گنجور

حاشیه‌ها

مرتضی طباطبائی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۴:

مصرع دوم بیت دوم، مشکل وزنی دارد.
تصور میکنم این تصحیح بتواند کارگشا باشد:
«همه از جز تو و بازار تو بیزار شدند»
بویژه آنکه کلمه عاشقان در مصرع اول تکرار شده است و آوردن آن سر مصرع بعد، حشو قبیح است.

سارا موسوی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » بیان وادی طلب:

سلام بیت «سر طلب گردد ز مشتاقی خویش جرعه ای می، خواهی از ساقی خویش» در کتاب منطق الطیر به تصحیح دکتر مشکور «سر طلب گردی ز مشتاقی خویش جرعه میخواهی از ساقی خویش» هستش...کدوم درسته؟

بهنام در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۵۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۳:

درود
توی کدوم قسمت از داستان فریدون نام نهادن پسران فریدون و پیوگانشان( عروسها) آمده است و و همان افسون تبدیل شدن فریدون به اژدها؟
ممنون میشم راهنماییم کنین

مصطفی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰:

بیت آخر فکر می کنم "گوهرشناس" درست تر باشه تا "جوهرشناس" ضمن اینکه جوهر عربی و گوهر فارسی است.

سید مجید سادات کیائی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸۴ - در قناعت و آزادگی:

دکتر سروش در جلسه 38 شرح دفتر اول مثنوی به این بیت انوری اشاره کرده و مصرع دوم را به صورت زیر فرمودند:
احسان آن است و آن نه آسان است

علی سنجرانی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۷:

بسیار خوشحالم که توضیح بند دوم شعر را خواندم "آنکه گویند که بر آب .‌‌.."
راستش تا کنون اینگونه برداشتی ژرف از سخن خواجو نداشتم.
عجب آدمهای با سوادی داریم، قدری حالت افتخار به من دست داد که پارسی زبانم.

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۱۳ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۰:

عشق آمدنی بود نه آموختنی
دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقّه می شود / بی آن که بداند / حلقه ی آتش را خواب دیده است / عقرب عاشق . ـ حسین پناهی
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
ـ این صدای راوی سوم شخص یا دانای کل است که حتی به «خوابِ» شخصیت داستان کوچکش نفوذ کرده است و دارد «درونیات» او را با «لحنی قاطع» برای مخاطب روایت می کند .
ـ «نگاه تدوینگرِ» راوی ابتدا ترجیح داده است سرزده و ناغافل ما را در برابر «سرنوشت تلخ و گرنده ی عقرب» قرار دهد سپس با صفت «عاشق» شوک خود را به مخاطب وارد کند .
ـ شروع این روایت کوچک با «مرگ» تنها شخصیت «زنده» یِ آن شکل می گیرد . مرگی که سبب آن حتی «آتش» نیست بلکه «خوابی» است که این شخصیت دیده است .
ـ آیا این روایت کوچک ، یک روایت عاشقانه است ؟ اصلا عشقی در کار هست که ما این روایت را عاشقانه بدانیم چون راوی سعی کرده است که عقرب را با صفت عاشق به مخاطب بشناساند ولی پیشاپیش می گوید او آتش/عشق را خواب دیده است . آیا آن خواب بازتابی از وجود یک معشوق است یا انعکاسی از وجود یک آرزو و حسرت ؟  شاید عقرب آرزو داشته است که دچار عشقی بشود و معشوقی داشته باشد و این حسرت و آرزو خود را در قالب یک خواب نشان داده است و البته کلکش را هم همان جا کنده است .
ـ به هر حال ما در این جا با روایت کوچکی روبه روییم که معشوق ، غایب بزرگ آن است و هر چه هست واکنش یک عقربِ عاشقِ مُتَوَهّم است در برابر یک آتش/عشقِ خیالی . جالبِ دقت است که عقرب عاشق ، خوابِ معشوق را ندیده است خواب آتش/عشق را دیده است و البته همان خواب ، خودش سبب مرگ عقرب عاشق می شود . و این چه قدر مرا یاد این عبارت عین القضات می اندازد که فرمود : «حساب عاشق با عشق است نه معشوق»
ــــــــــــــــــــــــ
ـ شکم عقرب هفت حلقه دارد که پنج حلقه ی انتهایی دُم آن را تشکیل می دهد که به مخرج و نیش ختم می شود .
ـ گفته اند شکل نگه داشتن چنگال ها در جلو و کژی دُم ، عقرب را همواره در یک حالت تدافعی دایمی نشان می دهد .
ـ متخصصان ، خودکشیِ عقرب در میان حلقه ی آتش را افسانه می شمارند و اذعان می دارند که وقتی عقرب خود را در میان آتش گرفتار می بیند پیوسته سعی در فرار دارد و مدام نیش می زند که البته همین نیش زدن ها گاهی موجب می شود که خودش قبل از آتش کلک خود را بِکَنَد .
ــــــــــ
ـ شاید عقرب عاشق سعی داشته است که در خواب هم از آتشِ عشق بگریزد و همواره به آن یک حالت تدافعی داشته باشد .
ـ به هر حال آن حلقه ی آتش هم مثل عشق نور امنی ندارد و اگر عقربِ/عاشق را نکُشد موجبات مرگ عقربِ/عاشق را به دست خودش فراهم می آورد .
این روایت می تواند خبر از عاشقی بدهد که نسبت به «عشق» ناشادمان است و حالت تدافعی دارد . عشقی که همواره جبارگونه و آمدنی است نه آموختنی .
ـ آیا عقرب کُشته ی پندار و وهمِ خود است ؟ یعنی آیا او خیال کرده است که عاشق شده است و معشوقی دارد ؟ دوباره عین القضات است که از زبان معشوق می فرماید :
من بر سَرِ کوی ، آستین افشانم
 تو پنداری که من ترا می خوانم
نی نِی غلطی که من ترا کی خوانم
خود رسم من است که آستین جنبانم .
تمهیدات / عین القضات همدانی
ـ و این هم خود حسین پناهی است که در جایی سروده است : «تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟ جیرجیرک آواز می خوند »
▣ احمد آذرکمان . حسن آباد فشافویه . 23 دی 97
پیوند به وبگاه بیرونی

سعید اخیانی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۰ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۱ - بهشت خدا:

مصرع اول بیت بیست و هشتم با توجه به سایر نسخ به شکل زیر صحیح است:
لاپرت ها ره هی مخنه هی حکم مده

مهراب در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

کُربُز: کر به معنی فرزند به زبان لری است و در فارسی می گوییم کره
بز هم حیوانی تیز و زبل است
ترکیب دو لغت استعاره از زیرکی فرد است چون بچه بز خیلی چابک تر از بز است و کوه و کتل را زیر پا می نهد.

مهراب در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

طوطی عیسی نفس همان گل نرگس مهدی صاحی زمان( عج) هست که با دم مسیحایی خود مردگان را جان می بخشد و جانِ جان است و مادرش زهرا( س) جانِ جانِ جان هستند و خداوند لطیف در شعر مولوی میشود جانِ جانِ جانِ جان.یعنی کسی که جان بخشیده زهرا را و بواسطه زهرا جان بخشیده مهدی را و بواسطه ایشان جان بخشیده ما را. اشاره به حدیث لولاک لما خلقت الافلاک.
درمتن شعر مولانا اسراری را از وجود آقا رمز گونه بیان میکند و در آخر سخن را کوتاه کرده و به خودش دستور میدهد که خاموش باش
خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی
سری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا
اسرار آفرینش را نباید بگویی.چرا که این اسرار برای اهل صفا و معرفت و مومنان واقعی و محبین چهارده نور اهل بیت فاش میشود و کسی این اسرار را برایشان بازگو نکرده بلکه بواسطه صاف بودن( صفا) آینه ی دل ،اسرار در آینه ی قلبشان نمایان شده و به قولی چشم دلشان بینا شده.
کسی که چشم ظاهر بین دارد و تلاش نمیکند که از ظاهر به باطن برسد اسرار را نباید برایش فاش کرد تا خودش به جست و جو برود.

جنید شریف در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲۵:

بدون اینکه تحقیقی کرده باشم از نمونه های دیگر اشعار صوفیان و رندان اینقدر می دانم که معشوق یا شاهد نه تنها پسر بوده می تواند بلکه در سنت شعری قدما معمولا پسر است. چون فارسی میان مونث و مذکر تفریق نمی کند در بسیاری اشعار جنسیت معشوق مبهم می ماند اما شواهد زیاد است که شاهد یا ساقی را پسر می سازد. به تعبیر صوفیانه زیبایی شاهد در هر حال وسیله ای و محملی بیش نیست ولی به تعبیر عادی هم زیبایی زیبایی است و قبا قباست و طره طره است از هر که باشد و این ما خوانندگانیم که حتی شعر هفت صد ساله را هم سانسور می کنیم.

علی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۰۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۷:

بلیت بنحوی یصول مغاضبا: به شخصی نحوی دچار شدم که به من با خشم حمله می‌اورد
علی کزید فی مقابله العمرو: چنانکه گویی زید با عمرو مقابله می‌کند
علی جر ذیل لیس یرفع راسه: دامن کشان می‌رفت و سر خود را بلند نمی‌کرد
و هل یستقیم الرفع من عامل الجر: آیا رفع از عامل جر شایسته است؟

حبیب اکبری در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۳۳ دربارهٔ اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخش ۴۸ - بگو جبریل را از من پیامی:

بگو ویا بده بر جبرئیل از پیامی

رحیم سینایی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۵:

مژه آب ده ز خاری‌ که به پا خلیده باشد
این مصرع اشاره دارد به اینکه وقتی خاربه دست یا پا فرو رود برای در آوردنش ابتدا محل فرو رفتن خار را معمولا با اب دهان خیس می کنند تا محل دقیق فرو رفتن خار مشخص شود وسپس با نوک سوزن خار را در می آورند . وبیدل خیس کردن محل خار را به اشک چشمی که از مژه می افتد واگذار کرده

حبیب اکبری در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ اقبال لاهوری » اسرار خودی » بخش ۱۰ - در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیه:

در مصره 66 ره یا راه درست است

در جستجوی آرامش در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را:

دوستان سلام وقت بخیر.ممنون میشوم کمی به تفسیر شعر بپردازید.اگر مولانا خوان هستید( که متاسفانه یا اینگونه نیست یا کلا فقط روخوانی میکنید و از کنه معانی آن به دور هستید ) ممنون میشوم به تفسیر شعر بپردارید تا جرقه ای در ذهن ما برای پیشروی به سمت تعالی روشن شود.
جناب روفیا بنده از تفسیر شما غالبا اموخته ام. لطفا تفسیری در خور بیاورید

علیرضا در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

حیف این غزل زیباست که تا کنون نوشته ای نداشته
اگر هزار غم است از جهانیان بر دل
همین بس است که او غمگسار ما باشد
این بیت عالیه

رضا ساقی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴:

تومگربرلب آبی به هوس بنشینی
وَرنه هرفتنه که بینی همه ازخود، بینی
فتنه: بلوا، شلوغی وآشوب
همه از خود، بینی: همه از وجود خود ببینی
اغلب شارحان محترم ازاین بیت زیبا برداشت نازیبایی کرده وبه اتّفاق آرا چنین معنایی ارایه نموده اند: " ای معشوق تو مگر لحظه ای از روی میل وهوس بر لب جوی آبی بنشینی، و گرنه تا وقتی که ایستاده ای و جلوه گری می کنی فتنه و غوغا به پاست، پس هر آشوبی که ببینی از جانب قامت رعنای توست" بعضی نیزپارافراتر گذاشته وبه جای "بنشینی" "ننشینی " راجایگزین نموده اندتا به ظنّ خویش معنای قابل قبولی ارایه داده باشند!
درست است که قامتِ یارقیامت به پا می کند وممکن است نشستن ِ اوموقّتاً سبب رفع فتنه گردد امّا وقتی شاعرازیارمی خواهد به هوس برلب جویی بنشیند قطعاً منظوراونشستن برلبِ جویِ کشتزاران نیست ومنظوردیگری مدّ نظردارد. اگرشاعر توصیه می کرد که بهتراست معشوق درکنج خانه بنشیند ودرانظار مردم ظاهر نگردداین معنا قابل قبول ترمی شد وبی شک اگر فتنه ای نیزاز قامت اوبرپاشده بود فروکش می کرد امّا اینکه یک دلربای دلسِتان برلب جویباری بنشیند آنهم ازروی هوس! فرونشستن آتش فتنه نه تنها میسّرنمی شود بلکه به یقین شعله های آتش فتنه فروزانتر نیزمی گردد چراکه نشستن ِ دلبر برلب جویباران ،خود دست کمی از جلوه گری به قدوقامت ندارد وبه همان میزان برانگیزاننده هست ومی تواند قیامت وفتنه برپاکند.
بنظرمی رسد کلید حل این معمّا در واژه ی "لبِ جویی" نهفته هست که شارحان محترم به اشتباه آن را "کنارجویباری" درنظر گرفته اند ودرنتیجه نکته ی اصلی بیت از نظر پنهان شده ومعنای نادرست حاصل گردیده است.
"لب جویی" دراین بیت استعاره ازجویبارِاشکِ چشم ِعاشق است نه جویبارکشتزاران .ضمن آنکه پیش ازاین نیزبارها ، حافظ فراوانیِ اشک خودرا به جویبار ودریا تشبیه کرده وازمحبوب نامهربان خویش درخواست نموده که به قصدتفریح و تفرّج هم شده برلب دریا گذری داشته باشد.
باتوجّه به اینکه مخاطب غزل ،خواجه جلال الدّین وزیرفرهیخته وادب دوست شاه شجاع هست شاعردراینجا به کنایه وازروی گلایه به محبوب خویش می فرماید:
معنی بیت: ای حبیب، (به یقین درصورت تداوم هوسهای جلوه گرایانه ی تو(خودنمایی های تو) کاسه ی صبر عاشقان لبریزشده و فتنه های فراوانی شکل خواهد گرفت وبی شک، دودِآتش فتنه چشم توو عاشقانت راخواهد آزرد وراهی برای گریزازحقیقت تلخ نیست ) مگرآنکه به جای جلوه گری (وبازی کردن باروح وروان ِ دلدادگان) اینبار هوس کنی بر لب جویباراشکِ چشم ِ عاشقان خویش ازروی میل بنشینی (ازآنها دلجویی کنی)تا بدینوسیله آتش فتنه وبلواخاموش وخنثی گردد.
دیده ی ما چوبه امیّد تودریاست چرا
به تفرّج گذری برلب دریا نکنی!
به خدایی که تویی بنده ی بگزیده ی او
که براین چاکردیرینه کسی نگزینی
معنی بیت: به آن خداوندی که توبنده ی محبوب وانتخاب شده ی اوهستی تورا سوگند می دهم که کسی دیگررابه جایگزینیِ من که بنده وغلام قدیمی توهستم انتخاب نکنی.
ازاین غزل وبه ویژه ازاین بیت چنین استنباط می شود که رابطه ی عاطفی حافظ باشاه شجاع دچارتیرگی شده وتحت تاثیر این کدورت،منصب ومقام دولتی خودرانیزازدست داده وخانه نشین شده است. احتمالاً حافظ دردستگاه دولتیِ تحتِ ریاست خواجه جلال الدّین مشغول بکاربوده که دراین بیت ازوی درخواست نموده تا به جای وی کسی راجایگزین نکند.
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
گرامانت به سلامت ببرم باکی نیست
بی دلی سَهل بود گر نبود بی‌دینی
احتمالاً منظور از"امانت" مسئولیّتها وووظایف دولتیست که بردوش حافظ بوده است.
بی دلی: عاشقی ودلدادگی
"بی دینی" دراینجا به معنای عدم تعهد وزیرپاگذاشتن عهد وپیمان ووفاداریست.
معنی بیت: اگربتوانم ازعهده ی مسئولیتها ووظایفی که(نسبت به دولت شاه شجاع وحکومت او) دارم باسربلندی بربیایم ازسایر مسایل حاشیه ای باکی به دل ندارم. غم عاشقی ودردِ دلدادگی رامی توانم براحتی تحمّل کنم ولی کنارآمدن با اتّهام بی مسئولیتی وبی وفایی سخت وغیرقابل تحمّل است .
تومی باید که باشی ورنه سَهل است
زیان ِمایه ی جاهیّ ومالی
ادب وشرم توراخسرومه رویان کرد
آفرین برتو که شایسته صد چندینی
معنی بیت: ادب ومعرفت وحیای تو،توراپادشاه ماهرویان کرد مرحبا آفرین برتو که سزاوار صدهاتعریف و تحسین هستی.
شیرین ترازآنی به شکرخنده که گویم
ای خسروخوبان که توشیرین زمانی
عجب ازلطف توای گل که نشستی با خار
ظاهراً مصلحت وقت درآن می‌بینی
مصلحت دیدن:محافظه کاری و صلاح کاررا مدنظرقراردادن.
معنی بیت: ای گل(ای خواجه تورانشاه) درشگفتم که چرا لطیف ونازنینی مثل توبا "خار" هم نشین وهم صحبت شده ای! بی شک مصلحتی دراین کارهست ناگزیرشده ای تابرخلاف میل باطنی باخارهمراه وهمنشین شوی.
احتمالاً مخاطب سخن (خواجه جلال الدین) با یکی ازبدخواهان ودشمنان حافظ، به ضرورت شغلی یا به هربهانه ای ازروی مصلحت همکاری وهمنشینی داشته که حافظ ازاو با عنوان "خار" یادکرده وناخشنودی خودراابرازنموده است.
زانجاکه رسم وعادت عاشق کشیّ توست
بادشمنان قدح کش وبا ماعتاب کن!
صبربرجوررقیبت چه کنم گر نکنم
عاشقان رانبودچاره به جزمسکینی
جور: ستم وبدرفتاری
رقیب: مراقب ونگاهبان
معنی بیت: درمقابل جوروجفای مراقبانت به جزشکیبایی وصبر پیشه کردن کار دیگری ازدست من برنمی آید به جزصبوری ودرماندگی چه کاری می توانم انجام دهم؟عاشقان غیراز بیچارگی ودرماندگی چاره وراهکار دیگری پیش روندارند.
نزدیک شدآن دم که رقیب توبگوید
دورازرخت این خسته ی رنجور نماندست
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست
که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرینی
معنی بیت: بادسحرگاهی به امید رسیدن به تو،ازگلستان به سمت وسوی توآمد برای آنکه تو ازگل سرخ خوبتر واز نسرین شاداب ترهستی.
آنکه رخسارتورارنگ گل ونسرین داد
صبروآرام تواندبه من مسکین داد
شیشه بازیّ سرشکم نگری از چپ و راست
گربراین منظربینش نفسی بنشینی
شیشه بازی: عمل و صفت شیشه باز،شعبده بازی با گوی و ساغر، فنّی است از رقّاصی که رقّاصان شیشه و صراحی پر از آب و گلاب بر سر گذارند و رقص بنیاد کنند و با وصف حرکات رقص شیشه از سر نمی افتد و اگر بیجا شود به حرکات اصول بر گردن و بازو بگیرند و نگاه دارند.
منظربینش: نظرگاه، چشم
معنی بیت: اگرلحظاتی درچشم اشگبارمن بنشینی خواهی دید که چگونه دانه های اشکم ازچپ وراست سرازیرشده است. ای حبیب به بهانه ی تفریح هم که شده برچشم من نفسی بنشین وتماشا کن که چگونه چشمانم باگوی ِ سرشک، همانند شعبده بازان هنرنمایی می کند.
دراین بیت دوباره موضوع بیت اوّل به شرحی که گذشت با مضمونی متفاوت بیان شده وازمخاطب خواسته شده تا نفسی برلب جویبارچشمان عاشق بنشیند.
چشم من کردبه هرگوشه روان سیل سرشک
تاسَهی سروتورا تازه ترآبی دارد.
سخنی بی‌غرض ازبنده ی مخلص بشنو
ای که منظور بزرگان حقیقت بینی
منظور: مورد نظر.
معنی بیت: ای دوست، ای که توخود موردقبول بزرگان هستی ودرکانون توجّه فرهیختگان قرارداری(وتذکّردادن به توگستاخی محسوب می شود) بااینحال سخنی بی منظوروصادقانه ازغلام و چاکر خویش بشنو که:
نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد
بهتر آن است که با مردم بد ننشینی
پاک نهاد: پاک سرشت، کسی نهاد وذات پاکی دارد
معنی بیت: عزیز وبزرگواری مثل توکه ذات وفطرت پاکیزه ای دارد حیف است که با مردم بد نهاد بنشینی.
دراین بیت نیز دوباره به موضوع بیت پنجم با مضمونی متفاوت پرداخته شده است. دراینجا به جای "گل" پاکیزه دل وبه جای "خار" واژه ی( بد( بکاررفته است.
مکن عتاب ازاین بیش وجوربر دل ما
مکن هرآنچه توانی که جای آن داری
سیل این اشک روان صبرودل حافظ برد
بَلَغَ الطّاقَه یا مُقْلَهَ عینی بینی
بَلَغَ: رسید.
الطاقَه: طاقت، توانایی، قدرت.
یا: ای.
مُقْلَهَ: سپیدی وسیاهی چشم
عینی: چشم من.
یا مُقَلَهَ عینی: ای به مانند چشم من، ای دلیل بینش من.
بِینی: جدا شو، دورشو
بَلَغَ الطاقَهُ یا مُقْلَهَ عینی، بینی: طاقتم طاق شد، ای همانند چشم بیننده من، از رقیب دور شو.
معنی بیت: سیلاب سرشک ،صبروقرار دل حافظ رابا خودبرد ای نورچشم من ازرقیب( همان که باعنوان "خارومردم بد" ازآنها یادشد) دوری کن که دیگر کاسه ی صبر و شکیبایی من لبریزشده است.
اشک حافظ خرد وصبربه دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت
توبدین نازکی وسرکشی ای شمع چگِل
لایق بندگی ِخواجه جلال الدینی
سرکشی: عصیان ونافرمانی، یاغی گری
چِگِل: شهری است به ترکستان که منسوب بدانجا را چگلی گویند و به خوبرویی و تیراندازی معروفند.
شمع چِگِل: چشم وچراغ زیبارویان شهرچگل. کنایه ازدلبرزیباروی
بزمگه: بزمگاه
خواجه جلال الدین: خواجه جلال الدین تورانشاه وزیر شاه شجاع.
معنی بیت: ای دلبرزیبا روی، توبا این شمایل زیبا ومطبوع والبته با این اخلاق تند وسرکشی که داری ،برازنده ی محفل تورانشاه هستی! وشایستگی این را داری که دربزمگاه خواجه به او خدمتگزاری بکنی!
چنانکه ملاحظه می شود حافظ دراین غزل زیبا وکنایه آمیز، به مددنبوغ خویش شکروشکایت را درهم آمیخته ودرخَلق مضمامینِ کنایه دارهنرنمایی ِ حافظانه ای کرده است. حافظ ازیکسو ازدوستی وانس والفت با وزیرفرهیخته وفرزانه ای مثل تورانشاه به خودمی بالد وازسوی دیگر ازبعضی ازرفتارهای او( همنشینی باخار ومردم بد) ناراحت ودلگیراست. گرچه "شکروشکایت" دراغلب ابیات غزل موج می زند لیکن اوج هنرمندی حافظ دربیت پایانیست که با پیشکش کردن یک دلبر زیبا روی ونازک اندام ولی سرکش ویاغی! به تورانشاه،علاقه و ارادت خودرابا وگله وشکایت درهم آمیخته وهنرنمایی رابه کمال رسانده است.
ازیاردلنوازم شکریست باشکایت
گرنکته دان عشقی بشنوتواین حکایت

محسن سعیدزاده در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.
شناخت ازطریق تناقض؛ازجلوت به خلوت بو بردن,یکی ازشیوه های ضمیرخوانی است.شبیه این ضرب المثل است که : مترس ازآنکه های وهوی دارد,ازآن بترس که سر به توی دارد.واعظ چون هیاهودارد,عملِ درست, ندارد.

علی در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۳۷ دربارهٔ اقبال لاهوری » زبور عجم » بخش ۱۱۸ - چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما:

اقبال فلسفه خویش را مبتنی بر قرآن کریم می‌داند و اعتقاد راسخ دارد که روح فلسفه یونانی سنخیتی با فلسفه اسلامی ندارد.
البته جامع ترین شعری که جهان بینی تیز و آینده نگر اقبال که با اسیب شناسی قابل تحسین او همراه است شعر زیر است که کامل آن در گنجور موجود است:
آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرّ آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن جهان‌بینان که خود را دیده‌اند خود گلیم خویش را بافیده‌اند
ای امین دولت تهذیب و دین آن ید بیضا برآر از آستین
خیز و از کار اُمم بگشا گره نقشه اَفرنگ را از سر بنه
نقشی از جمعیت خاور فکن واستان خود را ز دست اهرمن
ای اسیر رنگ، پاک از رنگ شو مؤمن خود، کافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زیان در دست توست آبروی خاوران در دست توست
اهل حق را زندگی از قوّت است قوّت هر ملّت از جمعیت است
دانی از افرنگ و از کار فرنگ تا کجا در بند زُنّار فرنگ؟
زخم از او، نشتر از او، سوزن از او ما و جوی خون و امید رفو؟
گر تو می‌دانی حسابش را درست از حریرش نرمتر، کرباس توست
بوریای خود به قالینش مده بیدق خود را به فرزینش مده
هوشمندی از خُم او مِی نخورد هر که خورد، اندر همین میخانه مُرد

۱
۲۷۸۳
۲۷۸۴
۲۷۸۵
۲۷۸۶
۲۷۸۷
۵۷۲۳