گنجور

حاشیه‌ها

بنده خدا در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۸:

فوق العاده زیبا.

مخصوصا شماره ۸ و ۹ و ۱۰

بنده خدا در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۷:

وَ عِنْدَ هُبُوبِ النّاشِراتِ ...

واقعا بیت خیلی خوبی بود

بنده خدا در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۴۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۶:

بسیار زیبا

بنده خدا در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۴:

معنای بیت دوم چیست؟

بنده خدا در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۳۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۳:

بسیار زیبا و پر معنا است.

با تشکر از خوانش خوب آقای حمیدرضا محمدی

شاهرخ کاطمی در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام:

سلام

با بخشش ازحضرت مولانا

وپیرو مکتب انسان ساز این

نادره مرد تاریخ 

یک بیت د ر این دریای حکمت وخرد

را باز می کنم به اندازا وسع

مفتی ضرورت هم توئی مسئولیت

گردن ماست مرغ ما هم هستیم

دانه دنیا .دنیا با اتفاها به ما می

آموزه که این دانهائی که ضرورت 

نداره نخورید عرفان ساده نیست

ولی بلاخره مرغ باید بپره بره

مثل ضرورت داره ما غیبت کنیم

قضاوت کنیم تهمت بزنیم مواد بکشیم

سیگار بکشیم مشروب بخوریم

همسر داریم وارد رابطه دیگه ای

بشیم

اختیار داریم بکنیم یا نکنیم کردیم

وقتی این دانهای کثیف را خوردیم

مجرم هستیم وتاوانش را هم این

دنیا به بدترین نحو پس می دهیم

هم آن دنیا

کرچه هدف مولوی برای انسان

بالاتر از این حرفها است ولی

الفبای عرفان اول 

انسان شدن است

 

یزدانپناه عسکری در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۱۳ دربارهٔ عرفی » مثنویات » شمارهٔ ۸ - در مدح نبی اکرم:

68- ما همه رنجور و مسیحا توئی داروی بیدردی دلها توئی 

69- نیم دعا بهر دو عالم بس است بل زتو آهنگ دعا هم بس است 

***

 [عین القضات همدانی]

آهنگ دعا چون از هیکل برآید گره ها را که فلک بسته بود بگشاید . (*)

[یزدانپناه عسکری]

آهنگ  دعا و اطمینان از بر آورده شدن تصمیمات تجریدی توسط اراده فیوضات حق.

_________

* - نامه های عین القضات همدانی ج3 به اهتمام دکترعلینقی منزوی –دکتر عفیف عسیران .تهران: انتشارات اساطیر 1377- ص 422

12:24

بنده خدا در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۲۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۹:

خیلی زیبا و پر مفهوم مخصوصا برای ما نوجوان ها

ممنون از حمیدرضا محمدی برای خوانش عالی

radman Mmm در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۰۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴:

به نقل از اروین یالوم:

سه کشف بزرگی که انسان را از جایگاه غرور آمیز خود  به زیر کشید و  این فرضیه که جهان برای وی ساخته شده است از اساس پوچ گردید:

 *نظریه فروید مبنی بر اینکه هشیاری ما نسبت به انگیزه هایمان بسیار پایین است.

*نظریه کوپرنیک که ناقض تئوری زمین مرکزی بود.

* نظریه داروین مبنی بر نیای مشترک انسان با حیوان.

خیام هم به زیبایی تمام در این رباعی بی اعتنایی هستی به انسان و جایگاه کوچک وی را گوشزد می کند.

بنده خدا در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۴۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۳:

زیبا بود

یزدانپناه عسکری در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۰۱ دربارهٔ شیخ بهایی » کشکول » دفتر سوم » بخش پنجم - قسمت اول:

1- گاه شود که نادانی سخن صاحبدلان را در مبالغه و تاکید نیت بشنود و داند که عمل بدون نیت را حاصلی نیست - چنان که سرور آدمیان فرمود: انما الاعمال بالنیات و نیه المومن خیر من عمله و آن نادان پندارد که اگر مثلا هنگام تسبیح یا تدریس گوید بقصد قربت تسبیح و تدریس همی کنم، و این واژه ها در ذهنش حضور یابد، کافی است.

2- در صورتی که کار وی به حرکت درآوردن زبانی یا حدیث نفسی یا اندیشه ای یا انتقال از خاطری به دیگر خاطر است و این همه نیت نبود.

3- چه نیت برانگیخته گشتن دل و انعطاف و میل و توجه آن به عملی است که از آن زود یا دیر هدفی را مراد دارد. و آن انگیختگی و انعطاف اگر حاصل نبود، اختراع و اکتسابش به مجرد اراده ی متخیل نشود.

***

[یزدانپناه عسکری]

اقتدار شخصی تمامی انسانها، محصول صیقل نقطه ی اتصال با حق است. نیت و قصد کردن از ارتباط مستقیم با اقتدار و اراده آگاه حق در صحیفه ی هستی می آید. وقتی ارتباط شفاف است، عمل نیت هم به همان وضوح است. بدینگونه اگر نیت و قصد در دعا متمرکز باشد مستجاب می شود.

7:24.6 

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۴:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹:

نقدِ صوفی نه همه صافیِ بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجبِ آتش باشد

با عنایت به بیتِ پایانی که حافظ از دلق و سجاده می‌گوید، بنظر میرسد صوفی نمادِ دینداریِ مصلحت اندیشانه است و نه اینکه صرفاََ  معنیِ معمولِ آن مطلوبِ نظر باشد، خوانشِ مصراع اول اگر بصورتِ شرطی باشد معنایِ بیت آشکارتر خواهد شد، پس حافظ می فرماید اگر نقد و سرمایه صوفی یا هر انسانِ دیندار با هرگونه اعتقادِ مذهبی به تمامیت، صافی یا شرابِ خالص و بدونِ غش نباشد پس‌چه بسیار خرقه هایی که مستوجبِ آتش هستند، خرقه در اینجا نمادِ باورهایِ ریاکارانه ادیان مختلف است و آتش زدن در آن یعنی رها کردنِ اعتقاداتِ آمیخته به خرافات و تعصبات بیهوده که هیچگونه ثمری در راهِ معنویت و کسبِ معرفت برای انسان نخواهد داشت، درواقع می فرماید سرمایه اولیه برای قدم گذاشتن در راهِ معرفت، یدک کشیدنِ خرقه و تعلقِ خاطر به باورهایِ رنگارنگ و پوسیده نیست بلکه صافی و شرابی ناب لازمه کارِ معنوی ست که آن هم در میخانه عشق یافت می شود.

صوفی ما که ز وردِ سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

سحر شروعِ کارِ معنویِ صوفیِ مورد نظرِ حافظ یا دین باوری ست که در ماهها و سالهایِ آغازِ کار خود با اشتیاقِ فراوان از ذکر و وردهایی که فراگرفته و می خواند مست می شود اما این مستی بواسطه خرقه و تعلقِ خاطر به اعتقادات و باورهایِ اوست و نه از شرابِ صافی و بی غشِ عشق که از سویِ زندگی می آید  و درست به همین علت در شامگاهِ عُمرِ معنویِ او باید نگرانِ حالش بود زیرا به دلیلِ عدمِ نتیجه بخشیِ یک عمر ورد و نیایشِ ذهنی و دعا در رسیدن به خدا، دیگر مستِ باورهایِ خود نیست، از سیر و سلوکِ عابدانه باز مانده و می بیند توفیقی در یکی شدن با زندگی بدست نیاورده، یعنی همچنان از خشم و کینه توزی و دشمنی و حسادت و دیگر دردها رنج می برد و به آرامشِ مورد انتظار دست نیافته است، پس‌ مستیِ سحرگاهی از سرش می‌پرد و چنین کارِ معنوی را کارساز ندانسته و در نتیجه بار دیگر از چیزهایِ بیرونی و شرابهایِ این جهانی طلبِِ سرخوشی می کند. 

خوش بُوَد گر مَحَکِ تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد

حافظ ادامه میدهد اگر شخصی دین باور با کارِ معنویِ ذکر شده مدعیِ کارکردن و نتیجه بخشیِ آن شیوه یعنی بهره بردن از ورد و دعا و نیایش گردد،‌ باید صبر کند تا مَحَکِ تجربه به میان آید و این محک چقدر خوش به انسان نشان می دهد که تا چه اندازه طلایِ وجودِ معنویِ او ناب و خالص شده است، درواقع خداوند یا زندگی هر لحظه در کار است و انسان را در شرایطِ گوناگونی قرار می دهد تا با اختیارِ خود و تصمیمی که در دوراهی هایِ زندگی و وضعیت های پیش آمده می‌گیرد خود را محک بزند، البته که چنین انسانی همواره برای اتخاذ تصمیم هایِ خطا، توجیهِ خود را دارد و این توجیهی ست که در آن غش و ریاکاری ست، .پس‌همینطور که سنگِ محک طلایِ تقلبی را سیاه می کند، رویِ انسانی که در دوراهی هایِ اختیار، تصمیمی اشتباه گرفته است نیز سیاه گشته و نه تنها برایِ دیگران، بلکه برایِ خود نیز مُسَّلَم می گردد که نقدش جعلی ست و وردهایِ سحرگاهی جواب نداده است.

خَطِّ ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رُخ که به خونابه مُنَقَّش باشد

خط در اینجا یعنی نوشته و خطِ ساقی مقدراتی ست که خداوند یا زندگی می نویسد و هر روزه همه ما انسانها را در شرایطِ دشوارِ انتخاب و سپس آزمون و مَحَک خوردن قرار می دهد، پس حافظ در ادامه بیتِ قبل می‌فرماید اگر آن یگانه ساقیِ شرابِ زندگی، با خط و کن فکانِ خود اینچنین نقش‌هایِ خود ساخته همه ما و بخصوص صوفیِ موردِ نظر را نقشِ بر آب می‌کند تا به ما ثابت کند نقد و زرِ بُعدِ معنویِ ما تقلبی می باشد، پس چه‌ بسیار رُخ و نقشهایِ زیبایی که ما با پندارِ کمالِ برای خود ساخته ایم به خونابه مُنَقَّش و مُزَین می گردد، یعنی نقش‌هایی مانندِ پندارِ کمال و توهمِ زیباییِ درونی، اعتبارهایِ عقیدتی، اعتبارهایِ علمی و کتابی، اعتبار و نقشِ خَیِّری، نقشِ پدر و مادری، و چه بسیار نقش هایِ خودساخته ای از این دست را به خونابه و درد منتهی می کند، و همین تکرارِ خونابه مُنَّقش و  دردآور است که موجبِ نومیدی از رسیدن به خدا و در نهایت سرخوشیِ شامگاهِ صوفیِ ما می باشد اما اندک صوفیانی که نا امید نشده و در جستجویِ دلیلِ بر آب زدنِ نقشهایِ خود توسط زندگی یا خداوند بر می آیند ممکن است در جهتِ عاشقی قرار گرفته، موفق به دریافتِ شرابِ عشق شده و سرانجام به سرخوشی و مستیِ حقیقیِ ناشی از آن دست یابند ، مولانا در این رابطه در غزل ۳۶۸ دیوانِ شمس می فرماید؛

از هر جهتی تو رو بلا داد / تا باز کشد به بی جهاتت

گفتی که خَمُش کنم نکردی / می‌خندد عشق بر ثباتت

ناز پروردِ تَنَعُّم نَبَرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندانِ بلاکش باشد

ناز پرورد کسی را گویند که در ناز و نعمت پرورده شده است و تنعم نیز به همین معنی ست، یعنی طاقتِ سختی کشیدن و تحمل رنج برایِ بدست آوردنِ چیزی را نداشته و به نعمتِ مُفت رسیدن عادت کرده باشد که از قضا صوفیان در روزگارانِ قدیم برایِ تامینِ معاشِ خود چنین بوده و اهلِ کار نبودند، درگوشه خانقاه می نشستند تا لوت و طعامی به آنان برسد، پس‌حافظ در ادامه بیتِ قبل می فرماید چنین انسانِ نازپرورده و متنعمی هرگز به کویِ حضرتِ دوست راه نخواهد یافت زیرا او در بزنگاه هایِ انتخاب در دوراهی های زندگی، راحت ترین و پر منفعت ترین راه را بر می‌گزیند که در نتیجه با این غش و ریاکاری موجباتِ سیه روی شدنِ خود را در مواجهه با سنگِ محکِ زندگی فراهم می‌کند، برای مثال می خواهند مقام و منصبی را به او واگذار کنند که خود می داند شایسته تر از او برای این مقام وجود دارد اما انتخابِ او سکوت است و یا حتی نفیِ رقیب، زیرا در گذشتن از این منصب بسیار سخت و دشوار است، یا نازپرورده ای ورد خوان و گرسنه را در نظر بگیریم که شاهدِ افتادنِ کیفِ پولِ شخصی بر زمین است، آسان ترین کار سکوت و برداشتنِ پول است تا به این وسیله گرسنگی خود را برطرف کند اما بازگرداندنِ پول به صاحبش که کاری اخلاقی و صحیح می باشد، نیازمند انتخابی دشوار است، یا صوفیِ متنعمِ دیگری را در نظر بگیریم که پیشتاز است در صفِ دعایِ سحرگاهی و بنا بر همین تصویر، زیبارویی که با همسرش دچارِ مشگل شده به او اعتماد کرده و از وی چاره جویی می کند (این کار در روزگارِ قدیم رایج بود و کارِ روانشناس و مشاورِ امروزی را انجام می دادند) و بسیار شنیده ایم که آن صوفیِ مورد نظر سعی در جداییِ آن زوج و تصاحبِ زوجه نموده است زیرا انتخابِ صحیح برای صرف‌نظر کردن از چنین فرصتی نیازمندِ بلاکشیِ هشیارانه است، و مثالهایِ بیشمار از این دست که صوفیِ نازپروردِ تنعم تمایلی به تحملِ دردِ آگاهانه برای انتخاب های درست را ندارد، در مصراع دوم رندِ بلاکش درست نقطه مقابلِ ناز پروردِ مصلحت اندیش است و بلا یا دردها را رندانه به جان می خرد و از شدائد هراسی به دل راه نمی دهد، حافظ می‌فرماید عاشقی شیوه و راهِ  رندانِ عاشق و بلاکش را می طلبد و صوفی مسلکانِ نازپروردِ وِرد خوان و متنعم را به این کارِ سخت راهی نیست، حدیثی نیز در این رابطه وجود دارد با مضمونی اینچنین که بهشت در دشواری‌ها پیچیده شده است و دوزخ در آسانی ها و شهوات، پس‌راهکار و توصیه اولِ حافظ انتخابِ راه و شیوه بلاکشی می‌باشد که همان راهِ عاشقی ست بمنظورِ راه بردن و رسیدن به کویِ حضرت دوست.

غمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور

حیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد

توصیه و شرطِ دیگرِ حافظ برای ورود به راهِ عاشقی و به منظورِ رسیدن به حضرتِ دوست عبور از دنیا و غمِ چیزهایِ بیرونی و این جهانی می باشد که عواملِ اصلی هستند برای تصمیم هایِ نابجا و اشتباهِ انسان در بزنگاه و دوراهی هایِ انتخاب که موجبِ سیه رویی یا سفید روییِ انسان در برخورد با سنگِ محکِ زندگی می‌گردند، حافظ راهکارِ نخوردنِ غمِ دنیایِ دون و پست را نوشیدنِ باده و شرابِ خردِ زندگی می داند، در مصراع دوم دلِ انسان که از الست پُر از خرد و عشق بوده است به دلیلِ تمایلاتِ بیرونی و غمِ چیزهایِ پستِ دنیوی مشوش و مضطرب می‌گردد و همین تشویش و ترس از کم شدن هاست که موجبِ خالیِ شدنِ دل از دانایی و خردِ خدایی می گردد و حافظ با افسوس می‌فرماید حیف از این دل است، انگشت شمار صوفی یا انسانهایی که بجایِ غمِ دنیا باده می نوشند از محکِ تجربه سربلند و رو سفید بیرون آمده، دلِ خردمند و آرامِ خود را حفظ می کنند.

دلق و سجادهَ حافظ بِبَرَد باده فروش 

گر شرابش ز کفِ ساقیِ مَه وَش باشد

توصیه آخر بهرمندی از پیرِ راهنما و راه بلدِ عاشقی ست که ماه روی است و زیبا، مه وش یعنی بزرگانی همچون مولانا و عطار و حافظ که همچون ماه نورِ خود را ازآن یگانه خورشیدِ عالم می گیرند و به جهانیان بازتاب می دهند،‌ حافظ می‌فرماید اگر‌ او یا انسانِ عاشق  شرابِ عشق را از کف یا دستِ ساقیِ ماه وشی بگیرد و از آموزه های او در پیمودنِ این راه برخوردار شود، پس‌ باده فروش یا خداوند دلق و سجاده ای که نماد و اسبابِ صوفی مسلکی و دین داریِ ریاکارانه است را مستوجبِ آتش دانسته و از بین می‌بَرَد تا این بزرگترین مانع در راهِ عشق ورزی و رسیدنِ انسانِ عاشق به حضرتِ دوست نیز از میان برود و دلِ سالک بتواند  به عشق زنده شود.

 

 

 

س مشتاق در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:

با درود فراوان

از آنم سوخته خرمن که من عمری درین صحرا

اگرچه خوشه می‌چینم ره خرمن نمی‌دانم

بخاطر این خرمن بنده سوخته (خرمنی که نداشته اگه داشت خوشه چین نبوده) که تمام عمر در این صحرا اگرچه خوشه چینی تاخر داره بر کار خرمن و  من بارها خوشه چینی کرده ام ولی از راه و روش و چیستیه خرمن خبر ندارم . برداشت اینکه کارهای الان ما به اعماق گذشته ی مابرمیگر‌ده سبب تغییر میشه! 

(نگین)در ابتدای راه در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۲ در پاسخ به احسان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:

این حرف نشانگر این است که از نظر شما خداوند بیهوده و بی هدف جهانی را خلق کرده است! به گمانم سخن شما شک برانگیز تر است...

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۵۳ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:

سپاس از رضای عزیز که ساده و بی پیرایه و البته موشکافانه و کاربردی نوشت.

 

در مورد "باز" , در زبانِ پارسی پرندگانِ شکاری  "باز"  گفته می شود که شهباز, شه باز, بزرگترین باز, همان عقاب است

همچنین در مورد مصرع:

از قبله یِ ابرویِ تو در عینِ نماز است

از: بخاطر , به دلیلِ

در: سرانجام

عینِ نماز: خودِ نماز, ماهیت و وجودِ نماز پیدا می کند. همه یِ زندگی و وجودش می شود پرستش و عبادتِ معشوق!

ضمنا عین به معنای چشم نیز هست که با اَبرو  قرار  و تناسب دارد.

 

فکّه> میسان> عراق {۲۹ ماهِ مِی ۲۰۲۳}

Parisa Nasiri در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۴۹ در پاسخ به عسکر ادیبی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:

سلام ، میشه بفرمایید دقیقا عاشق چی؟عاشق فهمیدن؟

فاطمه یاوری در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲:

آن چشم مست بین که به شوخی و دلبری

قصد هلاک مردم هوشیار میکند....

 

پ.ن حافظ: آه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد....

فاطمه یاوری در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند........!

فاطمه یاوری در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸:

باری!

به ناز و دلبری؛

                  گر سوی صحرا بگذری؛

        واله شود کبک دری.....!   

طاووس شهپر برکند....

فاطمه یاوری در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵:

چقد شبیه به اون شعره ی شهریاره

۱
۱۱۶۸
۱۱۶۹
۱۱۷۰
۱۱۷۱
۱۱۷۲
۵۸۰۲