محمدامین طغانی در ۷ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۷ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۵۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵:
دوست عزیز محمد ع.ا کازاده ای که شاعر در رباعی آورده به معنای به آسودگی و آسانی میده نه به مفهومی که شما اشاره کردین..
H Gh در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۴۰:
این رباعی رو البته با غلط فراوان جواد یساری در کنسرتی قبل از آهنگ محراب میخونه
مصرع اول و چهارم رو درست و مصرعهای دوم و سوم و به صورت من درآوردی و غلط میخونه
رضا ساقی در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸:
که برد به نزد شاهان ز منِ گدا پیامی
که به کوی می فروشان دوهزار جم به جامی
گرچه دراین غزل هیچ اسم واشاره ی روشنی به مخاطب غزل نشده است بااینحال باتوجّه براینکه حال وهوای غزل با حس وحال غزل ِ "آنان که خاک رابنظرکیمییاکنند" یکیست، بعضی ازشارحان براین باورند که مخاطب این غزل نیزشاه نعمت اله می باشد. بانظرداشتِ طنز وکنایه ای که درمتن ِابیات غزل وجود دارد بنظرمی رسد که این ظن وگمان به یقین نزدیکتراست.
شاهان: شاهنشاه، شاه شاهان( شاه نعمت اله)
گدا: نیازمندتوجّه یاروتهیدست
کوی می فروشان : محلّه ی باده فروشان، کنایه ازکوی وخانه ای که پیرومرشد رندان سکونت دارد. محل تجمّع رندان وعاشقان راه حقیقت.
جَم: جمشید پادشاه افسانه ای که به شکوه وعظمت شهرت دارد.
حافظِ رند درمصرع اوّل مخاطب خودراازروی طنز، "شاه شاهان" خطاب می کند وخودراازفروتنی وتواضع "گدا" می خواند! لیکن درمصرع دوّم صریح تر وبی پرده ترطعنه زده وحرف دلش راکوبنده ترمی زند.
معنی بیت: چه کسی پیغام مرابه شاهنشاه شاهان می برد که (زیاد به عنوان شاهی خود دل خوش مکن) درکوی بادفروشان دوهزارپادشاهی مثل جمشید افسانه ای را به یک کاسه شراب می فروشند!
ساقی بیارباده وبا محتسب بگو
انکارمامکن که چنین جام جَم نداشت
شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همّت عزیزان برسم به نیک نامی
خراب: گناهکار و رسوا
به همّت: به لطف، باکمک
معنی بیت: گرچه رسوای زمانه شده وخراب وبدنام هستم امّاامیدوارم که با عنایت ومساعدت دوستان من هم اعتبار وآبروی خویش رابدست آورده وبه خوشنامی برسم.
صوفیان جمله حریفند ونظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی
کیمیا : درقدیم بسیاری براین بودند که دانشی پیداکنند که بواسطه ی آن بتوانند آهن ومس را به طلا مبدّل کنند. بعضی نیزهمانند شاه نعمت اله ادّعای کرامت داشته ومدّعی بودند که قادرندبا نظرکردن درخاک وسنگ آنها راتبدیل به طلا کنند. "کیمیافروش" طعنه به شاه نعمت اله هست که غزلی بامطلع "ماخاک رابه نظرکیمیاکنیم" سروده بودوحافظ نیز پاسخ آن را"باغزل آنانکه خاک رابه نظرکیمیاکنند"داده بود.
قلب: 1- دل، 2- سکّه ی تقلّبی
بِضاعت: سرمایه ودارایی
معنی بیت: ای مدّعی ِ کیمیاگری! ای کیمیافروش، به قلب سیاه وتقلّبی ما نظری بیافکن(وبا آن کرامتی که داری تبدیل به طلا کن!) که هیچ سرمایه ای جزاین سکّه ی تقلّبی وبی ارزش دراختیارنداریم!
برای مقابله بامدّعی حافظ بهترین راه راانتخاب می کندهرگزنمی گوید تودرغگو وحُقّه بازهستی او باکمال ادب ونزاکت، برای کسی که ادّعای کیمیاگری دارد یک سکّه ی تقلّبی می دهد وازاومی خواهدکه تبدیل به سکّه کند! روشن است که این روش برای تحقیروبازکردن مشتِ دروغین حُقّه بازحافظانه ترین راه است.
آنان که خاک رابه نظرکیمیاکنند
آیابود که گوشه ی چشمی به ماکنند!
عجب ازوفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامی
خامه: قلم
معنی بیت: شگفتا ازوفاداری جانان که هیچ توجّهی به مریدان خویش نکرد! نه نامه ای نه پیغامی فرستاد ونه باقلم سلامی برای ما نوشت!
چنین بنظرمی رسد شاه نعمت اله ازحافظ به سبب صراحتِ لهجه ورُک وبی پروا بودنش، زیاد دل خوشی نداشته وهنگام ورودبه شیراز سراغی ازوی نگرفته که حافظ اینگونه به اوطعنه می زند. توبه سلامی ونامه ای ازاحوالات ما جویا نشدی لیکن بیا به میکده ی ما ببین که چگونه رندان ِ خاکسار فروتنانه اوقات خودرابرای دعا به توصرف خواهندکرد.
بگذربه کوی میکده تا زُمره ی حضور
اوقات خودزبهرتوصرفِ دعاکنند.
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
کسی چه می داند شاید شاه نعمت اله که اندیشه های ناب حافظانه رابرنمی تابیده، طعنه ای به حافظ زده وجهان بینی اورامثل شراب خام شمرده که حافظ نوشیدن شراب خام را به دیدار حریف ِ مدّعی ترجیح داده وبه استقبال وملاقات اونرفته است!
معنی بیت: (نشستن درخانه و....) شراب خام نوشیدن،درنظرمن هزار باربهترازملاقات و دیدارهزارطبیبِ مدّعی (شاه نعمت اله ) هست.
دردم نهفته بِه زطبیبان مدّعی
باشد که ازخزانه ی غیبم دَوا کنند
ز رَهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح
که چومرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
معنی بیت: ای شیخ که بادانه های تسبیح دام گسترانیده ای تاافرادساده لوح رابه دام بیاندازی! برای من تبلیغات مکن، بدان که وقتی مرغ زیرک وهوشیارباشد به هیچ دامی نمی افتد.
گرجلوه می نمایی وگرطعنه می زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
بخرم: مرا خریداری کن
باتوجّه به اینکه لحن کلام دراین سه بیت پایانی کاملاًتغییریافته است دواحتمال متصوّراست: اوّل اینکه شایدحافظ پس ازآنکه چندپاسخ دندان شکن وتحقیرکننده به شاه نعمت اله گفته، باملایم کردن لحن کلام شاید می خواسته حرمت اورانگاه دارد وازجاده ی ادب ومعرفت خارج نگردد.
احتمال دوّم این است که بنظرچنین می رسد که حافظ دراین سه بیتِ پایانی،ازپرداختن به شاه نعمت اله فارغ شده و روی سخن رابه طرف محبوب خویش گرفته است.
معنی بیت: ای حبیب، هوای خدمتگذاری تورادارم می خواهم به غلامی تومشغول باشم مراازروی لطف بخرونگاهدارکه چنین غلام مبارک وبنده ی مطیع کمترپیدا می شود.
به لابه گفت شبی میرمجلس توشوم
شدم به رغبت خویشش غلام ونشد
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
معنی بیت: ای محبوب، من این گله وشکایت به کجاببرم واین حکایت غم انگیزباچه کسی بازگویم که لبان تو زندگانی ما وآب حیات مابود دریغا که دوام نداشت وهمیشگی نبود.
دربزم دوریک دوقدح درکش وبرو
یعنی طمع مدار وصال دوام را
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کُشندهای را نکند کس انتقامی
معنی بیت: بگشای چشم وبا تیرغمزه ی مژگان خونم رابریز که ازدل هیچکس برنمی آید تا از کُشنده ای لطیف مثل تو انتقام گیرد.
خونم بخورکه هیچ ملک باچنان جمال
ازدل نیایدش که نویسد گناه تو
امید راهی در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱:
میگوید می بنوش که سرمست شوی تا ندانی از کجا آمده یی و می بنوش تا مستشوی وندانی که بکجا میروی. بقول خواجه عبدالله انصار رح همه از آخر ترسند عبدالله از اول ترسد. یعنی مننمیدانم روز اول روز الست من به کجا توجه کردم به عالم بالا یا به عالم سفلی ازآنجاست که نوع زندگانی خود را رقم زدم اگر در آن عالم مطلق محو عالم قدس بودم پس درین دنیا هم از ابتدای پیدایش تا دم مرگ متوجه عالم قدس خواهم بود ولی اگر در آن عالم به عالم قدس نپرداخته ام پس درین دنیا نیز نخواهم پرداخت ولی این دگر مطلق نیست انسان با سعی و تلاش و پیگیری تعالیم انبیا واولیای حق میتواند توجه خود را بسوی عالم بالا بگرداند و مردم از آخر از آن می ترسند که نمی دانند با ایشان چه خواهد شد. لهذا نسخه علاج این دو ترس از دیدگاه خیام نوشیدن می است که نه از جنس شراب یعنی الکهول است بلکه فیوضات ربانیست که از میخانه قرآن به قلبوروح انسان میرسد یعنی با آن فیوضات ربانی روحت را سرمستکن و با عشق زندگی کن تا در فکر ایننباشی که از کجا آمده یی و بکجا خواهی رفت.
صابر در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵:
احمد ظاهر هنرمند فقید افغانستان این شعر را بسیار به زیبایی هایش در قالب یک آهنگ درآورده
پیوند به وبگاه بیرونی
اکرام مهرآوا در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:
با درود
به نظرم پایت با هوایت هماهنگ تر است ضمن آنکه سر و پا هم دارای تناسب هستند
همچنین بهتر است بجای روز بعد روز وصل بخوانیم چراکه اگر روز بعد وعده شده باشد نیازی نیست که روز و شب را بشماریم و فردا روز موعود است و انتظار و هیجانی ندارد ... اما روز وصل یک وعده ی مبهم است که حتا اتفاق افتادنش هنوز احتمال است و سرشار از دلهره ، بیم و امید و انتظار است و با این ویژگیها خواب جایگاهی ندارد و لاجرم باید روز و شب شمرد و شمرد و شمرد تا ....
نادر.. در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۸:
تا رهم از لطف فنا، ...
نادر.. در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۵:
گنج روان در دلت
بر سر گنج این گلت..
صابر در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:
احمد ظاهر هنرمند فقید افغانستان این شعر حافظ را بسیار با زیبایی های در قالب یک آهنگ درآورده
پیوند به وبگاه بیرونی
نادر.. در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۰:
سجاده آتشین کن..
عباس بایندر در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
دردی خرابات کسی میدونه یعنی چی
محمد حسین ملک صبا در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴:
در زبان و ادبیات پارسی، رباعی های کوتاه بسیار است؛ اما تبهر رودکی در کوتاه سرودن بلند سروده هاست. رودکی نثری را که چند بند درازنا دارد، با مناظره های دلنشین و زیبا، این گونه کوتاه به نظم در می آورد و این هنر رودکی است؛ هنری ناب از رباعی سرای پارسی
سید احمد مجاب در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۶:
(برخود) کنم چگونه گوارا زمانه را ...
امید در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۱:
اگر به وزن شعر هم توجه کنید؛ درصورتیکه منظور شاعر "شهریار" باشه موزون خواهد بود و بر وزن "فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن" اجرا خواهد شد؛ ولی اگر "شهر، یار" باشه یک هجا از شعر کم میشه و از حالت موزون خارج می شه؛ پس صرفا اینطور نیست که از هر شعری که چندین برداشت کردیم اون شعر قویه!! شعر باید اهداف و مضمون مورد منظور شاعر رو به ترتیب از ابتدا تا انتها دنبال داشته باشه و شعری در حالت چند منظوری قوی هست که منظم از پایه با چند معنا به سمت انتهای ابیات حرکت کنه؛ پس این شعر ظاهرا تک برداشت هست / بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام (بر تو باد حکومتی مقاوم و پایدار.) نه اینکه یاری مقاوم و پایدار پیدا کنی یا داشته باشی! این برداشت یعنی یا مخاطب شاعر یک آدم ظالمه! و این مدح درباره ی ظالم صحیح نیست! یا همه در دوران سختی هستند... ولی اگر به مصراع پایانی توجه کنید آمده که: اصل ثابت نسل باقی تخت عالی... این یعنی حاکم مورد مخاطب هست؛ اصالت، نژاد و تخت پادشاهی مورد منظور هست.
عباس الاشعری در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:
می شود بگویید کجایش طعن به امام محمد غزالی دارد؟؟؟در هر دو بیت بیت به ایهام از این کتاب تمجید می کند. اگر این کتاب را مطالعە کردە باشید متوجه می شوید که از زیباترین و شیوا ترین متون فارسی است که قریب به یک هزار سال پیش نوشته شده است.که بسیار به نوشتار امروز نزدیک است . و موضوع آن همان طور که از اسمش پیداست نشان دادن راه سعادت بشر است.
برگ بی برگی در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تر دامن، و سجاده شراب آلوده
غزلی ست زیبا و با استعاره و تمثیل های مثال زدنی، و هرچند شارحان در شرحِ آن بسیار کوشیده اند اما شرح و تفسیرهای عرضه شده به هیچ روی پاسخگویِ همهٔ ابهامات و سؤالاتِ ذهنِ انسانِ جستجوگر نیست، پس هر کسی از ظن و گمانِ خود به آن پرداخته که بسیار هم زیبا و در خورِ ستایش است، چنانچه حافظ فرموده است؛
در رَهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ راز / هر کسی بر حسَبِ فکر گمانی دارد
پس بر حسبِ گمانِ نگارندهٔ این متن بنظر می رسد حافظ در این غزلِ مهم و زیبا قصدِ پرداختن به این مطلب را دارد که شرطِ اولیه برای خودشناسی و حضور در میخانهٔ عارفان بمنظورِ برخورداری از شرابِ عشق و پیغامهای معنویِ این بزرگان شستشویِ خرقهٔ باورها و اعتقاداتِ شخصِ سالک یا راه رویِ طریقتِ عاشقی ست، اما آیا چنین شرطی سخنِ پیشینِ حافظ را که "هرچه کرده از دولتِ قرآن کرده است" نقض نمی کند؟ بدون تردید تناقضی درکار نیست چرا که عارفان از هر منبع و منشأ که سخنی خردمندانه را در راستایِ خود شناسی بیان کرده اند بهره می برند و البته که حافظ بدلیلِ فراگیریِ قرآن و از بر کردنش در چارده روایت از همان سالهای نوجوانی بیشترین دسترسی را به این سرچشمهی خرد داشته است و البته چنانچه حافظ شناسان بیان کرده اند علاوه بر این او از نکاتِ خردمندانه و سودمندِ سایرِ ادیان و از جمله آموزه های زرتشتیان و دیگر ادیان نیز تا اندازه ای بهرمند شده است اما این امر هرگز موجبِ تعصب و وابستگیِ حافظ به هیچ یک از آن ادیان و باورها بویژه آنجایی که با خرافه پرستی درآمیختند نشد یا به تعبیری شرابِ صافی و زلالش را بر گرفت و دُردِ آنرا برای زاهد و واعظانِ آن ادیان برجای گذاشت.
دوش در ادبیاتِ عارفانه غالبن به معنیِ دَم و لحظه است، میکده به استنادِ فحوایِ غزل بدون تردید میکدهٔ عشق است که در زمان و مکان نمی گنجد، و خواب آلوده یعنی نیمه بیدار و کنایه از انسانی ست که با چشمانی نیمه باز در خوابِ ذهن است. فاعل سالکِ طریقتِ عاشقی ست که با ویژگی های ذکر شده یعنی شب گذشته و یا در دَم پای بر درِ میخانه گذاشته است در حالی که دامن یا پایینِ خرقه اش تر شده و چنانچه پیرِ مغان (حافظ) در همان غزلِ ابتدای دیوان به او امر کرده، سجاده اش را نیز به می رنگین کرده است، یعنی در حالیکه نماز می گزارد یا فرایضِ خود را انجام می دهد از مِی و شرابِ بزرگان و عارفان نیز بهرمند می گردد، بسیاری از متدین ها با عنوانِ شیخ و آیت الله در عصر و دورانِ معاصر نیز چنین کرده اند تا جایی که فیلسوفانِ معاصر استاد محمد تقی جعفری و علامه طباطبایی خود شارح و از مریدانِ حافظ شدند. اما بنظر می رسد خرقه ای که دامان و چینِ پایینش تر شده است حکایت از تعلقِ خاطرِ سالکِ راه داشته باشد به باورهایِ خود که از گذشتگان به او رسیده است که این شیفتگی از نظرِ حکیمان و عارفان گناه محسوب می شود چنانچه حافظ پیشتر خود را از تر کردنِ دامن منع و بر حذر می دارد؛
گرچه گرد آلودِ فقرم شرم باد از همتم / گر به آبِ چشمهٔ خورشید دامن تر کنم
و چنین بنظر می رسد که نقل کنندهٔ ماجرا یا سالکِ طریقت نیز خود به این موضوع آگاهی دارد و از همین روی خود را خواب آلوده می نامد و به درِ میخانه آمده است تا چاره جویی کند.
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
مغبچگان را که می دانیم پسرانِ زیبا رویِ دیرِ مُغان یا میکده هایِ زرتشتیان هستند و در اینجا استعاره از همان ساقی ست که میتواند عارف و یا میفروشی مانند حافظ باشد، پس مُغبچه ای که زیبا روی و به عشق زنده شده است و تنها اوست که مجاز به عرضه و نوشانیدنِ شراب به تشنگان و مشتاقان است به استقبال آمده و با اظهارِ تأسف تایید می کند که سالک در خوابِ ذهن است اما نه بطورِ کامل، چرا که او خود اقرار می کند با این امر و می داند که نباید دامنِ خرقه اش تر می شد، درواقع همین که سالکی احساسِ طلب و نیازمندی به میکده و شراب می کند نشانهٔ بیداریِ نسبی اوست. پس در مصراعِ دوم مغبچهٔ زیبا روی از سالکی که راه رو است و در طریقتِ عاشقی گام گذاشته می خواهد تا بطورِ کامل از خوابِ ذهنِ خود بیدار شده و از هم هویت شدگی با باور و اعتقادات خود بویژه هنگامِ حضور در چنین مکانِ پاکی رها گردد تا شرابِ دریافتی مؤثر واقع شود.
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
حافظ میفرماید برای بیداریِ کامل ضروری ست تا سالکِ مشتاق به بهرمندی از شرابِِ عشق خرقهٔ تعلقات و همچنین دامن و سجاده باورهای خود را شستشو دهد، اعتقاداتی تقلیدی که از آنها قصد کشیدن شرابِ خوشبختی و جاودانگی در بهشت و یا تایید دیگران را دارد رها کند تا دامنش پاک و بدون گناه و آلایش شده و سپس به میخانهٔ عشق بخرامد، درواقع حضور در میخانهٔ حافظ با حفظِ باورها و تعصباتِ بی مورد در بارهٔ دین و مذهب آلودگی ست چرا که پس از حضورِ انسان در این جهان است که او وارثِ دین و کیشِ والدین خود می شود و این امر در اختیارِ او نبوده و نیست، چنانچه یهودیِ متعصبی که اکنون از مسلمانان تنفر دارد اگرچند صد متر آنطرف تر و در خانواده ای مسلمان زاده می شد اکنون او هم خود مسلمان بود و همچنین عکسِ این مطلب نیز صحت دارد، درواقع سالکی دامنِ باورهایش تر و آلوده نمی شود که نگاهی نو به دین و مذهبِ موروثیِ خود داشته باشد و با تأمل در حقیقتِ هر دین و آیینی که به آن باور دارد در آبِ جاریِ دین و باورِ خود قدم بردارد یا حتی غواصی کند اما مراقب باشد دامانش تر و آلوده نگردد، یعنی بجای خداپرستی آیین پرست نشود، پس حافظ که در مصراعِ دوم میخانهٔ عشقِ خود را پاک و عاری از هرگونه آلودگی توصیف می کند، تاکید می کند منظورِ حقیقی از دِیر یا مکانِ عبادت در هر دین و آئینی این است که انسانهای مشتاق و عاشق را به خویشتنِ ذهنی و دروغینشان خراب کند تا به اصلِ خداییِ خویش آباد شوند، پسدر چنین میکده ای جایی برای باور پرستی و تعصباتِ جاهلانه وجود ندارد و اولین شرط برای سالکِ طریقتی که قصدِ ورود به خرابات را دارد تا در چنین مکانِ پاکی گنجِ حضور را از زیرِ خرابه ها بدست آورد شستشویِ خرقهٔ آلوده به تعصباتِ دین و باورِ خود است تا این دیرِ مست و خراب، به مباحثِ بیهودهٔ باورها آلوده نگردد. بسیاری اوقات ناباوری نیز نوعی باور محسوب می شود و موجبِ آلودگیِ شرابخانهٔ حافظ، چنانچه بکرات می بینیم در همین میخانه ای که گنجور تدارک دیده است هم باورها و هم ناباوری ها فضا را مسموم و آلوده می کنند.
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
شیرین پسران یا شیرین سخنان که هر دو می توانند درست باشند همان مغبچگانند و استعاره از عارفان و بزرگانی چون نظامی و عطار و مولانا و سعدی و حافظ، که چون به عشق زنده شده اند برنا و جوان گشته اند، پس هرچه بر لبانِ این بزرگان جاری شود شیرینی و برکت است، حافظ معتقد است حضور در میخانهٔ عشق به هوایِ بهرمندی از لبِ شیرین پسران ( ابیات و غزلیاتِ زندگی بخشِ بزرگان و عارفان) است و راه رو یا سالکِ مورد نظر در حالی در چنین مکانِ پاکی حضور یافته است که دامانِ خرقهٔ باورهایش همچنان تر است و تمثیلِ او که نمی تواند و نباید جز با رهایی و فارغ از دین و آئینِ موروثی خود قدم در میخانهٔ عشق بگذارد به مانندِ این است که سالک اصرار داشته باشد جوهرِ روح یا جانِ اصلیِ متصل به جانانِ خود را به یاقوتِ مذاب یا همان شرابِ انگوری آلوده کند، پس همچنان که این دو با یکدیگر سنخیتی ندارند شرابی که از لبانِ شیرین پسران و عارفان جاری می گردد نیز با اعتقاداتِ موروثی و باورها و تعصباتِ سالک تناسبی ندارند و نمی توانند درهم آمیزند، حافظ خود به گواهِ غزلهایش با اینکه در بحرِ دین و آیینِ اجدادیِ خود بسیار غواصی کرده است (چنانچه در مقدمه بیان شد) می بینیم حتی قطره ای از آن دریا بر گوشهٔ دامانش ننشسته بگونه ای که چگونگیِ کیش و باورهایش در اشعار و غزلهای او قابلِ تشخیص نیست.
به طهارت گذران منزلِ پیری و مکن
خلعتِ شیب چو تشریفِ شباب آلوده
بطورِ معمول جوانان خیلی زود نسبت به چیزهای این جهانی تعلق خاطر پیدا می کنند، برای مثال دلبسته و عاشقِ کسی میشوند که گمان می برند بدون او قادر به ادامهٔ زندگی نیستند، و حتی دلبستهٔ اتومبیل و یا شغل و هنرِ خود می شوند اما بتدریج با افزایشِ سن احساساتِ زود گذر و تعلقات و دلبستگی ها رنگ می بازند و چشمِ پیرِ سرد و گرم چشیده به حقایقی روشن و باز می گردد و در می یابد زندگی آنچنان هم که پیش از این گمان می کرد جدی نیست و این که روزی گمان می کرد با بدست آوردنِ چیزها به سعادتمندی می رسد توهمی بیش نبوده است، پس حافظ ضمنِ اشاره به همین مطلب می فرماید در منزلِ پیری و سالخوردگی بعید است که کسی اینچنین دلبسته و شیفتهی باورها و اعتقاداتِ موروثیِ خود باشد و با تعصباتِ کور حاضر نباشد حتی وقتی در محضرِ حافظ و مولاناست خرقهٔ تعلقِ خاطر به اعتقادات خود را بیرون از میکدهٔ عشق بیاویزد و یا چنانچه پیشتر گفته شد در رهن و گروِ مِی بگذارد. این کار از شباب و جوانان قابلِ انتظار است چرا که جوان خیلی زود با هر چیزی اصطلاحن هم هویت می شود و تشریفِ پاکی را که خداوند در الست برازندهٔ او دید و بر تنش کرد آلوده می کند، اما از شیب و انسانِ سالخورده ای که در راه است دیگر انتظار نیست که اینچنین نسبت به باورها و اعتقاداتِ خود تعصب داشته باشد و آنرا وحیِ مُنزل و تنها راهِ رسیدن به حقیقت بداند بنحوی که برای لحظاتی هم نتواند این خلعتِ توهمی را از تنِ خود بیرون بیاورد.
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده
چاه طبیعت در اینجا کنایه از افتادن انسان در دام چاه ذهن است که در بدو ورود به جهان و آغاز طفولیت بمنظور شناخت این جهان مادی ضرورتی ست برای ادامه حیات انسان بر روی زمین و این امری طبیعی ست چرا که انسان از عالم معنا و یکتایی پای به این جهان گذاشته و به همین دلیل با این جهان ماده کاملاً بیگانه است و لذا پس از شناخت این جهان مادی و استفاده از مواهب طبیعت که لازمه بقای انسان است ، پس از مدت کوتاهی باید از این چاه طبیعت بیرون بیاید تا مجدداً به اصل خدایی خود باز گشته و زنده شود اما اکثریت ما انسانها در این چاه ذهن برای سالیان بسیار زیاد و چه بسا تا آخر عمر باقی مانده و با دوختن وصله های رنگارنگِ چیزهای این جهان مادی و از جمله باورها به تشریفِ خدادادیِ خود، خویشِ ذهنی تنیده شده را با خویشِ اصلی و خدایی خود اشتباه گرفته و گمان میبریم همین خودِ ساخته ذهن هستیم، پسحافظ میفرماید انسان باید پس از آشنایی با جهان فرم به منظور بهره بردن از مواهب این جهان ، پاک و صافی شده و از این چاه بیرون آمده و برای منظور اصلی حضورش در این جهان بپا خیزد ، حافظ در مصرع دوم از چیزهای این جهانی به عنوان آب گل آلود نام میبرد که نمیتواند به انسان آن صفا و زلالی لازم برای زنده شدن به اصل خود را عطا کنند . برای صافی شدن به آب زلال و پاکی که از میخانه عاشقی جاری میشود نیاز است ، مولانا میفرماید؛اهل عالم زین سبب اعمی دلند شاربِ شورابه آب و گلند
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
مغبچگان یا پسرانِ شیرین دهن که با خداوند به وحدت و یگانگی رسیده اند همان جانِ جهان هستند ، دفتر گل یعنی دفتر زندگی همه انسانها، و فصل بهار کنایه ای ست از دوران جوانی و بهار زندگی، پس حافظ از زبانِ سالکِ ره رو به جانِ جهان یا مغبچهٔ معترض میگوید مگر نه اینکه بنا بر طرحِ خداوند و دفترِ نگارشِ ازلی جوانان می توانند و عیبی نیست که دلبستهٔ چیزهای این جهانی شوند، که اگر چنین نبود و برای مثال عاشق نمی شدند که بقای انسان در زمین بخطر می افتاد، و اگر خواستنهایِ نفسانی نبود که اینهمه پیشرفتِ مادی و رفاه حاصل نمی شد، پس در دفترِ زندگیِ انسان در فصلِ بهار یا دورانِ جوانی چنین نگارش شده است که می تواند و باید که از چیزهایِ این جهانی شرابِ ناب بنوشد و بر این کارِ انسان در فصلِ بهارِ زندگیش عیب یا خطا و گناهی وارد نیست. درواقع سالک قصد دارد این مطلب را مستمسکی قرار دهد برای توجیهِ درآمیختنِ اعتقاداتِ موروثیِ خود با عرفان و عاشقی.آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلودهسالک ادامه می دهد چه بسیار آشنایانِ راهِ عاشقی که در دریای عمیقِ باورها و اعتقادات شنا کردند و در آن غرقه یا غوطهور شدند و به غواصی پرداختند اما به آب آلوده نشدند و آثارِ ارزشمندی هم از خود بیادگار گذاشتند، مثالِ چنان شناگرانِ آشنا با عشق ممکن است عارفانی چون ابوسعیدِ ابوالخیر باشند که در عینِ آشنایی با عشق، پس از غواصی در دریایِ عمیقِ دین و باورهای گذشتگان دامنِ خرقهٔ آنان تر و آلوده نشد و باور پرست نشدند. پس سالک با چنین توجیهی می گوید این احتمال وجود دارد که او هم یکی از آنان باشد و ضمنِ بهرمندی از حضور در میخانهٔ عشقِ و برخورداری از لبِِ شیرین پسری چون حافظ در کارِ دین و اعتقاداتِ خود نیز غوطه ور شود اما دامن تر یا وابسته به اعتقاداتش نگردد.
گفت حافظ لَغُز و نکته به حافظ مفروش
آه از آن لطفِ به انواعِ عِتاب آلوده
در دو بیتِ پیش از این در می یابیم سالکِ خواب آلودهٔ مورد نظر در واقع خود را به خواب زده و او که وانمود می کند برای برخورداری از شرابِ مغبچگان به درِ میکده آمده است اکنون با گستاخی اینچنین در مواجهه با بزرگان سخن گفته و نکته فروشی می کند، درواقع سالکِ حقیقی باید در برابرِ شیرین دهنان در فقرِ کامل بوده و خاموشی اختیار کند چرا که اگر خود به رموزِ عاشقی آگاه است پس به چه منظوری و برای چه به در میکده آمده است؟ حافظ این توجیهاتِ سالک را لَغُز خوانی و نکته فروشی تشخیص داده و خطاب به او می فرماید ای سالکی که قصدِ درآمیختنِ عرفان و عشق را با باورهای خود داری، لَغُز و نکته به مغبچگانِ زیبا روی که از یارانِ خداوند یا ساقیِ الست هستند مفروش آنهم به شیرین دهنی چون حافظ که خود سرآمدِ نکته پردازان است، دریغ و افسوس از سالکی که به بزرگان و حافظِ شیرین دهن اظهار لطف می کند اما نسبت به او عِتاب و سرزنش هم دارد، چنین سالکی که عتاب دارد و ناز می کند با این خواب آلودگی هرگز به نمی تواند به ادامهٔ راه امیدوار باشد.
رسول در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۰ - در نصیحت و پند:
هم از خلق سر بزرند از زمین
هم از خلق سر برزند از زمین
رسول در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۳۰ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹:
اندر سرا و سری
اندر سر او سری
غلامرضا گرامی مقدم در ۷ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴:
سومین مرحله از آیین مهرپرستی، مرحله جنگی یا سربازی است
در این مرحله عضویت در جمع مهرپرستان رسمی میشود . گویا اکثر مهر پرستان تا این درجه بالا میآمدند. در انتهای مراسم به شخصی که میخواست جنگی شود تاجی که در انتهای شمشیری آویخته شده بود پیشکش میکردند. او این تاج را نمیپذیرفت و میگفت که مهر تاج سر من است. گویا داغ مهر را در همین مرحله بر چهره مهر پرست میزدهاند. علامت مخصوص او توبره و نیزه و کلاهخود است. عنصر خاک عنصرمخصوص جنگی بودهاست
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود ، در واقع اشاره به این مرحله از سیر و سلوک در آیین مهرپرستی است که در واقع داغ یا مُهر ، مهر یا میترا بر پیشانی سالک زده میشد.
رضا ثانی در ۷ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۷ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۹ - قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامههای تو چون تر نیست: