گنجور

 
هلالی جغتایی

عشاق را حیات بجانست و جان تویی

جان را اگر حیات دگر هست آن تویی

هر جا مهیست پیش رخت هست ناتمام

ماه تمام روی زمین و زمان تویی

یوسف اگر چه بود بخوبی عزیز مصر

حالا بملک حسن عزیز جهان تویی

گر صد هزار مهر نمایند مهوشان

ایشان ستمگرند، همین مهربان تویی

گر دل ز درد خون شد و گر جان بلب رسید

غم نیست، چون طبیب من ناتوان تویی

خیز، ای رقیب و جای سگش را بمن گذار

من کیستم، اگر سگ این آستان تویی؟

گر جان بباد داد هلالی از آن چه باک؟

جانی که هست در تن او جاودان تویی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

ای صاحبی که صاحب صاحبقران توئی

وندر جهان کسی بهست از جهان توئی

صدری کز او نبازد خلق جهان توئی

بدری که او بنازد بر آسمان توئی

اندر بر سعادت و اقبال دل توئی

[...]

اسیری لاهیجی

ما را چه شک درین که بغیر از تو هیچ نیست

چون دیده ام یقین که نهان و عیان تویی

عالم ز نور روی تو پیدا و روشن است

ظاهر شده بصورت کون و مکان تویی

هم عقل و نفس و روح و عناصر ملائکه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه