گنجور

حاشیه‌ها

رضا ساقی در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:

زدر درآ و شبستان ما منوّر کن
هوای مجلس روحانیان معطّر کن
شبستان:خوابگاه،دراینجا خوابگاه نیست بلکه محفل عاشقان است که درنبودِ معشوق به تاریکخانه ای مبدّل شده است.
منوّر: نورانی
مجلس روحانیان: محفل عاشقان واهل شعروادب و معنویّت.
معنی بیت: بیا که بی حضورگرم ونورانی تو محفل عاشقانت به تاریکخانه ای مبدّل شده است بیا ومحفل مارانورباران کن بیا تافضای محفل عاشقانت به بوی جانبخش تومعطّر گردد.
بیا به شام غریبان وآب دیده ی من بین
بسان باده ی صافی درآبگینه ی شامی
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله‌ای بدهش گو دِماغ را تر کن
فقیه: عالم دینی
دماغ را تَرکن: خشکه مغزی رابانوشیدن مِی برطرف کن وانعطاف داشته باش، باطراوت باش، ضمن آنکه خشکه مغز به دیوانه می گفتند حافظ به طعنه وطنز می فرماید باده بنوش تاعاقل شوی تودیوانه ای که منع عشق می کنی.
معنی بیت: اگرفقیه تورانصیت کرد وتوراازعشقبازی منع نمود یک کاسه شراب به اوبده وبگو بنوش تا برسرعقل بیایی بنوش تاشاداب وباطروات گردی.
ظاهراً درجایی دیگرکسی به این فقیه موردنظرحافظ مِی تعارف کرده ودماغش ترشده بوده که این فتوای جالب راصادرکرده است:
فقیه مدرسه دی مست بود وفتوی داد
که مِی حرام ولی بِه مال اوقاف است.
به چشم وابروی جانان سپرده‌ام دل وجان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
طاق: ،سقف منحنی وقوس دار ،‌ کنایه از قوس وکمان ابرو.
مَنظر: نظرگاه، کنایه ازچشم جانان.
معنی بیت: به کیفیّتِ چشم وکمان ابروی معشوق دل باخته وجان سپرده ام بیا بیا توهم قوس وکمان دلکش وچشمان افسونگر معشوق مرا تماشاکن
پیش ازاین کین سقف سبزوطاق مینابرکنند
مَنظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
ستاره ی شب هجران نمی‌فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مَه برکن
ستاره ی شب هجران: آسمان شب عاشق نیزهمانند خانه اش درنبودمعشوق تاریک است وستاره هانیزنورافشانی ندارند.
چراغ مَه بَرکن: چراغ روی ماهت رابرافروز خودرا بنما
معنی بیت:درفراق توحتّا ستاره هانیزهیچ نوری نمی فشانند آسمان شبم تاریک است عنایت کن به بام بارگاه خویش برآی وچراغ رخسارماهت راروشن کن
فروغ ماه می دیدم زبام قصراوروشن
که روازشرم آن خورشید بردیوارمی آورد
بگو به خازن جنّت که خاکِ این مجلس
به تُحفه برسوی فردوس وعودمِجمر کن
خازن: خزینه دار، نگاهبان خزینه
جنّت: بهشت
به تحفه:، به عنوان هدیه
فردوس: بهشت
مِجمر:آتشدان، عودسوز
معنی بیت:به نگاهبان بهشت بگوکه ازخاک محفل عاشقان که ازگذرمعشوق معطّرشده به عنوان هدیه به بهشت ببر وبه جای عود درآتش دان بسوزان تابهشت خوشبو گردد.
باهمه عطردامنت آیدم ازصباعجب
کزگذرتوخاک رامُشک خُتن نمی کند
از این مُزوَّجَه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه ی صوفی وَشم قلندر کن
مُزَوَّجَه: نوعی کلاه قدیمی که میان رویه و آستر آن پنبه می‌دوختند؛ مزدوجه. کلاه مخصوص درویشان و صوفیان.
خرقه: لباس صوفیان
نیک به تنگ آمدن: کامل به ستوه آمدن وبیزارشدن
کرشمه: حرکات دل‌انگیز چشم و ابروی دلبران،عشوه
قلندر: رهاشده ازقید وبندها.
صوفی وش: صوفی مانند. بنظرمی رسد دراصل، صوفی کُش بوده واحتمالاً به اشتباه صوفی وش ثبت شده است.چراکه حافظ دراینجا ازخرقه ی صوفیگری به ستوه آمده وقصد دارد به بهانه ای ازاین قید وبندِ لباس وکلاه خلاص گردد.
کرشمه ی صوفی کش: عشوه ای ویرانگر ازجانب دلبر که می تواند صوفی متعصّب رانیزازراه بدرکند طوری که حاضرشود دست ازصوفیگری بردارد.
معنی بیت: من ازاین لباس صوفیگری وکلاه وخرقه بیزارم ای معشوق نازوعشوه ای بکن به من انگیزه ای بده تابتوانم ازشرّ این خرقه وکلاه راحت شوم به من کمک کن صفتِ صوفیگری رااز بین ببرم ومثل یک قلندرازقید وبندها رها شوم. (ازآن عشوه بکارمن ببند که مُفتی وصوفی وزاهد را ازپای درمی آورد)
آن عشوه دادعشق که مُفتی زره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذرگرفت
چو شاهدان چمن زیردستِ حُسن تواند
کرشمه بر سَمن و جلوه بر صنوبر کن
شاهدان: زیبارویان،دراینجاکنایه ازهمه ی درختان وگلهای زیبایی باغ وگلشن که هرکدام باویژگی خاصی دلبری می کنند لیکن به دلبریِ معشوق حافظ نمی رسند وهمگی فرمانبرداراوهستند.
"چمن" کنایه ازدنیا، بانظرداشت این کنایه، زیبارویان نیزهمان دلبران ودلسِتانان هستند که درعشوه وکرشمه دستی برآتش دارند لیکن نمی توانند با معشوق حافظ رقابت کنندهمگی زیردست وفرمانبردارند. حافظ بابکارگیری هنرمندانه ی چمن وکنایه آمیز دارکردن واژه ها، همه ی زیبارویان دنیا ودرختان وگلهای زیبا رابه قلمرو فرمانروایی معشوق خویش کشیده وبه خدمت گرفته است.
کرشمه: ناز و عشوه.
معنی بیت: حال که همه ی زیبارویان زیردست توهستند وتوفرمانروای مطلق عرصه ی زیبایی هستی کرشمه ای به سمن وصنوبرکن تاهمه بدانندکه هیچ زیبارویی نمی تواندباتوبرابری کند.
کرشمه ای کن وبازارساحری بشکن
به غمزه رونق وناموس دلبری بشکن
فضولِ نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
فضولِ نفس: ازنظرگاه حافظ، آدمی دونوع ندای درونی دارد یکی دلسوزانه انسان را به عشق وعیش وعشرت دعوت می کند(سروش) دیگری بیهوده گوی است ومدام ملامت می کندو ازباده نوشی وعشقبازی ایرادمی گیرد(نفس فضول واهریمنی)
درراه عشق وسوسه ی اهرمن بسیست
پیش آی وگوش به پیغام سروش کن
معنی بیت: ای ساقی ،نفس ِ فضول، دایم درحال ملامت کردن وایرادگرفتن است تودر گردش جام تعلّل مکن گوش به بیهوده گویی نفس ِفضول مده ومی به ساغرکن.
چه ملامت بُوَدآن راکه چنین باده خورد؟
این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست
حجابِ دیده ی ادراک شد شعاع جمال
بیا و خرگه خورشید را منور کن
حجاب، پوشش، روبند
ادراک: ،قوه ی درک وفهم،دست یابی به چیزی، رسیدن
شعاع: پرتو ونور،خط روشنی ازمرکزروشنایی تانقطه ی دیگر
جمال: زیبایی،نیکوصورتی وخوشگلی. دراینجازیبایی ِ رخسارمعشوق همانندآفتاب پرتو وشعاعی دارد. شعاعی که مثل حجاب عمل می کند و چشم عاشق رامی بندد. همانطورکه نور خورشید چشم آدمی رامی بندد.
معنی مصرع اوّل: چشم ما ازشعاع آفتابِ زیبایی رخسارتو بسته می شود ونورشدید زیبایی تو (وقتی که مثل خورشید ازما دورهستی) چشمانمان رامی بندد ومانع ازدیدن تومی شود.
خرگه: خرگاه، چادر وخیمه ی بزرگِ دایره ای شکل ، کنایه ازچشم است. چشمی که دایره ای شکل است ومحل نشستن معشوق. شاه نشین چشم عاشق، تکیه گاه وخانه ی معشوق است.
"خورشید" درمصرع دوّم کنایه ازرخسارنورانیِ معشوق است.
منوّرکن: نورانی کن
معنی مصرع دوّم: بیا وباآمدنت وبانشستن درشاه نشین ِچشم ما، چشم ما راکه بسته شده نورانی کن (خرگاه خورشید را که همان چشم ما وبه عبارتی خانه ی خودت هست ) روشن کن.
رواق منظرچشم من آشیانه ی توست
کرم نما وفرودآ که خانه خانه ی توست
طمع به قندِ وصال تو حدّ ما نبُوَد
حوالتم به لبِ لَعل همچو شکر کن
حوالت: ارجاع دادن، واگذارکردن
لب لعل: لبی که سرخرنگ وشیرین ومثل یاقوت ارزشمند است.
معنی بیت: قندوصال توبرای ماخیلی زیاداست ماشایستگی رسیدن به وصال تورانداریم عنایت فرما ما رابه لب سرخرنگ وآبدار وشیرینت ارجاع بده ماقانع هستیم بوسه هم کفایت می کند مارا.
طمع برآن لب شیرین نکردنم اولا
ولی چگونه مگس ازپی شکرنرود.
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
دقیقه: نکته ی باریک ولطیف، کار ظریف، زمان کوتاه.
دماغ: مغز
معنی بیت: (ای معشوق اگر حوالت به لب لعل میسّرنیست ) حداقل لب پیاله راببوس وآن رابه مستان بده تا به لطفِ اینکارظریف،وقت عاشقانت طرب انگیزگردد ودلشان به این خوش باشد که باجامی باده می نوشند که متبرّک به دهان توست.
گفت مگرزلعل من بوسه نداری آرزو؟
مُردم ازاین هوس ولی قدرت واختیارکو؟
پس از مُلازمت عیش و عشق مَه رویان
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
مُلازمت: همیشه در خدمت کسی بودن، در جایی ماندن و اقامت کردن، پرداختن ومشغول بودن
معنی بیت: پس ازآنکه به عیش و عشرت وعشقبازی بازیبارویان پرداختی ازدیگرکارهای مهمّی که بایدبه آن بپردازی حفظ کردن شعرحافظ است تا عیش توکامل گردد.
شعرحافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین برنفس دلکش ولطف سخنش

مینا در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت:

میشه یه نفر لطفا معنی دقیق "مخور هول شیطان تا جان دهد" رو توضیح بده؟

آوای آرام در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷:

تنگ شد ازغم دل جای به من ، به چه معنی هست؟

کسرا در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۳۹:

بسیااار زیباست

کسرا در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۲:

شاهکار دکلمه این اثر را در برنامه یک شاخه گل شماره 338 به گوش جان سپارید .

ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴:

ﺩﺭ اﺩاﻣﻪ ﺗﺤﻠﻴﻞ و ﺗﻔﺴﻴﺮ ﺑﻴﺖ ﺳﻮﻡ,
ﻳﻚ ﻭاﮊﻩ, ﻣﺒﻬﻢ اﺳﺖ و ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻧﻴﺰ,
ﺗﻔﺎﻭﺕ اﻳﺠﺎﺩ ﻛﻨﺪ!!!
ﻭاﮊﻩ *ﻫﺮﮔﺰ* ﺩﺭ ﺑﻴﺖ ﺳﻮﻡ,
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﻴﮕﺮﺩﺩ?!
اﮔﻪ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ, ﭘﺎﺳﺦ ﺑﮕﻪ. ﺳﭙﺎﺳﮕﺰاﺭﻡ.

مزدک در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:

با سلام
یک سوال و یک پیشنهاد
سوال: شایق شما چرسی هستی؟
پیشنهاد: اگر چرسی نیستی اسم خود را به حادق تغییر دهید.

تماشاگه راز در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴:

معانی لغات غزل(224 )
خوشا:خوش به احوال ….، چه خوب است ، چه خوش است.
مدام: پیوسته ، همیشه .
نظر:نگاه، و در اصطلاح صوفیه علم نظر آن است که عارف از دیدن جمال زیبا ، آنگونه لذت ببرد که از نظر در سبزه و گل و آب روان یعنی بدون شهوت و به منظور مظهر جمال غیبی
.اَولی: بهتر ، سزاوار تر.
سواد: سیاهی .
شریعت:دین و دستورات دینی.
گدا:بی نوا.
کمر: میان، کمربند.
مکارم:کَرَم ، بزرگواری ، ( جمع مکرمت) .
مکارم اخلاق:خویهای پسندیده ، صفات عالی.
علم دگر:دنیای دیگر، جهانی دیگر.
وفای به عهد:به جای آوردن عهد وپیمان.
سیاه نامه:نامه سیاه، کنایه از سوابق سوء ، گناهکاری و آلودگی .
تاج هُدهُد: تاج کوچک و محقر هدهد ، کنایه از تحفه اندک و ناقابل وشیء بدلی که به جای اصل به کار برده می شود.
باز سفید: عقاب سفید، حیوان پرندهشکاری، با جثه قوی وبالهای گسترده و چنگال ونوک نیرومند.
باشَه:پرنده کوچک شکاری به اندازه کبوتر که مرغان کوچک چون گنجشک را شکار می کند.
سخن به در نرود: خبر به بیرون انتشار نیابد.
معانی ابیات غزل: (224)
(1) خوش به حالی که پیوسته به دنبال خواهشهای دیده راه نیفتاد و به هر جا که او را فراخوانند نپذیرفته و شتابزده به آنجا نرود.
(2) بهتر این است که به لبهای شیرین یار طمع نداشته باشیم اما چگونه امکان دارد که مگس به سوی شیرینی گرایش نداشته باشد؟
(3) سعی مکن که سیاهی دیدگان غمزده مرا با اشک شسته و بزدایی ، چرا که تصویر خال سیاه تو در دیدگان من ، هر گز از پیش چشم به دور نمی شود.
(4) ای دل، این گونه هرزه گرد و هر جایی مباش و بدانکه با این یاوه پویی ها که آن را هنر می پنداری هرگز به جایی نخواهی رسید.
(5) در من مست وگناهکار ، دیده خردی و خواری منگر که آبرو وحیثیت شریعت دیدن با این گناه کوچک از میان نمی رود.
(6) من بی نوا آرزوی دیدار یار بلند بالایی را در سر می پرورم که جز با بخشش زرو سیم نمی توان دست در کمر او برد.
(7) تو، که به خاطر داشتن صفات عالی اخلاقی ، چنان مانی که از دنیای دیگری بوده و از مردم این جهان برتری ، مطمئنم که وفا کردن به عهد وپیمانی که با من بسته یی از خاطرت نمی رود.
(8) کسی که نامه اعمالش سیاهتر و گناهتر از من باشد ، سراغ ندارم . بنابراین چگونه مانند قلمم ، دودِ سیاه آه دل به مانند مرکب ، از ادوات سینه برنخیزد وبه سرم سرایت نکند.
(9) با پرهای تاج مانند هدهد لاغر اندام ، من را گول نزن . من باشه نیستم . عقابِ سفیدم و به دنبال شکارِ کوچکی به پرواز در نمی آیم.
(10) شراب بیاور و اولین جام آن را هم به حافظ عطا کن . مشروط بر آنکه خبرش از ا ین مجلس به خارج درز نکند.
شرح ابیات غزل( 224)
وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر غزل: مجتث مثمن مخبون محذوف
*
جلال: مرا که بی سر زلفت شبی به سر نرود هوای روز وصالت ز دل به در نرود
*
این غزل در زمان شاه شجاع و در دوره یی که حافظ باشاه روابط حسنه ومراوده و رفت وآمد داشته ، سروده است و از مفاد ابیات و ایهامات آن چنین برمی آید که شاه شجاع تلویحاً وعده مقررّی مناسبی را به حافظ داده بود لیکن کمتر از آن پرداخت کرده و در نتیجه سبب کدورت و نارضایتی حافظ شده و این شاعر چیره دست،گله ها و توقعّات خود را در ای غزل گنجانیده تا شاید سبب تغییر تصمیم و عقیده سلطان شده و مقرری او زیادتر گردد.
مطلع غزل دارای ایهامی است که حاکی از پشتیبانی شاعر در نزدیک شدن به در بار بوده و چنین مستفادمی شود که بیشتر حالت گلایه دارد زیرا در بیت دوم تلویحاً شاعر می گوید که مننمی توانم دست از میل باطنی خودم که تقرّب به آن سلطان محبوب است بکشم و در بیت سوم با مضمونی زیبا و جمله زیباتر خود را شیفته خال سیاه صورت شاه شجاع جلوه می دهد که داین آن را در نظر خویش مجسم می بیند.
شاعردر ابیات چهارم الی هشتم با شکوه وگلایه از بخت بد خود از محبوب انتظار دارد که شاه شجاع به عهدی که بااو بسته وفادار و پای بند باشد. آنگاه در بین نهم حرف قاطع خود را باز گو می کند و به شاه می گوید با اندک هدیه مرا گول مزن عقاب سفید بلند نظرم ، باشه نیستم که به دنبال صید حقیر و کوچک باشم . چنین مضامینی می رساند که فر ق است بین شاعر مداح قصیده گویی که به بیش وکم خرسند است تا شاعر بلند نظری که قدر خود وکلام خود را می داند ودر مقام اعتراض بر می آید .
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

انجد در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۴:

بیت یک: پو ئیسی سی افندی مو
به خط یونانی: Πού είσαι συ, αφέντη μου
به خط لاتین: Poú eísai sy, afénti mou
به معنای: کجایی تو ای سرور من؟
بیت دوم: نه ایپو سَراکینیکا
به خط یونانی: Να είπω σαρακηνικά
به خط لاتین: Na eípo sarakiniká
به معنای: به زبان مسلمانان به تو می‌گویم.
بیت چهارم: افندی او، تی ثیلیِس سی، ثلو، کَی پَراکَلو
به خط یونانی: Αφέντη ό, τι θέλεις συ, θέλω και παρακαλώ
به خط لاتین: Afénti ó, ti théleis sy, thélo kai parakaló
ترجمه: ای سرور! هر چه تو می‌خواهی، من همان می‌خواهم، خواهش می‌کنم.
بیت پنجم: وُیثیس مه کَناکی مو، سیمِرا پَرالالو
به خط یونانی: Βοήθησ’ με κανάκι μου, σήμερα παραλαλώ
به خط لاتین: Voíthis’ me kanáki mou, símera paralaló
به معنای: مرا یاری کن ای محبوب من! امروز، سوگند می‌خورم
بیت هشتم: پو ئیسی چلبی؟ پو ئیسی؟ ئی پو ئیسی؟ آگاپو سی!
به خط یونانی: Πού είσαι τσελεμπή, πού είσαι, έη πού ‘σαι; αγαπώ σε
به خط لاتین: Poú eísai tselempí, poú eísai, éi poú ‘sai? agapó se
ترجمه: ای چلبی [=آقا] کجایی؟ کجایی؟ آی کجایی؟ دوستت دارم (عاشق تو ام)
نقل از آدرس: پیوند به وبگاه بیرونی

حجتی در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مراثی » در زوال خلافت بنی‌عباس:

دوستان عزیز سلام
من که هر هفته باید این شعر را بخوانم و احساس. سعدی بزرگ را به طور کامل درک میکنم، یادمان باشد که بعد از عباسیان دیگر منطقه خاورمیانه روی آرامش و اقتدار را ندید و با هزار تکه شدن و درگیری های مذهبی به قهقرا رفتیم که هنوز هم با شدت ادامه دارد، کاش ما هم مثل اتحادیه اروپا مجدداً کنار هم جمع میشدیم و از هر لحاظ ترقی میکردیم، حتی از نظر ادبی هم به دلیل انزوا و عدم برخورد اندیشه درمقیاس بزرگ رو به افول رفتیم.
روحت شاد ای مرد بزرگ تاریخ

احمد در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

البته با کسره بستانِ ... وزن درسته
اگه اونی که اول گفتم باشه اشتباه تایپیه اگه کسره داشته باشه که درسته وزن من اشتباه کردم ببخشید ... چون کلا منتقدم با دید انتقادی نگاه کردم ☺

مهدی قناعت پیشه در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۵:

از دو یا عدم و هستی و رسیدن آنها به یگانگی میگوید و اینکه اگر عارفی تاریکی را دید از آن بهروشنائی میرسد و درک سیاه به درک سفید ودرک جمعشان درک عارف از خداست!

مهدی قناعت پیشه در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶:

میفرماید یکی از مادیوانه شد ویدانید کار ما افسون نیست او خود افسانه شد یا به افسون پیوست!

مهدی قناعت پیشه در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۸:

آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند اول که آن کیست:او کیست یعنی خدا کیست!؟ صاحب صاحب خدای او کیست؟ وقانون دایره وچرخش درجهان را میرساندومیگوید اگر رسیدی چه هاتوان کنی!؟

مهدی قناعت پیشه در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:

با پوزش که کامنتهای قبل رانخواندم ولی منظور شاعر اینکه زمانی که مولانا در برج بعدی آید یا عارف بعدی بیاید تمام عالم وعالمها رابا هشیاری واندیشه کنار خواهد زد و چه ها که شود!!!

Parinaz در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰:

معنی بعضی از واژه های استفاده شده در این حکایت
منبع:
پیوند به وبگاه بیرونی/
——
متهلف = اندوهگین، اندوهناک، دریغاگو، غمگین، متاسف، محزون
مترصد = چشم‌به‌راه؛ منتظر، درکمین،
سمع = گوش ؛ آنچه شنیده شود؛ (اسم مصدر) [قدیمی] حس شنوایی
تحاشی = منکر شدن. دوری کردن؛ پرهیز کردن؛ از چیزی دوری گزیدن.
سقط = سقط گفتن: (مصدر متعدی) [قدیمی] دشنام دادن؛ ناسزا گفتن
عنان = [مجاز] برابر بودن.
ضرب = زدن؛ کوبیدن؛ کتک زدن
زبیب = کشمش , رنگ قرمز مایل به ابی
سماحت = جوانمرد شدن؛ اهل جود و بخشش شدن؛ جوانمردی؛ بخشش
ملازم = کسی که همیشه با کس دیگر باشد؛ همراه؛ نوکر.
منیع = مصون , ازاد , مقاوم دربرابر مرض بر اثر تلقیح واکسن , دارای مصونیت قانونی و پارلمانی, , مقدس
شنیع = با شرارت بی پایان , بیرحم , ستمگر
ملوث = پلید و آلوده‌شده؛ آلوده‌به‌پلیدی.
تفحص = جستجو کردن؛ کاوش‌ کردن؛ تحقیق ‌کردن دربارۀ امری یا چیزی.
شحنه = [ ش ِ ن َ / ن ِ ] (اِ) مردی که او را پادشاه برای ضبط کارها و سیاست مردم در شهر نصب کند. بعرف آن را کوتوال و حاکم گویند و این لفظ به فتح غلط است . (از آنندراج ). نگهبان شهر. عسس و صوبه دار. نواب و نایب حاکم شهر. رئیس پولیس .
شباب = جوانی؛ از سن بلوغ تا سی‌سالگی
ترنم = آواز خواندن؛ زمزمه کردن به آواز خوش
غریو = افغان، بانگ، جیغ، خروش، داد، دادوبیداد، زاری، غوغا، فریاد، فغان، گریه، نعره، ولوله، همهمه، هیاهو = دادوفریاد مردم. غوغا؛ جاروجنجال
متعلقان = وابستگان، خویشان، کسان، اقوام
دقی = دقی . [ دَق ْ قی ] (اِ صوت ) اسم صوت است و کوفتن چیزی را بر چیزی میرساند خاصه هرگاه بشدت کوفته شود. (از فرهنگ لغات عامیانه ).
ضیغم = (تلفظ: zeyqam) (عربی ، ضَیغم) شیر بیشه ، شیر قوی ؛ (به مجاز) شجاع و دلیر ؛ (در اعلام) نام چند تن از اشخاص در تاریخ .
سگ لاید = لائیدن . نالیدن . (برهان ). عوعو کردن سگ
شاهد = [قدیمی، مجاز] معشوق؛ محبوب. - مرد یا زن خوب‌رو
مستو جب = (صفت) [عربی: مستَوجب] 1. مستلزم؛ ایجاب‌کننده. - سزاوار.
متعنتان = جویندگان گناه کسان
حمال= حمل کننده

Parinaz در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰:

متن چاپ شده حکایت 20 باب پنجم گلستان هنوز به تاریخ بیستم اکتبر 2018 هنوز اصلاح نشده است.
متن این حکایت در کتاب گلستان سعدی، از روی نسخه تصحیح شده محمد علی فروغی، انتشارات ققنوس، چاپ 1366 به شکل زیر چاپ شده است.
قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و برحسب واقعه گویان
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
بربود دلم ز دست و در پای افکند
این دیده شوخ میکشد دل بکمند
خواهی که بکس دل ندهی دیده ببند
شنیدم که درگذری پیش قاضی آمد، برخی از این معامله بسمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده. دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت. قاضی یکی را گفت: از علمای معتبر که هم عنان او بود
آن شاهدی و خشم گرفتن بینش
و آن عقده برابر وی ترش شیرینش
در بلاد عرب گویند ضرب الحبیب زبیب
از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر که بدست خویش نان خوردن
همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید
انگور نوآورده ترش طعم بود
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد
این بگفت و بمسند قضا باز آمد. تنی چند از بزرگان عدول که در مجلس حکم او بودند زمین خدمت ببوسیدند که باجازت سخنی در خدمت بگوئیم اگر چه ترک ادبست و بزرگان گفته اند:
نه در هرسخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست
اما بحکم آنکه سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد. طریق صواب آنست که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع درنوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا بگناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف اینست که دیدی و حدیث اینکه شنیدی
یکی کرده بی آبروئی بسی
چه غم دارد از آبروی کسی
بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یک نام زشتش کند پایمال

قاضی را نصیحت یاران یک دل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صوابست و مسئله بی جواب ولیکن
ملامت کن مرا چندان که خواهی
که نتوان شستن از زنگی سیاهی
از یاد تو غافل نتوان کرد بهیچم
سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم
این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته اند هرکه را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد
هر که زر دید سر فرو آورد
ور ترازوی آهنین دوشست
فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شذ قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی:
امشب مگر بوقت نمیخواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
یک دم که چشم فتنه بخوابست زینهار
بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس
تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس
لب از لبی چو چشم خروس
ابلهی بود
برداشتن بگفتن بیهوده خروس
قاضی در این حالت که یکی از متعلقان درآمد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقی گرفته اند بلکه حقی گفته.
تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست به آب تدبیری فرونشانیم مبادا که فردا چون بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم در او نظر کرد و گفت
پنجه در صید برده ضیغم را
چه تفاوت کند که سگ لاید
روی در روی دوست کن، بگذار
تا عدو پشت دست میخاید
ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمائی؟ ملک گفتا من او را از فضلای عصر میدانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند. این سخن در سمع قبول من نیاید، مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته اند
بتندی سبک دست بردن بتیغ
بداندان بررد پشت دست دریغ
شنیدم که سحرگاه با تنی چند از خاصان ببالین قاضی فرازآمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی.
بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز که آفتاب برآمد. قاضی دریافت که حال چیست. گفت: از کدام جانب برآمد؟ گفت: از قبل مشرق.
گفت: الحمدالله که در توبه همچنان بازست. بحکم حدیث که لا یغلق باب التوبه علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک
این دو چیزم بر گناه انگیختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام
گر گرفتارم کنی مستوجبم
ور ببخشی عفو بهتر کانتقام
ملک گفتا توبه در این حالت که بر هلاک خویش اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا
چه سود از دزدی آنگه توبه کردن
که نتوانی کمند انداخت بر کاخ
بلند از میوه گو کوتاه کن دست
که کوته خود ندارد دست بر شاخ
ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد. این بگفت و موکلان در وی آویختند. گفتا مرا در خدمت سلطان یک سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست؟ گفت:
بآستین ملالی که بر من افشانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
اگر خلاص محالست از این گنه که مراست
بدان کرم که تو داری امیدواری هست
ملک گفت: این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی. ولیکن محال عقلست و خلاف شرع که ترا فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهائی دهد. مصلحت آن بینم که ترا از قلعه بزیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. گفت: ای خداوند جهان پروده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام.
دیگر را بینداز تا من عبرت گیرم. ملک را خنده گرفت و بعفو از سر جرم او درگذشت و متعندان را که اشارت بکشتن او همی کردند گفت
هر که حمال عیب خویشتنید!
طعنه بر عیب دیگران مزنید.
با سپاس٬ پریناز

احمد در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۳۹ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

با سلام ... رادیو روشن بود میگفت امروز ( 30 مهر ماه 1397 ) سالروز درگذشت سلمان ساوجیه منم همینطور یهویی تفعلی زدم ....
دیدم در مصرع
از هوای دل گل بستان خوبی یافت رنگ... بین دو واژه بستان و خوبی ؛ " به " جا افتاده ( اشتباه تایپی )

۷ در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانه‌های ضحاک:

بیشینه_کمینه_پیشینه_ترخینه_نرینه_مادینه_پارینه_چرمینه_گرگینه_سبزینه_تهمینه_چوبینه_سفالینه
خاگینه
خاگ+ینه
خاگ یا هاگ:هسته/تخم

۷ در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانه‌های ضحاک:

خاگینه منسوب به خاگ
خاگ+ینه
خاگ یا هاگ:هسته و خایه-تخم
پشمینه-دیرینه و ...

۱
۲۹۰۱
۲۹۰۲
۲۹۰۳
۲۹۰۴
۲۹۰۵
۵۷۲۲