گنجور

حاشیه‌ها

nabavar در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹:

جناب صائب تبریزی، یا قافیه تنگ آمده، یا مراعات غزل نکرده ای

nabavar در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴:

God's paradise is not possible without obedience to religion
Solomon's country will not be achieved unless there is a divine ring
Because everyone's end is death
Do not offend any Muslim

رومی به انگلیسی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸:

Do you know what the divine music is saying
Come follow me and you will find the way
Your mistakes can also lead you to the Truth
When you knock, the door will be open

رومی به انگلیسی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴:

Do you want to enter paradise?
To walk the path of truth
You need the grace of God
We all face death in the end
But on the way, be careful
Never to hurt a human heart

رومی به انگلیسی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰:

Prayer clears the mist and brings back peace to the soul
" Every morning , every evening let the heart sing
" there is no reality but God

رومی به انگلیسی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳:

Dear heart, where do you find the courage to seek the Beloved
When you know He has annihilated so many like you before
I don't care , said my heart, my only wish is to become one with the Beloved

رومی به انگلیسی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹:

If you can't smell the fragrance; don't come into the garden of Love
If you're unwilling to undress; don't enter into the stream of truth
Stay where you are
Don't come our way

رومی به انگلیسی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶:

Love is our mother and the way of our prophet; yet, it is in our nature to fight with love; we can't see you, mother, hidden behind dark cells woven by ourselves.

A در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲ - سؤال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضل‌ترست و عزیزتر و شریف‌تر و مکرم‌تر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او:

از بیت صدهزاران افرین بر جان او تا اخر این داستان ، مولانا آل محمد و فرزندان حضرت علی را مدح می کند و ارادت خود را به آن ها نشان می دهد . منظور از (خلیفه زادگان مقبل) ، فرزندان حضرت علیست . منبع : شرح مرحوم گولپینارلی بر مثنوی جلد 3

م نظرزاده در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵:

به نظرم علامت سوال در شعر اضافه است.

مظفر محمدی الموتی خشکچالی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹:

در بیت هفتم، «زخم» باید درست باشد نه «رحم».

محمد رشیدی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۴:

مصرع اول بیت
صفت زلف کجت راست نیاید به قلم
بنظر درستر باشد
باتشکر

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
به یاد آن (روزگاری ) که منزلگاه انسان در سر کوی تو بود یعنی که انسان و حضرت معشوق باهم یکی بودند و جدایی در کار نبود. بنظر می رسد بیت به سوالِ بنیادینِ از کجا آمده ایم پرداخته و حافظ به وحدت وجود اشاره داشته و می گوید وقتی من (انسان) در سرِ کویِ بینهایت و درگاه کبریایی تو منزل داشتم از نگاه و نظرِ تو به زندگی و هستی می نگریستم که حاصل و نتیجه اش بینایی و روشنی دیده و دیدنِ جهان بر‌حسبِ نگاهِ تو بود. حافظ از بکار گیری واژگان مربوط به زمان و مکان بطور مستقیم اجتناب می‌کند چرا که فضای یکتایی و لامکان در زمان و مکانِ ذهنی نمی گنجد که اگر در زمان روان شناختی بکار رود قطعا انسان را به ذهن خواهد برد و سوالات بسیاری برای او پدید می آورد، پس یاد باد آن (زمان ) که انسان در جوار حضرت معشوق در فضای یکتایی روزگار خوشی داشت (ادیان آن را بهشت یا ازل نامیدند) و بنیادِ عهد و پیمانِ الست گذاشته شد یا بهتر که بگوییم هر لحظه می شود( مربوط به گذشته و آینده نیست)، پیمان و اقراری که انسان تایید کرده و می کند که چون خاکِ درش را سرمه و طوطیای چشمِ خود نموده پس روشنیِ دیده را از این خاکِ بسیط و بینهایت بدست آورده و جهان را از منظرِ چشمِ خداوند می بیند و درنتیجه بالقوه به صفاتِ حضرتش آراسته است.
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
سوسن استعاره از انسانهای کامل و بزرگانی ست که با ده ها زبان تواناییِ سخن گفتن دارند اما خاموش هستند و بسیار کم سخن می‌گویند، گُل نمادِ انسانِ عاشقی ست که بتازگی شکوفا شده و چون هم صحبت یا همنشین با سوسن و عارفِ بزرگی شود البته که این همنشینی پاک از هرگونه آلایش است و طرفین منافعِ بیرونی و ذهنی را از این ملاقات دنبال نمی کنند، پس بدونِ نیاز به گفتگو، آنچه در دلِ عارف یا آن انسان کامل است بر زبانِ گُل یا سالکِ طریقِ عشق جاری می گردد، مولانا این مطلب را به گونه ای دیگر بیان نموده است؛

غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
یعنی که با هم نشینیِ سوسن با گل بدونِ گفتار و اشاره و نوشتن، صدها هزار مفاهیم عالی از دل سوسن برخاسته و به گل یا انسانِ عاشق انتقال می یابد. پس حافظ در مصراع دوم خطاب به خداوند یا زندگی ادامه می دهد آن زمان یا روز ازل که انسان در سرِ کویِ تو منزل داشت و بینا بود به خاکِ درگاهت، یعنی در الست نیز براستی و حقیقتن که گفت و شنودی ذهنی در میان نبود بلکه آنچه تو در دل داشتی به انسان انتقال می یافت و تو همانندِ مثالِ سوسن و گُل بدونِ بیان و سخن از انسان خواستی که  تایید کند ربَّش تو هستی و او از جنس و امتدادِ تو می باشد، یعنی انسان اختیار و زهره چنین سخنی را در برابرِ بزرگِ بی همتایی چون تو ندارد که خود را از جنسِ تو بداند، بلکه این خواست و اراده تو بوده است که انسان را برایِ اظهار و تکمیلِ جلوه خود در روی زمین گزینش کنی.
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
پیر خرد رمز خدا و یا انسان کامل است، در اینجا حافظ همان بیت مولانا را به زبان خاص خود بیان کرده، میفرماید آنجا که انسان بخواهد معانی عالی را از حضرت معشوق بیان کند به علت اینکه بایستی با الفاظ که از جنس ماده هستند این کار را به انجام رساند برای او بسیار مشگل خواهد بود ، پس عشق به یاری او آمده و شخص عارف با زبان عشق این معانی را انتقال میدهد . زبان عشق نیز از الفاظ بهره خواهند برد اما تاثیر ذهن بر معنا را تقریباً بی اثر مینماید . حافظ بار دیگر این مثال را برای ارتباط بدون زبان سوسن و گل بیان میکند .
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
اما سرانجام آن هم نشینی و سخنانی که بدونِ کلام و دهان مبادله شد فراق است و آه از نهاد حافظ و هر آنکه درد فراق را احساس کند بر آمده و حسرت آن ایام را می خورد که چه راز و نیازها و سوز عشق ها در آن محفل بود اما افسوس و آه از این جور و ستم که در دامگه این زندگی ناسوتی برای انسان تدارک دیده اند . آن محفلِ اُنسِ پر از سوز و نیاز هایِ عاشقانه کجا و این جهان ماده و درد فراق کجا ؟ حافظ به کرات در باره جور وستم معشوق سخن رانده و به شرح ماجرا پرداخته است که این جفا در حقیقت جفای خود کاذب ذهنی انسان بر خود اصیل و خدایی اش میباشد وگرنه لطف و اشتیاقِ حضرتش برای وصالِ که بِلا انقطاع میباشد. حافظ در غزل ۲۰۴ آن محفلِ وحدت را چنین توصیف می کند؛ 

یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس اُنس

جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یعنی جز انسان و یار( اصلِ خداییِ انسان) یا به بیانِ دینی روحی که در او حلول کرد و خدا، کس یا چیزِ دیگری در آن محفل نبود.

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
اما پس از هبوط به جهان فرم و ماده حافظ (انسان ) با خود عهد میکند که در خیال خود پیوسته با حضرت معشوق بسر برد و از او جدا نگردد اما هیهات که این خواست و تلاش انسان بیهوده است چرا که جور و جفای من ذهنی انسان بی حد و حصر میباشد و مجرد اینکه دلِ انسان بخواهد به عشق زنده  شود، این من جفا پیشه توجه او را به چیزهای این جهان فرم جلب و مانع حضور انسان میگردد.
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
پس حافظ (انسان)دوش یا در این لحظه و تاریکی ذهن به امید وصلش و با یاد حریفان آن محفلِ الست به خرابات یا میخانه ای که فرشتگانِ رحمت گِلِ انسان را در آنجا با میِ الست سرشتند میرود، خرابات یا میخانه عشق جایی ست که انسان سرگشته برای خراب شدن به خود کاذب ذهنی اش و آباد شدن به اصل وجودش پای بدان میگذارد اما آن خُم و منبع بینهایتِ شراب، از عدم تقاضا و عدم احساس نیاز انسان به می ایزدی خونین دل بود و پای در گل داشت چرا که او را یاری حرکت، خروج از میخانه و چشانیدنِ میِ خرد و معرفت برپایه جبر به انسان نمی باشد .
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
حافظ میفرماید که بسیار جستجو کرده است که علت وسبب این درد فراق انسان از اصل خود را بیابد و بداند چرا انسان که از جنس خدا میباشد به اصل خود باز نمی گردد اما پاسخ عقلانی برای این معما نمی یابد و عقل حسابگر توان حل این مسئله را ندارد. شاید به دلیل اینکه برای مفتی عقل بطور کلی مسئله ای نیست که بیند و می پندارد همین که هست درست و منطقی ست و مشگلی نیست که بخواهد آنرا حل کند .
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
حافظ بار دیگر به یاد آن محفل افتاده، میفرماید براستی که انسان روزگاری خوش داشت و مانند نگین فیروزه انگشتری شاه بود، یعنی که چه جایگاه رفیع و منزلتی داشت و چقدر در آن جایگاه خوش می درخشید ولی افسوس که دولت مستعجل و نعمتی زودگذر بود، اما بیت ایهام گونه است و همچنین اشاره ای ست به موفقیت هایِ انسان در جهانِ مادی، پس شیخ ابو اسحاق را مثال می زند که مدتی بر اریکه قدرت تکیه می زند اما دولت او نیز مستعجل است و اصولن این روزگار به کسی وفا نخواهد کرد، ثروتها می آیند و همچون صاحبانشان می روند، مقام و منصب ها نیز اینچنین هستند و درست هنگامی که انسان سرمست از موفقیت هایِ خود قهقهه مستانه سر می دهد خود را در پنجه قضایِ خداوند می بیند که حافظ در بیتِ بعد به آن می پردازد.

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

مصراعِ اولِ بیت که با بیتِ پیشین موقوف المعانی ست دارایِ ایهام بوده و می‌توان خرامان را به حافظ متصل خواند و یا منفصل که اگر‌مرتبط بخوانیم حافظ نیز خود را از این ماجرا مبرا نمی داند، اما رویِ سخن با انسانهایی ست که نسبت به موفقیت و خوش درخشیدن در هر امری از قبیلِ بدست آوردنِ ثروت و یا شهرت و یا مقام و منصب و همچنین تشکیلِ خانواده و پرورشِ فرزندانِ موفق یا حتی رشد و پیشرفت در امورِ علمی و یا تعالی در سلوکِ معنوی، همچون کبک خرامان و با غرور بر رویِ زمین قدم برداشته و قهقهه مستانه ناشی از موفقیت و درخشش سر می دهد که من را ببینید و تحسین کنید و از من پیروی کنید، غافل از اینکه شاهینِ قضا این غرور را گستاخی نسبت به خداوند یا زندگی تلقی کرده و آنرا بر نتابیده، بوسیله سرپنجه قدرتمندِ خود کبکِ بیچاره را شکار می کند، یعنی دولتش را به زوال می برد، مقام را از او می‌گیرد یا با وقوعِ اتفاقاتی همسرش او را ترک می کند و به نحوی دیگر مستی ناشی از شهرت یا موفقیتِ فرزندان نیز از سرش می‌پرد، یا علمش بوسیله علمی جدید تخطئه می‌گردد و همچنین ممکن است پس‌از سالها تلاشِ معنوی با یکی دو خطا و تصمیمِ غلط در بزنگاه هایِ زندگی معرفتِ کسب شده را بر باد رفته ببیند، و همه اینها یک به یک توسطِ قضای شاهینِ زندگی بوقوع می‌پیوندد تا شاید انسانِ غافل و خواب زده را به خود آورده و توجه او را به منظورِ اصلیِ حضورش در این جهان جلب کند تا به سرِ کوی منزلگاه و خاکِ درگاهش بازگردد تا این خاک روشنی بخشِ چشم و موجبِ بینایی و بیداریِ او گردد.

می‌بیاور که ننازد به گُلِ باغِ جهان /  هرکه غارتگریِ بادِ خزانی دانست

هما در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲:

اما هر دو نسخه یک معنا را می رسانند. در نسخه گنجور هم تاکید بر اینست که هرکه ازاندوخته متمتع شد و به دیگران هم خیری رساند پشیمان نمی شود. کجا به معنی که از ویژگی های سبکی خراسانی است

بهادر در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷:

سلام تا اونجا که من خوندم درسته شعر
یعنی ممکنه یه روزی نسخه اصلی که میگن توی تایتانیک بوده سالم پیدا بشه شماها که از شعر ایراد میگیرید دیگه این کار رو انجام ندید
معلومه که قصریست درسته یه چند بار شعر رو بخونی متوجه میشی
من عاشق خیام ام
یه مردمان بدبختی هستیم متاسفانه قبول دارم از ماست که بر ماست
وای واقعا خیلی جاها ها خیلی چیزا حق ما نبوده

م. م.ب در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۶:

محمدرضا اسحاقی در آهنگی از آریا عظیمی‌نژاد این شعر را استفاده کرده است. روی اسپاتیفای نیافتمش.
پیوند به وبگاه بیرونی

نیکومنش در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵:

سلام و هزاران درود
صـلاح مـا همـه دام ره ست و من زیـن بـحث
نـیـَـم ز شـاهد و سـاقی بـه هیـچ بـاب خـَجـِل
معنی :
درست است که صلاح کار ما که همان شراب خوری به وقت جلوه نمایی گل است چون دامی است که ما را از سلوک باز می دارد ولی خدا را شکر که من در مقابل ساقی زیبا روی که مرا به شراب خوری وا می دارد شرمنده نیستم
مضمون :اگر ساقی کوثر منجی موعود؛ پیمانه را پر می کند باید نوشیدو و به صلاح و نا صلاح کار فکر نگرد چرا که هرچه او می کند صواب است و صلاح ما نا صواب ...

رئیسی ورکانی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۲۷ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۲۳ - گره گشای:

در بیت: گندمم را ریختی تا زر دهی
رشته ام بردی،تا گوهر دهی. کلمه(که) اضافه است . لطفا بردارید

رئیسی ورکانی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۴۵ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۸ - حکایت شهری با روستایی که وی را به باغ خود برد:

سه بیت پایانی در ابتدا آورده شود.

رضا در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۰۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱۲ - بند کردن فریدون، ضحاک را:

پئی را نبد بر زمین جایگاه
جای پا گذاشتن روی زمین نمانده نبود

۱
۲۱۴۴
۲۱۴۵
۲۱۴۶
۲۱۴۷
۲۱۴۸
۵۷۲۵