کورش در ۷ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی!
هر لحظه به دام دگری پا بستی.
گفتا: شیخا هرآنچه گویی هستم.
آیا تو چنان گه می نمایی هستی؟!
رضا در ۷ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
در مذهب ما باده حرام است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
در هر دو مصرع حرام صحیح است
حسام در ۷ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:
دقیقا منظور از این مصرع چیست؟
مستان هوا جمله دوگانهست و سه گانهست
ابی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:
@مهدی
جناب مهدی توضیح بیت "مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست / وگر کنند ملامت نه بر من تنهاست" را خواهانید.
به نظر من، منظور شاعر این است که از اینکه دیگران مرا به خاطر عشقی که به تو (معشوق) دارم، ملامت کنم باکی (اندیشه ای) ندارم، و حتی اکر مرا ملامت کنند، من تنها کسی نیستم که ملامت خواهم شد، یعنی عشاق تو بسیارند که درواقع با کنایه به جذابیت و لعبتی معضوق اشاره می کنه که فقط دل سعدی را اسیر نکرده.
مصراع دوم مرا یاد بیت زیر از حافط می اندازد:
"ببه کمند سر زلفت نه من افتادم و بس/ که به هر حلقه موییت گرفتاری هست"
ابی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:
"غلام قامت آن لعبت قباپوشم"
ب معشوق سعدی در این غزل قباپوش است، قبا تا جایی که من متوجه هستم، لباس مردانه است. اگر این مقدمه درست باشد، سعدی با صراحت تمنای وصال لعبتی را می کند که مذکر است!
اینکه به قول ادبا "شاهد بازی" در ادبیات فارسی و طبعا در واقعیت خاجی در زمانه خودش زایج بوده با همه عجیب بودنش، برای من سوال نیست.
چیزی که برای من سواله اینه که چطور جامعه مذهبی و بسته آن دوران، این را قبول میکرده که سعدی در شعر خودش به این مسیله اشاره مستقیم کنه!
از طرفی، برام جالبه بدونم در ذهن سعدی چه می گذرد؟ سعدی که اشعاری در مدح پیامبر و خلیفه و ... داره و بطور کلی، در اشعارش یک مسلمان معتقد می نماید، افشای تمایل به لعبت مذکرکه یک مکروه دینی است را چگونه توجیه می کند(یا چگونه این دو را باهم جمع می کند تا اخلاق، وجدان و اعتقاد خودش را راضی (توجیه) کند؟)
بیگانه در ۷ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۲:
بیش تر ابیاتش، بسیار زیبا...
کمال داودوند در ۷ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۱:
7954
احمد اسدی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
سلام بر دوستان
من از مصراع اول این شعر برداشتی دارم که با نحوه ی نگارش و همچنین قرائت صوتی فعلی سازگار نیست. از دیدگاه من، دو واژه ی آغازین غزل ، واژه های "جز" و "وی" که با این سبک نگارش و خوانش معنای " به جز او" را با خود دارد، در واقع با حذف فاصله بین آنها به صورت واژه "جزوی" به معنای "جزئی" (یعنی یک جزء) ، نوشته و خوانده میشود. از منظر فلسفی جزء و کل همواره با هم طرح میشوند. مولانا نیز در موارد فراوان از دوگانه "جزو" و "کل" استفاده میکند و اصولا یکی از محورهای جهان بینی او بر همین پایه سلب اصالت از جزء و وحدت نگری در یک کل استوار است. از این منظر مولانا در مصراع اول چنین میگوید:
یک جزء چه جایگاه و اصالتی دارد که کُل از طریق اجل او را در رباید؟ و در مصراع دوم میگوید که خود او (شاعر و یا مولانا) صد جان را تقدیم کل میکند. با این تعبیر فاعلِ فعل "درربودن" ، واژه "کل" هست و واژه ی "او" در مصراع دوم هم اوست. از نگاه مفهومی نیز این نگاهِ بازگشت جزء به کل، در اشاره به تابیدن و رجعت نور ماه از روزن آسیا در ابیات انتهایی نیز قابل برداشت است.
اما جدا از اینکه این برداشت از واژه "جزوی" میتواند مستظهر باشد به مفهوم کلی غزل و یا سابقه نگرش مولانا و به کاربردن دوگانه فلسفی عرفانی "جزو" و "کل"، نگارش فعلی این واژه به صورت " جز-وی" به معنای "جز او" میتواند تناقضات مفهومی و ادبیانی داشته باشد. اول اینکه اگر واژه "وی" به معنای خداوند به کار رود به جای "چه باشد" باید از "که باشد" استفاده شود. ثانیا ، در مرحله ربوده شدن از طریق اجل، بی شک این "کل" نیست که ربوده میشود، بلکه جزء به کل میپیوندد. لذا واژه "کل" در مصراع اول اشاره به هستی واحد (خداوند) دارد. با این نگاه، کلمه های "وی" و "کل" نمیتواند هر دو به معنای خداوند باشد در حالی که یکی دیگری را درمیرباید .
این برداشت من از این بیت است و البته اقرار دارم که نه بضاعتی در ادبیات دارم و نه هیچگونه آشنایی عملی با عرفان، و ای بسا که این برداشت ناصحیح باشد. صرفا ترهات ذهن من بود که برای دریافت نظر صاحبنظران و دانایان نوشتم.
Vijay Deep در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
درود بر همه دوستان ایرانی و مخصوصا بر دوست بسیار قدیم و محترم خانوم روفیا.
چه غذل شاهانه است و چه مثال علی کشیش و عظمت مولانا و زبان پارسی است.
من رابطه میان مصرعه اول و مصرعه دوم در بیت پنجم(ای جان جان) نمی فهمم..نیاز تفسیر دارم.
رضا ساقی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶:
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
"وقت گل" : موسم بـهـار
"آن به": بهتر آنست
عشرت:خوشگذرانی وخوشباشی
اهل دل:ادب دوست، صاحبدل، رندِ خوش مشرب،عاشق،عارف
بنیوشیم:نوش جان کنیم،به پذیریم،بشنوییم
معنی بیت:
حافظ دراین غزل مارادرموسم گل وبلبل،به شادیخواری وعشرت دعوت می کند. سفارش به خوش باشی وتوصیه به خوشگذرانی.
اوتاکید دارد که چون این سخن(این دعوت)از طرفِ کسیست که خود،صاحبدل وادب دوست ورند است پس بی آنکه تردیدی به دل راه دهیم،بااطمینانِ خاطر،بی چون و چرابه پذیریم وبدان عمل کنیم.
البته معنی مصرع دوّم را اینگونه نیز می توان برداشت کرد:
این سخن (دعوت به عیش وعشرت)تنها سخن من نیست بلکه این پند، سفارشِ اهلِ دل شامل:(شاعران، عاشقان،وعارفان) است بـایـد به جان و دل بشنویم و بدان عمل کنیم.
حافظ درهرفرصتی که دست داده، خاصه درفصلِ بهار،هم خود به عشرت وشادمانی پرداخته،هم دیگران رابدین کارترغیب و تشویق نموده است:
چنگ ِخمیده قامت می خوانندت به عشرت
بشنوکه پندِ پیران هیچت زیان ندارد
"عشرت"معنایِ "معاشرت"و با هم بـودن را در خود دارد ، "عشرت" شاد بـودن یک نفر به تنهایی نیست ، و میبینیم که "حافظ" نیز شادمانی و شادخواری را با دوستان طلب میکند.
امّاببینیم عشرتی که"حافظ"برای خودو دیگران طلب کرده ازچه ویژگیهایی برخوردار است وچه چیزهایی دربساط دارد:
عشقبازی وجوانی و شرابِ لعل فام
مجلسِ اُنس وحریفِ همدم وشربِ مدام
ساقیِ شکّردهان و مطربِ شیرین سخن
همنشینی نیک کرداروندیمی نیکنام
شاهدی ازلطف وپاکی رشکِ آب زندگی
دلبری در حُسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوسِ بَرین
گلشنی پیرامنش چون روضه یِ دارالسّلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب
دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
باده یِ گلرنگِ تلخِ تیزِ خوش خوارِ سبک
نَقلش از لعل نگار و نُقلش ازیاقوت خام
غمزه یِ ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکته دانی بذله گوچون حافظ شیرین سخن
بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
نیست درکس کرم ووقت طرَب میگذرد
چاره آن ست که سجـّاده به می بفروشیم
هنگامِ سروده شدنِ این غزل،گویاچرخ ِ زمانه وفق مُراد نمی چرخیده وحافظ ازاینکه دوستانِ خوش مشرب وبانیِ خیرجهت ترتیب دادنِ مجلس ِطرب وشادیخواری نداشته، ملول بوده است. موسمِ زودگذرِبهار درحالِ سپری شدن بوده وکسی آستین ِ همّت بالا نمی زده است.
ظاهراً اوضاع مالی نامساعد، ویاران نیز ناموافق بودند. ازطرفی،عشرتی که حافظ درآرزوی آن بوده، هزینه ی زیادی داشته واو به تنهایی قادربه مهیّانمودن آن نبوده است.
حافظ به ناچار فکری دیگر می کند وتصمیم می گیرد بافروختنِ سجّاده (جانماز زهد وعبادت) هزینه یِ عشرت راتامین کندو جام ِشرابی که نمادِ بی ریایی وزلالیِ باطن آدمیست تهیّه نماید.
معنی بیت: کسی ازروی کَرم و جوانمردی پاپیش نمی گذارد، کسی حسّ وحالِ عیش وعشرت ندارد وداوطلب نمی شود تابخشی ازهزینه ها راتقبّل کند. دریغاکه موسمِ فرحبخش ِبهار درحالِ گذر است واگربدین روال بگذرد هیچ فیضی نخواهیم بُرد. تنهاچاره ی کار این است که سجّاده به بازاربرده وبافروش آن عیشی هرچند اندک مهیّاسازیم.!
همانگونه که از اشعارِ حافظ استنباط می گردد، وی به عبادت ازنوعِ زاهدانه که بیشترمزیّن به رنگِ تزویر بوده باشد، چندان اعتقادی نداشته، وتنهاراهِ رسیدن به خدا را عشقبازی ومهرورزی صادقانه می دانست. می بینیم که اودر هرفرصتی،به بهانه ای،چوج حراج به سجّاده ی نماز ی که برای فریب خلق پهن می گردد می زند، خرقه ودفترشعرش رادرگِروِ باده نهاده و به میکده می سپارد وظاهرن هیچ اهمیّتی براین ابزار وآلاتِ عبادت که به عقیده ی اونمادِ ریا وسالوس هستند قایل نمی شود.!
درهمه دیرِمغان نیست چومن شیدایی
خرقه جایی گروِباده ودفترجایی
امّاحقیقتی که در وَرایِ این حراج وفروشِ سجّاده وخرقه ودفتر نهفته،بسیارعمیق ترازآن چیزیست که ازمعنایِ ظاهریِ اشعار استنباط می گردد. درست است که اوحاضربود سجّاده ی تقوا ودفتر را باجام شرابی معاوضه کند،امّا این معاوضه همه ی ماجرانبود.
به اعتقادِ دوست ودشمن، حافظ یک اندیشمندِ آزاد اندیشِ نظریه پردازدرعرصه ی رفتارهای انسانیست. او متفکّرِ روشنفکریست که نسبت به سرنوشتِ مردم، بیداری ِمردم ورهاییِ آنها از دامِ جهل ونادانی ،بیش ازهمه احساسِ مسئولیّت می نمود وبه طرقِ مختلف، در راستای آگاهی و ارتقاءِ دانش بشری می کوشید.
چنانچه ازمضامین ِاشعارِ آنحضرت استنباط می گردد، درجامعه ودوره ای که حافظ می زیسته،اختناق وخفقانِ سنگینی حاکم بوده و و زاهدانِ متظاهر وعابدانِ ریاکار، زمامِ امورجامعه را بدست گرفته وحکمرانی می کردند.آنهاهرکس راکه ازعشق سخن می گفت به تیغ تکفیر می بریده وصدایش راخفه می کردند چنانکه خودِحافظ نیزبه صراحت به شرایط آن روزها اشاره می کند:
گویندرمزعشق مگوئید ومشنوید
مشکل حکایتیست که تقریرمی کنند
بنابراین فروختن سجاده ودفتر وخرقه درراستای همان آگاهسازی وبیدارکردن مردمیست که فریب خرقه پوشان وسجّاده بدوشان راخورده وبه تقدّس آنها ایمان آورده اند. حافظ باشجاعتی مثال زدنی، هرآنچه که رنگ تقدّس گرفته را به قلمروطنزوطعنه می کشد تا مردم ساده دل وعوام شهامت پیداکرده وبه رفتارهای خود بیاندیشند. رفتارهایی که هیچ اندیشه ای پشتوانه ی آنها نیستند وتبدیل به عادت شده اند. عبادات ما و بیشتراعتقادات ما ازکودکی به ما تحمیل شده وماهیچگونه اندیشه ای برای انتخاب آنها نکرده ایم وآنها به مرور زمان تبدیل به عادت شده وتقدّس پیداکرده اند. تقدّس سبب شکل گیری تعصّب شده وتعصّب باعث کر وکورشدن ماشده است. زمانی که تعصّب دروجود کسی ریشه می زند اودیگر به هیچ وجه راضی نخواهد شدچیزی برخلاف اعتقاداتش بشنود. امّاحافظ این شهامت رادارد که هرآنچه شکستنیست بشکند وبه همه چیز چوب حراج بزند اعتقاداتی که ازگذشتگان تحمیل شده را به زیرسئوال بکشد وبه پیرامون خویش بانگاهی نوبنگرد واگرلازم باشد فلک راسقف بشکافد وطرحی نو دراندازد.
چرخ برهم زنم اَرغیرمُرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک
خـوش هواییست فرحبخش خـدایـا بـفـرسـت
نـازنینی که به رویـش مـیِ گلگـون نـوشیـم
دراین بیت نیز نکته یِ لطیفی نهفته است وآن اینکه: درطریق ومَسلکی که حافظ باجهان بینیِ خاصِ خود بنیانگذاری کرده، رابطه یِ خَلق وخالق، متفاوت تر ازسایرِمذاهب مسالک است. دراین جهان بینی، مخلوقات عاشق خالقِ خویش هستند وراز ونیازِمخلوق باخالق، به زبانِ ساده وبی آلایش ِ همان چوپانیست که حضرت موسی اورامشاهده نمود وازطرزِ حرف زدنِ او با خدا ایراد گرفت واو رانکوهش کرد.هم اوکه درزمزمه هایش، گوسفندان وبُزهای خویش را ازروی عشق واشتیاق، فدای خالقِ خودمی کرد، گیسوانِ خدا راشانه می زد وجایگاه او را آب وجارو می نمود. امّاچنانچه درادامه یِ داستان آمده،شریعتِ حضرتِ موسی،چنین رابطه ای را میانِ خلق وخالق برنتابید وبه همین سبب، رفتارِچوپان را نوعی توهین و بی ادبی قلمدادمی نمود!وباقیِ ماجرا که همگان کم وبیش اطلاع دارند.
حافظ نیز دراین بیت واکثرِغزلها،باهمان لَحنِ صمیمانه، دوستانه وباهمان بینشِ عاشقانه، باخدا بی هیچ تعارف وتکلّفی صحبت کرده ومی فرماید:
"خداوندا موسمِ بهاراست وهوا مطبوع است ولطیف،برایِ من دلبری بانازوعشوه عنایت کن وبفرست تا قبل ازآنکه فصلِ بهار درگذرد، بااوبه عیش ونوش وخوشگذرانی بپردازم."
بی تردید رفتارهاوگفتارهایِ حافظ نیز اگربامعیارهایِ شریعت سنجیده شود،(به همان سیاقِ شریعتِ حضرت موسی باآن چوپانِ ساده دلِ عاشق) درنهایت، متّهم به کُفرورزی ویا با کمی ملاحظه وتخفیف،متّهم به گستاخی وبی ادبیِ شرعی ومستوجبِ مجازات هایِ سنگین خواهد شد!
هرآنکوخاطرمجموع ویاری نازنین دارد
سعادت همره اوهست ودولت همنشین دارد
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر اسـت
چون ازین غصّه ننالیم وچـرانخروشیم ؟
"ارغنون" : سازی است بادی ، از یونان به ایران آمده و تغییراتی در آن ایجاد شده ، اصل آن "اُرگانون" بوده که یک کیسه یا "همبانه" (مشک) ـ مثل "نیهـمبان" ـ و هفت لوله (نی) داشته و در ایران بر اساس 12 مقام موسیقی قدیم 12 لوله (نی) برایش تعبیه کرده اند.
اُرگ هم از واژه "اُرگانون" گرفته شده ، و همان اُرگانون پیشرفته است ، اُرگ هم در آغاز بادی بوده و در کلیسا کشیشی که اُرگ مینواخته با پا، چرخی را که درزیراُرگ بوده میجرخانده تا مشک پـر از باد شـود و بـا دست کلیـد هایی را فشار میداده که هر کلید راه یکی از لوله ها را باز میکرده است.
"سـاز دهنی" هم نـوعی اُرگ است.
"ارغنون ساز": کسی که نوازندهیِ ارغـنـون است، کسی که ارغنون می سازد(کوک میکندومی نوازد)
"فلک": چرخ،آسمان
"ارغنونسازِفلک" : استعاره از "زُهـره" است معروف است که زهره، نوازنده و رقاصـهی مجموعه یِ چرخ فلک است.ساز دراینجاهم به معنی آلت موسیقیست وهم به معنی نوازنده،که همان زهره هست.حافظ وسواسِ زیادی خرج می کندتاکلمات را تاآنجاکه امکان دارد ووزن وقافیه وردیف اجازه می دهندازخویشاوندانِ یکدیگروازهم خانواده هاوهم معنی هاانتخاب کندوموسیقی کلمات نیز دربهترین شکلِ ممکن تولیدشود. این بیت را دوباره مرور کنید، کلمات: (ارغنون،ساز،رهزن،اهل هنر،غصّه، نالیدن، خروشیدن) همه ازیک جنس واز هم خویشاوندانِ یکدیگر هستند ودرموضوعِ موسیقی، معنی تولیدمی کنند وباهمدیگر مشارکت دارندتا آهنگی گوش نواز بنوازند. یکی ازوجهِ تمایز حافظ ازدیگرشاعران، همین ویژگی وسلیقه ی حافظانه هست.
رهزن سه معنی متفاوت داردحافظ باتوانمندیِ اعجازآمیزِخودهرسه معنی رامدنظرداشته وبه زیبایی برداشت کرده است :
1- : دزد، راه زن ، غارتگرکه با ایـن معنی؛منظوراز: "ارغـنـون سازِ فلک" خـودِآسـمـان رانیزدربرخواهدگرفت.ومعنی مشابه این بیت راتولیدخواهدنمود.
آسمان کشتیِ ارباب هنر میشکند
تکیه آن بـه که بَر این بَحرِ معلّق نکنیم.
2-: گـمـراه کـنـنـده ، فریبنده ومنحرف کنندهی دل،ازراه به دَربُردن. بااین معنی نیز،معنیِ مشابهِ بیت:
خالِ مشکین که بدان عارض گندمگونست
سِّرآن دانه که شد رهزنِ آدم بااوست راایجادمی کند.یعنی اسرار آن دانه ای که دربهشت، آدم راگمراه نمود وازراه به درکرد درخال مشکین صورت تونیزنهفته هست.
3- راه زن : "راه" آهنگ و مقام در موسیقیِ سنّتی،صوت وآواز،
"زن" زننده، نوازنده یِ آهنگِ راه
نمونه دراین معنا:
"راهی" بـزن که آهی بَر ساز آن توان زد
شعری بخوان که بااورَطل گران توان زد
پس "رهـزن" یعنی راهزن به معنای نـوازنـده یِ مقامِ راه ،"زهـره"دراینجا نـوازنـدهی اهـل هنر است"
بگذریم...
مـعـنـی بیت :درادامه ی بیتهای قبلی،همچنان اوضاع برای شاعر نامساعدبه پیش می رود. زهـره که نوازنده ی چرخ فلک است وهمگان(به جزاهل هنر) به رایگان ازاوبهره مندمی شوند، تیره بختی ببین که دراین پریشان حالی، رَهزنِ اهل هنر(به معنای غارتگر) نیزشده وبرملالتِ دل افزوده است.
پـس چرا از این غصـّه ننالیم؟ چگونه ضجّه نزنیم ودَم بر نـیـاوریم؟ (چون ننالیم وچرانخروشیم؟)تـأکـیـدی برای اثباتِ ملال انگیزبودنِ شرایط،وایجادِحق برای نـاله کردن و فریـاد زدن است ومعنای "بایدناله وفریاد کنیم" رامی رساند.
به بیانی دیگر:
آنهاکه توانِ مالیِ کافی برای مهیّانمودنِ بساطِ عشرت وامکانِ پرداختِ هزینه یِ مطرب راندارندبناچاراز "زهره" که رایگان می نوازد استفاده میکنند، بدطالعی نگر که ما درچنین شرایط نامساعد،اززهره هم نمی توانیم استفاده کنیم.برداشتهای متفاوت باتوجه به معناهای متفاوتِ "زهـره":
1- زهره هم که مـارا(اهل هنر را)ازراه به دَرکرده و گـمـراه میکنـد!
2-زهره هم که خود هنرمند است زهره رقّاصه ونوازنده ی فلکی ست و باید بیشترهوای هنرمندان را داشته باشد، برعکس همچون راهزنان، برقافله ی هنرمندان می زند! دزدِراه و غارتگراهل هنرشده ومشکلاتِ مارادوچندان نموده است.
3-زهره هم باآهنگ ولَحنی(مجازاًغم انگیز ودلگیر) که می نوازد، بیشترمارادرحُزن واندوه فرومی برد،پس چراننالیم وفریادبر نیاوریم؟
حافظ تعمداً با هنرمندی، هرسه معنارادر درنظرگرفته ودر هم آمیخته است تااندیشه یِ مخاطب به چالش کشیده شود ودامنه یِ معنی،هرچه بیشترگسترده ترگردد.
برداشت های متضاد و متفاوت،نه تنهااشکالی نداردبلکه یکی ازجاذبه ها وزیباییهای ادبی ِ آن نادره گفتارشیرین سخن است.درطول تاریخ هیچ شاعری نتوانسته به اندازه ی حافظ،لطایف وظرایفِ ادبی رااین چنین هنرمندانه، درلفّافه یِ ایهام وابهام وطنزوطعنه، پیچیده وباطعمی دلپذیروصدالبته گونه گون ومتضادبرای تشنگان دانشِ ادب ومعرفت به یادگار گزارد.
چنانکه خودفرماید:
نه هرکونقشِ نظمی زدکلامش دلپذیرافتد
تَذروطرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
گـُل بـه جـوش آمد و از مـی نـزدیـمـش آبــی
لاجـرم ز آتـش حِرمان و هــوس میجـوشـیـم
همچنان شاعر دراین حسرت غوطه وَراست که موّفق نشده درایّامِ گل وبلبل،به شادخواری پردازد وباباده یِ گوارایی غبارِملالت ازدل بشوید.
"به جوش آمدنِ گل" یعنی گل شکفته شد،منظورازگل بیشترگل سرخ است.
گل سرخ وقتی کاملاً می شکفد وبازمی شود، سرش به اصطلاح همانندِ آدم ِمست،سنگین می گردد، اینطرف و آن طرف میرود ، مـثـل اینکه مدهوش و گیج شده باشد، دراینصورت باید آب به صورتش زد تـا به هوش آیـد وسرِحال وشاداب گردد.
به جوش آمدن به معنای "پای به دنیای هستی گذاشتن هم هست".
"از می نـزدیـمش آبی" یـعـنی افسوس موفق نشدیم در کنار گل سرخ که شکفته وسرمست شده، شرابی بنوشیم وجرعهای ازشراب را هم بـر صورتِ گل بپاشیم تااونیزاز خمودگی وگیجی درآید وسرحال وبانشاط باشد.
اززمانهای بسیارقدیم، به بنابه دلایل نامعلوم،رسم بر این بوده که کسانی که بساط عیشی برپامی کردند وشرابی می نوشیدند،جرعه ای نیز به خاک می ریختند. حالادلیش هرچی باشد، رسمی بوده که تازمانِ شاعر پای برجابوده است وقصددارد باریختنِ مقداری می رویِ گل،هم اوراشاداب ترکند وهم آن رسمِ رارعایت کروه باشد.
البته گویا این رسم مختصِ ایرانیان نبوده ودرسایر نقاطِ جهان نیز دیده شده است.چنانکه گویندهنگامی که جام شوکران(شراب آلوده به زهر) را که میآورند،تاسقراط باخوردنِ آن به زندگی خودپایان دهد، سقراط در کمال متانت و بیآن که دستش بلرزد یا رنگش بگردد جام را گرفت واین درخواست راازمامورین کرد :
آیا از این شراب اجازه دارم جرعهای بر خاک بیفشانم؟.....سقراط پس ازموافقتِ مامورین جام راکج کرده جرعه ای برخاک ریخت سپس باتمام قدرت جام راسرکشید.........
حافظ درجاهای دیگر نیز به این رسم اشاره کرده است:
فرشته عشق نداندکه چیست ای ساقی
بخواه جامِ گلابی به خاک آدم ریز
ویا
اگرشراب خوری،جرعه ای به خاک افشان
ازآن گناه که نفعی رسدبه غیرچه باک؟
شایدازآنجاکه آدمی ازخاک آفریده شده و بازگشتش نیز به خاک است،جرعه ای از شراب رابه احترام درگذشتگان،که دستشان ازدنیا کوتاه شده، به خاک می ریخته اند،همانگونه که امروزه نیزدرسرمزار مردگان، آب ریختن روی قبرمرسوم است. بااینکار ضمن یاد آوری از آنهابه خودشان نیزاین تذّکر رامی دهند که:"هرکه را خوابگه آخردوسه مشتی خاک است" تاباغرق شدن درمسایل روزمرّه، از اینکه بایدروزی این دنیا را برای همیشه ترک کنندغافل نشوند.
"لا جـَرَم":به نـاچـار
"حـِـرمـان" : محرومـیـت ، بـهـرهمـنـد نـبـودن ، نـداری
"هـوس" :تمنّای دل، خواهش نـفـس
"آتش حرمان و هوس" : اضافهی تشبیهی است، محرومیت و هوس به آتش تشبیه شدهاند.
"میجوشیم": کنایه از پـریـشـانی و اضطراب وسوختن درآتش است.
مـعـنـی بـیـت : بـهـار آمـد و گل رویید و شکفت و مـا در کنار گل شرابی نـنـوشیـدیـم ونتوانستیم قطره ای نیز برچهره یِ گل بپاشیم. نـاگـزیـر از داغ محرومیت وازاینکه خواهش دل برآورده نشد درآتش این حسرت می سوزیم ومی سازیم وپـریـشان خـاطـرو مضـطـرب وملولیم.
بهارمی گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم وحافظ هنوز مِی نجشید
مـیکـشیـم از قدحِ لاله شـرابی موهوم
چشم بَد دورکه بی مـُطرب و می مـدهـوشیم
"کـشیـدن" : نـوشیـدن
"دُرد کشی"نیزکه دراشعار حافظ مطرح شده به معنایِ دُردنوشیدن است.ّ "دُرد" شرابِ ته نشین شده است که بیشتر تهیدستان می نوشیدند چون قیمتِ آن کمترازشرابِ زلال بوده.
امـروزه به جای کشیدن "سـر کـشیدن" می گویند همان نـوشیـدن است.
"قَدح" : جـام شراب
"قدح لاله" : اضافـهی تشبیهیست،لاله به شکل جام است وچون رنگ آن سرخ است.گویی که جام پرازشرابِ سرخ است. درادبیات ما،یا جـام شـراب بـه لالـه تشبیه می شود،یـا بالعکس ؛ لالـه به جام شراب تشبیه می گردد.
"موهوم" :خیالی،ازرویِ توّهم
"چشم بَد دور" : چشم بد دور بادا، انشااله چشم شور وتنگ نظر بی اثر باشد. این عبارت یک دعایِ پیشگیرانه هست.هرگاه اتّفاقِ خوبی برای کسی رخ داده باشد یاچیزی با ارزش وقابلِ توّجهی خریداری کرده باشند،این دعارابه امیدِآنکه پیشاپیش، بدیِ چشمِ بَدنظران راخنثی سازند می خوانندواسپندمی سوزانند.
درباورهای مردمِ عوام، بعضی از افراد "بدچشم" هستند. یعنی اگر به یک فردخوش قدوقامت وخوش سیما، نگاه کنند یا شاهدِاتّفاق افتادنِ توفیقی جالب توّجه، برای کسی بوده باشند،به احتمالِ زیاد طولی نخواهدکشیدکه حادثه ی ناگوار یا خسارتی به بارخواهد آمد وشیرینیِ آن توفیق رابه کامِ آنها تلخ خواهدکرد.
حافظ دراین بیت به طعنه وازروی طنز وتمسخر ازاین دعا استفاده کرده است. اوضاع برایِ حافظ بقدری دلگیر ودوراز انتظار نامساعداست که ازرویِ استیصال و درماندگی، خودش راموردِ تمسخرقرارمی دهد تامگراندکی ازغمِ دل بکاهد.واین درس زیباییست که حافظ بارندی به مخاطبین خودش اهدا می کند.اوبه مایادآوری می کند که درشرایطِ استیصال ودرماندگی،بااندکی تغییر دادنِ زاویه ی نگاه،مشکلات رنگ می بازند واوضاع بکلّی تغییرمی کند. سهراب یادش بخیرچه زیبامی گوید:
"....دیده هارابایدشست جور دیگر بایدنگاه کرد..."
"مدهوش" : مـسـت
معنی بیت : حال که توفیقِ عشرتِ واقعی نصیب مانشد،درعالمِ وَهم وخیال، ازحسرت واندوه،به گلِ لاله خیره مانده وآن رامثلِ جام پرازشرابی می بینیم،ذوقی به دلمان می نشیند،جام شراب را بامیل واشتیاق برداشته و سرمی کشیم وسرخوش وسرمست می شویم.عجب عشرتی داریم.! ....
نکند کسی "بَدچشم وبدنظر"این توفیقِ عظیم وعیش وحال ما را ببیند واز حسودی،چشم بزند وبساطمان راخراب کند! خدایا چشمِ بَدرا از مـا دور ساز، ما عیشِ بسیار جالبی داریم، چه بساکسانی ببیند وازحسودی خوشیِ مارا برنتابندو چشم بزنند.!! مابدون هزینه کردن، بدون خریدنِ شراب، چه آسان مشغول عشرت شدیم!بی می و مطرب وموسیقی، باهیچ و دستانِ خالی، خوشی می کنیم وسـرمـست هستیم!.
بی باده بهارخوش نباشد
گل بی رخ یار خوش نباشد
حافظ این حالِ عجب باکه توان گفت که ما
بلبلانیم کـه درموسم گل خاموشیم
طبقِ روالِ همیشگی،حافظ دربیتِ پایانی خود راخطاب قرار داده ومی فرماید:
درموسمِ بهار،مابااین اشتیاقِ فراوانی که داشتیم،بعدازتحمّل ِانتظاری طولانی، وقتِ خوشِ جوششِ گل فرارسید،امّابخت مساعدت نکرد وماناباورانه ازعیش و عشرت بازماندیم، حال وروزِعجیبمان را به کسی هم بگوییم،کسی باور نمی کندکه ما اینچنین ازبدبیاری، محزون و دلشکسته، ازعیش وعشرت محروم ماندیم وبهارِ فرح انگیز رانتواستیم دریابیم واززیباییهای بهاربهرمندگردیم.
دریغابهاربه سرعت سپری خواهدشد،درحالی که ما همچنان بااندوه وغصّه هایمان درگیرهستیم.اینک حالِ ماشبیهِ حالِ آن بلبلانیست که درموسمِ گل وهوایِ لطیف، خموش وملول، سردرزیرِبالهایِ خویش فرو برده ومیلی بر آواز خوانی ندارند.
"بلبلان" به غزلخوانی شهرت دارنددراینجا استعاره از "شاعران" است که به سببِ ناموافق بودنِ بخت وناسازگاریِ زمانه،طبع جوشانشان خشک وخاموش شده است.
در دلِ آخرین مصرعِ این غزل، درپرتوِ شیوایی ورساییِ کلام وصنایع لفظی، تصویرِی زنده وزیبا،امّاحُزن انگیز در پرده یِ خیال می نشیند. تصویری که ما رابه دوردست هایِ جنگلی سرسبز ورازآلود دربهاری طَرب انگیزمی کشاند، لَختی پایِ درختی می نشاند،ومارادرمرثیه ی خاموشیِ بلبلان،بادرختانِ سوگوارشریک می سازد....
سَزَدم چوابر بهمن که براین چمن بگریم
طَرب آشیان بلبل بنگر که باغ دارد !
رحیم غلامی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۱۷:
سلام. منظور شاعر، ملکشاه و دستور (وزیر) او نظام الملک است و اشاره کرده که وزیر ملکشاه به دستور خود وی کشته شده
میثم سعدی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹:
مثلا به یک زن بگیم که تو از محبت و عشق و احساسات دم
میزنی اما میترسم از مرد کمتر آیی. این در حالیست که
محبت و عشق و احساساتِ زنان فراتر از مردان است.
میثم سعدی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۸:
مثلا به یک زن بگیم که تو از محبت و عشق و احساسات دم
میزنی اما میترسم از مرد کمتر آیی. این در حالیست که
محبت و عشق و احساساتِ زنان فراتر از مردان است.
میثم سعدی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۳۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۸:
درود.
شاید گمان کنید مصرع پایانی توهینی باشه، اما
حضرت سعدی در اینجا به زنان توهینی نکردند،
بلکه زمانی که میگه میترسم از زن کمتر آیی، به زور و
توانایی و مردانگی مردانی اشاره دارند که در وجودشان
نیست. یعنی زن همان در زنی خودشه، اما تو در مردی خودت
نیستی. امروزه هم از این گونه مردان کم نداریم که ادعای
مردانگی و زور و توانایی میکنن، اما در وجودشان نیست.
مثلا به یک زن بگیم که تو از محبت و عشق و احساسات دم
میزنی اما میترسم از مرد کمتر آیی. این در حالیست که
محبت و عشق و احساساتِ زنان فراتر از مردان است.
مانا باشید.
میثم سعدی در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹:
درود بر وفایی.
چامهسراهایی هستند که بر همجنس خود تاختن.
چه سرپوشیدگان مرد بودند
که گوی نخوت از مردان ربودند
تو با این مردی و زورآزمایی
همی ترسم که از زن کمتر آیی
سعدی، مواعظ، مثنویات شماره 8
مثلا حضرت سعدی در اینجا به زنان توهینی نکردند،
بلکه زمانی که میگه میترسم از زن کمتر آیی، به زور و
توانایی و مردانگی مردانی اشاره دارند که در وجودشان
نیست. یعنی زن همان در زنی خودشه، اما تو در مردی خودت
نیستی. امروزه هم از این گونه مردان کم نداریم که ادعای
مردانگی و زور و توانایی میکنن، هم در وجودشان نیست.
مانا باشید.
مجید میرزازاده در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۷۸ - حدود لحسا:
ناصر خسرو در ابتدا گفته که سردشان شده بود و قطعا وارد درگاه حمام که شدند که گرمتر از بیرون بود خوشحال و گرم شدند ولی صاحب حمام راهشان نداد. لذا پس از بیرون آمدن یشتر سردشان شده بود پس باید با شتاب می رفتند تا گرم شوند!!
سینا در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی:
Sousan Fatai
تصور میکنم منظور تاج پادشاه باشه.
نادر.. در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:
جزو من از کل ببرد
چون نبود درد مرا..
تماشاگه راز در ۷ سال و ۴ ماه قبل، سهشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵:
معانی لغات (215)
مَشغله:هنگامه، جار وجنجال ، داد وفریاد ، قیل و قال.
جوش: ازدحام ، انبوهی.
مَشعَله: قندیل، شمع دان با شمع روشن ،مونث مشعل، شعله دان.
حدیث عشق:حکایت و داشتان عشق ، سخن عشق.
مستغنی: بی نیاز.
دف : دایره، عَرَبانه، آلت موسیقی پوستی کوبهیی.
خروش وولوله: بانگ و فریاد ، جوش وخروش.
مباحث: جمع مبحث،گفتگو،مذاکره ،موارد مورد بحث و گفتگو.
حلقه: دایره ، مجلس دوستانه که گرداگرد هم می نشینند.
ورای: فراتر از ، بالاتر از.
قال وقیلمسئله: گفتگو و بگو مگو بر سوال مورد بحث
کرشمه: ناز و غمزهو عشوه گری با حرکات چشم وابرو .
به شکربود: سپاسگزار بود.
نامساعد: ناسازگار.
قیاس: سنجش.
جاودانه مست: جادوگر مخمور، افسونگرمخمور.
ساحر: سحر کننده، جادوگر .
سامری: نام یک نفر از بنی اسرائیل که در غیاب چهل روزه موسی به کوه طور رفته بود گوسالهیی زرین ساخت ودر درون آن لوله هایی گذاشته بود که با نسیم ملایم صدای گاو می کرد و قومی به او گرویدند .
در گَلَه: در خیل ، جمع ، رمه ی چهار پایان ، اَبو ابجمعی
.در گِلَه: اظهار دلتنگی ، شکایت، اظهار نارضایتی ودلخوری.
اختر: ستاره، در اینجا به معنای ستاره بخت و اقبال نگاه.
نظر:در اینجا منظور اصطلاح نجومی به معنای مقارنه است که دوستاره در چند حالت می توانند در یک برج و یک درجه روبروی هم قرار گیرند و هر حالت را معنا و اثریاست. 1
و2 حالت تثلیت و تسدیس که علامت مودت اند.
3و 4 حالت مقابله و تربیع که علامت و نحسی اند و مقابله تمام دشمنی کامل و تربیع نیمه دشمنی و خصومت است.
مقابله: رو در رو، توضیحاً مقابله ماه وخورشیدیعنی هرگاه فاصله این دو نیمی از فلک باشد آن را نیز مقابله گویند.
…دوش – میانماه ورخ یار من مقابله بود: میان ماه و چهره خورشید مانند محبوب من دیشب حالت مقابله ورودرویی و رقابت قرار داشت .
حوصله: چینه دان مرغ ، سنگدان مرغ.
تنگ حوصله:کم حوصله ، کنایه از کم ظرفیت بودن ، ناشکیبا.
معانی ابیات غزل (215)
(1) پروردگارا! سحر گاهان در کوچه میکده چه هنگامه وخبر بود که انبوه زیبارویان و ساقیان با شمع و شمعدان از دحام کرده بودند . (2) (بازگویی) داستان عشق که از حرف و صدابی نیاز ( وبه عهده نگاه واشاره ) است ، با دف ونی وداد و فریاد همراه است. (3) مذاکراتی که در آن جمع شوریدگان آشفته حال ، جریان داشت بالاتر از گفتگوهایی بود که در مدرسه بر سر مسئله یی در می گرفت. (4) دل، از عشوه گریهای ساقی راضی و سپاسگزار، ولی از ناسازگاری بخت خود ( که به وصال او نرسید) اندکی گله مند بود. ( 5 ) در آن چشم جادوگر مخمور خیره شده در یافتم که هزارن جادوگر امثال سامری، در خود جمع دارد.(6) به او گفتم بوسه یی بده! خندید و گفت از کی؟ میان این کارها معمول بوده است؟ ( 7) از اقبال خود چشم انتظار نگرش فرخنده و افتخار آمیزی دارم، چرا که ( خوشبختانه) میان ماه وآسمان و چهره خورشید مانند محبوب من در شب پیش حالتِ رودر رویی و رقابت بر قرار شده بود.
(8)افسوس که دهان یار که داروی درد حافظ را با خود داشت به هنگا بخشش و جوانمردی چه قدر تنگ و کم ظرّفیت بود !
شرح ابیات غزل وزن غزل(215)
مفاعلن فعلاتن فعلاتن مفاعلن فعلات
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون مقصور
*
نویسنده این سطور از ایهامات این غزل چنین برداشتی دارد که این غزل پس از یک شبنشینی و حضور در مجلس شاهانه شاه شجاع ، در آن سالهای اولیه که میان حافظ و شاه روابط حسنه بر قرار بوده است سروده شده و شاعر با زبان ایهام و وتعبیر ، شرح آن مجلس را می دهد و می گوید که خدایا دیشب چه شبی بود که شاهد و ساقی و شمع وشراب و همه چیز در آن جمع و در میان آواز دف ونی و موسیقی امکان بر قراری روابط عشق وعاشقی وجو داشت و صحبتهایی که می شد غیر از صحبتهایی بود که در گوشه مدرسه به صورت مباحثه انحام می شود .
از بیت چهارم به بعد چنین توضیح می دهد که هر چند از ادا و اطوار ساقی خوشحال و راضی بودم اما از اینکه بخت یاری نکرد تا اورا ببوسم از او گله داشته و در آنحال در چشمان او به دقّت نگاه کردم و چنین در یافتم که گویی هزار نفر ساحر و و جادو گر مثل سامری را در آن پنهان کرده است . باری به او گفتم یک بوسه بده، گفت از کی تا به حال این کارها میان ما معمول بوده است؟ و من از اینکه صورت خورشید مانند محبوبم به رقابت و چشم و هم چشمی و رودر رویی با ماه آسمان بر خاسته بود حس افتخار و پیش بینی پیش آمد سعد ، برای خود دارم .
آنگاه شاعر در بیت آخر حرف اصلی و نظر خود را به صورت سر بسته باز گو می کند . به این معنا که گویا از طرف شاه حواله وجهی در آن مجلس به او داده می شود که یا وظیفه ماهیانه و یا حالت بخشش داشته و مقدار آن در نظر حافظ ناچیز جلوه کرده است و او در کمال مهرات به شاه می فهماند که دهان شاه که چشم امید من به ان دوخته شده بود تا در حق من دستور مساعدت کلی صادر کند به موقع بخشایش و دادن دستور صِلَه چقدر تنگ و کم ظرفیت بود !
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی
محمدرضا در ۷ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲: