گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

مسعود جاهد » مجنون » مژگان سیه

محمدرضا شجریان » یاد ایام » ادامه ی ساز و آواز

حسام الدین سراج » راه بی نهایت » تصنیف فرهاد کش

صدیق تعریف » شیدائی » پیش درآمد و آواز

سالار عقیلی » بادۀ نوشین » تصنیف سیه مژگان

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا ببری نوشته:

در بیت چهارم، «عرق چین» یک واژه مستقل است و باید بدون فاصله یا با نیم‌فاصله بصورت «عرق‌چین» تایپ شود. مراجعه کنید به لغتنامه دهخدا، فرهنگ معین و فرهنگ عمید.

امیر نوشته:

این غزل حافظ با صدای استاد شجریان در دو آلبوم یاد ایام و دیگری آلبوم قدیمی تر چهارگاه اصفهان بسیار شنیدنی است.

علی امیری نوشته:

با سلام

جناب ببری؛ بله کلمه ی عرق‌چین وجود دارد؛ ولی احتمالا منظور شاعر اینجا این بوده که “آن عرق را بچین” نه “عرق‌چینم”؟

دکتر ترابی نوشته:

صورت درست مصراع اول از بیت سوم، به گمانم باید چنین باشد : جهان سست است و بی بنیاداز این فرهاد کش فریاد که…..
پیر در زبان خواجه چنان ارج و احترامی دارد که با فرهاد کشی به هیچ رو نمی خواند.

محمد نوشته:

اجرایی زیبا نیز از اساتید: افتخاری و بدیعی در سالیان گذشته از این غزل وجود دارد.

یا حق نوشته:

یا حق

ابراهیم نوشته:

چقدر این مصرع ماندگار حافظ ( بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم ) ..، با این مصرع ماندگار از شعر مولانا مقارن و نزدیک است که می فرماید : بازار چنین خوش تر خوش بدهی و بستانی ..
در هر دو اوج دبلستگی به محبوب و انتهای فنای در دوست مشهود است.

چنگیز گهرویی نوشته:

اقای دکتر ترابی .باعرض ادب و احترام .عجیب میباشد ابشخور فکر و اندیشه شما کجاست .در بیت مذکور مراد از پیر فقط سالخورده بودن جهان میباشد اینکه این جهان هزاران سال پا بر جاست نه انچه مد نظر شماست و ان پیری که مورد قبول و احترام حافظ و همگان میباشد .تمام زیبایی و ظرافت این شعر به همین کلمه میباشد یادمان باشد شعر تصنعی و دستور زبانی نیست بلکه از سر چشمه افتاب دل و عشق بیرون میزند و با متر های شما جور در نمی اید .پس رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم …سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم …قبلا نیز در غزل درخت دوستی بنشان که …نقصان فکر وذوق شما بسیا دیده ازاری و دل ازاری میکرد

چنگیز گهرویی نوشته:

اقای دکتر ترابی .منظور از پیر ,پیر زمان میباشد .پیر بی بنیاد و ترکیب بینهایت زیبا یپیر رعنا در بیت ذیل .شاهکار میباشد .,.جهان پیر رعنا را ترحم بر جبلت نیست..زمهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی

ناشناس نوشته:

منظور حافظ از عرق جین شخص مونث فرضی استکه ازاتش دوری ا یشان عرق کرده -عرقچین در این مصرع شخص موینثی است

دکتر ترابی نوشته:

جناب چنگیز خان گهرویی:
میتوانیم با دیدگاه یکدیگر همراه نباشیم ، اما به گمانم نباید به هم ناسزا بگوییم و یا واژگان ناشایست به کار بریم .
این کمترین ادعای حافظ شناسی نداردتنها نظرخویش نوشته است که پیری با بی بنیادی همراه نیست سستی است که بی بنیاد اسیت، همین
و فراموش نکنیم گنجور جای ادبیات است و ادب معنای دیگری هم در زبان شیرین ما دارد
باقی و برقرار بوید.

چنگیز گهرویی نوشته:

اقای دکتر ترابی .ما نگوییم بد میل به نا حق نکنیم.جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم **عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است . کار بد مصلحت انست که مطلق نکنیم .سرور عزیزم اقای دکتر ترابی .اگر بساط ناجور گسترانیده واسباب رنجش خاطر شده ام .تقصیرم را در دریاکرم و مهر بانیت رهایش کن .(که گفته اند نکویی کن و در اب انداز .استدعا دارم در نوشتن یادداشتها مداقه بیشتر مبذول بفرمایید چه بسا ملاک بسیار ی از بازدید کننندگان باشد .و اتفاقا جهان علی رغم پیری بی بنیاد نیز میباشد.ببخشید .برقرار و مستدام بویدتیام .

دکتر ترابی نوشته:

جناب گهرویی
هرگز مباد که دلگیر شده باشم و گستاخی اگر کرده ام امید که ببخشایید.
من سست را ازین رو بیش می پسندم که با است موسیقی دلنشین تری می آفریند و در ذهن من با بی بنیادی همخوان تراست. همین و باقی بقایتان.

علیرضا نوشته:

سلام
من فکر می کنم منظور از عرق چین یعنی بیا و عرق من را برچین، از بین ببر و منظور حافظ از پیر واقعا همان کهنسالی است و در ادبیات ما کهنسالی با سستی و بی بنیانی همراه می آید.

پویا نوشته:

درود

از ذستان مطلع کسی میتواند شرحی برای فهم بهتر بر بیت آخر بگوید؟
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد .همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

merce نوشته:

جناب دکتر ترابی گرامی
مااز جنابعالی بسیار آموخته ایم اگر چه گاهی نظرات باهم تفاوت دارد ولی این صفای دل و اغماض شمارا در مورد مخالف گویی دیگران بسیار می ستایم اگر چه معنای خوشایندی از شعر حافظ نقل کنند
همچنانکه فرمودید اینجا محفل ادیبان است و ما از ادب جنابعالی ادب می آموزیم
باز هم منتظرم نظرات شما را بخوانم
با ادای احترام
مرسده

دکتر ترابی نوشته:

مرسده بسیار گرامی،
من بی مایه که باشم ؟ سزاوار این سخنان مهر آمیز! ؟ ، سپاسگزارم .
و اما :

آنرا که کار ز ابروی جانان گشاده است
از درد زخم تیر ملامت گزیر نیست

تندرست و شادکام بوید.کشتزار دلتان سبز و سیراب ، خجستگی نوروز و فرخندگی بهار هماره با شما باد. بیش باد، کم مباد

(من هنوز از حال و هوای نوروز به در نیامده ام!)

الیما نوشته:

“اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم”

اگر در جامعه امروز ما اندیشه نهان و آشکار در همین بیت رعایت میشد بسیاری از مشکلات حل میشد.

رحمت نوشته:

جانان
مصراع های سمت راست بیانی است از دید الهی و خارج از دنیا به وجود ما در دنیا و چیره بر دنیا.
مصراع های سمت چپ از دید موجود در دنیا به الوهیت میباشد.
عرق چین منظور دستگاه تقطیر عرق گل میباشد.
عرق در مصراع قبلی اشاره دارد به عطر گل ، نهاد خوش اذلی.

کسرا نوشته:

شعری ست زیبا و خوش آهنگ … خصوصا بیت اول و بیت یکی مانده به آخر.. اوج هنرمایی شاعر در این شعرست…

انوش نوشته:

دکتر ترابی عزیز
جهان پیر است و بی بنیاد درست است و لاغیر.
اگر داستان مرگ فرهاد رو بوسیله ان پیر زن در نظر داشته باشید مطمین میشوید که منظور حافظ داستان مرگ فرهاد بدست پیر زن است نه چیز دیگر.

دکتر ترابی نوشته:

انوش گرامی

نک که لا غیر است ، در بر هرگفتگو بسته است.
انوشه بوید.

حبیب .... نوشته:

خیلی زیبا و پر محتوا

حبیب .... نوشته:

عاشق بیت یکی مانده ب اخر هستم واقعا فوق العاده هست

احسان نوشته:

من شعر زیبا را با صدای استاد افتخاری گوش دادم،البته به صورت خصوصی با استاد بدیعی اجرا کردند،فوق‌العاده است

آرش نوشته:

اگر با صدای جاودان استاد شجریان این شعر را شنیده بودید اسمی از دیگر خواننده ها به میان نمی اوردید

کیوان نوشته:

یکی از زیبا ترین غزل های حضرت حافظ با معنیه بسیار زیبا … وفتی که این غزل رو با صدای استاد شجریان در البوم یاد ایام گوش میدم به گذشته ها میرم و …. بیت ها هم عاشقانست و هم عارفانه

سیمین نوشته:

عرق چین باید یک بخش از دستگاه تقطیر گلابگیری باشه که چون گلاب روی اون جمع میشه خوشبو هستش.

یوسف فلاح نوشته:

با درود به همراهان گرامی ؛
سرور امیر عزیز:
استاد شجریان در یاد ایام این شعر رو در دستگاه شور خوانده اند و در یک مجلس خصوصی به همراهی کمانچه استاد شاپور نیاکان در بیات اصفهان اجرا کردند . و آواز بیات اصفهان از مشتقات دستگاه همایون است و هیچ ارتباطی به دستگاه چهارگاه ندارد.

سیدعلی ساقی نوشته:

به مـژگــان سـیـه کــــــــردی هــــــزاران رخـنـه در دیـنــم

بـیـا ! کـز چـشــم بـیـمـارت هــــــــــــزاران درد بـرچـیــنــم

خطاب به معشوق:

جذابیّتِ مـژگانِ سیاهِ تو آنقدراثربخش است که همانند تـیـر هایِ نابودگر، دیـن وایمانِ مـراهدف قرارداده، نـفـوذ کرده وبرباد داده است . سیاهیِ مژگانِ معشوق،سیاهی وظلمتِ کفری راتداعی می نمایدکه روشناییِ دین وایمانِ شاعر را ازبین برده است. درجایِ دیگری بجایِ “سیاهیِ زلف” ازواژه یِ “کفرِزلف” استفاده کرده ومی فرماید:

زِ کفرِ زلفِ توهرحلقه ای وآشوبی

زِسحرِچشم توهرگوشه ای وبیماری

“خماری ” معمولن سببِ زیبایی وفریبندگیِ چشم است امّا

حافظ درمصرعِ دوم بیتِ بالا خماریِ چشمِ معشوق را باهدفی رندانه “بیماری و درد” محسوب کرده تا به بهانه یِ برچیدنِ بیماری ازچشمانِ معشوق، به اونزدیکتر شده و ضمنِ آنکه بلاگردانِ اوشود!توانسته باشد ازاین طریق ویابه عبارتی به این حیله ازوجودِ او کامیاب گردد.

هزارحیله برانگیخت حافظ ازسرفکر

درآن هوس که شودآن نگار رام ونشد

الآ ای هـمــنـشیـن دل کــــــــــه یـارانــت بـرفــــت از یــاد

مـرا روزی مـبـاد آن دم کــه بــی یـــاد تــــــــــو بـنـشـیـنـم

ای مـونـس وهمنشینِ همیشگیِ دل،ای که دردلِ من فقط یادِتو ومهرِتو جاریست، ای توکه تنهایارِمن هستی……….مرا وهمه یِ کسانی که توراازصمیمِ دل دوست دارنداز یـاد بـرده‌ای !!!

“روزی” ایهام دارد وبه دومعنی بکارگرفته شده است :

۱-قسمت – نصیب ۲- یک روز

۱-:برمن قسمت ونصیب نگردد،مباد آن لحظه ای که بی یادِ بوده باشم،

۲-هرگز برمن روزی نخواهدگذشت که درآن روز یک لحظه بـی یـاد تـو باشم .

البته بایدتوّجه داشت که درعالمِ عشق ، جور وجفایِ حاصل از نازِمعشوق وبی توّجهیِ اوبرعاشق،نه تنهاخالی ازهرگونه کینه وعقده وانتقامجوئیست و هیچگونه بارِ معناییِ منفی وغیرِ اخلاقی ندارد،بلکه این عینِ عنایت ولطف و اراده یِ معشوقِ ازلی وابدی یعنی همان ذاتِ پاکِ باریتعالیست که شاملِ حالِ مخلوقات شده است.وهمین خصلتِ زیبا،فریبا و تعالی بخش است که موجبِ فَورانِ احساسات وجوششِ عاطفه یِ عشّاق شده وزمینه یِ ظهورِ هنرهایِ خیال انگیزِ شعر،موسیقی، خط ،نقّاشی وسایرِ هنرهارافراهم ساخته وصحنه یِ زندگانی رااین چنین جذّاب کرده است. درحقیقت چرخه یِ توسعه،تمدّن وتکاملِ هستی برمدارِناز ومحورِعشوه یِ معشوقِ لایزال بنانهاده شده وتنهاعاملِ برانگیختگیِ حسِّ کمالجوییِ آدمی درهمین نکته یِ سِحرآلودنهفته است.حضرت حافظ نیز بادرکِ این حقیقت است که می فرماید:

حاشاکه من ازجور وجفای توبنالم

“بیدادِ لطیفان همه لطف است وکرامت”

جـهـان پـیـر سـت و بی بـنـیـاد ، از ین فـرهـادکـُش فـریـاد !

کـه کـرد افـسـون و نـیـرنـگـــش مـلـول از جـان شـیـریـنــم

معماری وچیدمانِ واژه ها یِ این بیت بسیارزیبا وحافظانه است جهانِ پیر سست وبی بنیادمعرفی شده ،پیربدان سبب که کهن سال وکهنه کاراست و درکشتنِ عشّاق تجربه یِ فراوان دارد وسست بنیادبدان علّت که همانگونه که پیر بی بنیاداست وناتوان _ فرهاد و فریـاد هم آوا وهم وزن هستند و داستان خسرو و شیرین و فرهاد رابه یادمی آورند _ پایانِ مصرع اوّل “فرهاد” وپایانِ مصرع دوّم “شیرین است.گرچه “شیرین” درمصرعِ دوم درنگاهِ اول ارتباطِ معنایی با”فرهاد” ندارد،امّا شنیده شدنِ همین دو واژه کافیست تا شنونده ومخاطب، ناخودآگاه درذهنِ خویش کلیّاتِ ماجرایِ شیرین و فرهاد رامرورکند .

عاشقان همیشه نسبت به “دنیا وجهان” به رغمِ دلربایی وافسونگریِ آن، بی التفات بوده وآن را بی ارزش وبی پایه واساس می دانند ودل بستن برآن را کاری بی سرانجام وبیهوده.

جهان پـیـر و سست بنیاداست وتاکنون هزاران عاشق همچون فرهاد ومجنون و….را ازمیان برداشته وتنها نامی ازآنها باقی مانده،وچه بسیارعاشقانی که خون دلها خورده ورنج ومشقّاتِ فراوان کشیده لیکن نامی ازآنها نیزباقی نمانده است.

شاعربایادآوری ازعاشقانِ ازدست رفته،وتأکیدبربی مهریِ روزگار ونیرنگ وبدعهدیِ جهان، ملول(آزرده خاطر - تـنـگـدل) شده به فریاد می آیدو به آنهاکه بجایِ عشق (معنویّت)، جهان (مادّیات) راانتخاب کرده اند؛این نکته راگوشزدمی نماید که جهان فناپذیر وسست بنیاد وکج خُلق است وبرکسی وفانخواهد کرد:

مـجـو درستیِ عـهـد از جهانِ سست نـهـاد

کــه ایـن عـجـوزه عـروسِ هزار دامـاد است

ز تـاب آتـــش دوری شــــــــــــــــدم غـرق عـرق چـون گـل

بـیـار ای بـاد شـبــگـیـری ! نـسـیـمـی ز آن عرق‌چـیــنـــم

از تحمّلِ جداییِ معشوق، آتشی بر جانم افتاده که همانند گل غرقِ عرق گشته‌ام.

از شدّتِ حرارتِ آتشِ هجران همچون گل غرقِ عرق شدم ، ای بـاد سحرگاهی (صـبـا) خبر خوشی از آن “عرق چینم”(کسی که باآمدنِ او آتشِ دوری فروکش کرده ومن بانسیمِ نویدِآمدنِ او آرام می شوم ) برایـم بـیـاور !

شاعرتلمیحی نیز به کارِ عرق گـیـری ازگل ها نیز کرده است ؛ وقتی می‌خواهند گلاب بـگـیـرنـد گلبرگ ها را در دیـگ ریخته و بـر آن آب می‌ریـزنـد و سرِ دیگ را محکم می‌بندند و زیر دیگ آتش می‌افروزنـد و بعد بخـار آن به وسیله‌یِ لوله‌ای به ظرفی که در آبِ خنک قرار دارد منتقل می شود و این بخارِ سرد شده به صورتِ عرق خوشبو درمی آید.

پشتِ صحنه یِ این بیت چنین است که:معشوق درنقشِ گلابگیری فرورفته که بادوری کردن ازعاشق وبی توجّهی به او، آتشی برمی افروزد تاعاشق(گل) رابجوش آورد وناخالصی هایش جداگردد وعصاره یِ ناب وخوش بویی (گلاب) حاصل شود.لیکن ازبداقبالیِ شاعر ظاهرن گلابگیر فراموش کرده وباآنکه عرقِ گل درآمده،حاضر نیست که عرق گل رابچیندوبابرداشتِ حاصل،آتش راخاموش نماید.بنابراین گل همچنان ازحرارتِ آتش در جوشش است.! ازبادصبا می خواهدخبرآمدنِ معشوق(گلابگیر _ عرقچین) رابدهد واوراخلاص کند.

گل بر رخِ رنگینِ توتالطفِ عرق دید

درآتشِ شوق ازغمِ دل غرقِ گلاب است

جـهـان فـانـی و بـاقـی ، فـــــــــــدای شـاهـد و ســاقــی

کـــه سـلـطــــانـیّ عـالـَـم را طـُـفـیـْـل عـشـق می‌بـیـنـم

دنیـایِ فانی وجهانِ گـذران و آخـرت هردوفدایِ شاهـدو ساقی (معشوق) بادا.هیچ متاعی درنظرگاهِ عاشق دربرابرِ معشوق ارزشی ندارد.عاشقِ عارف به طمع بهشت وترس ازدوزخ، عشقورزی نمی کند اوشیفته یِ خودِ معشوق است وفقط اوراطلب می کند.

“سـلـطـانیِّ عالـَم” کنایه از “خـلـیـفـة اللّهیِ انسان دررویِ زمین است”آدمی که به عبارتی جانشینِ باریتعالی وپادشاه کره یِ خاکیست.حافظ این سلطانی وحکومتِ انسان را پرتوی بسیارکوچک ازمنبعِ لایزالِ عشق می داند.این سلطانِ عظیم الشأن درعالمِ عشق همچون طفلی بسیارکوچک وضعیف است.

طفیل هستیِ عشقند آدمی وپری

ارادتی بنما تاسعادتی ببری

اگـر بـر جـای مـن غـیـری گـُزیـنـد دوست ، حـاکـم اوست

حـرامـم بـاد ! اگـر مـن جـان بـه جـای دوسـت بـگــزیـنــم

اگر معشوق کس دیگری را به جای من انتخاب کند،من به انتخابِ اواحترام گذاشته ومطیع و فرمانبردارم ، امّـا بر من حرام باشد اگر من جان را بر معشوق ترجیح دهم.

عاشقان رابرسرِ خودحکم نیست

هرچه فرمانِ تو باشد آن کنند.

صـبـاح الـخیــر زد بـلـبـل ، کجـایی سـاقـیـا ؟ بـرخـیـــــز !

کـه غـوغــــا می‌کـنـد در سـر ، خـیـال خـواب دوشـیـنــم

ای ساقی کجایی؟صبح شده ،بلبل با آواز “صبحت به خیر باد” می گوید،ازخواب برخیز وبکارِخویش مشغول شو، شرابی بریز که ازاثرِ خوابی که دیشب دیده ام وخیالی که درسرداشتم، حالی عجیب پیداکرده ام،شوروشعف درسر دارم ای ساقی درچنین شرایطی به تونیازمندم مرا دریاب.

بارجوع به دیوانِ حافظ ، می توان گمانه زنی کردکه اوچه خوابی دیده که در سرش غوغابه پاشده است؟.

سَحر کرشمه‌یِ چشمت به خواب می‌دیـدم

زِهـی مـراتـبِ خوابـی که بـه ز بـیـداری ست

شـب رحـلـت هـم از بـسـتــر روم در قـصــر حـور الـعـیـن

اگـر در وقـت جـان دادن ، تـو بـاشــــی شـمـع بـالـیــنــم

“رحلت” : کوچ کردن،فوت و مـرگ

خطاب به معشوق: اگـر هنگامِ مرگ وجان سپردنِ من ، تـو همانندِ شمع فروزنده ای در کنارِ بسترم حضورداشته باشی ،بی هیچ تردیدی به یمنِ حضورِ تو ،بی درنگ از بستر به بهشت می‌روم .

روزمرگم نفسی وعده یِ دیداربده

وانگهم تابه لحد فارغ و آزادببر

حـدیـث آرزومـنـــــــــــــدی کـه در ایـن نـامـه ثـبـت افـتـاد

هـمـانـا بی غـلـط بـاشـد ، کـه حـافـــــظ داد تـلـقـیـنـم

قصه یِ عشق و آرزویِ دیدارِ معشوق به شرحی که در این غـزل ثبت و ضبط گردید، بی هیچ شکی همه درست وبرحق است چرا که اینها را حـافــظ فرموده واو به من آموزش داده است.

غزل سراییِ ناهیدصرفه ای نبرد درآن مقام که حافظ برآورد آواز

آقاگل نوشته:

با سلام.
این غزل لسان الغیب در گروه موسیقی طفیل عشق در دانشگاه کاشان اجرا و در دستگاه ماهور خوانده شده است. که به احترام تقدیم دوستان می گردد.:

http://bayanbox.ir/info/1350356522055761735/08-%D8%AA%D8%B5%D9%86%DB%8C%D9%81-%D8%B7%D9%81%DB%8C%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82

کانال رسمی گنجور در تلگرام