غزل شمارهٔ ۳۶
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار
چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم
عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت
بر در میکده دیدم که مقیم افتادست
حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
اتحادیست که در عهد قدیم افتادست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
شادان کیوان نوشته:
در بیت دوم، شاعر سیاهی (سواد)سحر را که بگونه ای مواج بین سیاهی و نیلگونی و دیگر رنگهاست وجه تشابه رنگ جادویی چشم معشوق قرار داده اما در مصرع دوم باین تشبیه راضی نشده و این نسخه را سقیم دانسته است. سقیم از سُقم مشتق میشود و سقم نقطهُ مقابل صحت است. در این مصرع “این” که اشارهُ به نزدیک است، به “سواد سحر” بر میگردد. بنابراین عدم صحت و سقیم بودن مربوط به سیاهی سحر است که نمیتواند آنچنانکه باید و شاید زیبایی و جادوی چشم یار را تداعی نماید.
بیت سوم معجونی از زیبایی و لطافت بیان است که خم زلف یار را به گردی حرف “ج” و خال یار را که در وسط این خم زلف قرار گرفته، به نقطهُ جیم تشبیه کرده است.
بیت چهارم را باید تا کلمهُ “طاووس” در مصرع دوم را یکجا، و با مکثی کوتاه باقی مصرع دوم را خواند. در این بیت اولا مشکین با میم مضموم بمعنای خوش بو و عطر آگین است. ضمنا شاعر عِذار(صورت) یار را بهشت و زلف عطر آگین یار را در این باغ بهشتی به طاووس مستی تشبیه کرده که چتر زیبایی زده است.
بیت ششم را هم باید تا ” از سر کوی تو” در مصرع دوم، یکجا خواند. در این بیت خواجه تن خاکی خود را در مقابل یاربه گردی بی مقدار تشبیه مینماید با این تفاوت که گرد با مختصر بادی یا نسیمی بهوا بر میخیزد اما تن شاعر بسادگی از سر کوی دوست بر نمیخیزد چرا که با شدت و گرانی بسته و وابستهُ کوی یار است.
در بیت هفتم، “عظم” با میم مفتوح وظای ساکن بمعنای استخوان است و رَمیم یعنی پوسیده. اشارهُ بیت به معجزهُ عیسی است که مرده را زنده میکرد و خواجه ، سایهُ قد دلدار بر کالبد خویش را همچون روح عیسی بر استخوانهای پوسیدهُ خویش و مایهُ تجدید حیات خود میداند.
در بیت تخلص هم خواجه خود را طرف خطاب قرار داده اما روی سخنش با تمام عشاق است که غم دوری و فراق دلدار را از ازل داشته اند و اتحاد آنان با این غم هرگز گسسته نشده است.