گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

گرت ز دست برآید مراد خاطر ما

به دست باش که خیری به جای خویشتن است

به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع

شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل

مکن که آن گل خندان برای خویشتن است

به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج

که نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است

مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر

که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او

هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

غمزه غنج به فارسی می شود به لری هنوز کاربرد دارد
جناب منجیک شاعر دشنام سرای ، چیره زبانمان ، غنج را برای خورجین بکار برده است

پوریا احمدی نوشته:

بیشتر به نظر میاد جناب دکتر دادور غزل رو به صورت طنز تفسیر کردن .واقعا با مزه بود آقای دکتر ، لذت بردیم.
لطفا مطالعه تون رو ببرید بالا قربان ، توو تفکر حافظ چیزی از وطن پرستی نمی بینیم.
من مسلمون نیستم اما شما اگه بخوای برگردی به شاهنامه درواقع باید از اهل تشیع بشی نه زرتشتی.
حافظ رو بخاطر ایهامی که توو کلامش می بینیم و از همه چی گفتنش اهل آیین های مختلف می دونن… که ترجیح می دم نظری ندم چون قطعیتی در کار نیست.
از خوبیای عهد ساسانی دم زدید… البته تفکرات متفاوته ولی خودم به شخصه خوشم نمیاد با خواهر ، مادر و دخترِ خودم ازدواج کنم. شما رو نمی دونم… (منظورم اصلِ خویدوده ست)

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

به مُشک چین و چِگِل نیست …. محتاج
که نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است

چین گُل: ۶ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳ و ۲ نسخۀ متأخر: ۸۵۸، ۸۶۶ و ۲ نسخۀ بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

بوی گُل: ۴ نسخه (۸۲۷ و ۳ نسخۀ متأخر: ۸۶۷، ۸۷۴، ۸۷۴؟) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید
حُسن او: ۳ نسخه (۸۴۳ و ۲ نسخۀ بی‌تاریخ)

حُسن گُل: ۶ نسخه (۲ نسخۀ متأخر: ۸۵۷، ۸۷۵ و ۴ نسخۀ بسیار متأخر)
بوی او: ۱ نسخۀ بسیار متأخر (۸۸۹)
هیچ گُل: ۱ نسخۀ بسیار متأخر (۸۹۴)
شکل گُل: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ

از نسخه‌های کهن کاملِ مورخ، نسخ مورخ ۸۰۳، ۸۲۲، ۸۲۴ و ۸۲۵ غزل ۵۱ را ندارند و در۲۷ نسخۀ دارای غزل، بیت فوق در نسخ مورخ ۸۱۸، ۸۱۹ ،۸۲۱ ، ۸۲۳ و ۸۴۹ نیست.
******************************
******************************

سهیل قاسمی نوشته:

بیت اول:
در دام زلف تو دل با خودش درگیر است!
او (دل) را با غمزه ات بکش که هرچی به سرش می آید حقش است!

بیت دوم:
اگر برایت امکانش هست که مراد خاطر ما را بر آوری این کار را انجام بده که ثواب دارد.

بیت سوم:
به جانت قسم ای بت ِ شیرین دهن که شب های تیره قصد دارم خودم را نابود کنم. مثل شمع که شمع ها می سوزد که خود را فنا سازد.

بیت چهار:
وقتی دم از عشق زدی، به تو گفتم که ای بلبل! این کار را نکن! آن گل ِ خندان در حال و هوای خودش است (و التفاتی به تو ندارد)
می شد در مصرع دوم «برای» را «به رای» خویشتن خواند اما چون حافظ «رای» را در مصراع اول آورده، بعید است دوباره در بیت همان معنا را تکرار کند. «بَرای خویشتن است» هم قشنگ می نشیند.

بیت پنجم:
بوی گُل احتیاجی به مُشک و عطر ندارد. چون که بند ِ قبای خویش را که بگشاید بوی عطر خودش افشانده می شود.

بیت هفتم: حافظ سوخت اما او در شرط ِ عشقبازی ئی که بسته است هنوز بر سر عهد و وفای خودش باقی مانده.

رضا نوشته:

به دام زلفِ تو دل مبتلای خویشتن است
بکُش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
دل مبتلای خویشتن است: دل به میل و اختیار خود آمده وخودرابه بندِ زلفِ توبسته وگرفتار ساخته است.
بکُش به غمزه: به جفای دلبرانه بکُش.
معنی بیت: دلم که درمیان حلقه های زلفِ تو به دام افتاده، خود کرده ایست که استحقاقِ مرگ را دارد. اوبه میل واراده، خودرا به بندِ زلفِ توبسته، به جوروجفا وحرکاتِ دلبرانه بکش که سزاوارکشته شدن است.
خیال تیغ توباما حدیثِ تشنه وآب است
اسیرخویش گرفتی بکش چنانکه تودانی
گرت ز دست برآید مرادِ خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
مُرادِ خاطر: آرزوی ما، درخواستِ ما(درخواستی که دربیتِ اوّل داربکش به غمزه….)
به دست باش: دست به کار شو، در انجام این کار بکوش، درنگ مکن.
به جای خویشتن: برای خویشتن
معنی بیت:خطاب به معشوق، اگرواقعاً برایت امکانپذیراست دلم را بکُش وآرزوی مرا برآورده کن که هم لطفی درحق من کرده باشی وهم خیر وثوابی برای خود رقم بزنی.
خونم بخورکه هیچ مَلک باچنین جمال
ازدل نیایدش که نویسد گناه تو
به جانت ای بُتِ شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
مُرادم: آرزویم، درخواستم.
شبان تار: شبهای تاریک،کنایه ازشب های دوری وفراق
فنای خویشتن: نابودی خود
معنی بیت:سوگندبه جان تو ای محبوب شیرین دهان، درشبهای تاریکِ هجران، همانند شمعی درسوز وگدازم وتنها آرزویی که دارم مرگ ونابودی خویشتن است.
ای مجلسیان سوزدل حافظ مسکین
ازشمع بپرسید که درسوز وگدازاست
چو رأی عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان به رای خویشتن است
چورأی عشق زدی: هنگامی که دل به عشق سپردی
بلبل : کنایه ازخود شاعراست. گل نیز کنایه ازمعشوق است.
به رای خویشتن است: خودخواه است وبه رای تو(نظر تو وعشق تو) اهمیّتی قائل نیست، در فکر منافع شخصی خویش است.
معنی بیت:خطاب به دل خویش است. ای دل عاشق پیشه، هنگامی که دل به عشق گل(معشوق) سپردی باتوگفتم که عاشق مشو، گل(معشوق) خودخواه است وجز به خودش به چیزدیگرنمی اندیشد.
نشانِ عهد ووفانیست درتبسّم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاداست
به مُشک چین و چِگِل نیست بوی گل محتاج
که نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است
چـِگِل نام یکی از قبائل ترک شزقی است. در کتاب دیوان لغات الترک محمود کاشغری،قبائل ترک و از جمله قبایل چگل، افشار، بایُندر، سلغر،یغما، غز، سلجوق و مجغر که همان مجار باشد، را نام می‌برد. “چِگِل” نام شهر وسرزمینی در جنوب قرقیزستان که درآنجا قبیله‌یی از ترکان خُلخ زیسته و به زیبایی مشهور و ضرب‌المثل‌ بوده اند.
به مُشکِ چین وچگل نیست بوی گل محتاج: یعنی اینکه گل خودش درذات خود،رنگ وبو وعطردارد ونیازی به آب ورنگ وآرایش ندارد.
نافه: بندناف، کیسه ی مُشک که درشکم بعضی ازآهوان نر هست وپس ازفراوری درعطرسازی مورداستفاده قرارمی گرفته است.
نافه‌هاش زبند قبای خویشتن است: کنایه از اینکه هرچه دارد از خود دارد و از کسی وام نگرفته است. بندِ قبای غنچه که بازشود عطر گل منتشرمی شود.
معنی بیت: گل به عطر وآرایش نیازندارد که لوازم آن را ازچین وچگل بیاورند. گل زیبایی وعطر خودرا دردل خود دارد وهنگامی که بندِ قبای غنچه بازمی شود وگل می شکفد عطر وبوی آن نیزمنتشرمی گردد.
زعشق ناتمام ما جمال یارمستغنیست
به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبارا؟
مرو به خانه ی اربابِ بی‌مروّت دَهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
اربابِ بی‌مروّتِ دَهر: دنیاداران بی انصاف.
گنج عافیت: تندرستی وسلامت به گنج تشبیه شده است.
شاعر دل خودرا نصیحت کرده وبه نوعی به محبوب ِ بی اعتنای خویش،صاحب منصب ومقام دولتی نیزهست کنایه می زند.
معنی بیت: ای دل ازاربابان بی انصاف ودنیاداران ودولتمردان توقّع نداشته باش که به ابرازاحساسات وعواطفِ توپاسخی درخور وشایسته دهند. آنچه می جویی دردرون توست. سلامتی وتندرستی گنجیست که باهیچ گنجی قابل قیاس نیست وآن دردرون خودِ توقراردارد.
سالها دل طلبِ جام جم ازما می کرد
آنچه خود داشت زبیگانه تمنّا می کرد
بسوخت حافظ ودرشرط عشقبازی، او
هنوزبرسرعهد و وفای خویشتن است
حافظ ازآتش اشتیاق سوخت امّا همانگونه که ازابتدا عهدبسته بود برفاداری خویش پابرجا ماند وپاپَس نکشید. گرچه کاملاً سوخت وازپای درآمد لیکن هنوز برسر عهد وپیمان خویش وفاداراست.
کُشته ی غمزه ی خودرا به زیارت دریاب
زانکه بیچاره همان دل نگرانست که بود.

کانال رسمی گنجور در تلگرام