اکبر نریمان در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵:
با درود به دوستداران هنر...
دو رسته ؛ منظور همان دو ردیف دندان یار می باشد که شاعر بواسطه ی درخشندگی و نظم و ترتیبی که دارند به " دو رسته دُرّ" تشبیه کرده است چنانچه سعدی در جایی دیگر سروده :
چون دُرّ دو رسته ی دهانت
نظم سخن دری ندیدم
یا
دو رسته ی دُرّم در دهان داشت جای
چو دیواری از خشت سیمین بپای...
تماشاگه راز در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:
شرح غزل شماره 233: دست از طلب ندارم تا کام من برآید
1٫من دست از جستجو بر نمی دارم تا به مقصد و آرزویم برسم.در این راه یا به معشوق خواهم رسید یا اینکه می میرم و جان از تن بیرون خواهد رفت.دست از آرزوی درک اسرار عالم معنا بر نمی دارم تا عشق در پی این خواسته و آرزو در دل من عاشق شعله کشد و به کام دلم که همان گشوده شدن روزنه ی معرفت است، برسم.در این راه باید از تن و خواسته های این جهانی چشمپوشی کنم و جان، آزاد از قید و بند با جانان در آمیزد.
2٫پس از مرگ، گور مرا بشکاف و تماشا کن که چگونه از آتش عشق درونم -که با مرگ جسمم هم فروکش نمی کنند و همیشه در دل عاشقم باقی می ماند -دود از کفنم بر می خیزد.
3٫ای معشوق و ای محبوب ازلی و ابدی!پرتوی از نور وجودت را در دل عاشقان، متجلی ساز تا همه شیفته و حیران تو گردند و لب به سخن بگشا و در گوش دل عاشقانت خطابی کن تا همه ی آنها فریاد شور و شوق برآورند.(اشاره به آیه ی 172 سوره ی اعراف).
4٫در اشتیاق دیدار معشوق جانم به لب رسیده است و بی تاب و بی قرارم و همیشه نگرانم و در دل، این حسرت را دارم که عمرم برای وصال به معشوق کفایت نکند و هنوز از لبان شیرین او کامی نگرفته، جان بسپارم.
5٫از حسرت نبوسیدن دهان شیرین یار، بی تاب شدم؛ به راستی آرزوی تهیدستانی چون من از آن دهان کی برآورده می شود؟ در آرزوی عنایت و لطف پروردگار و وصال و درک عالم غیب -که بی عنایت او ممکن نیست -جانم به لب رسید.آرزوی ما درویشان عاشق که در تمنّای وصال و عنایت او هستیم.کی بر آورده می شود؟
6٫هر جا که اسم حافظ و غزل های شیرین و لطیف در جمع صاحبدلان و عاشقان مطرح می شود، از او به خیر و نیکی یاد می کنند و حاضران هر جه بگویند، ذکر حق است.
منبع مقاله :
باقریان موحد، رضا؛ (1390)، شرح عرفانی دیوان حافظ بر اساس نسخه دکتر قاسم غنی و محمد قزوینی،
احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰:
『2』
دفترچه ، برگ هایِ کاهی و نازکی داشت . رویِ جلدِ آن ، تصویرِ یک کلّه گرگ دیده می شد . معلوم بود دستی ماهرانه آن را با قلمی قرمز طراحی کرده است . زیرِ آن تصویر ، خطِ ریز و شکسته ای پیدا بود : «نَسَبَم شاید ، به زنی فاحشه در شهرِ بخارا برسد.»
کلاغی بالایِ سرم جیغ زد . ترس و دلهره بر انگشتانم خزید ، طوری که دفترچه از دستم افتاد . زن خم شد و دفترچه را برداشت و دوباره آن را پیچید ، و باز به آن سنجاق قفلی زد . زبانم نچرخید که دوباره دفترچه را از او بگیرم . هوا تاریک شده بود . زن به طرفِ پایین گورستان راه افتاد . دوست داشتم پی اش بروم . رفتم . پایین گورستان یک دُرُشکه ایستاده بود . درشکه چی پیرمردِ لاغری بود با قدِ متوسط . صورتِ سفید و چشم های زاغی داشت . و دهان و بینی اش را با شالِ کِرم رنگی پوشانده بود . او به ما انارِ دانه شده تعارف کرد . هر کدام نیم مُشت برداشتیم .
زن ، برفِ سر و رویش را تکاند و سوارِ درشکه شد . پیرمرد فانوسِ جلوی درشکه را روشن کرد و به من خیره شد و بعد از مکثِ کوتاهی گفت : پس تو با ما نمی آیی ؟ چیزی نگفتم و خودم را جمع و جور کردم و کنارِ زن نشستم . نفس زن به صورتم می خورد . درشکه چی راه افتاد و توی راه مدام رباعیاتِ خیام را زمزمه می کرد ، رباعیات را غلط غلوط می خواند و درشکه را پیش می بُرد .
آسمان را نگاه کردم . ستاره ها تک و توک درآمده بودند . ستاره ها از سرما باد کرده به نظر می رسیدند . زن ، دست هایش را در جیب هایِ شلوار دارچینی رنگش فرو برده بود . دلم نمی خواست بپرسم کجا می رویم .
تقریباً بعد از نیم ساعت درشکه ایستاد . درشکه چی پیاده شد . شالِ کِرم رنگش را از رویِ دهان و بینی اش کنار زده بود . سبیلِ بور و بلندی داشت . لبِ بالایی اش زیر سبیلش گم بود . روی کلاه پشمی و سیاهش کمی برف نشسته بود . من و زن به ترتیب پیاده شدیم . هوا سوز داشت . زن و مرد وارد یک اتاقِ کوچک شدند . من هم پشتِ سرشان داخل شدم . وسطِ اتاق ، روی یک پارچه یِ سفید و چرک آلود چیزی شبیه هفت سین چیده بودند . آرام گفتم الان که عید نیست . پیرمرد کلاهش را تکان تکان داد و گفت بیایید کنار آتش و گرم شوید . آتش در یک پیتِ حلبی این سو و آن سو می شد . آن زن چند تا چوبِ نازک و خشک را شکاند و داخل پیت ریخت . چشمم به طاقچه ها افتاد . طاقچه ها پُر بود از گوش ماهی و خُرده شیشه هایِ رنگی . گرسنه ام شده بود . پیرمرد داشت چُرت می زد و زن هم داشت یک گوشه چیزی می نوشت. رفتم کنارش نشستم . صدای عوعویِ سگ می آمد . زن بلند شد و از گنجه برایم آب نبات آورد . آب نبات ها طعم طالبی می دادند . یکی هم در دهان خودش گذاشت . دوباره کنارم نشست . نفسش بویِ جالیز می داد . بی اجازه دفترش را برداشتم . زن چیزی نگفت . در صفحه یِ اول دفتر با خط ریزی نوشته بود : آیا دوباره من خواهم مُرد ؟
صدایِ خواب دیدن پیرمرد حواسم را پَرت کرد . دوباره داشت از رباعیاتِ خیام می خواند غلط غلوط و بریده بریده ...
▍ احمد آذرکمان . حسن آباد فشافویه ـ آبان 97
احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰:
«برف بُدَم گداختم تا که مرا زمین بُخورد» ـ مولوی
『1』
آسمان در آمد آمدِ برف بود . برفی که سَلّانه سَلّانه آمد و روی خاک را پوشاند . هیچ خبری از نورِ زرد و کهنه یِ آفتاب نبود . من می دانستم برف که بیاید ، دلْ رفته یِ درخت ها می شوم . دلْ رفته یِ پِچ پِچ کردن با شاخه هایِ سرد و سفید .
شالِ بزرگ و سیاهم را دُورِ دهان و گردنم بستم و راه افتادم . راه افتادم و مُدام به جایِ پاهایم که رویِ برف می مانْد نگاه کردم . جای پاهایم ، احساسِ بودن را در من چند برابر کرد .
در لابه لای درخت ها رفتم . گم شدم . رفتم . برف ها آرام و مطمئن می نشستند . روی من ، روی درخت ها ، روی همه چیز . پای یکی از درخت ها زنی پیدا بود . زنی که نشسته بود . زنی که موهای بلندی داشت . زنی که یک ژاکتِ آبیِ روشن با خال هایِ ریزِ قرمز به تن کرده بود . او تا مرا دید ایستاد . ایستاد و به من تخمه هندوانه تعارف کرد . من دل آشوب بودم . چند تایی برداشتم ، و بعد خم شدم و برفی که در کفش هایم رفته بود را بیرون ریختم . او از من خواست که با هم قدم بزنیم . با هم قدم زدیم . او به سمتِ یک قبرستان رفت . من نمی دانستم آن طرف ها قبرستانی هست . قبرستانِ بزرگی بود ، اما چیدمان قبرها نظم و ردیفی نداشت . سرمایِ دمِ غروب هیبت نامعمولی به قبرستان داده بود . زن داشت «فروغ» می خواند : آن روزها رفتند/ آن روزهای خوب/آن روزهای سالم سرشار/آن آسمان های پر از پولک/ آن شاخساران پر از گیلاس ...
نفس زن بوی پرتقال می داد . لهجه اش چرب و شیرین بود .
میان کلماتش کش و قوس می آمد . داشتم نگاهش می کردم . دیدم دستش را زیر ژاکتش برده است . احساس کردم دنبال چیزی می گردد . یک بسته ی کوچک پارچه ای را بیرون کشید ، و بعد با انگشت های سفید و کشیده اش سنجاق قفلی آن را باز کرد . دفترچه ی کم حجمی لای آن بود . به آهستگی دفترچه را ورق زد . چشم هایم را تویِ دفترچه چرخاندم . زن لبخند زد و گفت یادداشت های روزانه ام است . دوباره به دفترچه نگاه کردم . دستش را دراز کرد که دفترچه را به من بدهد .
▍ احمد آذرکمان . حسن آباد فشافویه ـ آبان 97
هرا در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۳۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:
سلام
دوستان حالا شما ها چه ایرادایی میگیرید ها.!الان میخواهید به کی این حرف هارا بزنید ؟ رودکی که مُرده
شروین در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱:
دوست عزیزم مصباح جان مهربان...درست نوشته..پاسبان مردم چشم نگران بوذ مرا...مردم چشم منظور مردمک چشم هستش..حافظ میفرماید : ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است /ببین که در طلبت حال مردمان چون است..پس همان که در متن نوشته قریب به یقین درست است..سپاس
شروین در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۰ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹:
بسیار زیباست..شاعری که تا اینجا که دارم میخونم به نظرم بسیار از حافظ و سعدی و مولانا زبان ساده تری به کار برده و مفاهیم و مضامین روز رو هم به نحو احسن و مدرن در شعرش گنجانده.درود بر او
شروین در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷:
سلام ...بیت سوم اشکال وزنی دارد که با جایگزینی فلک به جای ثریا آهنگش کاملا درست میشود.عنایت فرمایید : در گذرانم از فلک پایه ی دار خویش را...سپاسگزارم
محمد در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:
به نظرم منظور از "بی قرار" در "طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت" کسی است که در جای خاصی سکون و قرار ندارد و همه جا هست و هیچ جا نیست و آن ذات خداوند متعال است. پس با این وصف این مصراع بدین معنی است:
طالب خداوند باش تا آرامش بیابی
تحقیق گر در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰:
شنبه آرایه هاش رو میخوام لطفا بنویسین برام
حسام در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال 782 یا 783 هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال 875 هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بودهاند؛ و نیای او شمسالدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بودهاست. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهبیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفائی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالبهای قصیده، ترجیعبند، مسمط و ترکیببند است.
از آثار او میتوان به دیوان اشعار، خاوراننامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسبنامه اشاره کرد.
او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفتهاست. از مهمترین آثار او خاوراننامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شدهاست. ابن حسام حلقهای از حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقهها سلیمی تونی (م 854) و آذری اسفراینی و لطفالله نیشابوری (م 812) هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شدهاست.
abbas raee در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۴ - در نعت رسول:
در بیت هفدهم به جای تفصیل کلمه تقصیل آمده است!!!
یاقوت در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۵۶ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:
چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنیست آن بینی از توجه به آیات 50 و 51 سوره انعام در یافت می شود که دیده را تفکر و اندیشه باز می کند چنانکه در جای دیگر هاتف از آن به دیده ی افکار اشاره کرده است دیده افکار و اندیشیدن موضوع می خواهد و اول توجه اندیشه باید به جان باشد و غقل اندیشمند جان را بیابد و درک کند و ببیند و این تفاوت اعمی و البصیر است در آیه شاهد وجان را که دید و شناخت در می یابد که او امری سیار و صیار است و قوت او در راه وحی است که صاحب جان برای او روزی کرده است فرموده تجعلون رزقکم سپس با عبودیت و بندگی و تبعیت از وحی به فرشتگی می رسد و پاک و قدسی می شود تا قابلیت عالو بالغیب شدن یابد و این مرتبت نیز او را به جزائن الله و گنجینه اسماء و صفات می رساند استارت این کار با غقل اندیشه ورز است که هم در می یابد که جان دارد و هو او را امانت دردانه ی الهی در خود می بیند و هم او را در حال حشر الی الله می بیند و لذا بیمناک می شود از خطا و این بیم او را به تبعیت از وحی فرا می خواند تا به تقوا برسد اما اگر چه استارت با غقل اندیشه ورز است لکن ادامه راه با این غقل طولانی است و دسترسی به اهداف بالاتر سخت و دشوار و لذا راه میانبر عشق است و دلدادگی به آنکه هو دل داده هم جان ای فدای تو هم دل و هم جان و عشق با سرعتی غیر قابل وصف جان را تعالی می بخشد و از فرشتگی هم بالاتر می برد و اسرار غیب آگاه می کند زیرا ساقی خود اوست برای فرشتگی تقوا لازم است ولی بالاتر از آن ناپرهیزی در عشق ورزی و همه حول و حوالی آن یگانه است و دیگر هیچ جان مال اوست و دل هم وحده لا اله الا هو
م.جمشید در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۴۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷:
محترم رضا کرمی درود ... سوالی مطرح است... نسبت به این سطر تان ((....که اسباب تعلقش به دنیا شد رسیدن به مقام تجرد و بریدن از عالم مادی را بسیار سخت و جانکاه می داند..)) شما میشود یک مثال زنده و مستند از مقام تجرید که با عالم مادی قطع کرده باشد . معرفی دارید. عالم مادی شامل تمام نعمات که در جامعه بشری موجود است از این همه دست کشیده باشند. .. و باز این کدام حالت است. ایا از شروع خلقت بشر کدام نمونه سراغ دارید ؟ لطف نماید ممنون تان..
شعر حافظ در ۷ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
عباس جنت در ۷ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۹:
در این شعر مولانا ظهور پیامبران الهی را به بهار جدید تشبیه میکند
صبوح = بامداد، پگاه، بامدادان، سپیدهدم
راح = شراب؛ باده
عقار = می ، شراب
سماع = دستافشانی، رقص
صداع = دردسر، مزاحمت
کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد = پیامبران الهی برای تربیت نوع بشر آمدند
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او = وحدت پیامبران الهی
مهدی زرینی در ۷ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲:
من بی تو و مِی، زیستن نتوانم!
محمدرضا در ۷ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۴۸ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۳:
بله استاد علیرضا افتخاری این آواز را در نسخه قدیمی آلبوم خنده بارون اجرا کرده است
۷ در ۷ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰:
معنی شده نه یک بار چند بار
کلاس فردا برگزار نمیشود معلم خسته تر از پراید است.
بگو تفسیر عرفانی میخواهم تا یک لشکر عارف مشدی قلم و قمه را از غلاف دل برکشند.
فال هم داریم با ابجد و ایستگاه صلواتی
safarisli در ۷ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵: