بهرام در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲:
سلام
ممنون از تمامی دوستان که با نکاتی که اشاره کردن این شعر زیبا رو برای منی که کمتر متوجه میشم قابل فهم تر کردند
من همیشه میام این سایت و قسمت حاشیه ها رو میخونم تا بیشتر متوجه شوم و بسیار فضای خوبی هم در این بخش هست
پیام در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸:
بنظرم در مصراع اول بیت ششم، از لحاظ معنی و سازگاری معنوی کلمات، اینگونه متناسب می نماید:
"پای ما لنگ است و منزل بس بعید"
چون "دراز" میتواند صفت راه باشد و نه صفت "منزل".
حال از لحاظ وزن هم آیا چنین است یا خیر، اساتید فن باید اظهانظر فرمایند.
افسانه در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲:
درودبرحافظ دوستان عزیز همیشه میخواستم معنی کلمه به کلمه شعرحافظ رابدانم اینکه چه معنی درک میکنیم بسته به حال درونی خودمان داردوبرای همین است که همه جوابشان راازشعرحافظ میگیرندواین همان معجزه کلامی لسان الغیب است بسیارممنونم ابتدا ازسایت گنجوروبعدازاستادان محترم به ویژه جناب رضاساقی سپاس بیکران
م س ل در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۱:
بیت ششم مصراع اول باید به
پشت کمان شد قدم تا تو به تیر مژه
اصلاح شود تا وزن آن درست بشه
بابک چندم در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹:
"سر در وجود من ده "-> در وجود من سَر دِه -> سرازیر کن، روان کن
"نِه" یعنی بنشان، ساکن کن...
سیلاب روان است و سرازیر می شود نه آنکه بنشیند یا ساکن باشد...
رضاساقی در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۴ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶:
مردان خدا پرده ی پنداردریدند
پرده ی پندار: پرده ی وَهم وگمان، آنها که خود رادرپشت پرده ی تصورات باطل وبی اساس اسیر کرده وهیچ رغبتی به کسب آگاهی،آزادی و تغییر باورهای کهنه ی خودندارند هرگز به سرمنزل مقصودنخواهندرسید.ازمنظرفروغی بسطامی "مردان خدا" کسانی هستند که باشهامت وشجاعت پرده ی اوهام وخرافات وتصورات غلط دربحث خداشناسی را پاره کرده وبه حریم حقیقت، آگاهی وروشندلی گام نهاده اند.
معنی بیت: مردان خدا پرده های خیالات واهی ، توهم و تصورات غلط رابا دلیری ورشادت پاره نموده وخودرا ازنجیرهای باورهای کهنه وپوسیده آزاد ساخته اند یعنی انهابا رهاشدن ازبندجهالت وخرافات به شناخت و درکی صحیح ازخداوند رسیده وبه هرکجاکه می نگرند جز خداوند هیچ چیزدیگرنمی بینند.
مردان خدا درحقیقت همان عاشقان وارسته ای هستندکه خدارادردوردستها ویادرآسمانها نمی جویندبلکه تمام هستی را جلوه ای از ذات مقدس خداوند می شمارندودرتماشای دریا ودشت وصحرا نشانی از قامت رعنای یارمی بینند.
حضرت حافظ نیز خارج شدن از پرده ی پندار راموهبتی بزرگ شمرده ومی فرماید:
اگرازپرده برون شد دل من عیب مکن
شکرایزدکه درنه درپرده ی پنداربماند
هردست که دادند ازآن دست گرفتند
هرنکته که گفتند همان نکته شنیدند
درست است که شاعردرخلق این بیت مثل معروف: "ازهر دست که بدهی ازهمان دست خواهی گرفت" رامدنظرداشته و این مضمون زیبارادربستراین مثل پرورانده است.اما اگر"دست" رابه معنای عضوی از بدن درنظربگیریم باتوجه به اینکه حرف (از)دراول جمله نیامده مانمی توانیم مستقیمامعنای "ازهردست که دادند"رابگیریم. بنابراین بی تردید شاعردراین مصرع معنای دیگر "دست" یعنی "جنس و نوع" رادرنظرگرفته تاضمن برطرف کردن جای خالی حرف "از" دامنه ی معنای مصرع را نیزژرفاووسعت داده باشد.
معنی بیت: هرنوع وهرجنسی(شامل هرچیزی یا هررفتاری چه خوب چه بد) به دیگری دادند یاروا داشتند ، ازهمان نوع رفتارو ازهمان جنسی که دادند دوباره بازپس گرفتند.به عبارت دیگر دنیا بازتاب اندیشه هاو رفتارهای ماست تمام اعمال ورفتار ونیات ماعینا بی هیچ کم وکاستی به خودمان بازمی گردد. همانگونه که دردامنه ی کوه هرکلمه ای رافریادبزنیم طنین آن بانگ وصدا به گوش خودمان بازمی گردد درزندگانی نیز همین اتفاق می افتد هرمطلبی یا نکته ای را بیان می کنیم بازخورد آن را دریافت می کنیم.چنانکه مولانا نیز می فرماید:
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
فعل تو کان زاید ازجان وتنت
همچو فرزندی بگیرد دامنت
پس تراهرغم که پیش آیدزدرد
برکسی تهمت منه برخویش گرد
یک طایفه رابهرمکافات سرشتند
یک سلسله را بهرملاقات گزیدند
مکافات دراینجا به معنای گرفتاری ورنج وسختی کشیدن آمده است.
سلسله: طایفه، قوم، قبیله، دراینجامنظور ازسلسله همان مردان خدا یاخواص شامل پبامبران،امامان واولیا،عارفان وبزرگان دراویش هستند که ازجانب خدابصورت پیوسته و متصل به یکدیگر برای راهنمایی بشریت آمده اند آنها درحقیقت حلقه ی اتصال مخلوقات (عوام)باخالق هستند.
این بیت درراستای شرح چگونگی دایره ی قسمت،جبری بودن سرنوشت وتفکیک طبقات مخلوقات است.
معنی ببت: خواهی نخواهی باید پذیرفت که دراین دنیا قومی(عوام) صرفا به منظور تحمل رنج وگرفتاری خلق شده اند ومتقابلا یک قوم دیگر(خواص،آنها که موردعنایت ویژه ی خداوند هستند)برای دیدارباخداوندوضیافت درجوارحق انتخاب شده اند.آنجاهرتصمیمی برای هرکس وهرقسمتی برای هرقومی درنظرگرفته شد بی هیچ کم وکاستی همان رقم خواهدخورد.
حضرت حافظ نیز باهمین مضمون بیتی زیباوتامل برانگیز دارد:
جام می وخون دل هریک به کسی دادند
دردایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
فرقه: طایفه، دسته، گروه
زمره: گروه، دسته، جماعت
معنی بیت:دراین دنیا یک دسته گروهی درکاشانه ی خویش رابه روی شادمانی وشادیخواری گشودند وبه خوشگذرانی وعیش ونوش پرداختند. گروه وجماعتی دیگر حسرت داشته های دیگران ونداشته های خودرادرسرپرورانده وانگشت حسرت به دندان گرفتند وخون دل خوردند.
عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهان دگرکشیم
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به برشیخ مناجات مریدند
باتوجه به اینکه "پیرخرابات" شیخ مناجات درمقابل هم آمده اند بنظرمیرسد ازمنظر شاعر "شیخ مناجات" زاهدمتشرع ومقید به احکام شریعت وساکن مسجد است ومنظوراز"پیرخرابات" همان پیرمیخانه ورند دل آگاه و وارسته ایست که فارغ ازشریعت در گوشه میکده،مشغول راهنمایی مریدان خویش بر مدار عشق،انسانیت وآزادگیست.
معنی بیت: جماعتی خودراازهرگونه قیدوبندهای دینی ودنیوی خلاص کرده اندبه گرد پیرخرابات جمع شده درس رندی ،آزادگی و وارستگی را تمرین می کنندومست وخراب افتاده اند، جماعتی دیگر زهدو تقوا وپارسایی پیشه کرده ومرید شیخ وزاهدمتشرّع شده اند.
زاهدشراب کوثروحافظ پیاله خواست
تادرمیانه خواسته ی کردگارچیست
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
معنی بیت: دردایره قسمت، دراین جهان خاکی،جمعی از خوش اقبالی بدون تلاش وکو شش به سرمنزل مقصودرسیدند متقابلا جمعی دیگر به رغم آنکه تمام عمر به تلاش وکوشش گذراندندبه مقصدمقصدت رسیدند.
روانشاداستادشهریار دراین باره تعبیر زیبایی دارد:
غُرّه مشو که مَرکب مردان مَرد را
درسنگلاخ بادیه پی ها بریده اند
نومیدنیزمباش که رندان باده نوش
ناگه به یک ترانه به منزل رسیده اند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندندوبسی دام تنیدند
معنی بیت: دردا که درگذرگاه آدم دراین جهان خاکی خطرات بی شماری وجود دارد دامهای زیادی مثل جاه طلبی،ثروت اندوزی ،وسوسه ی نفس،طمع، حرص وآز،شهوت و...درپیش پای آدمی تنیده ودانه های وسوسه انگیزفراوانی پاشیده اندهیچکس درحاشیه ی امنیت قرارندارد.
دل منه بردنیی و اسباب او
زانکه ازوی کس وفاداری ندید
کس عسل بی نیش ازاین دکّان نخورد
کس رُطب بی خار ازاین بستان نچید
همّت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
معنی بیت: ازاراده وعزم جزم پیران پارسا وسحرخیزان پرهیزگار استمدادبجوی؟،ازنفَس گرم و ضمیرروحانی آنها طلب دعاویاری کن ، آنان باآگاهی ازبی وفایی دنیای فانی،انتخاب درستی کرده وعالم باقی وجاودان رابرگزیده اند.
نصیحت گوش کن جانا که ازجان دوست تردارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
زنهار:به هوش باش
معنی بیت: هوشیارباش ازکسانی استمداد ویاری نجوی که خودشان ازحق وحقیقت رویگردان شده وبه باطل پیوسته اند.چشم وگوش آنهابسته وکوروکرشده اندهرگزیک نابینا نمی تواندراهنمای راه وعصاکش دیگری باشد.
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشندمتاعی که خریدند
متاع: اسباب،کالا
معنی بیت: آن هنگام که پرده برافتد وحقیت آشکاروبه ویڙه بر بازارخریدوفروش حاکم گرددنبض بازارازکارمی افتد وهیچکس دیگرنمی توانندکالاهایی راکه برای فروش خریداری کرده بودبه مردم بفروشد.بازارخریدوفروش همواره براساس تبلیغات دروغین استواربوده واغلب فروشندگان کالاهابامکر وفریب وحقّه بازی سعی دارندکالاهای تقلبی وبی کیفیت خودرا باقیمت های بیشتری بفروشندوسودهای کلانی به دست آورند. لیکن چنانکه حقیقت بربازارحاکم گرددتبلیغات وفریبکاری درپیشگاه حقیقت رنگ می بازدو ازبین می رود وبازارتعطیل می شود.
نقدبازارجهان بنگر وآزارجهان
گرشمارانه بس این سودوزیان مارابس
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازه ی هر کس نبریدند
کوتاه نظر: کسی که درک درست وکامل ندارد وجزپیش پای خودنتواندببیند.کوته بین وکوته خرد
"سرو بلند" استعاره ازمعشوق است.
جامه:لباس، دراینجا منظورجامه ی عاشقی ودلدادگیست.
معنی بیت:قامت رعنای معشوق وجاذبه ی فرح انگیز اورا کسی که کوته بین وغافل است نمی تواند درک کند تنها عاشقان راستین وصادق هستندکه قادربه درک این رازهستند جامه ی عاشقی جامه ای نیست که هرکس ازراه رسید آن رابرتن کرده وادعای عاشقی کند این لباس رابه اندازی هرکس نبریده اند این لباس برازنده ی کسانیست که طبعی لطیف وقلبی سرشارازذوق وشوق عاشقانه دارند.عشق موهبتی الهیست که نصیب هرکسی نمی شود.
زاهداَر راه به رندی نبرد معذوراست
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
مرغان نظربازسبکسیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند
مراد از"مرغان نظربازِسبک سیر" همان رندان وعاشقان وارسته ای هستند که دلی عاشق پیشه دارند همواره مشغول نظربازی هستند زیبایی ها وجاذبه های پیرامون خویش رابهترازدیگران درک می کنندوآنهاراجلوه ای ازجمال معشوق ازلی می شمارند.
معنی بیت: ای فروغی آنها که پرده ی پنداردریدند ودرهیج جا جاغیرازخدایاری ندیدند آنهاکه برصف رندانِ نظرباززدندوبامشاهده ی زیباییهای پیرامون خویش به زیباییهای جمال الهی دلالت شدندسبکبار وسبک سیر ازدامگه دنیای خاکی رهاشده و به تماشاگه افلاک پرکشیدند.
تورازکنگره ی عرش می زنندصفیر
ندانمت که دراین دامگه چه افتادست
مصیب مهرآشیان مسکنی در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲:
واژه آن در اول بیت دوم اگر الآن شود هم معنی و هم وزن زیباتر میشود گرچه معنی آن هم تقریبا معنی الان را میدهد ولی الان آن را بعید و غیر ممکن میسازد مثل حال و هوای کرونایی امروز جهان که هرچه تفقد میکنیم آن خوش خبر را نمی یابیم
بابک چندم در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:
البته به سهو یا به عمد (توهمات مذهبانه) از قلم شما افتاد...
حامد روشنی راد در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲:
سلام.
بیت اول یعنی بدون شراب و رطل گران نمیشه ضربات امواج حوادث زندگی را طاقت آورد حتی اگر کوه باشی.
بیت دوم اولا شو نیست شود درسته. چون راهرو تنها شود. که میگوید تنها خوش است سیر و سلوک در طلب
در جواب یاداشت اکبر
بابک چندم در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۶:
کام -> آرزو
بدخواهِ من به آرزوی خود رسد -> برای من بد بیاید ، حال و روزم بد شود
داود در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۸ - مثل زدن در رمیدن کرهٔ اسپ از آب خوردن به سبب شخولیدن سایسان:
ادامه مطلب:صد قضای بد سوی او رو نهاد/اشک ها وچشم ها وخشم ها/ بر سرش ریزد چو آب از مشک ها. و نسخه چاره کار از از دست شیخ اجل گرفتن:کس از دست جور زبانها نرست/اگر خود نمایست وگر حق پرست/رهایی نیابد کس از دست کس/گرفتار را چاره صبر است وبس.پایدار باشیدگنجور عزیز
داود در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۸ - مثل زدن در رمیدن کرهٔ اسپ از آب خوردن به سبب شخولیدن سایسان:
درس دیگری که از مولانا می توان آموخت ثابت قدم بودن در راه خود(بدون تعصب وجزمیت)ودچار تردید وترس وتذبذب نشدن است که :پا نخم گستاخ چون خانه روم / پا نلرزانم نه کورانه روم .اماده بودن برای برخوردن با ناملایمات وبانگ طاعنان وحسودان و..پرداختن هزینه ثابت قدمی خود وانتشار افکار خودوحساس وزود رنج نیودن ووشیع وسر سخت بودن به قول سهراب عزیز وحرف حرف گیران را به پشیزی ندیدن به قول داستا یوفسکی به ادامه دادن ادامه دادن و..و هر که داد او حسن خود را در مزاد/بازاز زبان مولانا:
خسرو در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۶:
در بیت
لب سرخ رودابه پرخنده کرد
رخان معصفر سوی بنده کرد
واژه معصفر به معنی زرد است
برگ بی برگی در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵:
نقدها را بُوَد آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پیِ کاری گیرند
نقد یا سکه رایج سرمایه و دستمایه صومعه دارانِ هر دین و مسلکی ست تا بدان وسیله به بازارِ باورهایِ خود رونق بخشیده و کسب و کارِ خود را توسعه داده، مخاطبانِ بیشتری را برای اظهارِ خود و باورهایِ خود جذب کنند، حافظ میفرماید آیا میشود اندیشمندان عیارِ این نقد را که باورهایِ آمیخته به جعلیات و خرافات است محکی بزنند و عیارش را معین و مشخص کنند؟ که در اینصورت بدونِ شک تقلبی بودنِ این سکه های زر نما اثبات می شود و چون فریب خوردگان به جعلی بودنِ این باورها پی ببرند، صومعه ها را ترک و صومعه داران نیز بناچار در و دکانِ خود را تخته می کنند، و ایده آلش این است که همگی کارِ اصلیِ انسان در این جهان را پیگیری و به آن بپردازند. کارِ حقیقی از نظرِ عارفان کارِ معنوی در جهتِ زنده شدنِ انسان به عشق در این جهان است که مقدم بر سایرِ کارهایِ بیرونی می باشد.
مصلحت دیدِ من آن است که یاران همه کار
بِگُذارند و خَمِ طُرًه یاری گیرند
حافظ در ادامه میفرماید بر مبنایِ بینش و جهانبینی که بدست آورده، تشخیص می دهد به صلاحِ همه یاران است که هر کاری که دارند را رها کرده و به عاشقی پرداخته و خَمِ طُرًه یاری را بگیرند، یاران انسانهایی هستند که ندایِ ارجعی را شنیده و میلِ بازگشت به اصل خود را دارند اما راه را نمی دانند و در نتیجه گرفتارِ صومعه ها شده اند، طُرًه یا زُلف بخشی از رخسار را میپوشاند که بر جذابیت و زیباییِ زیبارویان میافزاید و همچنین عاشق را مشتاق تر به دیدارِ قرصِ کاملِ رُخِ معشوق می کند، در دست گرفتنِ طُرًه کنایه از ثبات و پایداری در راهِ عاشقی می باشد.
خوش گرفتند حریفان سرِ زُلفِ ساقی
گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند
حریفان همان یارانی هستند که موفق به گرفتنِ خمِ طره یار شدند و حافظ میفرماید چه خوش و زیبا به این کارِ عاشقی پرداختند، آفرین، اما در مصراع دوم از خواب و بازی هایی که روزگار برایِ آنان تدارک دیده است ابرازِ نگرانی کرده و هشدار می دهد که گمان مَبَرَند فلک راحتشان گذاشته و اجازه می دهد با قرار و آرامش به کارِ عاشقیِ خود ادامه دهند.
قُوًَتِ بازویِ پرهیز به خوبان مفروش
که در این خیل حصاری به سواری گیرند
حافظ میفرماید یکی از ترفندهایِ فلک پرهیز است، یعنی به عاشقِ سالک القاء می کند که بر خود سخت گرفته و خود را از مواهب و لذاتِ دنیوی محروم کند به گمانِ اینکه پرهیز می تواند او را به خدا نزدیک و راه را بر او هموارتر کند، بر مبنایِ همین نگرش است که او زاهدانه قدرتِ خود در امساک و پرهیز از بدیهی ترین نیازهایِ انسان را به رُخِ خوبان و عارفانی همچون مولانا و حافظ کشیده و به آنان می فروشند، یعنی از زُهدِ خود قصدِ نوشیدنِ شرابِ تایید دارند، در تذکرة الاولیای عطار نیشابوری می خوانیم سالکانِ زاهدی همچون مالکِ دینار ازدواج و حتی تناولِ خرما را بر خود حرام کرده، ماه هایِ متوالی را به روزه داری و ریاضت میپرداختند، از نگاهِ حافظ اینچنین زُهد و پرهیزکاری ها هیچ کمکی به زنده شدن انسان به عشق نخواهد کرد، در مصراع دوم دلیل آورده، میفرماید در این خیل یا طایفه زاهدان که گمان می برند بوسیله زُهد و ریاضت و محروم کردنِ خود از مواهبِ دنیوی می توانند حصاری از تقوی در اطرافِ خود کشیده و از گزند رسانیدنِ روزگار به راه و سلوکِ خود در امان باشند سخت در اشتباهند زیرا امکانِ فتحِ چنین قلعه ای بوسیله تنها یکی از سوارانِ روزگار امکان پذیر است، شاید نمونه بارزِ آن شیخِ صنعان باشد که دژِ مستحکمِ زُهدش توسطِ رؤیای آن سوارِ زیبارویِ ترسا فتح شد، همچنین داستانِ برصیصای عابد و مستجاب الدعوه نیز گواهی دیگر از تسخیرِ حصارِ تقوی و زُهد توسطِ تنها یک سوار می باشد، امروزه نیز نه داستان، بلکه وقایعی حقیقی وعینی از این دست را بسیار میشنویم یا می بینیم.
یا رب این بچه تُرکان چه دلیرند به خون
که به تیرِ مُژه، هر لحظه شکاری گیرند
تُرک تمثیلِ زیبارویی و در اینجا خداوند یا زندگی ست و بچه تُرکان عواملی هستند که قضا و کن فکان الهی را اجرا می کنند، پس حافظ در ادامه بیت قبل بهرمندی از لذات و نعمتهایِ خدادادی در این جهان را مشروط به عدمِ تعلقِ خاطر به آن نعمت می داند، یعنی به محضِ اینکه آن چیز در مرکزیتِ توجهِ انسان قرار گیرد و ذهن آنرا رها نکند و بود یا نبودش اولویت و اهمیت داشته باشد زندگی بوسیله تیرِ مژگانِ آن تُرک بچگان، آنرا هدف قرار داده و موجبِ ناکامیِ انسان در لذتِ حقیقی از آن نعمت می گردد، حافظ می فرماید زندگی هر لحظه در کارِ شکارِ این دلبستگی و هم هویت شدگی ها میباشد و در این کارِ خون ریزی بسیار بی باک و دلیر است، در این شکار هیچ چیزی که انسان قصدِ نوشیدنِ شراب از آن را داشته باشد مستثنا نیست و اگر عابد یا زاهدی بخواهد از زهد و تقوا و باورهایِ خود اعتبار کسب نموده و شراب نوشیده یا کراماتی کسب کند تا به مردم بفروشد، تُرک بچگان در هدف قرار دادنِ آن باور نیز درنگ نخواهند نمود و روزی حصار و دژِ زاهد را به سواری فتح خواهند نمود.
رقص بر شعرِ تر و ناله نِی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دستِ نگاری باشد
شعرِ تر شعری ست که همانندِ شعرِ حافظ آبِ زندگانی در آن جریان دارد و شنونده از آن سیراب می گردد، چنین شعری مخاطب را به درجه ای از نشاط و شعفِ حقیقی می رساند که با ریتمِ آن شعر که ریتم و آهنگِ زندگی ست به رقص می آوَرَد، ناله نِی همان نوایِ زندگی یا خداوند است که از طریقِ نِیِ شکر افشانِ بزرگانی همچون فردوسی و سعدی و حافظ و مولانا پیغامهایِ خود را به زیباترین شکل به عاشقانش میرساند، پسحافظ راهکارِ جایگزینِ زُهد و ریاضت را که حصاری رسوخ ناپذیر برایِ عاشقان ایجاد می کند موزون کردنِ خود با ریتم و آهنگِ شادی بخشی می داند که برآمده از جانبِ زندگی و از طریقِ نی و کلامِ بزرگان است، این رقص وقتی خاص تر و کاملتر می شود که دستِ نگار یا اصلِ خداییِ عشق در کار و یا در دستانِ عاشق باشد، یعنی وصل و دست در دستِ زندگی داشتن.
حافظ ابنایِ زمان را غمِ مسکینان نیست
زین میان گر بتوان بِه که کناری گیرند
ابنایِ زمان کسانی هستند که در گذشته و آینده بسر می برند، مسکینان عاشقانی هستن که به مرتبه فقر رسید اند و غمی جز زنده شدن به عشق در سر ندارند، پسحافظ میفرماید ابنایِ زمان فارغ از غمِ عشق هستند، اما آنان نیز بهتر است در میانه آینده و گذشته، یعنی در لحظه زنده زندگی کنارِ یاری را بدست آورند، یا خمِ طُرًِه یاری گیرند.
محمد در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۱:
مثلثه
پریا در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳:
اگه میشه لطفا ترجمه رو بذارید
و اینکه یه سوال ابیات ایشون هیچ کدوم فارسی و عربی با هم نیست؟
nabavar در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۵۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۳۰۱:
گرامی عرفان
درخت نهله بارش خون دل بی
نهله از ناهل گرفته شده و به مانای تشنه و بدون آبیاری ست
درختی که آب بش نرسیده
nabavar در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸۶:
گرامی افسرده
ترسم که شود به کام ، بدخواه از من
می ترسم که بد خواهِ من ، شاد شود
حسین قزوینی در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۱۷ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:
ابنا بشر همه در توهمیم واز آنچه که بوده هست و خواهد شد و چرایی آن هیچ نمیدانیم ونمی توانیم هم بدانیم فلذا آنچه که فکر میکنیم میدانیم همه بر اساس وهم و توهمات است منتها تفاوت در سطح و نوع توهمات است : (توهمات جاهلانه )، (توهمات ابلهانه )، (توهمات جاعلانه )، (توهمات عالمانه) و حتی( توهمات عارفانه )! الا من رحم ربی والسلام
برگ بی برگی در ۵ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶: