بهرام مشهور در ۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴:
شکل درست رباعی :
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نینشان خواهد بود
زان پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
بهرام مشهور در ۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵:
فردا همه آن بُوَد که در ساخته اند یعنی فردا همه آن می شود (آن دروگ هایی) که امروز ساخته اند. کسانی که فردا می آیند آنها را حقیقت می پندارند.
بهرام مشهور در ۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:
جناب فرهاد عالی گفتید عالی .
آریا در ۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:
با سلام، من ادبیاتی نیستم ولی ادبا را دوست دارم، فقط میخواستم عرض کنم که من با نظر دوستمان که گفته این شعر در مورد شمس هست موافقم ولی اگر مولانا شیعه اثنی العشری بود تشبیه ماه شب چهارده به امام زمان خیلی زیبا بود و دارای ایهام می شد ، هم به معنی ماه شب چهاردهم و هم به معنای چهاردهمین معصوم.با تشکر
مبین در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳:
دوستان همه اشتباه بزرگی مرتکب شدند
هرکسی که مولانا را به خاطر ترک یا فارس بودنش دوست دارد و قبولش دارد یعنی هنوز با سبکش و اندرز خنش آشنا نیست و به زبان ساده نخوانده مریدش شده است.
یک عده ژاژخایی و قلم فرسایی کردند راجع به اینکه مولانا میگوید بیشتر از کلمه سو از زبان ترکی نمیدانم...
پس منشا این شعر های ترکی مولوی و لطان ولد از کجاست؟من که از خودم نمیگویم
شما استاد بدیع الزمان فروزانفر از بزرگترین دانشمندان ادبی دورانمان را میشناسید؟چند تا از این اشعار ترکی ضمیمه کتابهای ایشان هم شده است.
یا اصلا در همین شعر گل برو(یعنی بیا پیشم) ارسلان ککجک قشلرن قلج دکتر و... واژه های ترکی هستند که استفاده شده اند.
با خواندن خزعبلات چند کانال پان ایرانیستی توهم علامه بودن نگیرید آثار امثال فروزانفر را بخوانید تا کلید گنجینه های ادبیات را پیدا کنید/....
Polestar در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۳:
مصراع اول، وزنش جور درنمیاد
زیبا روز در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:
لطفا تصحیح بفرمایید
قد ما چون تیر بوده ... و نه قدها
Engr. Shabbir Ahmed در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۴ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » کنز الحقایق » بخش ۱۶ - در موازنهٔ نفس در تمثیل جام جم:
ازیرا نفس ز ایات خدائیست
وزو عرفان حق را آشنائیست
محمود عبادی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:
فسوس و صد افسوس تا به حال هیچکس حاشیه ای بر این غزل زیبای شیخ اجل نگذاشته و یا ننگاشته است. توگوئی در این سرزمین رسم بر آنست تا اگر خواننده ای مثل مرحوم شجریان ( که دیروز فوت کرد) ابیاتی ازغزلیات خواجه حافظ ویا شیخ سعدی و یا مولانا را به آواز در نیاود مردم سراغ این بزرگان شعر و ادب پارسی نروند وچون خواننده ای ابیاتی ازغزل های بزرگان را به صورت تصنیف و یا آواز در آورد آنگاه در نهایت بی انصافی فریاد بر میدارند که حتی حافظ مدیون شجریانست و میکویند زیبائی آواز شجریان سبب مقبولیت اشعار حافظ شده است. مراجعه کنید به اظهار لحیه دکتررضائی نام ذیل غزل شماره 412 در سایت گنجور. غزل فوق در نهایت عذوبت وروانی است. لکن من معنی مصرع اول را نمیدانم. ظاهرا دست بربناگوش بردن اصطلاح و نوعی عمل از فرط حسرت در زمان شیخ اجل بوده است . لکن ممنون میشوم اگر دوستان در این زمینه کمک کرده و من را راهنمائی کنند.
Lira R در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۵:
هم طاقت کار ما ندارد
کار در اینجا بعمنی موسیقی است
سید مجتبی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
پاسخ به کسانی که جناب حافظ را به شابخوری متهم می کنند را خود ایشان در بیت اول دادند:
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
Lira R در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۴:
نگار خوش قول یعنی نگار خوش صدا
برگ بی برگی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
حافظ با تصویر سازی منظره ای زیبا از دلبری که به منظور دلربایی بیشتر زلف خود را در معرض باد قرار داده است غزل و
پیامهای معنوی خود را آغاز میکند . زلف یار که روی پیشانی و قسمت عمده روی او را پوشانده و بر جذابیتش می افزاید
نماد کل هستی در جهان فرم و ماده میباشد که در بر گیرنده تمامی زیبایی های این جهان از افلاک و ستارگان گرفته تا نبات و حیوان و انسان ، کوه و دریا و طبیعت تا جزیی ترین چیزهای موجود درعالم ماده و ذهن را شامل میگردد که دربرابر چشمان انسان و یا تصورات او خود نمایی و دلبری میکنند . عارف تمامی این جهان را از تجلیات روی حضرت معشوق دانسته و با این نظر و دید به جهان مینگرد . روی سخن حافظ با حضرت معشوق است که در واقع گوشزد به ما انسانها نیز میباشد و زلف درمعرض باد قرار دادن حضرت معشوق که به منظور جلب توجه و دلبری افزونتر است سرانجام با عاشق شدن انسان، هستی ذهنی او را بر باد خواهد داد . در واقع حافظ به حضرتش عرضه میدارد که چه خوب این کار را به انجام میرسانی و با جلوه گری و دلربایی بوسیله زیبایی های این جهان انسان را بسوی خود راهبر میشوی .
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
حافظ در مصراع دوم ادامه میدهد حال که با این جلوه گری و طنازی او را عاشق و شیفته خود نمودی پس رخ بنمای و بنای بنیاد گذاشتن ناز مگذار زیرا که او یا انسان عاشق ، عاشق دیدار رو و وصلت میباشد و نه جلوه های تو در این جهان مادی بازیبایی های خیره کننده جلوه های زلف حضرتش در این جهان مادی انسان عاشق نسبت به زیبایی روی حضرتش مشتاق تر و
حریص تر شده ، او را بیقرار به دیدار میکند . حافظ میفرماید اگر انسان در این جهان موفق به دیدار روی و وصال حضرتش نگردد بنیاد هستی او از جای کنده حواهد شد . یعنی عمر خود را بیهوده سپری کرده و فرصت طلایی یکی شدت با حضرتش را برای همیشه از دست خواهد داد . در واقع این انسان است که حتی با درک نقش خود در این جهان ، ناز کرده و برای وصال و یکی شدن با حضرتش پیش قدم نمیشود .
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
می خوردن با همه کس کنایه از تقلید از دیگران برای درخواست شراب چیزهای این جهانی ست و حافظ میفرماید درصورتیکه انسان از هر کس و یا از هر چیزی در جهان طلب می کند سرانجامی جز خون جگر خوردن ندارد . یعنی که عاقبت درخواهد یافت که شراب چیزهای این جهان به او خوشبختی و آرامش نخواهد داد و پس از دریافت این مطلب برای رها شدن از دلبستگی های بوجود آمده متحمل درد و خون جگر خواهد شد . یعنی بهتر است انسان چیزها را در دل و مرکز خود قرار ندهد زیرا این کار سهل تر از رها شدن از آن دلبستگی ها ست که با خون جگر و تحمل درد بسیار میسر خواهد شد . حافظ درمصرع دوم میفرماید اگر چنین نکرده و با سرکشی و ستیزه گری خود را دلبسته چیزهای این جهان کرده و آنها را در مرکز و دل خود قرار دهی ، پس به هنگام رهایی از آن تعلقات و دلبستگی ها فریاد تو به دلیل درد رها شدن از آنها به آسمان بلند خواهد شد . درد ناشی از رها شدن از دلبستگی به پول و ثروت ، باورهای تقلیدی غلط ، و همچنین تعلق خاطر به مقام و منصب ، ازجمله دردناکترین رهایی هاست .
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
حلقه کردن زلف نیز کنایه از افزودن زنجیر وار دلبستگی هاست که عاقبت انسان بوسیله همین تعلقات دربند و زنجیر شده و اسیر و برده چیزهای این جهانی گرد آوری شده خواهد شد .تاب دادن طره نشانه تزیین کردن و زیبا انگاشتن تعلقات دنیوی ست که سرانجامی جز تباهی عمر ارزشمند انسان ندارد .
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
یار اصلی و خویش انسان همان اصل خدایی و خرد ایزدی انسان است اما انسان پس از پای نهادن در این جهان از خویش اصلی بریده و خود کاذبش فربه شده ، خود کاذب را همان یار اصلی یا خویش معرفی میکند اما انسانهایی که از یار و خویش اصلی جدا نگشته و یا سریعاً به خود اصلی بازگشته اند این خود کاذب را شناسایی و مهار کرده و با یار و اصل خدایی خود خویش باقی میمانند . اغیار به معنی هرچه غیر از خداست تلقی میگردد که چیزهای این جهان و هر آنچه برآمده از ذهن انسان است از آن جمله هستند و غم خواری برای زیاد و کم شدن آن چیزهاست که شادی اصیل وبدون علت های بیرونی انسان را به یغما میبرد . توقع تایید و توجه انسان یکی از این اغیار است که موجب ناشاد بودن انسان میگردد .
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
حافظ برخی از نبایدها را فرموده و اکنون در این بیت به بایدها میپردازد تا انسان از غم رها شده و به شادی اصیل و خدایی خود بازگردد . رخ برافروختن کنایه از عاشقی ست و حافظ تنها راه برای انسان را راه عاشقی میداند . راه هایی مانند عبادت های تقلیدی و به منظور بدست آوردن پاداش از نظر حافظ و عارفان بزرگ به کلی مردود است ، پس فقط راه عاشقی ست که نجات دهنده انسان از غم و درد میباشد تا انسان را از گلبرگهای خود فارغ و رها سازد . گل با چیدمانی از گلبرگها تشکیل میشود و انسان نیز با چیدمانی از تعلقات و دلبستگی ها به چیزهای این جهان برای خود گلی آراسته و به آن دلبسته میگردد به نحوی که با فروافتادن یکی از گلبرگهای گل او دنیا بر سر او خراب و جهان را به انتها رسیده میبیند ، دچار غم و افسردگی میگردد . حافظ میفرماید برای فراغت از این چیدمان و گلبرگهای ساخته ذهنی خود چاره ای بجز راه عاشقی برای انسان برجا نمانده است .قد برافراز یعنی به یکباره بلند شو و قیام کن و از این زندان خودساخته ذهن خویش را رها کن . کار دیگر انسان عاشق آزاد شدن از حس سرو بودن است . سرو در اینجا به معنی منفی آن بکار رفته و کنایه از خود برتر و بلندتر بینی انسان است که با آرزوهای بلند همه عمر خود را سرو گونه بلند تر و برتر از سایرین میپندارد . برتر دانستن مذهب و یا نژاد و ملیت نیز از جمله این برتری طلبی ها هستند که انسان عاشق بایستی با کار معنوی خود را از آن رها و آزاد کند .
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
نباید دیگر اینکه انسان با اندکی کار معنوی نقش راهنما و معلم معنوی را ایفا میکند در حالیکه خود تشنه معرفت بوده ولی خود را بی نیاز و کامل میبیند .حافظ چنین انسانی را از این کار برحذر داشته و میفرماید با این کار سالک عاشق ، اندک بهره معنوی خود را نیز سوزانده خاکستر میکند . پس بهتر آنکه سکوت اختیار کرده و با کار بیشتر توجه خویشتن را معطوف به خود کند . مولانا نیز میفرماید ؛ انصتو یعنی که آبت را به لاغ
عین تلف کم کن که لب خشک است باغ . یعنی مادامی که باغ وجود انسان سرشار از آب زندگانی نشده و به مدارج بالای معرفت دست نیافته است باید سکوت اختیار کند .
در مصرع دوم مراد از هر قوم تعلقات و دلبستگی های پیشین و دوستان سابق از هر فرقه میباشند که انسان سالک و عاشق با رجعت دوباره به آنها موجبات دوری و از یاد بردن یار اصلی و ذات خدایی خود را فراهم میکند . گاهی انسان با اندکی کار معنوی خود را آبدیده و مقاوم در برابر خودهای کاذب دیگران میداند و حافظ این ذهنیت را اشتباه دانسته به انسان عاشق هشدار میدهد . اشاره به تاثیر گذاری و خو گرفتن از خودهای کاذب با هرگونه تعلقات دنیوی میباشد .
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
کار دیگر انسان سالک دوری گزیدن از مشهور شدن به انسانی معنوی میباشد . حافظ بارها به ناشناس ماندن سالک و عدم اظهار سلوک معنوی خود به سایرین تاکید ورزیده است زیرا با این شهره شدن ، خودهای کاذب به سراغ او آمده و به انحاء مختلف در کار معنوی او اخلال میکنند . مولانا نیز میفرماید ؛
گر نباشی نامدار اندر بلاد / کم نه ای الله اعلم بالعباد و
هرکه داد او حسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد
دشمنان او را ز غیرت میدرند
دوستان هم روزگارش میبرند
حافظ میفرماید پس چنین انسانی چاره ای جز سر نهادن به کوه و بیابان ندارد .یعنی امکان زندگی عادی از او گرفته خواهد شد . شیرین هم با ابراز شور عاشقی فرهادها به گرد خود جمع کرده و از فرهاد اصلی خود باز خواهد ماند .
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ میفرماید همه اینها را که گفتیم و سالک به آن عمل کند باز هم کافی نبوده و بدون رحم و عنایت حضرت معشوق هیچ کاری از پیش نخواهیم برد زیر که فقیر و مسکین هستیم و فریاد رس ما فقط او خواهد بود . یعنی همه این کارهای معنوی بدون لطف حضرتش بیهوده خواهد بود و آه و فریاد انسان به خاک درگاه آصفش خواهد رسید . آصف وزیر دانشمند سلیمان بود و در اینجا کنایه از حضرت حق است که دانش او بر هر موجودی کامل تر و افضل بوده و عقل کل است . مولانا نیز در این رابطه میفرماید ؛
آین همه گفتیم لیکن اندر بسیج بی عنایات خدا هیچیم هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق گر ملک باشد سیاهستش ورق
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم
حافظ در انتها مطلب دیگری را برای سالک عاشق یادآوری کرده ، میفرماید جور حضرت معشوق در هدف قرار دادن گلبرگهای چیدمان ذهنی خود را به فال نیک گرفته و از آن روی نگردان . یعنی با از دست دادن گلبرگها برآشفته مشو و ستیزه نکن ، بلکه آن را با روی باز پذیرا و شاکر باش زیرا این نشان دهنده بندگی تو میباشد و این جور نبوده بلکه لطف حضرت معشوق به تو میباشد . زیرا از آن زمان که بنده او میشویم درواقع از دلبستگی ها و تعلقات دنیوی و خشمها و کینه ها و دردها آزاد و رها میگردیم .
Lira R در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۸:
رنگریزکان... یعنی رنگرزان باید یکسره نوشته شود
نقش بند یعنی نقاش
سام مصطفوی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۵:
مصراع دوم فوق العاده است
هرچند فکر میکنم اشتباه تایپی داره و درستش:
ز غمت به سینه کم آتشی... هست که “کم” جا افتاده
بسیاری از زیبایی این مصراع به کم آتشی و کما تشا هست
ممنون
محمود عبادی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۷:
من این غزل خواجو را از جهت فخامت زبان کمتر از غزل حافظ نمیدانم آنجا که میفرماید" بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است و.......
عدنان العصفور در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی:
شاهکار این شعر چقدر زیبا و لطیف راستی که امدن سلجوقیان شعر پارسی را به پستی خاک رساند
سارا در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱:
کلام سعدی بی نهایت زیباست.کمتر کسی مطالب پند رو به این خوبی بیان میکنه
محمود عبادی در ۵ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:
سر کار خانم روفیا روی سخنم با شماست.
حقیرازفزمایشات سرکارعالی فراوان بهره برده ام ولی در عجبم ازاینکه با اینهمه وفورو فراوانی در زبان پارسی لغت کم آورده و دست به دامن زبان انگیسی شده و خطاب به آقای محسن سعیدزاده فرموده اید "دربیزینس عشق باش". من اول نتوانستم این کلمه را بخوانم و از دیگری خواستم آنرا برایم بخواند. بعضا دیده ام که شما از لغات انگلیسی برای بیان مقاصد تان استفاده میکنید ولی آنها را به جد نگرفته بودم. معلوم است که سرکاربزبان انگلیسی تسلط دارید. لکن وقتی از ادب پارسی صحبت میکنیم آیا بهتر نیست ازلغت پارسی استفاده کنیم. همینقدر که لغات عربی به زبانمان وارد شده است کافیست. آیا بهتر نیست بجای بیزینس عشق از "کار وبار عشق" استفاده کنیم؟ وبهین نحو در جائی فرموده اید " در بک گراند ذهنم" که میتوانستید بگوئید" در پس زمینه ذهنم". آیا نباید پارسی را پاس داریم؟
بهرام مشهور در ۵ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰: