گنجور

غزل شمارهٔ ۷۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » مرغ خوش خوان » ساز و آواز (حجاز)

امیر محمد تفتی » سبز جاودان » ساز و آواز شور

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Davoud Tabrizi نوشته:

Ba Salam va talabe aff az inkke az alfbae Engelisi estefadeh mikonam
Bahrist Bahre eshgh ke hichash karane nist
ra dar noskhehaye pishin dideham ke benazarm sahihtar ya behtar begooyam monasebtar amad
Sepase bekaran

پاسخ: با تشکر، من خود به شخصه نیز در نسخه‏ای «بحریست بحر عشق …» دیده‏ام، از آنجا که تا کنون ما تلاش کرده‏ایم دیوان حافظ را مطابق با نسخه‏ی قزوینی نگه داریم، بدل را در حاشیه می‏گذاریم و اصل را دست نمی‏زنیم.

نگین نوشته:

سلام این غزل با اون غزلی که من از دیوان حافظ خوندم توی کلمات زیادی فرق داره پس تکلیف ما که میخوایم یه جند بیت ا ز غزلهای حافظ رو حفظ کنیم چیه؟

فرخ باور نوشته:

از پیران شیرازی بپرسید. خواهند گفت:
بحریست بحر عشق که هیچش کرانه نیست..
هم بحر است و هم کرانه.

مهدی نوشته:

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست…

به وضوح واژه “کزانه” نمی تواند صجیج باشد.

محمد سروریان نوشته:

به نظر می رسد با توجه به مصرع دوم همان “بحر” درست باشد
در بحر بی کرانه جان می سپارند و نه در راه بی کناره
و در باقی مضامین حضرت حافظ، ” عشق” به ” دریا” مانند شده و نه راه .
و راه بی چاره هم راه بی پایان است نه راه بی کناره.
و البته بعید به نظر نمی رسد که حافض واژه ی “کناره” را برای ” بحر به کار برده باشد برای بهتر شدن ردیف بیت و همین باعث ایجاد نسخ مختلف شده است.
پس:
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست.

{ پی نوشت : تقطیع کلمات در نوشتن توسط فرهنگستان در بسیاری موارد کار اشتباهی بوده است. توضیح بیشتر نمی دهم}

دکتر ترابی نوشته:

بی گمان بحر است که به کناره (کرانه ).نیاز دارد اگر راه می بود پایان می خواست و…..

فرهاد نوشته:

حافط به همنوایی سعدی گفته است:
دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست …
http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh114/

مرتضی نوشته:

شاهد اینکه راه با پایان همایی دارد این بیت از حافظ است
تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید
تبارک الله از این ره که نیست پایانش

روفیا نوشته:

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
ایا شحنه به عقل برمی گردد ؟
مولانا نیز در داستان بایزید اشاره به شغل شحنگی عقل دارد :
عقل خود شحنه است و چون سلطان رسید
شحنه بیچاره در کنجی خزید
ایا حافظ دارد می گوید ما را از بازدارندگی عقل مترسان که ما خودمان عقلمان به این چیز ها می رسد ولی بعد از عاقل شدن عاشق شده ایم ؟؟؟

ساحل نوشته:

اگرچه بادانش اندک درجایگاهی نیستم که برنوشته(نسخه)قزوینی راخرده گیرم،به استواری براین باورم که”بحریست بحرعشق که هیچش کناره نیست”ریخت درست این پاره(مصراع) می تواندبود.برهان آشکاربرشمرده شده دوستان ارجمنددکترترابی بزرگوارومحمدسروریان گرامی گواه براین باوراست.

ساحل نوشته:

بادرودبرسرکارخانم روفیا
نخست:به درستی برپیوند وبرگشت واژه “شحنه”به خرد درپاره پیشین خود،اشاره فرموده اید.
دودیگر:هرچندپیر بزرگواربلخ در داستان بایزید(که اشاره فرموده اید) ونیزدردیگرجای درهمان دفترچهارم “داستان رایزنی کسی بادیگری که دشمن بودنه دوست”،خردراچون پاسبانی دانسته و درپی آن قرموده”عقل ایمانی چوشحنه عاقلست****پاسبان وحاکم شهردل است”،نخستین سراینده نیست که این کاربردرابه کارگرفته باشدوپیش ازاوخاقانی به زیبایی سروده:”چرخ دراین کوی چیست؟حلقه درگاه راز****عقل دراین خطه کیست؟شحنه راه فنا”.
سدیگر:باهمه نوشته شما دربخش فرجامین،هم داستان(موافق)نیستم وبیشتربراین پندارم که حافظ که در بیت پیشین گاهِ دل به مهر دلدارنهادن را خوش دمی دانسته وپیشنهاد دل درگرومهروی نهادن داده،اینک درنوشیدن باده دل دادگی خودرانیازمندپیروی از خردنمی داندوآن پاسبان را درشهردلدادگی هیچ کاره می انگارد.واین اشاره ای است به پندار دیرینه رویارویی مهر وخرد وروشن است که خرد اشاره شده دراین سروده آن خرد خدایی واهورایی که راهبر وراهنماست وپیربلخ آن را”عقل ایمانی”نامیده نمی باشدواشاره داردبه خرد سوداپیشه و سوداگر. پاینده باشید

روفیا نوشته:

ساحل گرامی
تازه دریافتم منظور شما را !
شما مصرع دوم را با آهنگی متفاوت از من می خوانید .
شما به گونه ای میخوانید که معنایش این است :
ان شحنه در ولایت ما کاره ای نیست .
من به گونه دیگر میخوانم :
آن شحنه در ولایت ما چنین نیست که هیچ کاره باشد .
به یاد دارم که یکی از استادان گرامی ام اقای حسین الهی قمشه ای با چنین اهنگی می خواندند . به حالت نهیب زدن که تو مپندار ان شحنه در ولایت ما هیچ کاره است !

ساحل نوشته:

سرکارخانم روفیا
درودبربانوی فرهیخته ادبستان گنجوروپاسداشت ژرف کاوی وباریک بینی (دقت)شماکه پرسشگرانه یاریم می کنیددرشناخت پهناب(اقیانوس)بی کران ادب پارسی،اگرچه شناگری هستم بسیارناآزموده ونوپا.
نوشته شمابه اندیشه ام واداشت که کدامین خوانشِ لختِ(مصراع) “کان شحنه درولایت ما……” درست می تواندبود؟اگرچه به درستی خوانش خود استوارم.
به گمان من شحنه دراین سروده چهره ای است ناپسندوبازدارنده عاشقان ازهرآنچه عشق فرمانشان می دهد.چراکه دربیت پیشین فرموددل به مهردلداربنه ودراین کارلرزش به خودراه مده که کاری است پسندیده .دراین بیت نیزمی فرمایداینک که دل ازکف داده ومهر ورزیدن را آزمودی ازباده عشق سرمست شو و هشدارخرد راهیچ شمار وباکی به دل راه مده.اگر شحنه دراین شهرهیچ کاره است چراخردازاوبیم ناک است وسراینده راازباده نوشی باز می دارد؟
ازشماودیگریاران گنجوردرخواست راهنمایی دارم. باسپاس، پاینده باشید

ساحل نوشته:

بادرود دوباره برسرکارخانم روفیا وهمه یاران گنجور
ازاینکه درپایان نخستین جمله “دراین پهناب”نانوشته ماند پوزش می خواهم. ریخت درست بخش پایانی جمله “اگرچه در این پهناب شناگری هستم بسیارناآزموده ونوپا” می باشد.سپاس

کسرا نوشته:

بزرگترین آرزوم اینه که کتاب جدیدی با شعر های جدید از حافظ و سعدی پیدا بشه… یعنی از زیر خاک مثل گنج پیداشون کنند… گرچه با همین اشعارشون هم میشه ۱ عمر زندگی کرد ولی خب دوست دارم بازم باشه… تا آخر عمر هم بشینم و شعر های اینا رو بخونم بازم وقت کم میارم از بس که پر مفهوم و زیباست… مثل همین شعر…

کسرا نوشته:

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
حافظ جان بهت قول میدم تا آخرین نفسم به بیت اول این شعرت وفادار بمونم…

محمود نوشته:

من هم آنچه قبلا و در نسخه های دیگر دیده ام ” بحری است بحر عشق” آمده است و طبعا در کنار دریا و در ساحل جان می سپارند نه در کناره راه.

نادر.. نوشته:

او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست..

رضا نوشته:

سلامی چو بوی خوش آشنایی…
دوستان فرهیخته، از دیدگاه بنده اینکه بگوییم ”
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست” کاملا معقول و منطقی است، یعنی در این راه هیچ مکانی برای اتراق و استراحت کردن وجود ندارد و اگر عاشق در این مسیر گام نهاد تا فنای در معشوق پیش می رود و در راه جان می سپارد، چراکه امکان توقف و استراحت در کنار راه وجود ندارد.
دیدگانتان روشن ودرک و فهمتان عمیق

کانال رسمی گنجور در تلگرام