی آورد کسی مرتکب گناهی بشود وبلادرنگ اورا باشلاق هم که شده به بهشت رهنمون می گردید! عشق های زمینی برخلاف میل شما عشق های مقدسی هستند وپلی به عشق آسمانی می باشند کسی که عشق زمینی راتجربه نکرده باشد محال است که عشق آسمانی رادرک کند.حافظ نیزیک انسان بود عاشق می شد وعواطف واحساسات خویش را در قالب غزل ابرازمی نمود. نظربازی می کرد، گه گاه شرابی می نوشید ومثل مردم به عیش ونوش می پرداخت. اوبه انسانیّت می اندیشید وعشق می ورزید اوتعصّب وخودبینی وخشکه مغزی راپشت سرنهاده و ازمرز ومذهب وقومی گرایی عبورکرده بود. او آزاداندیش بود وبه همه ی انسانها فارغ ازمذهب ومرز ورنگ وقوم وزبان عشق می ورزید اوهرگزنمرده وتاجهان باقیست درقلب همگان زنده وجاویدخواهدماند.
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران برتونخواهندنوشت.

ناصر در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱:

کمال دادوند
بهتره مشغول جمع زدنت باشی ، لطفاً معنی نکن ، که بیراه می گویی

علیرضا فرساد در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲:

باسلام.من نظر خودم را بیان میکنم و امیدوارم دوستان دلخور نشوند.شکی نیست که همایون شجریان بینظیر و خوش صداست.اما خواندن اشعار مولانا ، اشعار را خراب میکند.متاسفانه علیرغم اینکه سعی میکنم این ترانه ها را گوش ندهم بالاجبار در خیلی از مکانها پخش شده و واقعا این اهنگ روی مخ ترین اهنگهایی است که شنیده ام.خواهشا اگر شخصی از میان شما سروران استاد همایون شجریان را میبینید خواهشا به ایشان عرض بنده را انتقال دهید.ممنونم

علیرضا مفتاح alirezameftah@gmail.com در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق:

شماتت به معنی سرزنش و بازخواست است. در بین آذری زبان ها واژه رایجی است و به این معنی به کار می رود. منظور استاد شهریار هم این بوده که از بیم سرزنش دیگران گریه خود را پنهان کردم.

علی در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲:

چه بحث و جدل بیخودی ! حرف هیچکدومتون درست نیست
بر این اساس که در مصر بوده گفته میراث فرعون و هامان و میراث پیامبران هم به این علت گفته که برادر دوم علم فقه خوانده و فقیه بوده و گرنه کل علم منحصر پیامبران ندانسته اما علم فقه و تفقه در دین را چرا .

آرمین در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۵۷ دربارهٔ خلیل‌الله خلیلی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:

در مصرع اول از بیت دوم، آیا جای ویرگول اشتباه نیست؟
غم، کوه و درختِ زندگانیِ من است.
و همچنین در بیت دوم، مصرع دوم، انگار که واژه ای کم باشد یا اشتباه نبشته شده باشد. یا بیتی در ادامه که توصیف کند که مرغک چیست و کجاست و چرا نغمه میسراید!

کمال داودوند در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱:

در این جا در مصرع دوم زهره به معنی جرأت (برابر فارسی است
جمع این رباعی از 6085

رضا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می ‌کرد
اگرپنج غزل ازشاهکارهای حضرت حافظ راانتخاب کنیم،بی گمان یکی ازاینها همین غزل مورد بحث است.
جام جَم: جام گیتی نمایا جام جهان نما.
ازآغازخلقت وپیدایش انسان، چندمسئله ی اساسی یا آرزو، فکر آدمیان رابه خود مشغول کرده وهنوزجریان دارد. یکی ازاین مسئله ها "آرزوی پرواز" بوده که خوشبختانه به مددِ اندیشه وخلّاقیت،محقّق شده است.
دوّم مسئله این بوده که آدمیان ازروی حس ِ کنجکاوی درپِی این بودند که بااختراع وسیله ای آنسوی دیوار یا آنسوی دریاها وشهرها راببینند.
گویند جمشید چهارمین پادشاه پیشدادی، بامشورتِ حکیمان جامی را اختراع کرده بود که به وسیله ی آن اوضاع جهان را مشاهده می کرد. این جام بعدها به کیخسرو و دارا رسید.
صرفنظرازصحّت وسُقم این حکایت، خوشبختانه این آرزونیز
امروزه تحقّق پیداکرده(جای جمشید پادشاه خالی) وانسانها می توانند به لطفِ توسعه یِ تکنولوژی وماهواره ها، نه تنهاآنسوی دیوارها ودریاها، که آنسوی کُرات رانیزمشاهده کنند.!
مسئله ی دیگری که همچنان لایَنحل باقی مانده" ازکجا آمده ایم وبه کجا می رویم" است که متاسّفانه به هرحیلتی دست می زنیم هیچ روزنه ی امیدی برای این معمّا گشوده نمی شود.
که آگه است که کاووس وکِی کجا رفتند؟
که واقف است که چون رفت تختِ جَم باد؟
برگردیم به بحثِ "جام جَم"
درادبیّات وعرفان، منظور از این جام، همان دل است. دل خزینه ی اسرارالهی وسرچشمه ی عشق و ایمان و جایگاهِ معشوق است. دلِ عارفان وعاشقان، ازمِهرورزی وابرازمحبّت، صیقل خورده و آئینه ی حق نما می شود.
البته ذاتِ دل ِ همه ی آدمیان آئینه هست، لیکن باید گرد وغبارِ کینه وحَسد وبد بینی ها، زدوده شودتاصفا وجَلا پیداکند وتوانِ انعکاس ِ جلوه ی ازجمال ِحق راپیداکند. پالایش دل فقط باعشق ومعرفت ومحبّت صورت می گیرد.
حافظ نیزهمانندِهمگان، امّا کنجکاوتر وتشنه ترازدیگران، مدّتهای مَدیدی به این دَر وآن دَر زد،به مکتب خانه ها رفت،خرقه پوشی کرد، به فرقه های گوناگون سَرَک کشید تااینکه سرانجام جُرعه ای ازچشمه ی فیّاض الطاف پروردگارراچشید وبه حقیقتی بزرگ دست یافت.
حقیقتی که کلیدِ قفل ِ موفقیّت وسرنخ ِ بسیاری از گِره های ناگشوده ی زندگی وپیش نیازِ طریق رستگاریست.
امّا اوچه چیزی راکشف کرد؟
پاسخ درشاه بیتِ همین غزل است خودشناسی
معنی بیت:
سالهای سال بود که کنجکاوی می کردیم، دلمان می خواست جام گیتی نمایی بدست بیاوریم امّا توفیقی حاصل نمی شد! دراین حسرت وآرزو می سوختیم وعطش ِ پیداکردن ِ این جام اسرارآمیزرهایمان نمی کرد.! تااینکه ازگشتن خسته شدیم وازجُستن ناامید، به ناگاه دریافتیم که آنچه که درپِی یافتن ِ آن هستیم دردرونِ مابوده وما این همه مدّت غافل ازاین مسئله بودیم وازدیگران طلب می کردیم.!
آری "خودشناسی" وکاوش در درون،پیش شرطِ همه ی توفیقات دنیوی واُخرویست. کسی که ازشناختِ خود ناتوان باشد، ازشناخت پیرامون ِ خویش نیز بازمانده و به هیچ مقصدی نخواهد رسید.
نتیجه اینکه :اگر درطلبِ جام جهان نماهستی،اگرمی خواهی خدارا بشناسی، اگر می خواهی معرفت ودانش کسب کنی،اگرمی خواهی رشته ی تحصیلی انتخاب کنی، اگرمی خواهی برای خودهمسر بگزینی واگر.... باید ازخودشناسی آغاز کنی. بایدنقاط قوّت وضعف خودراشناسایی کنی، بایدازخودپذیرایی کنی، ازخود انتقاد وپرسش کنی، قضاوت کنی و.....
خودشناسی اگربصورت ِ درست، صادقانه وجدّی به انجام برسد،پروژه یِ تغییر، نوسازی وبه سازی کلید خواهد خورد، خلّاقیت، شکوفایی، شور و هیجان واستعدادهای نهفته بیدارشده وانرژی وتوان تولیدخواهدشد.دل هایمان جلاپیداکرده وجام گیتی نمای ِ درونمان نمایان خواهد شد. همانگونه که برای حافظ این اتّفاق رخ داد.اگردل او جام جهان نمانبود،پس چگونه پس ازقرنها سرازخاک بیرون آورده وباماسخن می گوید؟
درخودشناسی،موتوراندیشه استارت زده می شود. "فکر" انرژیِ خالص وناب است. هرفکری که ما اکنون داریم یا قبلاً داشتیم یا در آینده خواهیم داشت خلاّق ودگرگون کننده هستند.انرژیِهای حاصل از فکر، هرگز نمی میرند. این انرژی هااز فکر ما و ازذهن ما وارد عالم هستی می شوند و تا اَبد باقی می مانند. در مسیرِاعجاب انگیز "خودشناسی" انرژی های تولیدشده ازاندیشه، با هم تلاقی پیدا می کنند و نقشِ بدیع و زیبایی از پیچیدگی های غیر قابلِ باور به وجود می آورند. توده ای از انرژی خالص دراختیارما قرارمی گیرند وتفکّراتِ نوینی خَلق می گردد وشکوفایی آغاز می شود......
از"سقراط"پرسیدند خلاصه وچکیده ی دانش خودرا دریک جمله بگو؟ سقراط پاسخ داد : "ای انسان خودت رابشناس"
دلی که غیب نمایست وجام جم دارد
زخاتمی که دمی گم شودچه غم دارد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود.
طلب از گمشدگان ِ لب دریا می ‌کرد
"گوهری" همان "جام جم" دربیت اوّل است که "دل" سالهای سال بود ازما طلب ودرخواست می کرد.
"جام جم"به مُرواریدی ارزشمند تشبیه شده، وکون ومکان (دنیا) به صدف. امّا این مُروارید بسیار ارزشمندتروبزرگتراست. گوهری که در صدفِ کون و مکان جای نمی گیرد.این جام جم ازجنس جام جم ِ جمشید نیست. جام او دنیوی بود.امّا جام جم ِ عارفان دنیوی ومادّی نیست، گوهریست که درصدفِ معنویّت وروحانیّت قرارمی گیرد. مربوط به اخلاقیات و "خودشناسی" است.
معنی بیت:
این بیت درادامه ی بیت قبلی است. شاعراحوالاتِ قبل از دریافتِ عنایت وقبل ازکشف حقیقت را توضیح می دهد وافسوس می خورد که چقدر ازمسیرِ درست منحرف شده بود.
البته این حکایتِ غفلت ِ همه ی آدمیان است. شاعرغفلت را به خودنسبت می دهد تا تلنگری به مابزند وبیدارمان کند که آنچه را که ازبیگانگان باهزارالتماس وتمنّا درخواست داریم خودمان بهترازآن را داریم ونمی دانیم! می فرماید:
"دل" که نمی دانست خود قابلیّتِ جام ِ حق نما شدن را دارد، ما را وادار به گشتن وجُستن ِ جام جَم دربیرون ازخانه می کرد. (آب درکوزه وما تشنه لبان می گشتیم، یاردرخانه وما گِردِ جهان می گشتیم!) ومانیز غافل بودیم، نمی دانستیم که این گوهر درصدفِ دنیا قرار ندارد. ناغافل وناآگاه،آن را درصدف های ساحل دریا(گوش ماهی ها،استعاره ازمادّیات) که توخالی هستند می جُستیم.!صدف های لبِ دریا،همان اسباب دنیوی می باشند که همه بی ارزش،توخالی وخودگمگشته ای بیش نیستند.آنهاچگونه می توانستند مارا به هدفمان رهنمون سازند!
"مامصداق مثل معروف ِ کوری عصاکشِ کوری دگر شود شده بودیم" وازگمگشتگان نشانِ راه می پرسیدیم.!
تااینکه سرانجام دریافتیم که دریغا بیهوده وقت ونیرویمان راتلف کرده ایم! گوهری را که ما درجستجوی آن بودیم، معنوی وروحانی بود وما نمی دانستیم.
شاعرازهمین رو، ازسرگشتگی عاجز ودرمانده شده ودست به دامان "پیرمُغان" می شود:
مشکل خویش بر پیر مُغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معمّا می‌کرد
مشکل خودرا باآن روشن ضمیر مطرح نمودم، باخوشرویی ومهرورزی ،ابتدا نظریّات مرا تایید کرد. به من حق داد که اینچنین درمانده باشم. روش پیر مغان درحلّ مشکلات ومعمّاها، همیشه اینگونه بوده،خطاها واشتباهاتِ مُریدان را به چشم کرمی که دارد زیبا می بیند.!
نیکی پیرمُغان بین که چوما بَدمستان
هرچه کردیم به چشم کرَمش زیبا بود!
مرحبا....پیرمغان عجب شخصیّتی دارد!. غضب وکِبر وعتاب نمی کند وباتشویق وترغیب،ابتدا نظر راتایید می کند، نقاط قوّتِ نظر راتقویت می سازد، سپس به رفعِ معایب اقدام کرده و مشکل مریدان را مرتفع می نماید. همان کاری که امروزه پس ازقرنها روانشناسان کشف کرده وبیماران را به این روش مداوا می کنند.!
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
وَ اندر آن آینه صد گونه تماشا می ‌کرد
پیرمُغان را بانشاط وسرمست، پیمانه به دست دیدم که جام جمِ حقیقی وآئینه ی دل را بدست آورده بود. همان چیزی که سالها دل ازما طلب می کرد وما سُراغ آن را ازگمگشتگان می گرفتیم.
شاعربه نزدِ پیرمغان آمده تا ازاو دریافتن ِجام جم کمک بگیرد. مشاهده می کند که پیر مغان همان چیزی را دراختیار دارد که اودرپِی آن است.!
درشگفت فرومانده وسئوالش را به گونه ای دیگرمطرح می کند.
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟
گفت آن روز که این گنبدِ مینا می‌کرد.
پرسیدم این جام جهان نما را خداوند کی به توعنایت کرد؟ چگونه بدست آوردی؟ ماسالهاست که به این دَر وآن دَرمی زنیم!
پیرپاسخ می دهد: خداوند این جام حق نما را همان روز "اَزل" روزی که جهان را خلقت می کرد عطانمود. منظوراین است که بشر ازابتدای خلقت این جام جهان نما راهمراه دارد،لیکن مراقبت ونگهداری می خواهد،بایدابتدا به خودشناسی پرداخت، عشق ورزی کرد،مِهرورزی کرد، ازآزار دیگران پرهیز نمود وووووو تااین آئینه ی حق نما نمایان گردد.
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد.
منظور از"بی دلی" یعنی کسی که باعشق بیگانه هست،معرفت نیاندوخته وبدان حد نرسیده که ضمیرش روشن گردد.نمی داند که خدا دردرون اوهست. اوفکرمی کند خدا درآسمانها ودرآن دوردست هاست. اوهنوز خود رانمی شناسدونمی داند که دراَندرون چه گوهرگرانبهایی دارد. "بی دلی" همان حاجیانی هستند که درهمسایگی ِ خود خدارا ندیده وبرای پیداکردنش به عربستان می روند!
روانشادسهراب سپهری چه زیبا می فرماید:
......
و خدایی که در این نزدیکی است
لایِ این شب بوها، پای آن کاج بلند،روی آگاهیِ آب، روی قانونِ گیاه .من مسلمانم:
قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه، مُهرم نوردشت سجاده یِ من. من وضو با تپشِ پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست .همه ذرّات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم:
که اذانش را باد، گفته باد سر گلدسته ی سرو.من نمازم را پی "تکبیره الاحرام"ِ علف می خوانم، پیِ "قد قامت" موج.
کعبه ام بر لبِ آب، کعبه ام زیر اقاقی هاست. کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر"حجر الاسودِ" من روشنیِ باغچه است.
این همه شعبده ی خویش که می‌کرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد
"خویش" دراینجا به همان "بی دل" یا بهتربگوییم حاجیان ره گمکرده برمی گردد.بعضی ازاین بی دلان درجهالت می مانند وحداقل برای دیگران زیانی ندارند. لیکن گروهی دیگرازشدّت جهالت دچارِ"منیّت" وخودخواهی شده وبلای جانِ دیگران می شوند.
معنی بیت:
این همه شعبده که منّیتِ این بی دلانِ ره گمکرده به پا می کند،مشابهِ ماجرایِ سامریِ حقّه باز است که درغیابِ موسی،گوساله ای از طلا ساخت و با حیله گری صدایی از آن گوساله درآورد و به مردم گفت؛ موسی بدقولی کرد، موسی دیگر برنمی گردد، بدبختی های ما هم به سبب این است که بُت نداریم!. اینک من بُتی از طلای خالص ساخته ام بیائید واین بت راپرستش کنیم تا....
مردم نادان هم اطراف او جمع شدند و چون حیله یِ او را نمی دانستند حرفهایش را باور کردند و بت پرستی را پیش گرفتند... سامری این عمل رادرتقابل با مُعجزه یِ موسی ویَد بیضای اوانجام داد. حال "بی دلِ گمگشته" درنقش "سامری" با منیّت وخودخواهی، درتقابل باعشق ورزی انجام می دهد.
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
درمورد منصور حلّاج وبرسر دار رفتنِ اوداستانهای ضد ونقیضی نقل شده است.معتبرترین آنها زندگینامه ی حلّاج از زبان عطارنیشابوریست. درتذکره الاولیاء عطار می خوانیم:
بعضی گویند حسین منصور حلاج دیگرست و حسین منصور مُلحدی دیگرست و استاد محمّد زکریا و رفیق ابو سعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است. اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. و ابو عبدالله خفیف گفته است که حسین منصور عالمی ربانی است. و شبلی گفته است که من و حلاج یک چیزیم، اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم، و حسین را عقل او هلاک کرد. اگر او ملعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی. اما ما را دو گواه تمام است و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید و درزب اهل صلاح و در شرع و سنّت بود که این سخن ازو پیدا شد. اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند، نه از جهت مذهب و دین بود، بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد. نقلست که در زندان سیصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمی دهی؟! گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم بیک اشارت همه بندها بگشائیم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ریخت ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته است. اشارتی کرد رخنها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید. گفتند تو نمی آئی؟ گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت. دیگر روز گفتند زندانیان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کردیم. گفتند تو چرا نرفتی؟! گفت: حق را با من عتابی است نرفتم. این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید. پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند. او چشم گرد می آورد و میگفت: حق، حق، اناالحق…. نقلست که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، یعنی عشق اینست.... پس بر سر دار شد.
معنی بیت:
پیرمغان درادامه ی سخنانش گفت: وقتی که موردِ عنایت حق قرار گرفتی وجام جم رابه دست آوردی، باید مُهر بردهان بزنی وپیش کسی بازگو نکنی. منصورحلّاج به سببِ بازگوییِ اسرار برسرِداررفت.
هرکه رااسرارحق آموختند
مُهرکردند ودهانش دوختند.
فیض روح القدس اَر باز مَدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد
معنی بیت:
اگرکسی مورد عنایتِ ویژه یِ حق قرارگیرد،می تواند همانند حضرت عیسی،معجزه کند. معروف ترین معجزه ی عیسی زنده کردن مردگان بود.
حافظ معتقد است که حضرت ِعیسی چون موردِ عنایتِ ویژه قرار گرفت،آن همه توانمندیِ اِعجاب انگیز به دست آورد. یک نفر عادی هم اگرموردِ توّجه خداباشد، اونیز خواهد توانست هر آنچه که حضرت عیسی انجام می داد،انجام دهد. همه چیز بسته به عنایتِ حق است وبس.
ازازل هرکو به فیضِ دولت ارزانی بُوَد
تااَبد جام مُرادش همدم ِ جانی بُوَد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد
از پیرمغان پرسیدم زنجیرِ زلف خوبرویان به دنبال چه هستند؟ خوبرویان با این همه لطافت وظرافت، چراباید باخودزنجیر حمل کنند؟ فلسفه ی این تضاد درچیست؟
پیرمُغان پاسخی کنایه دار، می دهد! می گوید: ای حافظ نباید این پرسش را می کردی! زیرِ سئوال بردنِ رفتار وسَکَناتِ دلبران، یعنی به شکوه درآمدن وگلایه کردن، واین برازنده ی ِعاشق صادق نیست. حلقه های به هم پیوسته یِ چون زنجیرِ زلفِ دلبران، برای به دام انداختن وبه بند کشیدنِ دلهای شیدای عاشقان لازم است. عاشق نباید وارد چنین بحث هایی که ازحدودِ اوفراتراست شود. عاشق اگرچنین پرسشهایی طرح کند، بیانگراین است که گله منداست وشکایت دارد!
صدالبته که حافظ اهل شکایت وگله نیست ودرعاشقی نظیرندارد.اوپیام رسانی مسئول وفداکاراست وبانسبت دادنِ خطاها ولغزشها به خود، قصدِ آگاهسازی دارد تا به مخاطبین، نقاطِ ضعف وقوّتِ عاشقی رانشان دهد.
لافِ عشق وگله ازیار زهی لافِ دروغ
عشق بازان ِ چنین مستحقِ هجرانند.

رضا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

دوستان دختررَزتوبه زمستوری کرد
شد سوی مُحتسب و کار به دستوری کرد
این غزل زیبا ونغز ازآن دست غزلهائیست که عرصه رابرعرفان زدگانِ خودشیفته تنگ ترکرده وزبانشان رابه بندکشیده است. چراکه حافظ دراین غزل به صراحت ازمی انگوری سخن به میان آورده تا هیچ مغرض خودپسندی نتواند برداشت هایی به میل وپسندشخصی داشته باشد. گرچه دورازانتظارنیست وهستند آسمان به ریسمان بافانِ ماهری که دیگران رانیزبه کیش خودپنداشته وجاهلانه هنوزپای اصراربراین نکته می فشارندکه منظورحافظ از"دختررَز"همان فیوضات الهی! ومقصود از"می انگوری" همانا مستی حاصله ازعشق به معشوق ازلی وابدیست!! جل الخالق!
دختر رَز: بنت العنب، شرابی که از انگور حاصل گردد، دانه ی انگور.
شدسوی محتسب: رفت به سراغ ماموراجرای احکام شریعت
مستوری: درپرده بودن پوشیده ماندن ، بعضی پوشیده ماندن را درخمره بودن معنی کرده اند که درست بنظرنمی رسد. پوشیده ماندن دراینجا اشاره به ممنوعه بودن ودوراز دسترس بودن شراب برای میگساران می باشد.
مُحتسب: مأمور امربه معروف ونهی ازمنکر وناظر بر اجرای احکام شریعت.
دستوری : حکم دولتی، درآن روزگاران گاهاً شرایطی رقم می خورد که مطابق دستور دستگاههای مذهبی- دولتی، مراکزی مثل میکده وفاحشه خانه درچارچوب قوانینی مشخصّ، مجوّزفعالیّت گرفته ومشغول بکارمی شدند. اشاره به همین مطلب است چنین مجوّزهایی به عنوان "دستوری" معروف بودند. این غزل نیزدرچنین شرایطی سروده شده وبعدازمدّتها، متشرّعین متعصّب که در دستگاههای دولتی نفوذ داشتند بنابه دلایلی که متاثّرازشرایط آن روزگاران بوده به ناچارمجوّزفروش شراب صادرکرده وحافظ آن رابه فال نیک گرفته وشادمانی خودرابدینوسیله ابرازنموده است.
معنی بیت: ای دوستان،ای هم پیاله ها، دختر رَز(شراب انگوری) که تااین زمان درپرده وپوشیده مانده بود ازمستور ماندن توبه کرد وطبق مجوّزقانونی آشکارا فعالیّت خودرا از سر گرفت.
عروسی بس خوشی ای دختررَز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا بگویدبه حریفان که چرا دوری کرد
دربعضی نسخه ها "نگویند" حریفان آمده است.
حریفان: هم پیاله ها
معنی بیت: دختررَز ازپوشیده وپنهان ماندن خارج شده وواردمحفل میگساران گردید اورا درآغوش بگیرید نوازش اَش کنید عرق شرم وخجالت اوراپاک کنید ومشغول میگساری باشید تااونیزفرصتی پیداکند وتوضیح دهد که دراین مدّت کجا بوده وچرا ازما دوری می نمود.
به نیم شب اگرت آفتاب می باید
زروی دخترگلچهررَزنقاب انداز
جای آن است که در عقد وصالش گیرید
دختری مست چنین کاین همه مستوری کرد
عقد وصالش گیرید: دراختیارش بگیرید، بنوشید
معنی بیت: ای دوستان شایسته است که این دخترسرمست راعقد کنید ودراختیاربگیرید، ازنعمت وصالش بهرمند گردید دختر سرمستی که به ناگزیر وبافشار متشرّعین ،مدتها دوراز انظاربسربرده وپوشیده مانده بود.
جمال دختررَزنورچشم ماست مگر
که درنقاب زُجاجیّ وپرده ی عنبیست
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره ی مَخموری کرد
راه مستانه زد: آهنگ متناسب بابساط عیش وعشرت زد، نغمه ی مستانه سرداد.
راه: آهنگ
مستانه: مستی وار، سرخوشانه
مَخموری : خماری
معنی بیت: مژده بده ای دل که مطرب سازخودرا کوک کرده و آهنگ شادی ومستی می نوازد ومستان رابه عیش ونوش دعوت می کند این آهنگ دوای درد خماران است پیداست که دیگرخماری مرتفع خواهدشد.
دلم زپرده برون شدکجایی ای مطرب
بنال هان که ازاین پرده کارما به نواست
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقه ی زاهد می انگوری کرد
باآزادشدن شرابخواری وباز شدن میکده ها، ظاهراً زاهدپرهیزگارنیز هوس کرده تالبی ترکند وگلویی تازه سازد! او چنین گمان کرده که می تواندگناه شرابخواری رانیزهمانندِهرگناهی با توبه و پرهیزگاری از کارنامه ی خویش بزداید! حافظ دراینجابا آگاهی ازترفندِ زاهد، اورابه بادطنزو طعنه گرفته است.
معنی بیت: ای زاهد فریبکار،به زیرخرقه ی زهدوتقوا شراب حمل می کنی ومی پنداری که بااندکی اضافه کاری درعبادت، گناه این کار راخنثی خواهی نمود امّا لازم است بدانی که چنین نیست ونه تنها باهفت بارشستن خرقه، حتّابا صدهابارآتش زدن آن نیز، این لکّه را نخواهی توانست پاک کرد.
امّاچراحافظ خودخرقه رابه می لعل می شوید وازآلودگی پاک می کند ولی معتقداست که خرقه ی زاهد باصد آتش نیزپاک نمی شود؟
درپاسخ بایدگفت که زاهد، ریاکاراست وتکلیفش باخودش روشن نیست. اوخودرا پرهیزگاروباتقوانشان می دهد وبه ظاهراز شرابخواری پرهیزمی کند لیکن هرگاه که هوس شراب می کند پنهانی ودرپوشش خرقه ی زهد،اقدام به شرابخواری می کند بنابراین، این لکّه ی ننگ هرگزازخرقه ی اوزدوده نخواهدشد نه باهفت آب نه باصدآتش.
خدای رابه می اَم شستشوی خرقه کنید
که من نمی شنوم بوی خیرازاین اوضاع
نه شگفت اَرگل طبع اَم زنسیم اَش بشکفت
مرغ خوشخوان طَرب از برگِ گل سوری کرد
دربعضی نسخه ها "غنچه ی گلبُن وصلم ز نسیمش بشکفت" ثبت است.
گل ِ طبع اَم: طبع به گل تشبیه شده است.
معنی بیت: تعجّبی ندارداگرگل طبع من ازنسیم شراب بشکفت وشکوفاشدهمانگونه که بلبل ازنسیم گل سرخ شادمان وخرسند می گردد.
دراینجا یک تشبیه پنهانی نیزاتّفاق افتاده وآن اینکه مرغ خوشخوان می تواند استعاره ازخودشاعر وگل سوری(سرخ) استعاره ازشراب لعل فام بوده باشد.
سرم خوشست وبه بانگ بلندمی گویم
که من نسیم حیات ازپیاله می جویم
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عِرْض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
عِرْض : آبرو، ناموس
معنی بیت: ای حافظ تواضع وفروتنی راحفظ کن وازدست مده که حسودان وکینه ورزان، به سبب آنکه به جای تواضع، غروررا انتخاب کردند، آبرو، حیثیّت،مال ومنال، ودل ودین راباختند وبربادِ غرورسپردند.
باده دردِه چندازاین بادِ غرور
خاک برسرنفس نافرجام را

مرتضی در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸ - ماه کلیسا:

دوستان میشه یکم در مورد این غزل توضیح بدن؟
آیا شهریار برای شخص خاصی این شعر رو سراییده؟ شخصی که مسیحی مذهب بوده؟

روفیا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته:

پوزش می خواهم :
در حاشیه سی و شش بعد از "چشیده اید" علم "حضوری" درست است.

امین در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

من نظرات دوستان رو خوندم هر جور نظری رو دیدم بجز چیزی که باید میدیدیم . منظورم حافظ بیت اول صد در صد به شاه نعمت الله ولی بوده و در مصراع دوم بیت اول با کمال التماس میگه که ای کاش این آدم ها به من یک نیم نگاهی میکردند و در بیت آخر هم دیگه به اوج میرسونه که شاهان کم التفات به حال گدا کنند . یادمون باشه که در بیت اول مصراع دوم وقتی کلمه "بود" به کار میرود مقصود آرزو داشتن است که حافظ میگه ای کاش به ما گوشه چشمی کنند . امیدوارم منظور رو رسانده باشم

صائب ملایی در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:

محسن نامجو هم خونده این رو

نادر.. در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۴۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:

.. جمع شو، بگذر ز نفس...

۲۱۴ در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۴:

گویند سخن با تو حرام است
ندانم پس از تو ابادی کدام است

تارا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۵۷:

وزن غزل فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن صحیح است

روفیا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته:

به تازگی مقاله بسیار جذابی از آرش نراقی درباره کتاب" مالون می میرد" از سامویل بکت خوانده ام.
توصیفی که بکت از مرگ ارایه می دهد آنقدر واقعی و ملموس است که من نفسم می گیرد. تو گویی خودم دارم گام به گام با مالون می میرم.
شاید هم این حس از آنجا نشات می گیرد که سالهاست با سالمندان کار می کنم. یا شاید چون هفت سال نزدیک مادر بیمارم بودم که همنشین مرگ بود. من سایه مرگ را بر سر مادرم می دیدم. می توانم بگویم خودم هم تا حد زیادی مردم!
مرگ یک فرآیند است. ما نقطه پایان آن را مرگ می نامیم. ولی مرگ از زمان تولد که ساعت شنی عمرمان را برمی گردانند شروع می شود.آری من مرگ را تمرین کرده ام و با آن زیسته ام.
می توانم بگویم نسبت به مرگ تا حدودی علم حضوری دارم، آن را بد نمی دارم و از آن نمی پرهیزم و نمی توانم هم بپرهیزم.
اگر تجربیاتی که روزگار در حلقم نهاد نبود، اگر جوانکی نیرومند بی خیال یا ترسو بودم یا هرگز تا این حد به مرگ نزدیکانم نزدیک نمی شدم، اکنون درباره مرگ علم حصولی داشتم.
سرانجام مرگ را جرعه جرعه به ما می نوشانند هر چند سالم و نیرومند باشیم. یا در چند ثانیه یا طی یک سال یا طی سالیان.فرقش چیست؟
چرا انکارش می کنیم؟
این تفاوت در نگرش تفاوت های بنیادین در زیست ما ایجاد می کند.

علی در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

سلام
به نظرم بهتر بود خوانشگر غزل‌ها (آقای قاسمی) هنگام تلفظ «ق» دقت بیشتری می‌کردند و «ق» رو عیناً «غ» تلفظ نمی‌کردند. در چندین غزل این خلط تلفظ رو دیدم. احتمالاً لهجه‌ی ایشون اینطوره که تفاوتی بین تلفظ این دو حرف نمی‌گذاره. اما، فی الواقع، بین این دو تفاوت هست.
سپاس

روفیا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته:

یادتان هست در حاشیه ای نوشتم زمانی خیال می کردیم حکومت دینی "که لاجرم توسط داعیه داران دین اجرا می شود" ناجی بشریت و شفابخش دردهای بشریست و تا نیازمودیم چه رویاها در سر می پروراندیم؟
مطلب جالبی از دوست عزیزم مصطفی ملکیان یاد گرفته ام که دوست دارم در لذت آموختنش با شما شریک شوم.
ایشان از قول کسی گویا در کتابی نقل کردند که :
ما همیشه در درس منطق می خواندیم همه انسان ها می میرند. افلاطون یک انسان است. پس افلاطون می میرد.
ولی چرا آن روزها هرگز مرگ را باور نکرده بودم گو اینکه می دانستم خواهم مرد؟
چرا امروز که واپسین روزهای عمرم را طی می کنم مرگ را جور دیگری باور می کنم؟
این دو نوع دانش است.
علم حصولی و علم حضوری.
علم حصولی را شما از آفاق و انفس دیگر به دست می آورید. در جهان سیر می کنید و می بینید همه زیندگان می میرند. دیگران هم تایید می کنند. ولی علم حضوری آن است که شما می بینید دیگر نمی توانید رکورد دوی سرعت چند سال پیش خود را حفظ کنید. شما اینجا یک جرعه از مرگ را چشیده اید. علم حصولی به دست آورده اید. شخص شما، هوشیاری شما، جان شما این را ادراک و تجربه کرده است. با بیست و یک ادراک از پنج اندام حسی.

جاوید مدرس اول رافض در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

******************************
شرح غزل شماره 184 حافظ
*****************************
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
(رمل مثمن مخبون محذوف)
******************************
1- دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
***‏
معانی لغات:
دوش: دیشب ، شب پیش ، شب گذشته.
دیدم: به چشم دل دیدم ، بادیده بصیرت در حال بیداری و مکاشفه در یافتم ، دانستم .
ملایک: جمع ملک ، فرشتگان ، کرّوبیان .
میخانه محلی که در آنجا شراب تهیه و توزیع می شود و در اینجا منظور میخانه عشق است یعنی محلی که در آنجا شراب عشق تهیه می شود حافظ در جای دیگر می فرماید :
بر در میخانه عشق ای ملک تکبیر گوی کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند .
و منظور از میخانه عشق کره زمین است .
بسرشتند : خمیر کردند ، به صورت همگن و خمیری در آوردند .
پیمانه : ظرفی که برای اندازه گیری به کار می رود
به پیمانه زدند : قالب زدند ، در پیمانه ریختند .
***
معنی معمول: دوشینه دیدم ( دریافتم ) که فرشتگان ، به میخانه عشق در روی زمین سرزده و از خاک گِل آدم را خمیر کرده ودر قالب پیمانه ریختند
**********************************
2- ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
***‏
معانی لغات:
حرم : محوطه داخل مکانهای مقدس ، درون سرای .
سَتر : ( مصدر ) پرده ، حجاب ، پوشیده از چشم ، مستور ، پنهان
عفاف: خود نگهدار از ارتکاب به حرام ، جایگاهی که در آن مرتکب گناه نتوان شد.
ملکوت: مُلک ، و اصطلاحاً به مقام ملائکه گفته می شود.
راه نشین : بی خانمان و بی جا ومکان.
مستانه: مانند مستان.
***‏
معنی معمول: ( آنگاه) فرشتگان، این ساکنان عفیف سراپرده عفاف ، با متن خاکی بی خانمان باده معرفت الهی نوشیدند .
**********************************
3- آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
***‏
معانی لغات:
بارِامانت : بار معرفت و شناخت صفات خالق متعال
من دیوانه : من عاشق ، منی که در میخانه عشق گل وجودم سرشته شد.
***‏
معنی معمول: آسمان ( آسمانیان) از کشیدن بار عشق و معرفت آفریننده و یکتا سَر باز زدند ( سر انجام ) قرعه به نام من سراپا عاشق دیوانه اصابت کرد.
**********************************
4- جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
***‏
معانی لغات:
هفتادو دو ملت : فرقه های هفتاد وسه گانه اسلام که هفتاد و فرقه آن گمراهند.
حقیقت: ظهور ذات حق بی حجاب تَعینات ( فرهنگ فارسی معین ) .
ره افسانه زدند : به دنبال افسانه سازی و سخنان باطل رفتند ( حسینعلی هروی ) .
***‏
معنی معمول: هفتاد دو فرقه را با همه اختلافهایشان معذور دار ، زیرا آنها که از دیدن و دریافتن حق و حقیقت محروم مانده ، ناچار به افسانه سازی پرداخته و به راه باطل رفتند
**********************************
5- شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
***‏‏
معنی معمول: سپاس خدای را که ( من خارج از هفتاد وفرقه بودم و ) میان من ومعشوق صلح و تفاهم بر قرار شد و به شکرانه این توفیق ÷وریان رقص کنان باده شادی نوشیدند .
**********************************
6- آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
***‏
معانی لغات:
از شعله او خندند شمع :از شعله آن شمع برافروخته و روشن شود .
خرمن پروانه: خرمن وجود پروانه ، خرمن هستی پروانه .
***
معنی معمول: آن شعله یی که با آن شمع افروخته وخندان می شود آتش نیست . آتش واقعی آن عشق سوزنده یی استکه در خرمن هستی پروانه زدند .
**********************************
7- کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
****
معنی معمول: از آن زمان که با شانه قلم به ارایش و شانه زنی زلف سخن پرداخته اند تا به امروز هیچ کس چون حافظ پرده از چهره اندیشه بر نگرفته است
**********************************
تهیه تدوین:جاوید مدرس (رافض)
**********************************
نظری بر: شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی
حافظ عارفی شب زنده دارو سحر خیز بودکه از ساعات با برکت سحر، حین قرائت قرآن به مطالعه و غور و بررسی آیات الهی و تفکر در راز آفرینش می پرداخته است.آنگاه روزی فرا رسیده که این شاعر عارف دریافتهای ذهنی خود را که از راه ریاضت و تفکر و اشراق تحصیل کرده با معلوماتی که از کتب عارفان سلف کسب نموده در هم بیامیزد و از آن غزلی بسازد که به قول خودش :
کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
اجمالاً شاعر در بیت اول ، خلقت انسان را با اتکاء به آیات قرآن ، از گِل یعنی ، مواد و عناصر موجود در خاک میخانه زمین می داند که توسط فرشتگان (به امر الهی ) به هنگام فرا رسیدن زمان مناسب تکوین می گردد و حال آنکه خلقت خود ملایک از نور است. خداوند در سوره الرحمن آیات 14 و5 می فرماید: خَلَقَ الاِنسانَ مَن صَلصالٍ کَالفَخار 14 وَ خَلَقَ الجانَّ مِن مارِجٍ مِن نار15 ( انسان را از گل خشکیده مانند سفال پخته و جن و ملک را از شعله بی دوددی از آتش آفرید .
در سوره سجده آیه 7و 8 می فرماید: اَلَّذی اَحسَنَ کُلُّ شَییءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَاَ خَلَقَ الاِنسانِ مَن طینٍ7 ثُمَّجَعَلَ نَسلَهُ مِن سُلالَه مِن ماءٍ مَهینٍ8 ( آن که نیکو ساخت هر چیزی را آفرید و انسان را نخست از گل آفرید™پس قرار داد نسل او را از نطفه خلاصه شده آّب قلیل ™ پس از اینکه حافظ می فرماید ملایک در میخانه زدند و گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند مقصودش از میخانه، کره زمین است که با مواد و عناصر متشکله آن چنان متنوع و مستعد و آب ظرفیت است که می توان از آن خلقتی بوجود آورد که بر خلاف خلقت فرشتگان، صاحب جسم بوده و استعداد تحمل بار عشق الهی و تکامل تدریجی ودر نتیجه تجسس مبدأ آفرینش را داشته باشد و ما می دانیم که خلقت سلول اولیه که دارای قو ه حیاتی بود نخست در رروی زمین در آب ایجاد و با مرور زمان و تکامل تدریجی ، موجودات دیگر آفریده شدند تا اینکه نوبت به آدم رسید. وهمچنین می دانیم که سلسله حیات در نباتات و جانواران به مو جب سرشت ثابت است و بر عکس در انسان بر پایه سرشت و ژن مستعد تکامل قرار گرفته است . به عبارت دیگر فلان نوع گیاه یا جانور از هزاران سال قبل تا به امروز به حکم طبیعت و نهادی که استعداد تحول را ندارند همچنان به صورت نسخه اولیه تکثیر می شوند و حال آنکه انسان با نوار زمان هر چه به جلو می رود استعداد نهفته او قابلیت این را دارد که هر روز از روز قبل بیشتر بفهمد و بیشتر ترقی کند و به همین دلیل است که حافظ می فرماید :
بردر میخانه عشق ای ملک تکبیر گوی کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند
و این دو کلمه میخانه عشق با ر سنگینی را به دوش می کشد ونمودار آن خاصیت اعجاز آمیزی است که منحصر به سرشت انسان است که او را حتی یک مرحله بالاتر از فرشتگان قرار داده است و این سرشت مجزا و متفاوت از سرشت سایر مخلوقات اعم از زمینی یا سماوی است واستعداد آن را دارد که تا حریم خالق خود نزدیک شود و سعدی در اثبات قدرت خالق متعال در بیت زیر یک مثال زمینی می زند :
عجب نیست گر از طین به در کند گل و نسرین همان که صورت آدم کند سلاله طین را
شاعر دربیت دوم غزل مطلبی تازه را عنوان می کند می فر ماید : دوش دیدم که ساکنان حرم ملکوت آسمانها با من سر راه انتظار نشینی که هنوز راه درازی را در پیش دارم و از سلاله همان کسی هستم که روزی گِل او را سر شتند و در قالب هستی ریختند، هم پیاله شده وباده مستانه زدند . زیرا آنها به خوبی می دانستند که این انسان خاکی ، واجد استعدادهای ذاتی است که النهایه در راه معرفت حق تعالی آز آنها پیشی خوهد گرفت و هر نسل که بگذرد از تنسل سلف برتری خواهذدجست و با چنین شناختی بود که همه ملایک آسمان مرا به رسمیت شناختند. شاعر آنگاه در بیت سوم رمز وجود خویش و سبب برتری خود را واضح تر بیان می کند. اووتحت تأثیر مفاد آیه شریفه 72 سوره احزاب که حق جل و علا می فرماید : (اِنا عَرَضنَا الاَمانَهَ عَلَی السَّمواتِ وَالارضِ وَ الجِبالِ فَاَبَینَ اَن یَحمِلنَها وَ اَشفقَنَ مِنها وَ حَمَلَهَا الِانسانُ اِنَّه کانَ ظَلوماً جَهُولاً ( بدرستی که امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردم، پس از اینکه آن را بردارند اِبا نمودند و ترسیدن از آن را برداشت و حقا که آو ناآگاهی است که در حقخود ظلم کرد). آنچه را باید در یابد دریافته و پی به عظمت و بزرگی و شایستگی خود برده و معنای عبارت ظلوماً جهولا را در کلمه دیوانه گنجانیده است و با زبانی ساده و بلیغ می گوید آسمانها و اهل آسمان از آنجایی که قادر به برداشتن این بار امانت عشق به معرفت الهی نبودند از حمل آن سرباز زدند و در نتیجه آن را برداشتند ، مشیت الهی بر این قرار گرفت و تا خلقتی تازه بیافرینند و چنین بود که قرعه فال به نام من دیوانه ( دیوانه عاشق و با جرأت )زدند . حافظ در واقع در این سه بیت اول غزل ، همه حرفها زده و تمام کرده است آنگاه روی سخن را به مردمان عوام الناس کالانعام که پاره یی از آنها با علم ابجدی خویش ادّعاهای زیادی دارند کرده در بیت چهارم می گوید : همه افرادی که در هفتاد و دو فرقه دین با یکدیگر در نزاع و پیکار بوده و هر یک خود را ذیحق و دیگران را بر باطل می شناسند از آنجایی که پی به وجو د حقیقت محض نبر ده اند چنین در پندار و افسانه غوطه ور شده اند و تو آنها را معذوردار کهگمراهند. سپس در بیت پنجم سپاس خدای را به جای می آورد که او از این دسته هفتادو ملت گمراه و پیش پا بین نیست و میان او وپیامبر طریق صلح وصفا برقرار است و به افتخار همین امتیاز او ، صوفیان عارف در حالت رقص و سماع ساغر شکرانه زدند.
سپس در بیت صورت کنایه به مدعیان ومتولیان شریعت و متعصبین پیش پا بین ، حالت خود را با آنها مقایسه کرده و می گوید آنچه شمع دل شمارا روشن کرده نور معرفت نیست و نور معرفت آن است که د خرمن وجود پروانه زده شد و اورا با سوختن کامل خود منبع اصلی نور ملحق شد. شاعر در مقطع کلام از اینکه این همه مطالب عرفانی را در چند بیت و در کمال فصاحت و بلاغت گنجانیده است از حاصل کار خود راضی و به سرودن چنین اشعار و گشئودن نقاب از چهره واندیشه مطمئن خویش افتخار می کند . در پایان برای درک هر چه بیشتر ارزش این غزل و هنر آفرینش آن، ذکر این نکته ضرورت دارد که آنچه را حافظ در این غزل از تفسیر آیات قرآن و تشریح خلقت انسان بیان نموده ما حصل کلیه برداشتهای علما و عرفا از آیات قرآنی و کتب سران صوفیه می باشد.
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

۱
…
۳۱۶۸
۳۱۶۹
۳۱۷۰
۳۱۷۱
۳۱۷۲
…
۵۸۱۴