گنجور

حاشیه‌ها

افشین در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۵۴ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » مخمس:

سلام بر دوستان
چرا پروانه در آتش میرود؟

همایون در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۲:

هر انسان مانند جمله‌ای است که هر بار می‌‌خوانی معنی‌ نویی می‌‌دهد
هر انسان در هستی‌ نقشی‌ دارد که در شرایط گوناگون این نقش را به صورت دیگری بازی می‌‌کند که هستی‌ هرگز کاری تکراری نمی کند و یک کار را دو بار انجام نمی دهد زیرا آن چه که یکتا هست همیشه یکتا باقی‌ می‌‌ماند و هستی‌ محل حضور یک است
حتی کار یک برگ را در جای خود هیچ چیز دیگری نمی تواند انجام دهد هر چیزی در جای خود یکتا و یگانه است و ناگزیر از اجرای نقشی‌ است که هستی‌ به او می‌‌دهد، این راه راز ورزی در هستی‌ است که هستی‌ پر از راز هاست و به دنبال خط خوانی است تا این راز‌ها را بخوند

رضا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:

روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
طلعت : روی ،رخسار
معنی بیت: ای معشوق، روشنایی وگیرایی ِ رخسارتو راماه ندارد توازماه نیززیباتری، گل باآن همه لطافت وزیبایی درقیاس با گل روی تو،ازگیاه نیزکمتراست.
عارضش رابه مثل ماهِ فلک نتوان گفت
نسبتِ دوست به هربی سروپا نتوان کرد
گوشه ی ابروی توست منزل جانم
خوشترازاین گوشه پادشاه ندارد
معنی بیت: گوشه ی ابروی دلکش تومنزل آسایش وآرامش جان عاشق من است. باصفاترازگوشه ی ابروی تو، حتّاپادشاه نیزندارد.
عمری گذشت تابه امید اشارتی
چشمی بدان دوگوشه ی ابرونهاده ایم
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
رخ منوّردوست به آینه تشبیه شده است. شاعربازبانی عاشقانه به معشوق بی تفاوت خویش هشدارمی دهد که هوای عاشقان خودراداشته باشد وگرنه....
معنی بیت: تا چه پیش آید وچه نتیجه ای حاصل گردد ببینیم دودِآه دل عاشق من که ازعشق تودرسوز وگدازاست با آئینه ی رخسارتوچه خواهدکرد. ای محبوب می دانی که آئینه تاب وتحمّل آه ودود دل راندارد وزودکدر وتارمی گردد پس قبل ازاینکه این اتّفاق رخ دهد دل عاشقان خودرابدست آور.
مکن کزسینه ام دودِ جگرسوز
برآید همچودود ازراه روزن
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد
"گل نرگس" درادبیات عاشقانه کنایه ازچشم معشوق است لیکن دراینجا گُستاخی نموده ودربرابرچشم معشوق دست به خودنمایی زده است.
معنی بیت: گستاخی نرگس رانگاه کن که در حضور توجرات شکفتن پیدا کرده است. نرگس عجب بی حیاییست که درمحضرتوادب رامراعات نمی کند.
نرگس طلبد شیوه ی چشم توزهی چشم
مسکین خبرش ازسر ودردیده حیانیست
دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
معنی بیت: بارها به تجربه به چشم خویش دیده ام که توباآن چشمانِ سیاه وجفاکاری که داری جانبِ حرمتِ هیچیک ازآشنایان وعاشقان رانگاه نمی داری وهمه رامی آزاری.
برآن چشم سیه صدآفرین باد
که درعاشق کشی سحرآفرین است
رَطل گرانم ده ای مُرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
رَطلِ گران : پیاله وپیمانه ی بزرگ وسنگین
مرید خرابات: ای کسی که ارادتمند خرابات ودست اندرکارمیخانه هستی.
شادی شیخی که: به سلامتی شیخی که
خانقاه: مکان عبادتگاه صوفیان، درقدیم رسم براین بوده که هرکس که دارای موقعیّت های اجتماعی بوده، عدّه ای را دورخودجمع کرده وخانقاهی برپا می نمود واز اینطریق به کسب شهرت و اعتبار ونام می کرد.
خانقاه ندارد: در بند خانقاه ونام ونشان نیست.
معنی بیت: ای کسی که دستی درخرابات(میکده) داری برای من پیمانه ای بزرگ وپُرازشراب بیاور تابسلامتی شیخی بنوشم که دربندِ خانقاه ونام ونشان واعتباراجتماعی نیست.
منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است
دعای پیرمغان وردِ صبحگاه من است.
خون خور و خامش نشین که آن دل نازک
طاقت فریاد دادخواه ندارد
دادخواه: کسی که شکایتی دارد وحق خودرامی طلبد.
معنی بیت: ای دل بی تابی مکن خون بخوروهیچ شِکوه وگلایه مگوی که آن معشوق بسیار دل نازک است و فریادهای شِکوه وگلایه را نمی تواندتحمّل کند.
حافظ اندیشه کن ازنازکی خاطریار
برو ازدرگهش این ناله وفریادببر
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هر که در این آستانه راه ندارد
آستین به خون جگر شستن: خون خوردن و خون گریستن و با آستین خود اشک خونین پاک کردن.
معنی بیت: طریق عشق طریقی شگفت انگیز ومتفاوت است هرکسی نمی تواند دراین طریق گام برداشته ویا دوام بیاورد. بگو به هرکسی که قصد دارد دراین جاده قدم بگذاردوبه سوی سرمنزل مقصود حرکت کند باید خون دلها بخورد وآنقدرخون گریه کند که ناگزیرشود باآستین خود اشک خونین پاک کند وآستین اش باخون شسته شود.
زآستین طبیبان هزارخون بچکد
گرم زتجربه دستی نهندبردل ریش
نی من تنها کشم تطاول زلفت
کیست که او داغ آن سیاه ندارد
تطاول: تعدّی وتجاوز، گردنکشی ونافرمانی،دست درازی.
آن سیاه: آن زلف سیاع
معنی بیت: تنها من نیستم که قربانیِ گردنکشی زلف توشده ودل وجانم به یغما رفته است، چه کسی سراغ داری که همانند من قربانی نشده باشد وداغ آن زلف سیاه بردل نداشته باشد؟
ززیرزلف دوتا چون گذرکنی بینی
که ازیمین ویسارت چه بیقرارانند
حافظ اگر سجده ی تو کرد مکن عیب
کافرعشق ای صنم گناه ندارد
معنی بیت:ای معشوق، حافظ اگرتوراسجده کردخُرده مگیر ،هیچ اشکالی ندارد برای کسی که طریق عشق رابرگزیده،ازدین خارج شده وکافر محسوب می شود گناه معنایی ندارد سجده کردن بربُت ازسوی کافرشگفتی ندارد.
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بَر
که دعایی زسرصدق جزآنجا نکنی

همایون در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۱:

زیبائی غزل انسان را وا میدارد که پا نویسی بر آن بگذارد مانند امضا بر تائید و پشتیبانی‌ و همراهی
این غزل چون مانیفست می‌‌ماند و فرهنگ جلالی را معرفی‌ می‌‌کند و عرفان جلال دینی را
از دل هستی‌ هر بار گوهر‌ها بیرون می‌‌آید، آنجا که دل است از شش جهت بیرون است، می‌‌توان آنرا درون نامید
به باور جلال دین خدا اگر بخوهد آشکار شود و یا اندکی آشکار شود حتما به صورت آدم نمایان می‌‌گردد و همین باور است که شادی جلال دین را دامن می‌‌زند و برای همین است که دوستان خود را اینقدر دوست می‌‌دارد

نادر در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱ - بازار شوق:

واقعا اینجوریه...
کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست
اول حبیب من به خدا بی وفا نبود
اما مگه میشه اینو به اطرافیانت بقبولونی؟.....

نادر در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹ - گل پشت و رو ندارد:

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
هنوزم بیادتم با وجود اینکه مال دیگرانی....

همایون در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۰:

آمدن و شدن از نظر جلال دین
شدن هم رفتن است و هم پیدا شدن و تبدیل است
در عالم ظاهر هر چه بزرگتر است مهم تر است ولی در عالم معنی‌ این گونه نیست
در عالم ظاهر هر چه پیدا است هست و هر چه پیدا نیست به نیستی‌ می‌‌پیوندد ولی در عالم معنی‌ این گونه نیست
سیاره زمین در دنیا بسیار کوچک است ولی از نظر کیفی شاید عظیم‌ترین بخش هستی‌ باشد
انسان به ظاهر نوعی حیوان است ولی در معنی‌ شاید بزرگترین پدیده عالم باشد
در هستی‌ هر چه به ظاهر نا پدید می‌‌گردد جایی‌ دیگر و به صورتی دیگر زنده و پویا می‌‌گردد
نمونه‌های علمی‌ تر و جدید این حکم را امروز بیشتر پی‌ برده ایم، میلیون‌ها خورشید در سیاه چاله‌ای فرو می‌‌روند جایی‌ بسیار کوچک تر از آن چه پیش از آن بودند حتی می‌‌تونیم بگوییم که در بی‌ مکانی قرار می‌‌گیرند ولی خود سیه چاله نقش مهم دیگری را بازی می‌‌کند
دایناسور‌ها رفتند جای خود را به پستان داران دادند، ارتباطات در هستی‌ ظاهرا قابل فهمیدن و دیدن نیستند زیرا بسیار پیچیده و تو در تو و گسترده ا‌ند ولی با کمک معنی‌ ها و راز ورزی انسان در حد توانائی خود آنرا درک می‌‌کند
و درک جلال دین یکی‌ از زیبا‌ترین هاست، معنا‌ها می‌‌آیند نه آنکه ما بیندیشیم آن‌ها را بلکه مانند رویا‌ها و خواب گونه ا‌ند
این معنا‌ها قبلا شی‌ و یا حیوان و یا انسان‌ها و ستاره‌ها و هر چیزی می‌‌توانند باشند و سال‌ها بوده باشند ولی امروز به صورت معنی‌ در ما کار می‌‌کنند هر چیزی که می‌‌رود مانند تیری در جایی‌ به هدفی‌ می‌‌نشیند همان گونه که همه عناصر در هم می‌‌آمیزند تا خانه‌ای برای انسان فراهم شود و جان او به دل تبدیل شود و دایره‌ها و دایره‌ها را می‌‌چرخد و بالا و بالا می‌‌رود گویی هستی‌ در خود می‌‌چرخد و می‌‌چرخد و زیبائی‌ها را از دل خود بیرون می‌‌ریزد چرا انسان این کار را نکند و زیبائی هستی‌ را بیشتر آشکار نسازد که اصلا برای همین آمده است که اینجا هییچ محدودیتی و پایانی در کار نیست
زیبائی هستی‌ این گونه آشکار می‌‌گردد و عشق اینگونه پیدا می‌‌شود وقتی همه چیز در هستی‌ در هم می‌‌آمیزد عشق پیدا می‌‌شود که همزاد و کامل کننده زیبائی است که هرگز به پایان نمی رسد که زیبائی چون نر است و عشق چون ماده
آنچه هرگز پایان نمی پذیرد و جاودانه است متممی برای خود می‌‌جوید تا فرزندی نو بیاورد
روز‌ها گر رفت گو رو باک نیست - تو بمان‌ای آنکه جز تو پاک نیست

۷ در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵:

نبدست مرغ جان را به جز او مطار دیگر
ن/ب/دس/ت=فعلات
مر/غ/جان/را=فاعلاتن
ب/ج/زو/م=فعلات
طا/ر/دی/گر=فاعلاتن

nabavar در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸:

جناب قنبریان گرامی
آنچه شما می پندارید را محترم میدارم ، ولی با شما موافق نیستم ، اول در آن مورد که رستمِ دستان را رستمِ داستان دانستید، دستان لقب زال است ، که به سحر و جادو با کمک سیمرغ دست داشته، و البته که از شما انتظاری غیر آن نمی رود که مانای دستان را ساحر و جادوگر بدانید، رستم را چون پسر زال است ، رستم دستان گفته اند ، چنانچه سام را که فرزند نریمان است ، سامِ نریمان خوانده اند. شاید { منش کرده ام رستم داستان } شمارا برین باور داشته، که البته بیتی الحاقی ست
نکته دیگر که با شما موافق نیستم در برتری دادن رستم به زال است ، که بدون زال رستمی و رخشی باقی نمی ماند، و معمولاً شاعر برای خود پهلوانی انتخاب می کند و او را به عرش اعلا می برد،
ولی گویا مولانا رستم را دست پرورده زال می بیند و جان جانان خویش را چون زال در نظر می آورد.
زال از نریمان پدید آمده و رستم از دستان .
زنده باشید

روفیا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من
***
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
این بار برداشتن ویژه آدمی ست. آدم است که بار آدم های دیگر را بر دوش می کشد. وگرنه هر ... ی حمال بار خویشتن است.

روفیا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
خواندن داستان سنت کریستوفر خالی از لطف نیست. مرد پهلوان و درشت هیکلی که به دنبال قویترین مرد جهان بود تا به خدمتش درآید. نخست فرعون سپس پادشاه تاریکی ها را برگزید ولی خیلی زود از آنها مایوس شد و به رودخانه ای خروشان رسید که پل روی آن ویران شده بود. پس به توصیه درویشی بر آن شد تا مردم را از رودخانه عبور دهد. مردان و ارابه ها و بارهایشان را بسان زنبیل جابجا می کرد. تا اینکه شبی صدای کودکی را شنید که ازو میپرسید آیا می تواند او را از رودخانه عبور دهد.
پهلوان کودک را برداشت ولی همچنان که عرض رودخانه را طی می کرد کودک سنگین و سنگین تر می شد تا جایی که بیم آن داشت کمرش زیر وزن کودک که به سنگینی جهان می نمود خرد شود.
سرانجام عرض رودخانه طی شد و پهلوان کودک را آرام به ساحل نهاد.
ندایی به گوشش می رسد که آن کودک عیسی مسیح بود که بار سنگین همه ( گناهان )؟ بشریت را به دوش می کشید و چون بازگشت تا کودک را ببیند اثری از او نبود.

اکبر در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳:

دوستان، معنی این بیت چیست؟
بدری زان کفن بر سینه بندی / خراباتی ز جانت درگشاید
در ضمن «موسیقی را با صدای کسی شنیدن» بهتر از ترجمه ی انگلیسی «تجربه کردن» نیست؟

جاوید مدرس اول رافض در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

*************************
شرح غزل شماره 177
*************************
1-نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
***
چهره برافروخت: چهره را به وسیله گلگون کردن بیاراست .
دلبری داند :راه و رسم دلبری را می داند .
نه هرکه آینه سازد ، سکندری داند :اینطور نیست که هر کس که قادربه ساختن آیینه باشد می تواند مانند اسکندر باشد.
***
تأویل عرفانی= چهره بر افروختن در تأویل عرفانی اشارت به تلبیس در زهد و ریا کاری است جهت جا زدن خود در ردیف اولیا برای جذب قلوب که مختص به مرشدان و مشایخ واقعی است نه اهل ریا و تلبیس
***
معنی معمول= نه هر کسی که چهره خود را با آرایش گلگون کرد راه ورسم دلبری را می داند ( و) نه هر کسی که به روش آیینه سازی آگاه است می تواند مانند اسکندر باشد .
**************************************
2-نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
***
طرفِ کله: یک سوی کلاه .
تند نشست : با تکبر و مغرورانه و ترش رو تند مزاج و زمخت نشست .
کله کج نهادن:طرزی از کلاه بسر نهادن که کنایه از حرکات مغرورانه و تظاهر به بزرگی کردن دارد .
کلاه داری : ریاست ، سروری، صاحب کلاهی که نشانه بزرگی و شیخوخیت اواز آن کلاه مشهوداست .
***
تأویل عرفانی= به لحاظ تعبیر عرفانی مثل بیت قبلی اشارت به تلبیس دارد.
***
معنی معمول= نه هر که کلاه خود را کج بر سر نهاد و مغرورانه با تکّبر نشست راه و رسم سروری و بزرگی را می داند .
**************************************
3-تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
***
بندگی : عبودیت خدمتکاری غلامی نوکری عبادت.
به شرط مزد:برای اجر و پاداش ومزد.
بنده پروری : مراعات حال بنده و زیر دست کردن .
***
تأویل عرفانی= بندگی و اطاعت مرشدان و اولیا بشرط مزد مکن زیرا که خواجگان و کاملان خود روش بنده پروری صوری و معنوی را میدانند.
***
معنی معمول = مثل گدایان به خاطر اجر و پاداش ، عبادت و بندگی و فرمانبرداری مکن زیرا دوست، خودش به خوبی به راه و رسم بنده نوازی و چاکر پروری آگاه است.
**************************************
4-غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
***
عافیت :سلامت ، تندرستی، و در اصطلاح صوفیه : زندگی آرام و بی دغدغه و رنج
رند عافیت سوز: زیرکی که براب قربت بخدا ،به زندگی آرام پشت پا می زند.
گدا صفتی: با ظاهری به صورت گدایان ، با داشتن صفات گدایان و تهیدستان فروتنی کردن و مانند تهیدستان متواضع بودن .
کیمیا گری داند: راه ورسم به ثروت رسیدن را می داند .
***
تأویل عرفانی= میگوید من غلام آن مرشد و شیخم که جمیع اوصاف و نعوت به رنده آتش محو و فنا از ذات خود تراشیده و سوخته باشد تا شایسسته ارشاد و تربیت مریدان باشد.
***
معنی معمول= بنده همت آن زرنگ بی پروایم که به زندگی راحت و آرام بی اعتناست و با آنکه راه و رسم به ثروت رسیدن را می داند ظاهری به مانند تهیدستان دارد.

**************************************
5- وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
***
وفای عهد : وفای کردن به عهد ، انجام دادن آنچه تعهّد شده .
***
تأویل عرفانی= وفای عهد معرفت شهودی عیانی که موقوف علیه ارشاد و تکمیل دیگران است که بقول (بلی) در ازل بستی نکو باشد اگر بیاموزی
***
معنی معمول= چه به جا و به مورد است که وفای به عهد و پیمان را یاد بگیری و گرنه به هر کس بنگری ، عهد شکنی و ستمگری از او ساخته است.
**************************************
6- بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند
***
آدمی بچّه یی : بچّه آدمی ، فرزند آدمی بچّه آدمیزادی .
شیوه پری : راه ورسم پری و جن ، کنایه از اینکه به مانند جن می تواند د دل و جان حلول کرده وانسان را دیوانه کند.
***
تأویل عرفانی= شیوه پری در اصطلاح دلربایی و جذب قلوب است که به مجرد مشاهده جمال تو بباختم دل دیوانه خود را در راه محبت تو .
***
معنی معمول= دل دیوانه را از دست دادم ( زیرا ) نمی دانستم که یک بچه آدمیزاد کار جن و پری را با من می کند .( یعنی مرا دیوانه می کند ) .
**************************************
7- هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
***
سربتراشد: موی سر را چون قلندران بتراشد .
قلندر : مجرد، بی‌قید، و از دنیاگذشته؛ درویش.
***
تأویل عرفانی= هزار نکته باریکتر از مو در مقام ارشاد و مرتبه هدایت و تربیت است که علم آن در کار و شرط است در تکمیل ،نه در ادعا وهر که سر بتراشد ارکان و دقایق قلندری و ارشاد و هدایت مضلان را نداند
***
معنی معمول= هزار معنای ظریفتر و باریکتر از مو ، در این مطلب نهفته است که نه هر کسی که موی سر خود تراشید ، به راه ورسم و آیین قلندری آگاه و واقف است .
**************************************
8- مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
***
مَدار : خط گردش ، مسیر ودور زدن .
نقطه بینش : مردمک چشم ، مرکز بینایی .
گوهر یکدانه: جواهر بی همتا.
جوهری : جواهر فروش ، گوهر فروش .
***
تأویل عرفانی= بصیرت چشم سر و چشم دل من از مشاهده جمال ذات توکه مجرد روح انسانی توست بود زیرا که قدر و مرتبه جمال ذات تو گوهر یکدانه روح مصّور است که قدر آن من مرید جوهری وقدر دان داند.
***
معنی معمول= خال تو در حکم مردمک یا حدقه چشم من است و منشأ بصیرت و مدار گردش مردمک چشم من بمدیریت از خال صورت تو ( در اثر حرکت دادن سر تو) وابسته است ، زیرا ارزش گوهر بی همتا را جواهر شناس می داند .
**************************************
9-به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
***
تأویل عرفانی= نور چهره عبارت از نور وحدت حقیقی و پرتو جمال وحدت اطلاقی است که آنرا در اصطلاح ملاحت گویند. که هر کس را آن باشد یک جهان دلها بگیرد و در تصرف خود در آرد .
ودر ارشاد آن ها مراد واقعی او هست.
***
معنی معمول= آنکس که از لحاظ قد و قامت و زیبایی چهره سر آمد خوبان زمانه شد اگر به داد دل عاشقان خود برسد همه جهان را خواهد گرفت.
**************************************
10- ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
***
لطف طبع : لطافت طبع، ذوق و ظرافت طبع وسرشت .
سخن گفتن دری : با زبان فارسی سخن گفتن .
***
تأویل عرفانی= حرف حق و حقیقیت را کسی شناشد که مدار بینش و چشم دل او و سمع او بواسطه معنویت و مشاهده انوار ذات محبوب گشاده باشد.
***
معنی معمول= آن کسی ریزه کاریها و محاسن شعر حافظ را در می یابد که اهل ذوق و ظرافت بوده و به شیوه سخن گفتن دری و و یژگیها آن آگاهی داشته باشد.
******
تهیه تدوبن :جاوبد مدرس (رافض)
*************************************
نگاهی به (شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان)
*****
این غزل همانطور که شادروان دکتر غنی قبلاً اشاره کرده اند مربوط به سالهای 765 – 767 یعنی زمان تسلط شاه محمود بر شیراز و برای شاه شجاع سروده شده و در آن شاعر ، شاه شجاع را با شاه محمود مقایسه و مراتب شیفتگی و ارادت خود را شرح و در کمال محافظه کاری شاه را اندرز داده و اورا به عدالت و دادگستری که شرط اول جهانداری است فرا می خواند شاعر شروع غزل را با تحقیر شاه محمود شروع می کند و می گوید هر گِردی گردو نیست و هر کس هم که آیینه سازشد اسکندر نمی شود واین اشاره یی است به مناره یی که در شهر اسکندریه مصر بدستور اسکندر برپا و بر بالای آن آیینه یی نصب شده بود که بوسیله آن آمدو شد در دریا را کنترل می کرده اند . ودر باره آن زیاد اغراق شده ، چنانکه می نویسند ارتفاع مناره آن سیصد گزو قطر آیینه 7 گز و محیط آن بیست و یک گز و شهر استانبول در آن پیدا بوده و حتی بوسیله این آینه آتش در کشتی های دشمن انداخته می شده است.
شاعردر بیت هفتم می گوید : نه هر که سر بتراشد قلندری داند و این اشاره یی است به طایفه یی از صوفیان که آنها موی سر وریش و ابرو وسبلت خود را می تراشیدند و چندان به آداب عبادات و رعایت زهد و تقوی مقید نبوده و می توان گفت از طایفه ملامتّیه گام را فراتر نهاده و فرق ایندو طایفه را می توان چنین تشریح کرد که ( طایفه ملامتیه عبادت خدای را به جایآورد بدون و کتمان کند و نیکو نفس و بشر دوست باشد و هیچ اظهار نکند وننمایاند ) و قلندر لُغتی که از قرن پنجم در زبان فارسی پدیدار شده اصطلاح ساختگی است که مردم بر روی درویشان افراطی سر تراشیده نهاده اند و شاعر می خواهد بگوید که قلندری تنها سر تراشیدن خلاصه نمی شود.
آنچه در مقطع غزل آمده یک مطلب اساسی است که توسط حافظ برای اولین مرتبه بازگو شده است . شاعر به تجربه در یافته بوده که غزلهای او در همه بلاد و همه اقوام ایران دست به دست می رود ولی آنها که زبانشان فارسی نیست وبه زبانی دیگر صحبت می کنند و تنها آشنایی مختصری به زبان فارسی دارند از خواندن غزلهای او به مانند فارسی زبانان لذت نمی برند و این نکته را آن زمان باز گو می کند و ما امروزه می دانیم که ترجمه اشعار حافظ برای غیر فارسی زبانان ، آن کشش و گیرندگی که در یک فارسی زبان ایجاد می شود، ندارد. در شرح این غزل اقتضاد دارد چند کلمه یی درباره ترتیب ابیات غزل حافظ و نحوه توالی آن ابیات در غزل سخنی گفته شود .
شادروان دکتر خانلری با تطابق نسخه ها این ترتیبها را ذیل هر غزل در هر نسخه آورده اند . آقای شاملو هم بنا سلیقه شخصی بعضاً تغییراتی داده اند وهمانطور که در مقدمه این فصل گفته شد این مهم بایستی به وسیله افراد صلاحیتدار و مقامات رسمی برگزیده یی انجام و پیشنهاد شود اما به عنوان نمونه ، نظر خوانندگان را به ترتیب ردیف ابیات در این غزل معطوف می دارد که هر گاه ابیات این غزل به صورت( 1، 2 ، 7 ،‌9 ،8 ،6 ،‌5 ، 4 ،‌3‌،‌10 ردیف و خوانده می شود انقطاع و گسیختگی مابین مفاد ابیات هر طرف غزل با مفاهیم پشت سر هم ، بهتر منظور و مقصود شاعر را به خواننده منتقل می سازد. در پایان ذکر این نکته به مورد است که حافظدر سرودن این غزل تحت تأثیر مثنوی شرف نامه ( اسکندر نامه) نظامی بوده وابیات زیر را در جلوی چشم خود مجسم داشته است:
نــه آیـیـنه تـنها تـو داری بدست مـرا در دل آیـینه یی نیز هست
نـــه آن شـد کـله داری پـادشـاه که دارد به گنیجنه در صد کلاه
کله داری آن شد که بر هر سری نهـد هر زمان از کـلاه افـسـری
منظور این است که حافظ داستان اسکندر نامه را خوانده و تحت تأثیر مضامین نظامی مفاد ابیات غزل خود را پرورانده است . مثلاً آنجا که حافظ می فرماید: ( وفای عهد نکو باشد ار بیاموزی ) شاعر با یک تیر سه نشان زده است : 1_ اندرز و نصیحت به شاه، 2- اشارهیی به قولی که اسکندر در آخرین نفس دارا به او داد تا سرداران خائن او را تنبیه کند . 3- گوشه و کنایی به این موضوع که آنچه در گذشته به دوستان خود وعده داده یی بهتر است به صورت عمل در آوری و این ایهامی است که به روابط بین حافظ و شاه شجاع بر می گردد . همچنین آنجا که حافظ می فرماید : ( که قدر گوهر یکدانه گوهری داند ) این ابیات نظامی را منظور نظر قرار داده آنجا که همسر دارا روشنک دختر خود را به همسری با اسکندر داده می گوید :
نگویم گرامی تر ین گوهری سپردم به نامی ترین شوهری
شه از لعل آن گوهر شاهوار به گوهر خریدن در آمد به کار
میان بسته هر یک گوهری خری خریدار گوهر بود گوهری
همچنین مفاد بیت سوم این غزل را حا فظ از نجم رازی در مرصادالعباد گرفته است آنجا که می گوید: عبّودیت از بهر بهشت و دوزخ مکن چون مزدوران ، بلکه بندگی از اضطرار عشق کن .
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان

فرشاد اشکبوس در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳:

واژه #دکتر در این سروده می تواند همان واژه "دکتر" امروزی هم باشد. مولوی به رومی و یونانی آشنا بود و در لاتین "دکتر" به چم "آموزگار ، استاد" است. همچنین این بیت مولانا اشاره به این دارد که او از ترکی اندک می دانست و چیزی دیستر از این که به آب "سو" می گفتند، نمی دانست.

امیر عشق در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن:

این جهان نیست چون هستان شده.. با این مصرع زندگی کنید.. هرجا بهتون سخت گذشت و آزرده شدید یاد این مصرع بیوفتید.

برگ بی برگی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸:

درود بر حسین آقای عزیز
باشما هم رای می بودم اگر مولانا بجای از "دستان من باشد "را او دستان من باشد سروده بود و اگر به چگونگی شکل گرفتن شخصیت رستم نگاهی داشته باشیم قطعا مرتبه و شان او را بالاتر از زال می یابیم چرا که رستم پس از عبور از هفت خان رستم دستان و یا داستان شد و او که قصد نجات کیکاووس و ایرانیان (که نمادی هستند از انسان ) را دارد از دست دیو سپید ( نماد شیطان و من متوهم ذهنی انسان ) ابتدا بایستی از شش خان که مراتب سهل تا دشواری آن را فردوسی حکیم به درستی به تصویر کشیده است با نیروی خرد زندگی و استعانت از فضای بی نهایت یکتایی ( یزدان پاک ) بسلامت عبور کند تا به مرحله اصلی که کشتن دیو سپیدنفس و آزاد کردن و سپس باز گرداندن بینایی کیکاووس و ایرانیان ( غلبه نور بر ظلمت ) برسد و رستم نمیتواند این مهم را به سرانجام برساند مگر آنکه این نیرو را از زندگی و یزدان پاک بگیرد و نه از هوای نفس و من ذهنی خود و در اینجاست که مولانا رستمی را که بر من خود اتکا کند فاقد آن دلاوری و پهلوانی دانسته و انسانی معمولی میداند و مولانا این دلیری و فربهی را در همه انسان های عاشق و بحضور رسیده و بخصوص شخص خود می بیند و از همین رو قصد نجات ما انسانها را از دست دیو سپیدنفس و بازگرداندن بینایی ما دارد .

احسان ک. در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:

تو را به خدا به سعدی رحم کنیم. نگوییم استاد، اسطوره. سعدی نیازی به این القاب ندارد، استاد و اسطوره مال آدم‌های بی‌مقدار امروزی و دور و بری‌هایشان است که با کنار هم چیدن این القاب خودشیرینی کنند و ... ارزش استاد و اسطوره را خودمان با کاربرد نابجا و مبتذل این کلمات پایین آورده‌ایم، به سعدی رحم کنیم دیگر. سعدی، سعدی است. من تا به حال نشنیده‌ام کسی به شکسپیر یا ویلیام بلیک در انگلیسی "استاد" بچسباند!

مهدی در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹:

وین حبر میرود دخان است معنی و تفسیر دقیقش چی میشه

مجید در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:

محمد عزیز
اگرچه صحبت شما راجع به مورد اشاره بودن پسران نوجوان در بسیاری از ابیات سعدی رو تایید میکنم (البته نه 99 درصد!)، ولیکن تا آنجا که اطلاع دارم پوشیدن نقاب (روبنده) در مورد شاهد مذکر تواتر نداشته. لذا گمان دارم که در این غزل معشوق سعدی زن بوده است

وحید در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵:

عرض سلام و ادب خدمت فرهیختگان گرامی
جمعی در انتساب یکی از ابیات به امام حسین ع آنچنان برافروخته شدند که ضمن تردید شدید در اینخصوص همگان را به خواندن تاریخ دعوت میکنند!! گویا در تاریخی که مد نظر ایشان است چنین واقعه ای ذکر نشده!! از این مطلب بدیهی میگذریم اما در جهت اثبات ارادت مولانا به حضرتش کافی است به یکی از اشعار ایشان توجه گردد که با توجه به آن ارتباط بیت مزبور با واقعه ی کربلا چندان خالی از وجه نیست:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی...
یاحق

۱
۳۱۱۰
۳۱۱۱
۳۱۱۲
۳۱۱۳
۳۱۱۴
۵۷۲۶